شرح غزل شمارهٔ ۴۲۸ حافظ

وزن:مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

محمدامین مروتی

این غزل را می توان یکی از عارفانه ترین اشعار حافظ تلقی کرد. ابیات اکثراً موقوف المعانی اند و به شکل روایت بیان می شوند.

شاعر می گوید سحرگاهان که از خماری شب قبل از خواب برمی خواستم، مَی نوشیدم و ساز می زدم و می خواندم.

با رهتوشه ای از می، از شهر عقل بیرون آمدم:

سحرگاهان، که مخمورِ شبانه

گرفتم باده با چنگ و چَغانه

نهادم عقل را ره ‌توشه از مِی،

زِ شهرِ هستی‌اش کردم روانه

می فروش زیباروی، چنان عشوه ای کرد که از مکر روزگار آرامش یافتم و خیالم راحت شد:

نگارِ مِی‌فروشم عشوه‌ای داد،

که ایمن گشتمَ از مکرِ زمانه

از این ساقی زیبارو شنیدم که ای حافظ تو که ملامتی گری پیشه کرده ای، از ملامتی گری هم خیری نمی بینی اگر کماکان خود را در میانه ببینی. بلکه باید کاملاً از ایگو و خودی رها شوی:

زِ ساقیِ کمان ‌ابرو شنیدم؛

که ای تیرِ ملامت را نشانه!

نبندی زان میان طرفی، کمروار،

اگر خود را ببینی در میانه

ملامتی گری خودش دامی است که قادر به گرفتن سیمرغ معنویت نیست:

برو، این دام بر مرغی دگر نِه

که عَنقا را بلند است آشیانه!

کسی که هنوز عاشق خود است، از وصل معشوق برخوردار نمی شود:

کِه بَندد طرفِ وصل ازْ حُسنِ شاهی،

کِه با خود عشق بازد جاودانه‌؟

همه کس، جلوه معشوق است ولی به سبب رفتن در قالب های مختلف، ما دچار توهم کثرت می شویم(نگاه وحدت وجودی حافظ):

ندیم و مطرب و ساقی، همه اوست؛

خیالِ آب و گل در رَه، بهانه

با مستی می توان از این دنیا و دریای بی کران به سلامت گذشت:

بِده کشتیِ مِی تا خوش برانیم،

از این دریایِ ناپیداکرانه

وجود انسان معمایی است که قابل فهم و تحقیق با عقل نیست:

وجودِ ما معمایی‌ست، حافظ؛

که تحقیقش، فُسون است و فِسانه

9 شهریور 1405