شناخت (طنز) :
شناخت (طنز) :
زاهدي از جهت قربان گوسپندي خريد . در راه طايفهاي طراران بديدند . طمع در بستند و باهم قرار دادند كه او را بفريبند و گوسپند بستانند. پس يك تن به پيش در آمد و گفت : اي شيخ ! اين سگ كجا ميبري ؟ ديگري گفت : شيخ عزيمت شكار دارد كه سگ در دست گرفته است ؟ سوم بدو پيوست و گفت : اين مرد در كسوت اهل صلاح است ، اما زاهد نمينمايد ،كه زاهدان با سگ بازي نكنند ودست و جامة خود را از آسيب او صيانت ، واجب ببيند . از اين نسق هر چيز ميگفتند .تا شكي در دل زاهد افتاد و خود را در آن متهم گردانيد و گفت كه شايد بود كه فروشندة اين جادو بوده است و چشم بندي كرده . در جمله گوسپند را بگذاشت و برفت و آن جماعت بگرفتند و ببردند .
پارسا مردي بود و در جوار او بازرگاني بود كه شهد و روغن فروختي و هر روز بامداد قدري از بضاعت خويش براي قوت او فرستادي . چيزي از آن بكار بردي و باقي در سبوئي ميكردي و در ظرفي از خانه ميآويخت . به آهستگي سبو پر شد . يك روزي در آن مينگريست ، انديشيد اگر اين شهد و روغن به ده درم بتوانم فروخت ، از آن پنج سر گوسفند خرم ، هر ماهي پنج ، بزايد و از نتايج ايشان رمهها سازم و مرا بدان پشت گرمي تمام باشد : اسباب خويش ساخته گردانم و زني از خاندان بخواهم، بلا شك پسري آيد . نام نيكوش نهم و علم و ادب در آموزم . چون بال بركشد، اگر تمردي نمايد بدين عصا ادب فرمايم . اين فكرت چنان قوي شد و اين انديشه چنان مستولي گشت كه ناگاه عصا بر گرفت و از سر غفلت بر سبوي زد ، در حال بشكست و شهد و روغن تمام بر روي او دويد . نصراله منشي
عروسي خودپسند را مادر شوي ، پختن كوفته ميآموخت و ميگفت : سبزي و گوشت را كوبي . او گفت : دانم . گفت : آب را جوشاني ، گفت : دانم . مادرشوي برآشفت و به طنز بگفت : خشتي خام هم بر در ديگ نهي ؛ گفت دانم ؛و راستي گمان برد كه مگر خشت هم از بايستههاي پختن اين طعام باشد. كوفته در ديگ و دو خشت خام بر آن نهاد . خشت با بخار آب گل شد و در ديگ فرو ريخت .
دهخدا
نزد كسي گفتند كه فلاني در سفر ري مرد. پرسيد: او دو سفر به ري رفته در كدامش مرد؟
ابن الجوزي
اين آدم ها موجودات فوق العاده عجيبي هستند. اگر به آن ها بگوئيد در آسمان صد ميليارد و نود ونه ميليون و هشتاد هزارو هفتصد و شصت وپنج ستاره وجود دارد، فورا و بدون هيچ چون وچرائي گفته شما را قبول مي كنند. اما اگر ضمن گردش در يك پارك عمومي ببينند روي نيمكتي نوشته شده رنگي نشويد، باورشان نمي آيد و انگشتشان را به نيمكت مي مالند تا ببينند واقعا رنگي مي شود يا نه؟
نيچه
جواني چيزي در دستش پنهان كرد و گفت اگر گفتي چه در دست دارم آن را ميدهم تا براي خودت نيمرو كني علامتش هم اين است كه داخلش زرد و بيرونش سفيد است نصرالدين پس از مدتي تفكر گفت فهميدم شلغمي است كه وسطش را خالي كرده اي و هويج گذاشتهاي.
نصرالدين الاغي خريد و افسارش را بدست گرفت بطرف خانه آمد. دو تا دزد تصميم گرفتند الاغش را از چنگش به در آورند. اولي افسار الاغ را باز كرد و به گردنش انداخت و دومي الاغ را به بازار برد تا بفروشد. نصرالدين به خانه رسيد و ديد مردي به جاي الاغش افسار بگردن دارد. گفت سبحان اله اين الاغ چطور آدم شد. دزد گفت آقا من به مادرم بي احترامي كردم او مرا نفرين كرد و من الاغ شدم. مادرم مرا به بازار آورد و فروخت. شما كه مرا خريديد از كرامت وجودتان آدم شدم و شروع كرد به تشكر و بوسيدن دست و پاي نصرالدين. نصرالدين هم گفت برو ولي ديگر به مادرت بياحترامي نكن. فردا دوباره پولي قرض كرد و به بازار رفت تا الاغي بخرد. همان الاغ ديروزي را ديد. نزديكش رفت وخم شد و آهسته در گوش الاغ گفت رفيق نصيحت مرا گوش نكردي و دوباره خرشدي.
حكايات نصرالدين
كسي كه نميخواهد مسئوليت قبول كند، وقتي ميگويد: « زمين ميچرخد»، بلا فاصله اضافه مي كند: « بقول كوپرنيك».
مجرمي را مجبور كردند كه يا بايد دو من پياز بخوري، يا دويست چوب به تو مي زنيم، يا مبلغي پول بدهي.گفت پياز را مي خورم، اما با خوردن پياز، دود از كله اش برخاست و حالش خراب شد. گفت: حاضرم چوب بزنيد. وقتي چند چوب زدند، ديد درد دارد، گفت: پول مي دهم. پس از دادن پول گفت: بر اثر ناداني هم چوب را خورديم، هم پياز را و هم پول داديم. اينترنت