پارسا مردي بود و در جوار او بازرگاني بود كه شهد و روغن فروختي و هر روز بامداد قدري از بضاعت خويش براي قوت او فرستادي . چيزي از آن بكار بردي و باقي در سبوئي مي‌كردي و در ظرفي از خانه مي‌آويخت . به آهستگي سبو پر شد . يك روزي در آن مي‌نگريست ، انديشيد اگر اين شهد و روغن به ده درم بتوانم فروخت ، از آن پنج سر گوسفند خرم ، هر ماهي پنج ، بزايد و از نتايج ايشان رمه‌ها سازم و مرا بدان پشت گرمي تمام باشد : اسباب خويش ساخته گردانم و زني از خاندان بخواهم، بلا شك پسري آيد . نام نيكوش نهم و علم و ادب در آموزم . چون بال بركشد، اگر تمردي نمايد بدين عصا ادب فرمايم . اين فكرت چنان قوي شد و اين انديشه چنان مستولي گشت كه ناگاه عصا بر گرفت و از سر غفلت بر سبوي زد ، در حال بشكست و شهد و روغن تمام بر روي او دويد .                  نصراله منشي