داستان زندگی

محمدامین مروتی

آدمی از سر تصادف و شانس به دنیا می آید.

تلاش می کند تا رفاه و تنعمی برای خود جمع و جور کند. دستاوردهای مادی و معنوی اش او را خوشحال و البته مغرور می کند. دلبسته خیلی چیزها و به خصوص ثروت و شهرت و قدرت و شهوت می شود. اما فواره خواهش ها به اوج خود رسیده است.

پس از آن نوبت افول اوست. توانایی های جسمی و لذت هایش را یک به یک از دست می دهد.

اگر عاقل تر باشد، دستاوردهای معنوی را جایگزین دستاوردهای مادی می کند که عمیق تر و پایدارترند.

و نهایتاً با مرگ مواجه می شود. همه چیز را می گذارد و می گذرد.

احدی مانند کلیم کاشانی داستان زندگی بشر را خلاصه نکرده است:

بدنامی حیات دو روزی نبود بیش

آن هم کلیم با تو بگویم چه سان گذشت:

یک روز صرف بستن دل شد به این و آن،

روز دگر به کندن دل زین و زان گذشت