ادب عاشقی
ادب عاشقی
محمدامین مروتی
اقتضای ادب عاشقی این است که با معشوق سخن سخت نگویی و به خصوص او را به چیزی متهم نکنی ولو به راست. حافظ در ابیاتی درخشان می گوید:
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی،
هیچ عاشق، سخن سخت به معشوق نگفت
ادب عاشقی حکم می کند، به معشوق نگویی بالای چشمت ابروست اگر موجب رنجش او شود. عاشق حقیقی تمام گناهان معشوق را گردن می گیرد و تمام نیکی های خود را از او می داند. چرا که عاشقی یعنی تهی شدن از نفسانیت و ایگو و خودمداری. عشق، معشوق مدار است و عاشق باید بر گرد معشوق بگردد و بگردد.
مکرر در بیانات عرفا آمده است که تفاوت ابلیس و آدم این بود که ابلیس مراعات ادب نکرد و آدم ادب عاشقی نگاه داشت.
با این توضیح که فاعل حقیقی و مطلق خداست و نسبت دادن ثواب و گناه به دیگری بر سبیل مجاز و مسامحه است.
ابلیس با خدا جر و بحث و گفتگو کرد و "بما اغویتنی" گفت. گفت تو مرا اغوا کردی. من در نافرمانی اختیاری از خود نداشتم اما آدم و حوا گناه را گردن گرفتند و "ظلمنا انفسنا" گفتند یعنی ما به خود ستم کردیم.
عین القضات در "تمهیدات" می گوید حضرت آدم گناهی را گردن گرفت که مرتکب نشده بود و همینطور ابلیس. زیرا سبب ساز لعنت ابلیس و عشق زمینی هم به گردن کسی است که حسن را آفریده است. (ص 189)
عین القضات می گوید:
"ای عزیز هر کاری که با غیری منسوب بینی بجز از خدای- تعالی- آن مجاز میدان نه حقیقت؛ فاعل حقیقی، خدا را دان... راه نمودن محمد، مجاز میدان؛ و گمراه کردن ابلیس، همچنین مجاز میدان «یُضِلُّ من یَشاءُ وَیَهْدی من یشاءُ» حقیقت میدان. گیرم که خلق را اضلال، ابلیس کند ابلیس را بدین صفت که آفرید؟ .... دریغا گناه، خود همه ازوست. کسی را چه گناه باشد؟! مگر این بیتها نشنیدهای؟
خدایا این بلا و فتنه از توست
ولیکن کس نمییارد خجیدن
لب و دندان آن ترکان چون ماه
بدین خوبی نبایست آفریدن
که از خوبی لب و دندان ایشان
به دندان لب همیباید گزیدن[1]" (تمهیدات)
خواجه عبدالله انصاری هم می نویسد:
"الهی! تو دوستان را به دشمنان مینمایی....، درمانده کنی و خود درمان کنی، از خاک آدم کنی ... و به فردوس او را میهمان کنی، ناخوردن گندم با وی پیمان کنی، و خوردن آن در علم غیب پنهان کنی... (خواجه عبدالله انصاری)
در واقع گناهان انسان "مجازی" است چون فاعل "حقیقی" جز خدا نیست.
مولانا همین مضمون را چنین می پرورد:
گفت شیطان که "بما اغویتنی"
کرد فعل خود نهان دیو دنی
گفت آدم که "ظلمنا نفسنا"
او ز فعل حق نبد غافل چو ما
در گنه او از ادب پنهانش کرد
زان گنه بر خود زدن او بر بخورد
بعد توبه گفتش ای آدم نه من
آفریدم در تو آن جرم و مِحَن
نه که تقدیر و قضای من بد آن
چون به وقت عذر کردی آن نهان؟
گفت ترسیدم ادب نگذاشتم
گفت هم من پاس آنت داشتم
و حافظ نیز:
گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ
تو در طریق ادب باش و گو گناه من است
و همین ادب عاشقی است که می تواند معنای یکی از پرگفتگوترین و پر رمز و رازترین ابیات حافظ را روشن کند:
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد
در واقع پیر ما به دلیل عاشقی اش خطا در قلم صنع نمی بیند و حتی اگر ببیند به اقتضای ادب عاشقی، آن را می پوشاند.
11 شهریور 1405
[1] ابیات نقل شده توسط عین القضات منسوب به ناصرخسرو است.