حقیقت = آزادی

محمدامین مروتی

حقیقت مار ا نجات می دهد. النَّجاةُ فی الصِّدق. حقیقت، آزادیبخش است چون ما را از وابستگی به دروغ به تعصب، به ایدئولوژی، به اتوریته نجات می دهد. حقیقت اول خود ما را نجات می دهد و بعد به نسبت تاثیرگذاری مان، جهانی را که در آن زندگی می کنیم بهتر می کند. دروغ اول خودمان را می فریبد و بعد دیگران را. دروغگویی یک زنجیره است، راستگویی هم. هر دروغی، دروغی دیگر می آفریند و هر حقیقتی، حقیقتی دیگر.

حقیقت، نمی گذارد به ساز دیگران برقصیم. باعث می شود با خودمان روراست باشیم زیرا تلقی من از خودمم مهمتر از تلقی دیگران از من است. لذا ما باید فقط به حقیقت متعهد باشیم نه به دیگران، نه به احزاب و گروه ها و فرقه ها. تعهد ما باید به خودمان و آزادی خودمان باشد. دوست داشتنی ترین وضعیت ما زمانی است که طبیعی هستیم، نمایش بازی نمی کنیم و خودمان هستیم. ژان پل سارتر گفته بود:

"جهنم یعنی وابستگی به قضاوت دیگران؛ افراد زیادی در جهان هستند که در جهنم به سر می‌برند، زیرا سخت وابسته به داوری دیگران‌اند..."

نیچه می گوید خوب و بد تو، باید خوب و بد خودت باشد نه دیگران. نباید از خوب و بد دیگران و جامعه تقلید نکرده باشی. باید به فراسوی نیک و بد مرسوم و متعارف بروی. نیک و بد تو باید درونزا و درون محور باشد. کپی برداری و تکراری نباشد.

هاول می گوید اولین اصل برای نجات از دیکتاتوری این است که در دروغ هایش شریک نشویم و از زیر سیطره فکری اش خارج شویم. همراهیش نکنیم.

داریوش بزرگ می گفت خدایا مردم مرا از شر جنگ و خشکسالی و دروغ نجات بده. یعنی دروغ به اندازه جنگ و خشکسالی مخرب است.

وفاداری به حقیقت، علاوه بر آزاد کردن، ما را عاشق هم می کند. آزادی یا تحرّی حقیقت، مستلزم وفادار ماندن به حقیقت خودمان است. مستلزم خودکفایی درونی است.

وفادار ماندن به خود، سرچشمۀ تبدیل انسان به موجودی مفید و موثر و دردبخور است. این خوداتکایی و خودیافتگی، سرچشمۀ تحقق توانایی ها و استعدادات ماست. مهمترین پروژۀ زندگی هر کسی باید تحقق قابلیتهایش باشد. هر کس گوهری در وجود خود دارد که باید آن را استخراج کند. میکل آنژ می گفت مجسمه داود را با ضربه های تیشه از میان یک تکه سنگ بی شکل و زمخت بیرون کشیده و به تعبیری زیباتر، آزاد کرده است. ما هم باید بکوشیم حتی الامکان، بهترین نسخه وجودی مان را از دل تکه سنگ زندگی استخراج و آزاد کنیم نه زشت ترین ورژن هایمان را.

نفس برای احساس وجود نیاز به تاییدیه گرفتن از دیگران دارد. تصویر و تاثیر ذهنی اش در مخاطب برای او همه چیز است. خودباخته و خودگم کرده است. اما عشق، خودکفایی و بسندگی و ثقل درونی دارد. به دنبال این خودبسندگی است که محبوب بودن و تایید شدن هم خود به خود می آید. محبوب شدن هم مثل عاشق شدن، آمدنی است نه آوردنی. اما ابتدا به ساکن، رفتنِ دنبال تایید شدن، کار نفسانیت است که در آخر، تاییدیه ای هم نمی گیرد. عشق، دنبال تاییدِ بهترین کارهای دیگران است. خطاهای دیگران را مثل خطاهای خود می بخشد و نکات مثبت شان را تقویت می کند تا همه انسان های بهتر و مفیدتری شوند.

نفسانیت با گرفتن تایید از دیگران فربه می شود و عشق با دادن و بخشیدن.

به زبان سیاست، نفس، دیکتاتور درون ماست. می گوید هر چه می گویم بکن، تا دوستت داشته باشم. اما عشق، شکوفایی و رشد طبیعی و تحقق قابلیت های ما را می خواهد. عشق تحقق و شکوفایی ما را مشروط به آزادی می داند، نفس مشروط به اطاعت. نفس ادعای عشق و دلسوزی هم می کند ولی از نوع سادیستی و غیرتمند آن که آزادی عمل معشوق را تاب نمی آورد. عشق و آزادی همبسته و دوقلویند:

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که در بند توام آزادم

فقط حقیقت ما را نجات می دهد. به حقیقت عواطف و ادراکات خود وفادار بمانیم. خود را از خودباختگی و از خود بیگانگی خلاص کنیم. برای خودمان زندگی بکنیم نه برای گرفتن تاییدیه دیگران. زندگی مان درونزا و درونگرا باشد نه معطوف به عوامل بیرونی.

24 اردیبهشت 1404