مارکس و اصلاح سرمایه داری
مارکس در تشخیص برخی بیماریهای سرمایهداری مهم بود، اما راهحل مارکسیستی لازم نیست درست باشد؛ و بزرگترین میراث تاریخی او شاید نه انقلاب کمونیستی، بلکه فشار فکری و سیاسیای باشد که جنبش کارگری و سوسیالدموکراسی را به اصلاح سرمایهداری و ایجاد دولت رفاه سوق داد.
سرمایهداری با جذب بخشی از نقدهای مارکس خود را اصلاح کرد؛ بنابراین شاید پیروزی تاریخیِ ایدههای مارکس نه در الغای سرمایهداری، بلکه در تعدیل آن باشد.
شاید بهتر باشد بگوییم:
سرمایهداری ظرفیت اصلاح داشت؛ جنبش کارگری قدرت اصلاح را ایجاد کرد و مارکس یکی از مهمترین منابع فکری شکلگیری این جنبش بود.
اگر مارکس اصلاً وجود نداشت، چه اتفاقی میافتاد؟
این را نمیتوان اثبات کرد، ولی میتوان سناریوها را مقایسه کرد. سه چیز احتمالاً حتی بدون مارکس رخ میداد:
الف) اتحادیهگرایی
ب) اصلاحات اجتماعی
ج) گسترش حق رأی و دموکراسی
اما چیزی که احتمالاً متفاوت میشد، صورتبندی فکری و سیاسی این مطالبات بود. مارکس به طبقه کارگر یک زبان نظری بسیار قدرتمند داد:
طبقه
استثمار
سرمایه
کار مزدی
ارزش اضافی
تضاد منافع
مبارزه طبقاتی
و اینجا به گمان من یک پارادوکس تاریخی بسیار زیبا وجود دارد.
شاید بزرگترین تأثیر تاریخی مارکس این نباشد که: «سرمایهداری را از بین برد.»
بلکه دقیقاً برعکس:
او به سرمایهداری کمک کرد بفهمد چه چیزهایی را باید تغییر دهد تا بتواند باقی بماند.
نمی توان گفت: «مارکس باعث شد سرمایهداری خودش را اصلاح کند.» این جمله بیش از حد مارکسمحور است.
بهتر است بگوییم:
مارکس یکی از مهمترین نیروهای فکریای بود که فشار اصلاح سرمایهداری را صورتبندی کرد؛ اما خودِ سرمایهداری، دموکراسی، اتحادیهگرایی، رشد اقتصادی، جنگها، مسیحیت اجتماعی و ملاحظات حفظ نظم اجتماعی نیز در این تحول نقش داشتند.
و شاید حتی بتوان یک گام فراتر رفت: سرمایهداری برای بقای خود، بخشی از نقد سوسیالیستی را جذب کرد.
مارکس ممکن است در الغای سرمایهداری شکست خورده باشد، اما بخشی از مفاهیمی که او و جنبش سوسیالیستی وارد سیاست کردند، در نهایت درون سرمایهداری جذب شدند.