نصرالدين الاغي خريد و افسارش را بدست گرفت بطرف خانه آمد. دو تا دزد تصميم گرفتند الاغش را از چنگش به در آورند. اولي افسار الاغ را باز كرد و به گردنش انداخت و دومي الاغ را به بازار برد تا بفروشد. نصرالدين به خانه رسيد و ديد مردي به جاي الاغش افسار بگردن دارد. گفت سبحان اله اين الاغ چطور آدم شد. دزد گفت آقا من به مادرم بي احترامي كردم او مرا نفرين كرد و من الاغ شدم. مادرم مرا به بازار آورد و فروخت. شما كه مرا خريديد از كرامت وجودتان آدم شدم و شروع كرد به تشكر و بوسيدن دست و پاي نصرالدين. نصرالدين هم گفت برو ولي ديگر به مادرت بي‌احترامي نكن. فردا دوباره پولي قرض كرد و به بازار رفت تا الاغي بخرد. همان الاغ ديروزي را ديد. نزديكش رفت وخم شد و آهسته در گوش الاغ گفت رفيق نصيحت مرا گوش نكردي و دوباره خرشدي.

                                                                                  حكايات نصرالدين