مجرمي را مجبور كردند كه يا بايد دو من پياز بخوري، يا  دويست چوب به تو مي زنيم، يا مبلغي پول بدهي.گفت پياز را مي خورم، اما با خوردن پياز، دود از كله اش برخاست و حالش خراب شد. گفت: حاضرم چوب بزنيد. وقتي چند چوب زدند، ديد درد دارد، گفت: پول مي دهم. پس از دادن پول گفت: بر اثر ناداني هم چوب را خورديم، هم پياز را و هم پول داديم.