معادله ی خودشناسی در شرق و غرب

محمدامین مروتی

رابرت جانسون می گوید تفکر شرقی و غربی تفاوت های بنیادین دارند. فرهنگ غرب در حوزه فناوری متخصص است ولی در بخش احساسات بدوی است. فرهنگ هندی به عالم فیزیکی به عنوان توهم و خیال می نگرد. فرهنگ غربی بر موضوع فردیت تاکید دارد و فرهنگ هندی از انحلال فردیت سخن می گوید.

ایگوی هندی رشد نایافته است، زیرا هر فرد هندی خود را جزئی از یگ گروه و دسته تلقی می کند. در هند تیمارستان وجود ندارد.

جانسون می گوید هندوهایی که انگلیسی صحبت کنند به نحوی به آدمیان سیب خورده و رانده از بهشت می مانند.

در گذشته مردمان یک قدیس یا قهرمان محلی داشتند و مقبره او پناهگاه شان محسوب می شد تا فرافکنی خدا به قدیس میسر شود. در حالی که امروز این فرافکنی به قهرمانان ورزشی و هنرمندان سینما و موسیقی منتقل شده است. هنرمندان و قهرمانانی که حتی ایگوی بزرگ تری از معمولی ترین انسان ها دارند.

جانسون می گوید کوشیده است بین روانکاوی مدرن و مذهب، تعادلی و تلفیقی ایجاد کند. به نظر جانسون فرقی بین انسان مدرن و سنتی هست که باید بدان توجه کرد. انسان مدرن با رویکرد یونگی می تواند رویایش را متحقق کند و انسان سنتی با سنت و سمبول های مسیحی.

یونگ گفته بود کاتولیک ها کمتر از پروتستان ها دچار ناراحتی روانی هستند و دلیلش وجود مناسک دینی در میان کاتولیک هاست. در مورد هندی ها از این فراتر رفته و گفته بود یک هندی به دلیل تبعیت از سنن دینی، دچار روان رنجوری نمی شود.

جانسون در سفری به هندوستان متوجه می شود که هندی ها نوعی پذیرش نسبت به سرنوشت و زندگی خود دارند. حتی نسبت به نظام ظالمانه کاستی یا قوانین ضد زن جامعه هندی.

یک هندی کمتر احساس تنهایی و دلتنگی می کند. در گذشته و در خانواده های سنتی خودمان در ایران هم که چند نسل با هم زندگی می کردند، این احساس تنهایی وجود نداشت. امروز خانواده ها یک یا حداکثر دو بچه دارند.

از همه این ها گذشته، جانسون می گوید هندی ها برای کلمه عشق نود و شش معادل دازند که هر یک به درد عشق در رابطه ای خاص به کار می آید در حالی که در جوامع غربی یک واژه بیشتر برای عشق نداریم. به عکس برای توضیح مسائل علمی و فنی این غرب است که واژگان بیشتری دارد. معنی این تمایز آن است در متن زندگی یک هندی، عشق و رابطه عاشقانه و محبت آمیز، کاربرد و کارکرد بیشتری از زندگی غربی دارد.

رابطه مرید و مراد:

رابرت جانسون در پی یافتن حقیقت وجودی خود مدتی هم با کریشنامورتی محشور می شود و حتی مورتی به او وعده جانشینی خود را می دهد. اما این رابطه به نوعی شکست می خورد.

جانسون در مورد این رابطه می گوید اشتباه مورتی این بود که که با تمام گروه های سنی به یک نحو سخن می گفت در حالی که خودشناسی امری است که مربوط به سن جوانی نیست. جوانان ممکن است از مراد خود یک شخصیت بی عیب بسازند بی آنکه سخن او را دریابند. در حالی که خود مورتی می گفت دوره معلمان مذهبی طی شده و هر کس باید مسئولیت زندگی خود را برعهده بگیرد.

به نظر جانسون، هر کس شخصیت مطلوب و مورد نظر خود را به دیگری فرافکنی می کند و او می گوید مشکل رابطه اش با مورتی یا هر کس دیگر این است که این ارتباط نباید به نوعی انحلال از طریق فرافکنی خود به دیگری، بیانجامد و در واقع دیگری نباید به خدای شما تبدیل شود. بلکه باید نوعی "هم افزایی" بین طرفین باشد. این هم افزایی(سینرژیسم) باید در همه روابط انسانی اعمال شود. همه ما چیزهایی برای گفتن و یاد دادن به یکدیگر داریم که در یک گفتگوی مکمل و سازنده شکل می گیرد. به عکس، دخالت افراطی ایگو در این روابط می تواند به آنتاگونیسم و تعارض های بی فایده و مخرب بیانجامد.

به این ترتیب جانسون مشکل رابطه اش با کریشنا مورتی را درمی یابد و برای جبران نزد یک روانکاو یونگی به نام "فریتز کانکل" می رود. کانکل به سبک یونگ، جانسون را به تحلیل رویاهایش وامی دارد. تفاوت او با مورتی این بود که به عنوان یک روانکاو ، تفکرات خود را به مراجع تحمیل نمی کرد بلکه به او کمک می کرد که با تحلیل رویاهایش، خود را بازیابد. زیرا خدا از طریق رویا با ما سخن می گوید. و البته این بدان معنا نیست که همه رویاها ارزش یکسان داشته باشند یا همیشه درست باشند. جانسون می گوید متاسفانه مردمان مدرن نیز به رویاهایشان اهمیت نمی دهند و سعی در نشانه شناسی و تحلیل شان نمی کنند.

پروسه ی فردیت یابی:

در رویکرد یونگی، وظیفه ما دست یافتن به فردیت مان است. برای بازیافتن فردیت، باید بتوان ابتدا از خدا جدا شد و سپس بدو پیوست.

کهن الگوی "بازگشت قهرمان" که در اساطیر و افسانه های ملل به کرّات تکرار می شود- و "جوزف کمبل" بدان عنایت خاصی داشته است-به گونه ای همان بازگشت به خویشتن(سلف) است که ساختاری کهن الگویی دارد.

رویاها:

جانسون برای تحلیل زندگی خود بسیار به رویاهایش متکی است و معتقد است رویاها زمانی به کمک انسان می آیند که او در مسیری دارد از تعادل خارج می شود و رویا بدو کمک می کند که به تعادل خود بازگردد.

رابرت جانسون می گوید تصمیم های کوچک و روزمره را با ایگویتان و تصمیمات بزرگ و سرنوشت ساز را با قلبتان یا همان ناخودآگاهتان بگیرید. با ایگوی تان اطلاعات جمع کنید و با قلب تان تصمیم بگیرید. بگذارید تصمیم به دلتان بیفتد.

قربانی:

جانسون می گوید در ادیان قربانی کردن معمولاً به معنای از دست دادن مادیات است اما در آیین های معنوی به معنوی پرداختن بهای رشد خودآگاهی است. گودکی قربانی نوجوانی و نوجوانی قربانی میانسالی می شود. میانسالی قربانی درک پیری می شود. خواسته های مجردی فدای زندگی مشترک می شود و قس علیهذا. این نوع رشد در درون صورت می گیرد ولی آیینی بیرونی بدان خصلت سمبولیک و ماندگار می دهد. قربانی کردن به معنی ایگو محور آن دادن برای گرفتن چیزی ارزشمندتر است اما در معنای غیرایگو محور آن، دادن بلاعوض است.

جانسون می گوید برای او دوران پیری بهترین دوران زندگیش بوده زیرا دوران جوانی اش با بی معنایی و تنهایی طی شده است.

تیپهای شخصیتی:

جانسون می گوید "یوگا" در هندی، به معنی یکپارچه شدن وجود است. چهار نوع یوگای هندیان با تیپ شناسی یونگ تطابق زیادی دارد:

هاتا یوگا با تیپ حسی متناسب است که بر حواس پنجگانه متمرکز است.

راجا یوگا با تیپ شهودی تناسب دارد و روی شنیدن صداهای ناشنیده متمرکز می شود.

بهاکتی یوگا که مبتنی بر رابطه وفادارانه و عاشقانه با استاد و مرید است و با تیپ احساسی نزدیک است.

و بالاخره جننا یوگا که تیپ فکری است و بر حل مسائل تمرکز می کند.

منبع:

راهبری زندگی با شهود درونی(متعادل‌ کردن زمین و آسمان)/ رابرت‌ الکس جانسون/ترجمه مرضیه مروتی/ انتشارات بنیاد فرهنگ زندگی دیجیتال

7 آذر 1403