تلگرام فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی

تلگرام فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی :

https://telegram.me/manfekrmikonan

وبلاگ فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی:

http://amin-mo.blogfa.com/

فیس بوک محمدامین مروتی:

https://www.facebook.com/amin.morovati.9

به دوستانتان معرفی کنید.

این صفحه در تاریخ 25 بهمن 98 به روز شد.

فروغ و دریچه

فروغ و دریچه

 

محمدامین مروتی

فراوانی و بسامد واژة "دریچه" در شعر فروغ بالاست. او عاشق پنجره ای برای بازکردن به افق های بیرون بود و زندگی خود او نیز مصداق این گشودگی بود:

واژة "پنجره" که در شعر فروغ، بسامد فراوانی دارد، بیانگر تغییر نگاه و زاویة دید او نسبت به شعر جامعه است.خودش می گوید:

"از پنجره است که انسان می‌تواند به افق‌ها چشم بدوزد، در چهاردیواری زمان تنها پنجره است که بین ما و دنیای خارج رابطه‌ای ایجاد می‌کند. پنجره‌ای به طرف نور، پنجره‌ای به طرف خورشید، پنجره‌ای به طرف آن‌چه زیبا و خواستنی است. اگر پنجره‌ای وجود نداشت، آیا ما می‌توانستیم این ظلمت فشرده‌ای را که در اطراف‌مان وجود دارد تحمل کنیم".(در دیاری دیگر، خاطرات سفر اروپا، سفرنامه‌ی ایتالیا.) پنجره، جایی است برای خوب دیدن دنیا و از حصار و چارچوب محدود خانه خارج شدن. برای گسترش افق دید. فروغ شعری با عنوان "پنجره" هم دارد:

...یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که مثل حلقه‌ی چاهی

در انتهای خود به قلب زمین می‌رسد

و باز می‌شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

یک پنجره که دست‌های کوچک تنهایی را

از بخشش شبانه‌ی عطر ستاره‌های کریم

سرشار می‌کند

و می‌شود از آنجا

خورشید را به غربت گل‌های شمعدانی مهمان کرد...

یک پنجره برای من کافی‌ست

یک پنجره به لحظه‌ی آگاهی و نگاه و سکوت....

تحولات سریع فکری و هنری فروغ، به "تولد دیگر" او منجر شد. شعرش، شعر روزگار بود و هیچکس بهتر از سهراب او را توصیف نکرد که:

« بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افق های باز نسبت داشت....»   (سپهری در رثای فروغ)

و این گشودگی و گشادگی، مهمترین نیاز انسان امروز هم هست. گشودگی ذهن و گشادگی آغوش. اهل روزگار خود بودن. آموختنِ مادام العمر و باز کردن تمام پنجره ها به روی انوار آگاهی و افق های باز.

خردنامة فردوسی

خردنامة فردوسی

 

محمدامین مروتی

اگر مثنوی نوعی عشق نامه یا کتاب عشق باشد، شاهنامه نوعی خردنامه و کتاب خرد است. شاعری را نمی شناسیم که به اندازة فردوسی بر اهمیت خرد تاکید کرده باشد. البته اشعار ناصر خسرو نیز خردپذیر و عقل محور است.

قبل از ورود محتوایی به شاهنامه، لازم است تفکیک ظریفی بین عقل و خرد بگذاریم. "عقل" در زبان عادی، به عقل سلیم و عرفی اشارت دارد و "خرد" به نوعی فرزانگی و حکمت که در برگزیدگان و عقلای هر قومی یافت می شود. همچنین عقل می تواند کارگزارِ نفسانیت گردد و خرد چنین نیست. اگر بخواهیم به زبان مولانا سخن بگوییم، اولی عقل جزئی و نفس مدار است و دومی، عقل کلی و حکیمانه. خرد نزد فردوسی از عقل جزئی متمایز است و بنابراین فرمانبر اهریمن و نفسانیت نیست:

به نیکی خرد رهنمای تو باد

زمین و زمان خاکپای تو باد

کسی کو خرد جوید و ایمنی

نیاید سوی کیش اهریمنی

اولین و بهترین آفریدة خدا:

 شاهنامه با نام خدایی شروع می شود که خرد را آفریده است و اگر داد و انصاف دهیم، خرد بهترین آفریدة اوست:

به نام خداوند جان و خرد

کزین برتر اندیشه برنگذرد

خرد بهتر از هر چه ایزد بداد

ستایش خرد را به از راهِ داد

رابطة خرد با چشم و گوش و زبان:

اولین مخلوق خدا خرد است که هم محافظ زندگی ماست و هم محافظ سه پاسبان وجود که عبارتند از چشم و گوش و زبان. فردوسی معتقد است که خرد با پاسبانی و حفاظت از واردات و صادراتِ چشم و گوش و زبان، موجب سعادت بشر می شود:

نخست آفرینش، خرد را شناس

نگهبان جانست و آن سه پاس

سه پاس تو چشم است وگوش و زبان

کزین سه رسد نیک و بد بی‌گمان

و:

خردمند باش و بی آزار باش

همیشه زبان را نگهدار باش

خردمند سخن سنجیده می گوید و بادبان خرد را به کار می گیرد تا راه درست را بیابد و در عین حال به موقع هم از لنگر سخن استفاده می کند و هر چه را به ذهنش می رسد، بر زبان نمی راند:

سخن لنگر و بادبان با خرد

به دریا خردمند چو بگذرد

دانش و قدرت:

فردوسی مانند فوکو، دانش را با قدرت پیوند می دهد با این تفاوت که نگاه فردوسی به این رابطه، مثبت و نگاه فوکو منفی است:

توانا بود هر که دانا بود

ز دانش دل پیر برنا بود

دانش و نیکبختی:

سعادت هر دو دنیای ما در گرو حسن استفاده از عقل است:

خرد رهنمای و خرد دلگشای

خرد دست گیرد به هر دو سرای

ازو شادمانی وَزویت غمیست

وزویت فزونی، وزویت کمیست

انسان بی خرد، کور است و راهش را گم می کند:

خرد چشمِ جانست چون بنگری

تو بی‌چشم، شادان جهان نسپری

خرد و صلح طلبی:

فردوسی بر آن است که به راه انداختنِ جنگ و کین توزی از سر بی خردی است و جنگ طلبی، آبروی انسان را بر باد می دهد. جنگ طلبی به کین توزی آغشته است و خردمندی بر حزم:

به دانش نیاید سر جنگجوی

نباید به جنگ اندرون، آبروی

سر مرد جنگی، خرد نسپرد

که هرگز نیامیخت کین با خرد

کینه از جنس آتش است و خرد از جنس آب و ابلیس هم بی خرد است و حاکمِ خوب به آشتی تمایل دارد نه به جنگ:

یکی پر ز آتش، یکی پر خرد

خرد با سرِ دیو کی برخورد

خرد باید اندر سر شهریار

که تندی و تیزی نیاید به کار

تو را خشم با آشتی گر یکیست

خرد بی گمان نزدِ تو، اندکیست

خرد و افزون طلبی:

دشمن خرد، طمع و زیاده خواهی و به قول فردوسی،"آز" است و آزِ تاج و تخت هم خرد را نابود می کند و هم عدالت را پایمال می کند. نمونه دارندگان این آز در شاهنامه، برادران ایرج(سلم و تور) و اسفندیار هستند:

پزشک تو پندست و داد و خرد

مگر آزِ تاج، از دلت بستُرَد

خرمند می داند که دنیا فانی است لذا فزون طلبی و زیاده خواهی پیشه نمی کند:

فزونی نجست آن که بودش خرد

که برما بد و نیک هم بگذرد

فردوسی می گوید نیاکان ما نیز بر خردورزی تاکید موکد داشتند:

کسی را که کوتاه باشد خرد

به دین نیاکان خود ننگرد

حاکم ظالم، پاس خردمندی و خردمندان را نمی دارد:

به شهری که بیداد شد پادشا،

ندارد خردمند بودن روا

غرور خردمندی:

و اما خودرایی غیر از خردمندی است و مغرور شدن به خرد، عین بی خردی است و خردمند حقیقی کسی است که خرد دیگران را به خرد خود می افزاید. اگر گمان کنی داد  و وام خرد را گزارده ای و همه چیز می دانی، روزگار بلایی به سرت می آورد که دوباره به کلاس اول بوی:

چو گویی که وامِ خرد توختم

همه هر چه بایستم آموختم

یکی نغز بازی کند روزگار

که بنشاندت پیش آموزگار

 

عطار و فلسفه

عطار و فلسفه

 

محمدامین مروتی

عطار در منطق الطیر، می گوید اسکندر در را جهاد مرد و معلمش که ارسطو بود پس از مرگ به او چنین خطاب می کند که تا زنده بودی مردم را با مرگ پند می دادی:

چون بمرد اسکندر اندر راه دین

ارسطاطالیس گفت ای شاه دین

تا که بودی پند می‌دادی مدام

خلق را این پندِ امروزین تمام

ارسطو می گوید من به تو منطق الطّیر و جستجوی سیمرغ آموختم:

من زفان و نطق مرغان سر به سر

با تو گفتم فهم کن ای بی‌خبر

و گفتم از زمرة مرغان عاشق و سالکانی باش که مرگ اختیاری را برمی گزینند و پیش از مرگ جسمی، نفس شان می میرد:

در میان عاشقان، مرغان درند

کز قفس پیش از اجل برمی پرند

و منطق الطیر، علم عاشقی و دولت روحانی است که در برابر فلسفة یونانی قرار دارد:

کی شناسی دولت روحانیان

در میان حکمت یونانیان

باید از حکمت یونانیان فاصله بگیری تا حکیم الهی گردی:

تا از آن حکمت نگردی فرد تو

کی شوی در حکمت دین، مرد تو

هرک نام آن بَرَد در راه عشق

نیست در دیوان دین، آگاه عشق

فلسفه از کفر هم بدتر است. چرا که اگر کسی کفر را بشناسد، از آن احتراز می کند ولی رهایی از علم چسبناک فلسفه - که عمدتا رهزن علماست- بس دشوارتر است:

"کاف" کفر اینجا به حقّ المعرفه

دوستر دارم زِ "فا"یِ فلسفه

زانک اگر پرده شود از کفر باز،

تو توانی کرد از کفر احتراز

لیک آن علمِ لزج چون ره زند،

بیشتر بر مردمِ آگه زند

اگر عُمَر  فاروق به فلسفه روی می آورد، کی سوختن عاشقانه در راه دین را تجربه می کرد:

گر از آن حکمت دلی افروختی،

کی چنان فاروق برهم سوختی

شمع دین، فلسفه را نابود می کند و فلسفه دلی را گرم و نورانی نمی کند:

شمع دین چون حکمت یونان بسوخت

شمع دل زان علم، بر نتوان فروخت

پس به حکمت نبوی اکتفا کن و دست از حکمت یونانیان بردار:

حکمت یثرب بَسَت ای مرد دین

خاک بر یونان فشان، در درد دین

به لحاظ تاریخی پیداست که ارسطو نماینده تام و تمام حکمت یونانی است و این آموزه های افلاطون است که جنبة عرفانی پیدا کرده است. به علاوه در این که اسکندر مرد دین بوده باشد، تردید جدی وجود دارد چه برسد به این که در راه دین کشته شده باشد. همچنین اسکندر نمی تواند حکمت یثرب را دریافته باشد چرا که پیش از تکوین اسلام می زیسته است.

می توانیم همه این ها را حمل بر ناآگاهی عطار از تاریخ کنیم. اما لب کلام او قرار دادن فلسفه در مقابل دین عرفانی است. نقد اساسی عطار به حکمت یونانیان این است که فلسفه دلی را گرم نمی کند و رهزن علماست و بنابراین حتی خطرناک تر و پیچیده تر از کفر است در حالی که دین باید دل را گرم و چر نور کند . یعنی تحولی وجودی در انسان ایجاد کند چنان که در عمر کرد.

 

علی اکبر داور(1315ش-1264)

علی اکبر داور(1315ش-1264)

 

محمدامین مروتی

جوانی:

میرزا علی اکبر خان(مدعی العموم) از مشروطه خواهانی بود که در دوران استبداد صغیر، در دوران جوانی به حزب دموکرات به رهبری تقی زاده پیوست که در مقابل حزب اعتدالیون، گرایش سوسیالیستی داشت. به پشتوانه حزب، به وزارت عدلیه پیوست و مدعی العموم تهران شد. به پیشنهاد تقی زاده نام خانوادگی "داور" را برای خود گزید.

رابطه با رضا شاه:

در جلسة تغییر سلطنت به رغم مصدق و مدرس و تقی زاده موافق الغای سلطنت قاجار بود و موافق به سلطنت رسیدن رضا شاه بود.

مانند رضا خان و همفکرانش معتقد به مدرنیزاسیون با توسل به زور و مشت آهنین بود. می گفت سعادت را باید به زور مردم تحمیل کرد. مجله "آینده" ارگان روشنفکران تجددخواه و بوروکراتی از قبیل او بود. به "محمودافشار" صاحب امتیاز آینده، گفته بود اگر نیت و هدف پاک باشد، مهم نیست که وسیله خوب نباشد. به لحاظ شخصی پاکدست بود.

رضا شاه علیرغم تکیه بر تکنوکراتهایی چون فروغی و داور و تیمورتاش و نصرت الدوله فیروز، بدان ها مجال پرو بال یافتن نمی داد. فقط تقی زاده جان به در برد که او هم خنثی شده بود.  فروغی را خانه نشین کرد و فیروز را زندانی و تیمورتاش و سردار اسعد را کشته بود. داور هم در موضوع اصلاحات مالی تحت فشار رضا شاه بود و همین باعث خودکشی او شد.

کارهای مهمش:

داور تکنوکراتی بود که در راه مدرن کردن کشور به رضا خان کمک شایانی کرد. در وزارت تجارت، طرح راه آهن سراسری را کلید زد. مهمترین کارهایش، برقراری نظام قضایی جدید و کوشش در برقراری نظام مالی جدید بود. در اصلاحات قضایی موفق بود و در اصلاحات مالی نه.

معتقد بود کارآفرینان، موتور توسعة جامعه اند و چون کشور بخش خصوصی قوی ای ندارد، دولت باید در این راه پیشگام شود و بنگاه های اقتصادی موفق بنا کند. به نظر موسی غنی نژاد این اندیشه، خاستگاهی تاریخی هم داشت. در آن زمان حکومتهای تمامیت خواه مثل آلمان و ایتالیا و شوروی، الگوی اقتصاد موفق بودند در حالی که جهان سرمایه داری گرفتار بحران اقتصادی 1929 شده بود.

با کمک فقهای برجسته، با تبدیل احکام شرعی به قوانین مدنی، به نظام قضایی وحدت رویه داد. کاپیتولاسیون را لغو کرد. قانون ثبت اسناد و املاک را جاری کرد که وفق آن متصرفِ چهل ساله و بیشتر سند ملکش را می گرفت. حق جاری کردن صیغة ازدواج و طلاق را به دفتر رسمی سپرد و محاکم شرعی را در چارچوب قوانین حکومتی سامان داد.

 (برگرفته از پرونده "داور" در اندیشه پویا شماره 64/بهمن 98)

 

 

ایرج افشار(1301-1389شمسی)

 

محمدامین مروتی

جوانی:

ایرج افشار فرزند محمود افشار بنیانگزار مجله آینده -ارگان روشنفکران بوروکرات طرفدار مدرنیزاسیون- بود. محمود افشار خود در محضر "حبیب یغمایی" (بنیانگزار مجله"یغما") درس روزنامه نگاری را آموخته بود. ایرج همراه احسان یارشاطر، شاگرد تقی زاده بود و همیشه با احترام از او یاد می کرد. با یار شاطر در دهه چهل نشریه ارزشمند "راهنمای کتاب" را بنیان گذاشتند. در 19 سالگی مدیر داخلی آینده شد. پدرش به او افتخار می کرد و بر همتش درود می فرستاد. در جوانی چپ بود و از دوستان مرتضی کیوان. خودش می گوید کیوان به سبب "نوشته های مرتجعانه" به من خرده می گرفت. آل احمد با صفت "نبش قبرکن" از او یاد می کرد. اما او به زودی هم و غم خود را متوجه مطالعات ایرانی و ایرانشناسی و ایرانگردی کرد. رئیس کتابخانه مرکزی شد.

به کمک سید حسین نصر(رئیس دانشکده ادبیات دانشگاه تهران)، رشته کتاب شناسی را در دانشگاه تهران راه انداخت.

ناسیونالیسم فرهنگی:

به سیاست علاقمند نبود. ناسیونالیسمش از نوع فرهنگی بود نه سیاسی. به نظر او، مرزهای ایران فرهنگی فراتر از ایران سیاسی، تا شبه قاره هند و بین النهرین و ماوراء النهر گسترده است. این سخن اللهیار صالح را آویزة گوشش کرده بود که از سیاست کناره بگیر ایران با فرهنگش باقی می ماند.

به تمامیت ارضی ایران تعصب داشت و محور این تمامیت را زبان فارسی می دانست.

سیاستمدارانی چون قوام السلطنه و از همه بیشتر فروغی را به خاطر خدمت به ایران ستایش می کرد. حتی به وثوق الدوله- به خاطر ایران دوستی- احترام می گذاشت. چه در جریان قرارداد 1919 از انگلیس پول گرفته باشد چه نه. به نظرش نتیجه سیاستهایش مهم بود. انگلیس ها اسنادی از ارتباط اجداد ایرج افشار که در هند به تجارت مشغولند با آلمان ها منتشر کرده و از محمود افشار به عنوان مرد شماره شش در این رابطه سخن گفته اند اما خود محمودافشار می گفت ارتباطم با "گروه برلن"، یک ارتباط فرهنگی بوده نه سیاسی.

ایرانگردی:

معتقد بود ایران شناسی بدون ایرانگردی میسر نیست. برغم روشنفکران مدعی و عاج نشین، با مردم اقصی نقاط کشور، نشست و برخاست صمیمانه داشت و از آن ها می آموخت و می نوشت. چنین برداشتی از سفر را از ابراهیم پورداوود – و در جریان ایرانگردی های مشترکشان- آموخته بود و هم او مشوق ایرج افشار به ایران شناسی بود.

تورج دریایی از شاگردان ایرج افشار نیز، همین سفرها را به مدت 14 سال با ایرج افشار تجربه کرده است. دریایی می گوید در سفر بسیار منضبط بود. اهل موسیقی نبود. ماشینش ضبط نداشت. غذای رستوران را نمی خورد و می گفت هر جا می روید غذای همانجا را بخورید. نان و پنیر و ماست غذای معمولش بود. سالی دو بار با زریاب خویی و شفیعی کدکنی و منوچهر ستوده به کوه و بیابان می زد. از دنیای خبر کناره می گرفت. رادیو و تلویزیون و ماهواره نداشت.

نوشته ها:

هرچه را که راجع به تاریخ ایران بود، بدون قضاوت در باره آن، منتشر می کرد. از کتاب "خوابگزاری" تا "روش تقسیم آب هرات".

فهرست نویسی دست نوشته های کتابخانه ها و همچنین فهرست نویسی مقالات فارسی از کارهای مهم ایرج افشار است.

جایزه کتاب سال را به جای او- پسرش- تحویل گرفت و جایزه نقدیش را به کتابخانه مرکزی دانشگاه تقدیم کرد.

خاموش هنرنما:

خود را "سمسار" فرهنگ ایران می دانست. میلاد عظیمی او را "خاموش هنرنما" لقب داده است و در باره اش میگوید:" ایرج افشاری که حرف نمی زد و کار می کرد و کار می کرد و حرف نمی زد."

رسول جعفریان رئیس کنونی کتابخانه او را دهخدای کتاب ایران می داند. شفیعی در باره اش گفته بود از آن روشنفکرانی بود که می دانند چه می خواهند نه از آنان که فقط می دانند چه نمی خواهند. شفیعی حجم عظیم کارهایش را ناشی از یک "نظم آرشیوی" می داند.

به اتهام فراماسون اخراجش کردند. ظاهرا با این سوء ظن که به تقی زاده ارادت داشت و او هم فراماسون بود. گفتند رئیس کتابخانه بوده ای و با شاه و فرح هم ملاقات داشته ای. گفته بود این ملاقات خصوصی نبوده و در مراسم افتتاح کتابخانه بوده است. بالاخره مجبور شد راهنمای کتاب و مجله آینده را هم تعطیل کند.

(برگرفته از پرونده ویژه ایرج افشار، مندرج در اندیشه پویا شماره 64/بهمن 98)

 

معرفی فیلم جوکر (76)

معرفی فیلم جوکر (۲۰۱۹)

 

محمدامین مروتی

بازیگران:

    واکین فینیکس در نقش آرتور فلک / جوکر

    رابرت دنیرو در نقش موری فرانکلین، مجری برنامه تاک شو

کارگردان: تاد فلیپس

جوکر در هفتاد و ششمین دوره جشنواره بین‌المللی فیلم ونیز و برنده شیر طلایی بهترین فیلم شد. فیلم ۱ میلیارد دلار در سراسر جهان فروش کرد در حالی که بودجه ساخت آن ۵۵ میلیون دلار بود. در نود و دومین دوره جوایز اسکار، فیلم در ۱۱ رشته از جمله بهترین فیلم، بهترین بازیگر نقش اول مرد و بهترین کارگردانی نامزد دریافت جایزه اسکار شده‌است.

 

داستان فیلم در سال ۱۹۸۱ و شهر گاتهام سیتی رخ می‌دهد. گاتهام سیتی یک شهر خیالی در آمریکا است که در کامیک‌هایی مثل "بتمن" به عنوان شخصیتی منفی حضور دارد.

اما در این فیلم برعکس کمیک بتمن، به واکاوی منشاء شیطنت جوکر پرداخته می شود. اینکه جوکرها چگونه ساخته می شوند؟ تاد فیلیپس، گفته بود که «جوکر» ماجرای مردی به نام آرتور فلک است که با مشکل عصبی خنده روبه‌روست و این که چه‌طور تبدیل به جوکر خرابکار می‌شود. 

فیلم، داستان زندگی کمدینی به نام آرتور فلک است که قربانی جامعه می شود و برای گرفتن انتقام به جنایت روی می کند. به گونه ای که بیننده با او احساس همدلی می کند و در پایان به عنوان قهرمان فقرایِ آنارشیستی تصویر می شود که محصول جوامع سرمایه داری و لیبرال اند.

آرتور در مواقعی که کنترل خود را از دست می‌دهد، به طرز هیستری می‌خندد. به قول رهی معیری:

خندة تلخ من از گریه غم انگیزتر است       کارم از گریه گذشته است بدان می خندم

 

از منظر فلسفی نیز وجه مثبت شخصیت بتمن، مدیون وجود جوکرهای جامعه است. اگر جوکر نبود، بتمن هم نبود. آنان مکمل همند. چنان که اگر شیطان نبود، دین هم نبود و شیطان سنگ محک نیکی و بدی است.

باز از منظر فلسفی، دوران برساختن دوقطبی های کاذب مانند قهرمان/ضدقهرمان گذشته است. جوکر ضدقهرمان مطلق نیست و حس همدردی و حتی همراهی اقشاری را جلب و جذب می کند.

تم فلسفی دیگر داستان، مفهوم "تنهایی" در جامعه و عواقب ناشی از آن است. جوکر کاملا تنهاست . تا آنجا که معشوقش هم خیالی است. اما این تنهایی صبغة پر رنگ جامعه شناختی دارد.

 

فیلم جوکر مورد استقبال منتقدان بوده است ولی به نظر می رسد، پیام اصلی اش نقدی آنارشیستی به نئولیبرالیسم باشد. نقدی که نفی مطلق است بی آنکه به بدیل مثبتی بیاندیشد و در غیاب چنین بدیلی، آنارشی است که جامعه را تسخیر می کند. نقد نئولیبرالیسم برای اصلاح آن گامی به پیش است و برای تخریب آن، چندگام به پس.

سنگام، عشق و اخلاق(پیشنهاد فیلم75)

سنگام، عشق و اخلاق

محمدامین مروتی

فیلم سنگام هم می تواند به ما از تحولات عصری در ارزش ها بگوید. این فیلم چهارساعتة عامه پسند و جذاب، با ترانه های دلنشین هندی، در ذهن کودکی ما جا خوش کرده است. داستان یک مثلث عشقی بین دو دوست(با بازی راج کاپور و راجندراکمار) و یک دختر(با بازی ویجنتی مالا) ، که تحت الشعاع دوستی این دو مرد قرار می گیرد. این دوستی و فداکاری حاصل از آن در همه فیلم به عنوان یک ارزش مطرح می شود ولی آنچه در این میان فدا می شود؛ سرنوشت دختر است که به نوعی بازیچة این دوستی می شود. یکی از دوستان، به خاطر دوست دیگر، عشقش را پنهان می کند و روی آن پا می نهد، در حالی که دختر هم به او مایل است. دوست دیگر در پایان فیلم متوجه این فداکاری می شود و این بار او می خواهد در حق دوستش فداکاری کند و زنش را رها کند.

شاید نقطة اوج  فیلم، سکانس پایانی آن باشد که "رادا" از این بازیچه شدن به خشم می آید و دیگر نمی خواهد زندگیش را بر هم زند. او با گلایه از این دوستی خودخواهانه، می گوید زمانی گمان می کردم عشق همه چیز است اما وظیفه از آن بالاتر است. چرا که عشق گذراست و اخلاق پایدار. از نظر فلسفی و جامعه شناختی هم این از معدود جاهایی است که اخلاق از عشق سبقت می گیرد.

یگانگی و یکتایی عارفانه

یگانگی و یکتایی عارفانه

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر اول حکایت عاشقی را باز می گوید که در خانه معشوق را می زند. محبوبش می پرسد که هستی و او می گوید:"منم". معشوق می گوید باید من نباشی تا بتوانی به درون آیی. معنا و نکتة عارفانة داستان این است که عاشق باید تمام خودبینی هایش را فدای خدا بینی کند تا دعوی عاشقی تواند کرد:

۳۰۶۹      آن یکی آمد دَرِ یاری بِزَد                     گفت یارش کیستی ای مُعْتَمَد[1] ؟

فایدة فراق:

مولانا معتقد است رنج فراق و جدایی آن چیزی است که سالک را می پزد و از خامی خارج می کند. بنابراین معشوق عاشق را به مدت یک سال از خود می راند تا پخته تر گردد:

۳۰۷۰      گفت من، گُفتَش بُرو هنگامْ نیست           بر چُنین خوانی مُقامِ خامْ نیست

۳۰۷۱      خام را جُز آتشِ هَجْر و فِراق                  کی پِزَد؟ کی وا رَهانَد از نِفاق؟

۳۰۷۲      رفت آن مِسْکین و سالی در سَفَر             در فِراقِ دوست سوزید از شَرَر

۳۰۷۳      پُخته شُد آن سوخته، پس بازگشت           باز گِردِ خانة اَنباز[2] گشت

مولانا می گوید در خانة عشق، جا برای دو نفر نیست. پس عاشق یک سال از رنج جدایی سوخت تا منیتش را فرونهاد و بازگشت و این بار در پاسخ معشوق که از کیستیِ او سوال کرد، جواب داد تو:

۳۰۷۴      حَلْقه زد بر دَر به صد ترس و اَدَب            تا بِنَجْهَد بی‌اَدَب لَفْظی زِ لب

۳۰۷۵      بانگ زد یارش که بر دَر کیست آن؟         گفت بر دَر هم تویی ای دِلْسِتان

۳۰۷۶      گفت اکنون چون مَنی، ای من دَر آ          نیست گُنجایی دو من را در سَرا

در خانه عشق دوییت نمی گنجد چنان که نخ دورشته و ریش ریش از سوراخ سوزن رد نمی شود:

۳۰۷۷      نیست سوزن را سَرِ رشته‌یْ دوتا              چون که یکتایی، دَرین سوزن دَر آ

و چنان که به گفته قرآن، محال است شتر از سوراخ سوزن رد شود:

۳۰۷۸      رشته را با سوزن آمد ارتباط                   نیست دَر خور با جَمَلْ سَمُّ الْخِیاط[3]

 

 


[1][1] معتمد یعنی مورد اعتماد

[2] انباز یعنی دوست و شریک

[3] سَمُّ الْخِیاط: سوراخ سوزن

نقش تمرین و سختی در توحید وجودی

نقش تمرین و سختی در توحید وجودی

 

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر اول می گوید قزوینی ها عادت دارند بر تنشان خالکوبی کنند:

۲۹۹۴      این حِکایَت بِشْنو از صاحِبْ بَیان              در طَریق و عادتِ قَزوینیان

۲۹۹۵      بر تَن و دست و کَتِف‌ها بی‌گَزَند[1]             از سَرِ سوزن کَبودی‌ها زَنَند

قزوینی داستان ما هم به پیش دلاکی رفت که چون زاده برج اسد (شیر) هستم، پس نقشِ پر رنگی از شیر، بر کتفم بزن:

۲۹۹۶      سویِ دَلّاکی بِشُد قزوینی‌یی                  که کَبودم زَن، بِکُن شیرینی‌یی[2]

۲۹۹۷      گفت چه صورت زَنَم ای پَهْلَوان؟             گفت بَر زَن صورتِ شیرِ ژیان

۲۹۹۸      طالِعَم شیر است، نَقْشِ شیر زَن               جَهْد کُن، رَنگِ کَبودی سیر[3] زَن

۲۹۹۹      گفت بر چه موضِع‌اَت صورت زَنَم؟           گفت بر شانه‌گَهَم زن آن رَقَم

اما با فروکردن اولین سوزن داد قزوینی در آمد که از کجای شیر شروع کردی؟ گفت از دمش. گفت نفسم بند آمد. شیر دم می خواهد چه کار؟

۳۰۰۰      چون که او سوزن فُرو بُردن گرفت           دَردِ آن در شانه‌گَهْ مَسْکَن گرفت

۳۰۰۱      پَهْلَوان در ناله آمد کِی سَنی                  مَر مرا کُشتی، چه صورت می‌زَنی؟

۳۰۰۲      گفت آخِر شیر فَرمودی مرا                    گفت از چه عُضو کردی اِبْتِدا؟

۳۰۰۳      گفت از دُمگاهْ آغازیده‌ام                       گفت دُم بُگْذار ای دو دیده‌ام

۳۰۰۴      از دُم و دُمگاهِ شیرم دَم گرفت                دُمگَهِ او دَمگَهَم مُحکَم گرفت[4]

۳۰۰۵      شیرِ بی‌دُم باش گو، ای شیرساز               که دِلَم سُستی گرفت از زَخمِ گاز[5]

۳۰۰۶      جانِب دیگر گرفت آن شَخصْ زَخْم           بی‌مُحابا و مُواساییّ [6]و رَحْم

خلاصه دلاک هر جای شیر را که می خواست نقش کند، داد قزوینی در می آمد که از این قسمتش هم بگذر:

۳۰۰۷      بانگ کرد او کین چه اندام است ازو؟         گفت این گوش است ای مَردِ نِکو

۳۰۰۸      گفت تا گوشش نباشد ای حَکیم              گوش را بُگْذار و کوتَهْ کُن گِلیم[7]

۳۰۰۹      جانِبِ دیگر خَلِش[8] آغاز کرد                  بازْ قزوینی فَغان را ساز کرد

۳۰۱۰      کین سِوُم جانِب چه اندام است نیز؟          گفت این است اِشْکَمِ شیر ای عزیز

۳۰۱۱      گفت تا اِشْکَم نباشد شیر را                   گشت اَفْزون دَرد، کَم زن زَخْم ها

دلاک عصبانی شد و سوزن را پرت کرد و گفت شیر بی یال و دم و اشکم که دید:

۳۰۱۲      خیره شُد دَلّاک و پَسْ حیران بِمانْد           تا به دیر، اَنْگُشت در دَندان بِمانْد

۳۰۱۳      بر زمین زَد سوزن از خشمْ اوسْتاد             گفت در عالَم کسی را این فُتاد؟

۳۰۱۴      شیرِ بی‌دُمّ و سَر و اشْکَم کِه دید؟             این‌چُنین شیری خدا خود نافَرید

مولانا به ابیات پیشین برمی گردد که اگر می خواهی پیر، تو را از شر نفسانیت برهاند، باید دستورات و تمرینات او را اجرا کنی و به خودت سختی دهی. اگر نقش و طالع شیر می خواهی، باید بر نیش دلاک صبر کنی:

۳۰۱۵      ای برادر صَبر کُن بر دَردِ نیش                تا رَهی از نیشِ نَفْسِ گَبْرِ خویش

۳۰۱۶      کان گروهی که رَهیدَند از وجود              چَرخ و مِهْر و ماهَشان آرَد سُجود

۳۰۱۷      هرکِه مُرد اَنْدر تَنِ او نَفْسِ گَبْر               مَر وِرا فَرمان بَرَد خورشید و ابر

چنین کسی را آفتاب هم نمی سوزاند چنان که نور آفتاب به مدت سیصد سال و اندی، اصحاب کهف را نیازرد:

۳۰۱۸      چون دِلَش آموخت شمعْ اَفْروختن            آفتابْ او را نَیارَد سوختن

۳۰۱۹      گفت حَق در آفتابِ مُنْتَجِم[9]                   ذِکْرِ تَزّاوَرْ کَذی عَنْ کَهْفِهِم[10]

معنای توحید:

مهم حرکت به سوی اوست. معنای تعظیم و توحید نیز جز خوارکردن نفس و وحدت با او نیست:

۳۰۲۰      خارْ جُمله لُطْفْ چون گُل می‌شود             پیشِ جُزوی کو سویِ کُل می‌رَوَد

۳۰۲۱      چیست تَعْظیمِ خدا اَفْراشتن؟                  خویشتن را خوار و خاکی داشتن

۳۰۲۲      چیست توحیدِ خدا آموختن؟                   خویشتن را پیشِ واحِد سوختن

هستیِ شب گونه و ظلمانی ات را در نور او بسوزان تا مسّ وجودت طلا گردد:

۳۰۲۳      گَر هَمی خواهی که بِفْروزی چو روز          هَستیِ هَمچون شبِ خود را بِسوز

۳۰۲۴      هستی‌اَت در هستِ آن هستی‌نَواز             هَمچو مِس در کیمیا اَنْدر گُداز

خرابی کار ما از من و ما کردن است اگر این دو "هست" به یکی تبدیل شود، کارمان سامان می گیرد:

۳۰۲۵      در من و ما سخت کَردَسْتی دو دست         هست این جُمله خَرابی از دو "هست"

 

 


[1] بی گزند یعنی بدون واهمه

[2]بکن  شیرینیی یعنی شیرین کاری کن

[3] کبود سیر یعنی آبی پررنگ

[4] دَمگَهَم مُحکَم گرفت یعنی دست روی دهانم گذاشت و نفسم را بند آورد.

[5] گاز همان سوزن خالکوبی است.

[6]بی محابا و مواسا یعنی بدون ترس و ملاحظه

[7] کوته کن گلیم یعنی جمع و جورش کن. خلاصه اش کن.

[8] خلش: فرو کردن

[9] منتجم: تابان و روشن

[10] سوره كهف آيه  17: وَتَرَى الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَت تَّزَاوَرُ عَن كَهْفِهِمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَإِذَا غَرَبَت تَّقْرِضُهُمْ ذَاتَ الشِّمَالِ وَهُمْ فِي فَجْوَةٍ مِّنْهُ ذَلِكَ مِنْ آيَاتِ اللَّهِ مَن يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَمَن يُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُ وَلِيّاً مُّرْشِداً ‏: و خورشيد را مى‌بينى كه چون برمى‌آيد، از غارشان به جانب راست ميل مى‌كند و چون غروب كند ايشان را واگذارد و به چپ گردد. و آنان در صحنه غارند. و اين از آيات خداست. هر كه را خدا هدايت كند هدايت يافته است و هر كه را گمراه سازد هرگز كارسازى راهنما براى او نخواهى يافت.

نعمتِ دانستنِ تاریخ

نعمتِ دانستنِ تاریخ

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر اول می گوید آدم عاقل باید از سرگذشت پیشینیان درس بگیرد و شکرگزار این نعمت باشد که اگر بخواهد، می تواند سرمشق و آیینه عبرت دیگران قرار نگیرد:

۳۱۲۷      عاقل آن باشد که گیرد عِبْرت از              مرگِ یاران، در بَلایِ مُحْتَرَز

۳۱۳۰      پَس سِپاسْ او را، که ما را در جهان          کرد پیدا از پَسِ پیشینیان

۳۱۳۱      تا شَنیدیم آن سیاست‌هایِ[1] حَق              بر قُرونِ ماضیه اَنْدر سَبَق[2]

پیامبر به امت خود را از همین رو "مرحومه" نامید که قادر به استفاده از تجارب امم گذشته است:

۳۱۳۳      اُمَّتِ مَرحومه زین رو خوانْدَمان               آن رَسولِ حَقّ و صادق در بَیان

۳۱۳۴      استخوان و پَشمِ آن گُرگانْ عِیان             بِنْگَرید و پَند گیرید ای مِهان

۳۱۳۵      عاقل از سَر بِنْهَد این هستیّ و باد[3]           چون شَنید اَنْجامِ فرعونان و عاد

۳۱۳۶      وَرْ بِنَنْهَد دیگران از حالِ او                    عِبْرتی گیرند از اِضْلالِ[4] او

 

 


[1] سیاست: مجازات

[2] یعنی در گذشته

[3] هستی و باد یعنی غرور

[4] اضلال: گمراهی

تفسیر کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فی شَاْنٍ

تفسیر کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فی شَاْنٍ

محمدامین مروتی

مولوی در دفتر اول می گوید خداوند با امر کن فیکون محالاتی چون عبور شتر از سوراخِ سوزن را ممکن می کند و کوری و پیسی را معالجه و مرده را زنده می کند:

۳۰۸۱      هر مُحال از دستِ او مُمکن شود             هر حَرون[1] از بیمِ او ساکِن شود

۳۰۸۲      اَکْمَه[2] و اَبْرَص چه باشد؟ مُرده نیز            زنده گردد از فُسونِ آن عزیز

و حتی معدوم را که از مرده، مرده تر است ، به موجود تبدیل می کند:

۳۰۸۳      وان عَدَم کَزْ مُرده مُرده‌تَر بُوَد                 در کَفِ ایجادِ او مُضْطَر بُوَد[3]

خداوند بی وقفه در حال آفرینش های جدید است. کمترین این خلق مدام تشکیل جنین، تولد بچه و مرگ انسان هاست:

۳۰۸۴      کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فی شَاْنٍ بِخوان                   مَر وِرا بی‌کار و بی‌فِعْلی مَدان

۳۰۸۵      کمترین کاریش هر روز است آن             کو سه لشکر را کُند این سو رَوان

۳۰۸۶      لشکری زَاصْلابْ[4] سویِ اُمَّهات   بَهرِ آن تا در رَحِمْ رویَد نَبات[5]

۳۰۸۷      لشکری زَارْحامْ سویِ خاکْدان                 تا زِ نَرّ و ماده پُر گردد جهان

۳۰۸۸      لشکری از خاکْ زان سویِ اَجَل              تا بِبینَد هر کسی حُسنِ عَمَل

 

 


[1] حرون: سرکش

[2] اکمه یعنی کورمادرزاد و ابرص یعنی کسی که برص(پیسی) یا همان ویتیلیگو دارد. ویتیلیگو نوعی بیماری پوستیِ ناشی از اختلال در عملکرد ملانوسیت(رنگدانه) های پوست است که پوست را لکه لکه می کند.

[3] مضطر بود یعنی مجبور و مقهور است.

[4] اصلاب یعنی ستون فقرات. اشاره به عقیده منسوخ قدما که نطفه از پشت پدر است.

[5] نبات مجازا یعنی جنین

محمد بن جریر طبری

محمد بن جریر طبری

(۲۱۸–۳۰۱ هجری خورشیدی)

 

ابوجعفر محمدبن جریر بن یزید بن کثیر بن غالب طبری مؤلف کتاب تاریخ طبری مشهور به پدر علم و تاریخ و تفسیر است. محمد بن جریر طبری در سال ۲۲۴ هجری قمری برابر با ۲۱۸ هجری خورشیدی در آمل چشم به جهان گشود.

 

تفسیر طبری:

کتاب جامع البیان مشهور به تفسیر طبری است. خود طبری در نامیدن کتاب خود از واژه «تأویل» به جای «تفسیر» استفاده کرده است که شاید دلیلش آن باشد که نویسنده به گزینش رای بهتر در میان روایات موجود اهتمام داشته است. در واقع روش طبری در تفسیر قرآن عبارت است از:....

 

ادامه نوشته

نواندیشی دینی و دشمنان آن

نواندیشی دینی و دشمنان آن

محمدامین مروتی

اگر سرمنشاً نواندیشی دینی را به سیدجمال و محمدعبده و اقبال لاهوری برگردانیم، متوجه می شویم دغدغة این جریان فکری، اندیشیدن برای عقب ماندگی جوامع اسلامی نسبت به غرب و در یک کلمه، "پیشرفت" بوده است. حاصل این نواندیشی این بود که استعمار از بیرون و تفکر جبری و سنتی از درون، جوامع اسلامی را به این وضعیت دچار ساخته است. در حالی که رمز پیشرفت غربیان، علم گرایی و فن گرایی و دموکراسی بوده است. پس ضمن مبارزه با استعمار، باید به اصلاح و پالایش و تصفیه منابع فرهنگی و دینی پرداخت و در اخذ علوم و تکنولوژی و دموکراسی غربی هم درنگ نکرد.

دو جریان از درون جوامع اسلامی در برابر این اندیشه صف آرایی کرد. جریان سنتی سیاست محور و جریان سکولار. جریان سنتی به مثابة یک جریان هویت محور، به اسلام سیاسی روی آورد تا هویت خود را در مقابل غرب تعریف کند. این جریان اصلا مفهوم پیشرفت را برای تمدن غربی هم به رسمیت نمی شناخت و آن را نوعی جاهلیت مدرن به حساب می آورد. از طرف دیگر جریان سکولار هم به هر اندیشة دینی بدبین بود. هر دو جریان نوعی توهم توطئة بدبینانه داشتند که در مقابل نواندیشی، آنها را به یگدیگر نزدیک می ساخت تا آنجا که جریان سکولاریسم ستیزه گر هم، قائل به ماهیت و هویتی برای اسلام جز در قالب جریان اسلام ستیزه گر نبود.

 

"رباطِ الْخَيْل" و نسبت عقل و نص

"رباطِ الْخَيْل" و نسبت عقل و نص

محمدامین مروتی

اگر یک نص گرای ملا نقطی باشیم، قاعدتا-وفق نص قرآن- باید برای مبارزه با دشمنان بر تهیه اسبان سواری تمرکز کنیم نه اسباب و آلات مدرن:

  وَأَعِدُّواْ لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ وَمِن رِّبَاطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدْوَّ اللّهِ وَعَدُوَّكُمْ وَآخَرِينَ مِن دُونِهِمْ لاَ تَعْلَمُونَهُمُ اللّهُ يَعْلَمُهُمْ .... ‏: و در برابر آنها تا مى‌توانيد نيرو و اسبان سوارى آماده كنيد تا دشمنان خدا و دشمنان خود -و جز آنها كه شما نمى‌شناسيد و خدا مى‌شناسد- را بترسانيد.... (سوره أنفال آيه  60)

اما چون عقل حکم می کند در این مورد به روز شویم و از علم و عرف روزگار استفاده کنیم، با تمام قوا به این کار مبادرت می کنیم و به فتوای عقل سلیم از نص عدول می کنیم. سوال مهم این است که پس چرا نباید به دلالت و هدایت و اتکاءِ عقل خدادادی، در سایر مسائل دینی و اجتهادی اجتهاد کنیم و به روز شویم؟

 

حرفی از آن هزاران...

آیه هفته:

وَ قُلْ لِعِبادی یَقُولُوا الَّتی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ الشَّیْطانَ یَنْزَغُ بَیْنَهُمْ إِنَّ الشَّیْطانَ کانَ لِلإِنْسانِ عَدُوًّا مُبینًا: به بندگانم بگو سخنی بگویند که بهترین باشد؛ چرا که شیطان میان آنها فتنه و فساد می کند. همانا شیطان دشمن آشکار انسان است.(اسراء/٥٣)

کلام هفته:

«امیدوارم در تمام طول زندگی آنچنان همدیگر را دوست داشته باشیم که انگار هرگز ازدواج نکرده‌ایم!» (لرد بایرون)

شعر هفته:

اگر به ملک رسیدی جفا مکن به کسی

که آنچه کاخ تو را خاک می کند ستم است

خبر نداشتن از حال من بهانه ی  توست

بهانه ی همه ی ظالمان شبیه هم است (فاضل نظری )

داستانک:

در روزگار قدیم در شهر ری خیاطی بود که دکانش سر راه گورستان بود. وقتی کسی می مرد و او را به گورستان می بردند از جلوی دکان خیاط می گذشتند. یک روز خیاط فکر کرد که هر ماه تعداد مردگان را بشمارد و چون سواد نداشت کوزه ای به دیوار آویزان کرد و یک مشت سنگ ریزه پهلوی آن گذاشت. هر وقت از جلوی دکانش جنازه ای را به گورستان می بردند یک سنگ داخل کوزه می انداخت و آخر ماه کوزه را خالی می کرد و سنگها را می شمرد. کم کم بقیه دوستانش این موضوع را فهمیدند و برایشان یک سرگرمی شده بود و هر وقت خیاط را می دیدند از او می پرسیدند چه خبر؟ خیاط می گفت امروز چند نفر تو کوزه افتادند.

روزها و سالها بدین منوال گذشت تا اینکه روزی قرعه فال به نام خود خیاط افتاد و خیاط هم مرد. یک روز مردی که از فوت خیاط اطلاعی نداشت به دکان او رفت و مغازه را بسته یافت. از یکی از همسایگان پرسید: «خیاط کجاست؟»

همسایه به او گفت: «‌خیاط هم در کوزه افتاد.»

و این حرف ضرب المثل شده و وقتی کسی به یک بلائی دچار می شود که پیش از آن درباره حرف می زده، می گویند:

«خیاط در کوزه افتاد»

طنز هفته:

از شیخ پرسیدند یا شیخ بهترین راه رسیدن به آزادی چیست؟

شیخ فرمود: مترو.

 

این صفحه در تاریخ 4 بهمن 98 به روز شد.

 

کانال تلگرام محمد امین مروتی

روزنوشته های کوتاه محمدامین مروتی در تلگرام

شنبه ها: گفتارادبی - هنری                                                                                                                                                                                                                    یکشنبه ها:گفتار دینی                                                                                                                                                                                                                        دوشنبه ها: گفتار اجتماعی-فرهنگی                                                                                                                                                                                                             سه شنبه ها: گفتار عرفانی با تاکید بر مولانا                                                                                                                                                                                    چهارشنبه ها: گفتار فلسفی                                                                                                                                                                                                                     پنجشنبه ها: خودشناسی و شیوه زندگی                                                                                                                                                                                                          جمعه ها: گفتارهای متفرقه

https://telegram.me/manfekrmikonan

لطفا برای دوستان علاقمندتان ارسال فرمایید.                                                                                                              

وظیفة پیر در برابر سالک

وظیفة پیر در برابر سالک

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر اول می گوید پیر راه شناس است:

از پیری سخن بگو که راه ها را می شناسد و بلکه خود عین طریق است:

۲۹۵۱      بَر نویس اَحْوالِ پیرِ راه‌دان                    پیر را بُگْزین و عینِ راهْ‌دان

گرمای تیر از تابستان است و نور شب از ماه و هدایت سالک از پیر:

۲۹۵۲      پیرْ تابستان و خَلْقانْ تیر ماه                  خَلْق مانندِ شب‌اَند و پیرْ ماه

وجه تسمیه "پیر":

پیر بودن ربطی به سن و سال ندارد. چون معرفتش ازلی و از ناحیه خداست به او "پیر" می گویم. چنان که شراب کهنه، گیرایی بیشتری دارد:

۲۹۵۳      کرده‌ام بَختِ جوان را نامْ پیر                  کو زِ حَقْ پیر است، نَزْ اَیّامْ پیر

۲۹۵۴      او چُنان پیر است کِشْ آغاز نیست            با چُنان دُرِّ یَتیمْ[1] اَنْباز[2] نیست

۲۹۵۵      خود قَوی‌تَر می‌شود خَمْرِ کُهُن                خاصه آن خَمری که باشد مِنْ لَدُن[3]

پیر، ترفندهای نفسانی را می شناسد:

پیر خطرهای نفس و راهزنی های شیطان بر سر راه را می شناسد:

۲۹۵۶      پیر را بُگْزین که بی‌پیر این سَفَر              هست بَس پُر آفَت و خَوْف و خَطَر

در راهی که قبلا چند بار رفته ای، باز نیاز به راهنما داری. چه رسد به راهی که تا کنون نرفته ای:

۲۹۵۷      آن رَهی که بارها تو رَفته‌یی،                 بی قَلاووز[4] اَنْدر آن آشفته‌یی

۲۹۵۸      پس رَهی را که نَدیدسْتی تو هیچ             هین مَرو تنها، زِ رَهبر سَر مَپیچ

قدما معتقد بودند که غولان به بانگ و آوازشان، مسافران را در بیابان ها گمراه می کنند. مولانا می گوید در بیابان معرفت نیز چنین غولانی در کمین اند:

۲۹۵۹      گَر نباشد سایة او بر تو گول[5]                  پس تو را سَرگشته دارد بانگِ غول

۲۹۶۰      غولَت از رَهْ اَفْکَند اَنْدر گَزَند                   از تو داهی‌تَر دَرین رَهْ بَس بُدند

پس خرِ نفست را تحت هدایت راهبانِ راهدان- یعنی پیر- قرار ده:

۲۹۶۴      گَردنِ خَر گیر و سویِ راهْ کَش               سویِ رَهْ‌بانان و رَه‌ْدانانِ خَوش

خرِ نفس، مایل به چریدن است نه سلوک. غفلت کنی، فرسنگ ها از مقصد دورت می کند:

۲۹۶۵      هین مَهِل خَر را و دست از وِیْ مَدار          زان که عشقِ اوست سویِ سَبزه‌زار

۲۹۶۶      گَر یکی دَم تو به غَفْلَت وا هِلیش            او رَود فرسنگ‌ها سویِ حَشیش[6]

۲۹۶۷      دُشمنِ راه است خَر، مَستِ عَلَف              ای کِه بَسْ خَر بَنده[7] را کرد او تَلَف

مولانا به عنوان یک راهکار، به سالک می گوید اگر راه را هم بلد نیستی و مُردّدی، بنگر خر نفس چه می خواهد و سپس عکس خواهشِ او عمل کن:

۲۹۶۸      گَر ندانی رَه، هر آنچه خَر بِخواست           عکسِ آن کُن، خود بُوَد آن راهِ راست

۲۹۷۱      این هوا را نَشْکَند اَنْدر جهان                  هیچ چیزی هَمچو سایه‌یْ هَمرَهان

هوای نفس را سایة وجود پیر و همراه، می شکند.

 

 


[1] در یتیم: مروارید گرانبها

[2] انباز: شریک

[3] من لدن یعنی از ناحیة(خدا)

[4] قلاووز: راهنما، راهبر

[5] گول: احمق، گیج

[6] حشیش: علف

[7] خربنده یعنی صاحب خر(در اینجا انسان)

نحوه برخورد با مسائل فکری دشوار

نحوه برخورد با مسائل فکری دشوار

 

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر اول پس از طرح بحث کل و جزء، از ادامه این بحث، سر باز می زند و می گوید اگر مشغول این مباحث پیچیده شوم، از اصل کار یعنی سیراب کردن مخاطبانم غافل می شوم:

۲۹۲۰      گَر شَوَم مشغولِ اِشْکال و جواب              تشنگان را کِی تَوانم داد آب؟

بعد به شنونده توصیه ای می کند که اگر سراسر فکرت دچار مسئله شده و قادر به حل این مسائل نیستی، صبوری کن و بگذار حقایق کم کم برایت روشن شود که صبر کلید گشایش است:

۲۹۲۱      گَر تو اِشْکالی به کُلّیّ و حَرَج [1]               صَبر کُن "الصَّبْرُ مِفْتاحُ الفَرَجْ"

در این صورت از تاملات ذهنی بپرهیز و شیر و گورخر به بیشة دلت راه مده. یعنی فکرت را آشفته و درگیر مکن:

۲۹۲۲      اِحْتِما[2] کُن، اِحْتِما زَاَنْدیشه‌ها                  فکرْ شیر و گور و دل‌ها بیشه‌ها

چرا که اطباء می گویند پیشگیری و پرهیز از درمان بهتر است و اگر گری را بخارانی، خارشش بیشتر می شود. پس اگر اشکالاتت زیاد است صبر کن تا موضوع کم کم برایت روشن شود و عقل و جانت تقویت شود:

۲۹۲۳      اِحْتِماها بر دَواها سَروَر است                   زان که خاریدنْ فُزونیِّ گَر[3] است

۲۹۲۴      اِحْتِما اَصلِ دَوا آمد یَقین                      اِحْتِما کُن، قُوَّتِ جانَت بِبین

فضیلت شنوایی:

حالا مولانا در مقام یک معلم و مراد به ما می گوید باید قابلیت شنوایی داشته باشید، تا گوشواری از طلا بر گوش تان کنم:

۲۹۲۵      قابِلِ این گفت‌ها شو گوش‌وار                تا که از زَرْ سازَمَت من گوشوار

باید گوش به فرمانِ طلاگر بزرگی(به نام پیر) شوی، تا به عالم معنا برسی:

۲۹۲۶      حَلْقه در گوشِ مَهِ زَرگَر شَوی                 تا به ماه و تا ثُریّا بَر شَوی

اولین چیزی که باید بشنوی این است که افراد مثل حروف الفبا متفاوتند. ترکیب حروف مختلف، سخنان جدی و شوخی مختلفی ایجاد می کند:

۲۹۲۷      اَوَّلا بِشْنو که خَلْقِ مُختَلِف                    مُختَلِف جانَنْد تا یا از اَلِف

۲۹۲۸      در حُروفِ مُختَلِفْ شور و شَکی‌ست           گَرچه از یک رو زِ سَر تا پا یکی‌ست

۲۹۲۹      از یکی رو ضِدّ و یک رو مُتَّحِد                از یکی رو هَزل و از یک رویْ جِد

پس تفاوتها مهم نیست. مهم این است که نهایتا و در قیامت چه برای عرضه داری.

قیامت، عرض عام است:

در قیامت این تفاوت ها عرضه می شود و هر کسی توشه ای در خور یا نادرخور دارد:

۲۹۳۰      پس قیامت روزِ عَرضِ اکبر است             عَرضْ او خواهد که با حُسن و فَر است

۲۹۳۱      هرکِه چون هِنْدویِ بَدسودایی[4] است         روزِ عَرضَشْ نوبَتِ رسوایی است

سیاهرویان، شب را دوست دارند تا دیده نشوند:

۲۹۳۲      چون ندارد رویِ هَمچون آفتاب               او نخواهد جُز شبی هَمچون نِقاب

آن که خار وجودش یک برگ گل هم ندارد و بنابراین دشمن بهار است و بالعکس:

۲۹۳۳      بَرگِ یک گُل چون ندارد خارِ او              شُد بَهاران دُشمنِ اسرارِ او

۲۹۳۴      وان که سَر تا پا گُل است و سوسن است     پس بَهارْ او را دو چَشمِ روشن است

 


[1] حرج: سختی

[2] احتما: پرهیز

[3] کچلی. جرب زدگی

[4] هندوی بد سودایی یعنی سیاه روی بد خیال و بد نیت

نحوِ محو

نحوِ محو

 

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر اول می گوید تنها علم محو و فقر یعنی تضعیف انانیت و خودبینی است که بهترین توشه برای آخرت است:

۲۸۴۷      زین همه انواعِ دانشْ روزِ مرگ               دانشِ فَقر است سازِ راه و بَرگ[1]

و سپس حکایتی در این باره نقل می کند:

عالِمی نحوی که بر دانش نحو خود مغرور بود ، به کشتی بان گفت: آیا از علم نحو چیزی می‌دانی؟ کشتیبان گفت: نه، چیزی نمی‌دانم. مرد نحوی گفت: پس نصف عمرت بر فناست. مرد کشتی بان بسیار دلشکسته شد اما به روی خود نیاورد. ساعتی بعد طوفانی در گرفت . کشتی بان رو به مرد نحوی گفت: آیا شنا می‌دانی؟ نحوی گفت: نه تا کنون شنا نکرده‌ام! کشتی بان گفت: پس کل عمرت برفناست!

۲۸۴۸      آن یکی نَحوی به کَشتی دَر نِشَست          رو به کَشتیبان نَهاد آن خودپَرَست

۲۸۴۹      گفت هیچ از نَحْو خوانْدی؟ گفت لا          گفت نیمِ عُمرِ تو شُد در فَنا

۲۸۵۰      دلْ‌شِکَسته گشت کَشتیبان زِ تاب             لیک آن دَم کرد خامُش از جواب

۲۸۵۱      بادْ کَشتی را به گردابی فَکَند                  گفت کَشتیبان بِدان نَحْوی بُلند:

۲۸۵۲      هیچ دانی آشْنا کردن؟ بِگو                    گفت نی، ای خوش‌جوابِ خوب‌رو

۲۸۵۳      گفت کُلِّ عُمرت ای نَحْوی فَناست           زان که کَشتی غَرقِ این گِرداب‌هاست

در طوفان زندگی باید محو باشی و از نفس خود بمیری تا غرق نشوی و بر سر آب نشینی:

۲۸۵۴      مَحْو می‌باید نه نَحْو این‌جا بِدان              گَر تو مَحْوی، بی‌خَطَر در آبْ ران

۲۸۵۵      آبِ دریا مُرده را بر سَر نَهَد                    وَرْ بُوَد زنده زِ دریا کِی رَهَد؟

زمانی که از صفات و تعینات و دارایی هایت گذشتی، تاج اسرار بر سرت می نهند:

۲۸۵۶      چون بِمُردی تو زِ اَوْصافِ بَشَر                بَحْرِ اَسرارَت نَهَد بر فَرقِ سَر

در بیت بعد، باز خطاب به نحوی مغرور است که مانند الاغی که بر یخ برود، زمین می خورد و راهی به رهایی ندارد:

۲۸۵۷      ای کِه خَلْقان را تو خَر می‌خوانده‌یی،         این زمان چون خَر بَرین یَخْ مانده‌یی

اگر علامه هم باشی، دنیا و عمر گذراست:

۲۸۵۸      گَر تو عَلّامه‌یْ زمانی در جهان،               نَکْ فَنایِ این جهان بین، وین زمان

مولانا می گوید قصه این نحوی را برای آموزش "نحو محو"، به مثنوی افزودیم:

۲۸۵۹      مَردِ نَحْوی را از آن دَر دوختیم[2]   تا شما را نَحْوِ مَحْو آموختیم

حقیقت فقه و صرف و نحو را در فروتنی می یابی:

۲۸۶۰      فِقْهِ فِقْه و نَحْوِ نَحْو و صَرفِ صَرف           در کَم آمد[3] یابی ای یارِ شِگَرف

 

 

 


[1] ساز و برگ: توشه

[2] دردوختیم یعنی اضافه کردیم

[3] کم آمد یعنی فروتنی

کیفیت زندگی با عقل جزء نگر

کیفیت زندگی با عقل جزء نگر

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر اول می گوید انسانی که وابسته به تعلقات است، وقتی سیر است، مثل مردار می افتد و وقتی هم گرسنه است، بدخوست:

۲۸۸۶      چو گرسنه می‌شَوی، سگ می‌شَوی          تُند و بَد پِیوَند و بَدرَگ می‌شَوی

۲۸۸۷      چون شُدی تو سیر، مُرداری شُدی            بی‌خَبَر، بی‌پا، چو دیواری شُدی

چنین شخصی، طبیعتا عالم معنا و حس و حال آن را درک نمی کند:

۲۸۸۸      پَس دَمی مُردار و دیگر دَمْ سگی             چون کُنی در راهِ شیران خوش‌تَگی[1]؟

اگر می خواهی احوال شیرانه را درک کنی، سگ نفس را پروار مکن که سیری او را سرکش و از عالم معنا غافل می کند:

۲۸۸۹      آلَتِ اِشْکارِ خود جُز سگ مَدان                کَمتَرَک اَنْداز سگ را استخوان

۲۸۹۰      زان که سگ چون سیر شُد، سَرکَش شود    کِی سویِ صَیْد و شِکارِ خَوش دَوَد؟

 


[1] خوش تگی یعنی سرخوشانه دویدن یا سلوک سرخوشانه

کنز مخفی و سبوی ما

کنز مخفی و سبوی ما

 

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر اول می گوید آنچه ما از علم و دارایی داریم، شمه ای از علم و خوبی اوست. حکایت سبو و دجله است. سبو، مبین علم محدود و تعین و خودبینی ماست و دجله مبین علم نامحدود خدا و به تعبیری دیگر مبین گنج لبریز و سرریزِ علم و خوبی او:

۲۸۷۳      کُلِّ عالَم را سَبو دان ای پسر                 کو بُوَد از عِلْم و خوبی تا به سَر

۲۸۷۴      قطره‌یی از دَجلة خوبیِّ اوست                 کان نمی‌گُنجَد، زِ پُرّی زیرِ پوست

مطابق حدیث قدسیِ "کنز مخفی"، لطف خدا گنجی بود که از فرط انبوهی و فشردگی، نور به عالم فشاند و خاک را سرسبز کرد:

۲۸۷۵      گَنجِ مَخْفی بُد، زِ پُرّی چاک کرد             خاک را تابان‌تَر از اَفْلاک کرد

۲۸۷۶      گَنجِ مَخْفی بُد، زِ پُرّی جوش کرد             خاک را سُلطانِ اَطْلَس‌پوش کرد

اگر بویی از این گنج و بحر برده بودیم، سبوی دانش و دارایی خود را می شکستیم تا در دجله علم و دارایی او بپیوندیم:

۲۸۷۷      وَرْ بِدیدی شاخی از دَجله‌یْ خدا              آن سَبو را او فَنا کردی فَنا

۲۸۷۸      آن کِه دیدَندَش همیشه بی‌خَودند             بی‌خودانه بر سَبو سنگی زَدند

آن که سبوی نفسانیتش را می شکند، از این شکست، سلامت خود را باز می یابد و آبِ رویش نمی ریزد:

۲۸۷۹      ای زِ غَیرت بر سَبو سنگی زده                وان شِکَستَتْ خود دُرُستی آمده

۲۸۸۰      خُم شِکَسته، آب ازو ناریخته                  صد دُرُستی زین شِکَست اَنْگیخته

عقل جزئی و خودمدار، تصوری از طربناکی ناشی از بی خویشتنی ندارد:

۲۸۸۱      جُزوْ جُزوِ خُم به رَقْص است و به حال        عقلِ جُزوی را نِموده این مُحال

۲۸۸۲      نه سَبو پیدا دَرین حالَت، نه آب               خوش بِبین، وَاللّهُ اَعْلَمْ بِالصَّواب

 

 

زبان عاشقانه مثنوی

زبان عاشقانه مثنوی

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر اول پس ازنقل حکایت اعرابی فقیر و زنش، می گوید این داستان را بسیار آشفته بیان کردم، چرا که بیانم عاشقانه و بی سر و ته بود:

۲۹۱۰      این حِکایَت گفته شُد زیر و زَبَر               هَمچو فِکْرِ عاشقانْ بی‌پا و سَر

این بی سر و تهی به دلیل ازلی و ابدی بودن این حقایق هم هست:

۲۹۱۱      سَر ندارد، چون زَازَل بوده‌ست پیش          پا ندارد، با اَبَد بوده‌ست خویش

از طرفی این سخنان سر و ته دارد. چون هر قطرة آب کروی است و بی پا و سر هم می دود:

۲۹۱۲      بلکه چون آب است هر قطره ازان            هم سَر است و پا و هم بی هر دُوان

مولانا می گوید اساسا مثنوی، حکایت نیست که سر و ته داشته باشد. بیان حال ماست:

۲۹۱۳      حاشَ لِلَّهْ[1]، این حِکایَت نیست هین           نَقْدِ حالِ ما و توست این، خوش بِبین

صوفی حقیقی را چه کار با حکایات گذشته؟  گذشته که اصلا قابل ذکر نیست:

۲۹۱۴      زان که صوفی با کَر و با فَر[2] بُوَد هرچه آن ماضی‌ست، لا یُذْکَر بُوَد

داستان اعرابی و کوزه حکایت ماست. هر که از آن (حقیقت) رو برگرداند، معنای قصه هم از او رو برمی گرداند:

۲۹۱۵      هم عَرَب ما، هم سَبو ما، هم مَلِک           جُمله :" ما یُؤْفَکُ عَنَهُ مَنْ اُفِک[3]"

این شوهر و زن، نماد عقل و نفس اند:

۲۹۱۶      عقل را شو دان و زن این نَفْس و طَمْع       این دو ظُلْمانیّ و مُنْکِر، عقلْ شمع

 

 


[1] منزه است خدای‌تعالی

[2] با کر و فر یعنی با شکوه

[3] اشاره به آیات 8 و 9 سوره ذاریات که می فرماید:

آيه  8: إِنَّكُمْ لَفِي قَوْلٍ مُّخْتَلِفٍ ‏: كه شما سخن گونه‌گون مى‌گوييد.

آيه  9: يُؤْفَكُ عَنْهُ مَنْ أُفِكَ : ‏ كسى از [ايمان به‌] آن[قیامت] منحرف مى‌شود كه [از حق‌] منحرف شده باشد.

 يعني : از ايمان به سزا و جزا بازگردانده مي‌شود هركه باز گردانده مي‌شود .‏

شرح غزل 154 حافظ

شرح غزل 154 حافظ

محمدامین مروتی

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد

شعری بخوان که با او رطل گران توان زد

حافظ از نوازنده می خواهد که آهنگی بنوازد که بتواند گویای غم دل باشد و با آن سازگار باشد و شعری بخواند که بتوان با آن می فراوانی نوشید.

بر آستان جانان گر سر توان نهادن

گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد

سر بر آستان معشوق نهادن، عین سربلندی حتی بالاتر از آسمان است. ارتباط متضاد سر نهادن و سر بلند بودن در این بیت مهم است.

قد خمیده ما سهلت نماید اما

بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد

در پیری و قامت خمیده من به چشم حقارت منگر. چرا که قطعا از پس بدخواهانت یا رقیبان برمی آید.

در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی

جام می مغانه، هم با مغان توان زد

حافظ ناقد تصوف ریاکارانة خانقاهی است و توجه و بازگشتی به آیین مغان و می نوسشی ایشان دارد:

درویش را نباشد برگِ سرای سلطان

ماییم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد

درویشی مثل حافظ لباس مناسب برای خانه سلطان ندارد. او کهنه دلقی دارد که درخور سوزاندن است.

اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند

عشق است و داو[1] اول بر نقد جان توان زد

اهل دل دو عالم را فدای دیدار معشوق می کنند. آنان در قمار عشق و در همان نوبت اول بر سر جانشان قمار می کنند و از سر احتیاط، چیزی برای نوبت بعدی نمی گذارند.

گر دولت وصالت، خواهد دری گشودن

سرها بدین تخیل بر آستان توان زد

اگر عاشق امیدی داشته باشد، در آرزوی وصال، می تواند سرهای فراوان در آستان معشوق نهد.

عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است

چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد

عشق و جوانی و رندی، جمع همه آن چیزی است که حافظ می خواهد و از برکت این مجموعه است که حافظ در شاعری، گوی سبقت از همگنان می برد.

شد رهزن سلامت، زلف تو وین عجب نیست

گر راهزن تو باشی صد کاروان توان زد

زلف معشوق عاشق را بیمار کرده است. هم اوست راهزنی که می تواند صد کاروان را غارت کند.

حافظ به حق قرآن کَز شید و زرق بازآی

باشد که گوی عیشی در این جهان توان زد

در بیت آخر، حافظ پشت کردن به لذائذ دنیوی را عین تزویر می داند و به طور ضمنی مخالف تعالیم قرآن.

 

 


[1] داو یعنی نوبت قمار

سعادت فردی و اجتماعی

سعادت فردی و اجتماعی

محمدامین مروتی

      براي نيل به سعادت، دو راه حل در طول تاريخ پيش نهاده شده است؛ تغيير خود يا تغيير جهان:

1- سعادت در تغییر جهان نهفته است. جهان را به كمك عقل و علم تغيير بده. اين راه حل مدرنيستي و سیاسی است. جامعه شناسانی مانند مارکس از این راه حمایت می کند.

2- سعادت در تغییر فردی است. خودت را تغيير بده و با عالم هماهنگ و همنوا كن. اين راه حل فردی و عرفاني و رواقي است. عرفا و روان شناسان عمدتا چنین سلوکی دارند.

3- در عرصه سیاست و حیات اجتماعی متکی به عقل و دوراندیشی باش و در عرصه حیات شخصی، عاشقانه عمل كن. اين راه حل پست مدرنيستي است. به قول حافظ کار رند عالم سوزی و مصلحت سوزی است و کار مُلک عالم سازی که نیازمند تدبیر و تامل و مصلحت سنجی است:

رند عالم سوز را به مصلحت بینی چه کار؟      کار ملک است ان که تدبیر و تامل بایدش

در باره چندش

در باره چندش

 

محمدامین مروتی

احساسات اصلی انسان از بدو تولد در چهره او قابل تشخیص است. شش هیجان یونیورسال داریم که عبارتند از ترس، خشم، شادی، غم، شگفتی و اشمئزاز یا چندش. پنج هیجان اول را انسان از بدو تولد با خود دارد ولی حس چندش پس از چند سال در انسان ایجاد می شود. بچه ها در نخستین سالیان زندگی، با ادرار و مدفوع خود بازی می کنند و حتی گاهی در دهان شان می گذارند و آب بینی خود را می لیسند.

داروین معتقد بود این حس ارزش تکاملی دارد و فروید نیز این حس را در تمدن سازی دارای نقش می داند.

همانطور که حس چندش پس از چند سال در انسان ایجاد می شود، به لحاظ تاریخی هم چندش با پیشرفت بشر به چیزهایی تعلق می گیرد که قبلا چندش آور نبوده است. مثلا قبلا روی میز هم تف می کردند. بعد تف کردن روی زمین باب شد. بعد مالیدن آن با کفش. الان در بعضی کشورها، تف کردن روی زمین جرم است. در حالی که در بعضی کشورها مثل هند و عراق، شما در کوچه پس کوچه ها مدفوع روی زمین می بینید. در ایران خودمان نیز در گذشته نه چندان دور همین پدیده مشاهده می شد. زمانی همه در یک ظرف آب غرغره می کردند و دیگران از همان آب استفاده می کردند. آفتابه و لگن برای مهمانان می آوردند تا دستشان را بشویند و اخلاطشان را پیش چشم دیگران هم خالی کنند. یا در فیلمهای وسترن می بینیم که چند نفر با یک آب مختصر استحمام می کنند. زمانی مشاهده مدفوع مشمئز کننده نبود. امروز سیفون هم اختراع شده است تا خود شخص هم چشمش به مدفوع خودش نیفتد. امروز در کشورهای غربی تخلیه بینی در دستمال، عیب به حساب نمی آید ولی همین کار می تواند موجب چندش بعضی از آدم ها شود. مشاهده مو در غذا مشمئز کننده است. حتی گاهی هورت کشیدن غذا و خوردن غذا با دهان باز چندش آور است.

برای پدیده چندش، سه منشاء تمدنی و تکاملی ذکر شده است. حفظ نسل(جنبه تکاملی)، حفظ نفس(جنبه بهداشتی) و حفظ اخلاق(جنبه تمدنی).

حفظ نسل و نفس به جنبه های بهداشتی بر می گردد. پرهیز از مدفوع و ادرار و خلط، جنبة بهداشتی دارد. چندش آور بودن زنای با محارم هم جنبه اخلاقی و در عین حال ارزش تکاملی برای پرهیز از اختلالات ژنتیکی دارد.

منبع:

سخنرانی دکتر آذرخش مکری با عنوان " ریشه های احساس چندش"

نقد اقتصاد مارکسیستی

نقد اقتصاد مارکسیستی

محمدامین مروتی

مهمترین اثر مارکس در زمینة اقتصاد کاپیتال (سرمایه ) است. مادرش گفته بود ای کاش به جای نوشتن کتابِ "سرمایه" ، سرمایه ای به هم می زد. در این کتاب روند استثمار طبقة کارگر از طریق ایجاد سود اضافی توضیح داده می شود. این که منبع سرمایة مازاد، کار است ولی به جیب سرمایه دار می رود و این که افزایش روزافزون فاصلة طبقاتی و بحران های ادواری سیستم سرمایه داری چگونه آن را به بن بست و پایان کار از طریق انقلاب پرلتری و سوسیالیستی می رساند تا راه رشد نیرو های مولده در نظام سوسیالیستی هموار گردد.

تحلیل مارکس و انگلس مبتنی بود بر "وضع طبقة کارگر" در انگلستان قرن نوزدهم. در تئوری مارکسیستی، سرمایه داری به عنوان مانع رشد نیروهای مولده و مسبب بحران های ادواری، محکوم و مجبور به نابودی تاریخی بود. اما در عمل حکومت شوروی-که جز در اسم، نسبتی با شوراها نداشت- به دلیل ناکارآمدی اقتصادی، از درون فروپاشید و به عکس حکومت های سرمایه داری با ارتقاء وضع کارگران، آن ها را به طبقة متوسط و مرفه و راضی تبدیل کردند و با تمهیدات اقتصادی و علمی از بحران های ادواری گذشتند.

 وجود اختلاف طبقاتی به خودی خود و فی نفسه می تواند امر بدی نباشد مشروط بر آن که معادله معکوسی بین ثروت ثروتمندان و فقر فقرا برقرار نباشد یعنی افزایش ثروت یک طبقه محصول کاهش ثروت طبقه دیگر نباشد ولی چنان چه وضع اقتصادی هر دو طبقه بهتر شود ولو این که اختلاف طبقاتی هم افزوده شود- یعنی وضعیتی که سرعت افزایش ثروت ثروتمندان بیشتر از سرعت افزایش ثروت فقرا باشد- دمیدن در آتش مبارزه ی طبقاتی تحت عنوان عدالت طبقاتی توجیهی ندارد . به قول راسل عدالت ناشی از حسادت، بدترین عدالت ها و برخاسته از نوعی صفت مذموم اخلاقی است. حسادت در تحلیل نهایی مخرب است و بر تملک نالایقانه حاصلِ زحمت و عقلانیت دیگران متکی است. آن چیزی که صورت آشکارش را مصادره ی اموال می نامیم. مهم این است که آن سوی معادله ی تکاثر ثروت، فقر روزافزون عده ای دیگر نباشد. مارکس بر اساس چنین معادله ای نظام سرمایه داری را محکوم به اضمحلال و نابودی می دانست غافل از آن که این سیستم، مکانیسم های درونی اصلاح خطاهايش را دارد و اشکالات خود را ضمن پروسه ای دموکراتیک و درون زا و مبتنی بر عقلانیت دسته جمعی حل و فصل می کند به گونه ای که رفاه طبقات فرودست در جوامع سرمایه داری، به مراتب بيشتر از جوامع سوسیالیستی گردید و مسئله انقلاب عملاً منتفی شد و بحران های گاه به گاه این نظام هم امری طبیعی است که با رویکردهای علمی و عاقلانه حل و فصل می شود. نمونه اش تئوری اقتصادی "دولت رفاه" است که مانع فقر روزافزون به قیمت ثروت روزافزون می شود و وظایفی انسانی را بر عهده ی دولت ها براي تأمین حداقلی اجتماعی می نهد.

اشتباه دیگر مارکسیسم این بود که به تئوری دولت قانون باور نداشت و همة دولت ها را نمایندة طبقاتی معین قلمداد می کرد. لذا از حاکمیت خود نیز با عنوان دیکتاتوری پرولتاریا یاد می کرد. در حالی که در تئوری های نوین سیاسی دولت یک state یعنی یک سازه و سامانه است که می تواند با وضع قوانین کارآمد، بی طرف و مبتنی بر آراء مردم، زمینه را برای رقابت سالم و نوعی fair play  سیاسی مابین جریان ها ی مختلف فکری، فراهم سازد تا با نوعی مکانیسم تنازع بقای فکری به جای تنازع بقای زیستی و داروینی (که مبتنی بر حذف فیزیکی رقیب است)، اندیشة کارآمد رو بیاید. قانون مداری و دیکتاتوری قانون دقیقا مقابل و مخالف اندیشة مارکسیستی "دولت طبقاتی" عمل می کند.

 

ملاحظاتی بر نقد موسی غنی نژاد در سیاست نامه

 

ملاحظاتی بر نقد موسی غنی نژاد در سیاست نامه

محمدامین مروتی

موسی غنی نژاد از نویسندگان و اقتصاددانانی است که همیشه حرفی برای گفتن داشته است و مطالب و مقالاتش را با علاقه دنبال می کنم. من جمله مقاله اش با عنوان " اصلاح طلبی در مسلخ سوسیالیسم " منتشر شده در شماره ۱۲ فصلنامه سیاست‌نامه را با دقت خواندم. از لحن مقاله قدری دلگیر شدم. نقد علمی و من جمله "روشنفکری دینی" نه تنها اشکالی ندارد که به روشنی فضای فکری کشور هم کمک می کند ولی ردیه نویسی جهت دار و استفاده از عباراتی مانند" افکار آشفته و یاوه  گویی" برای توصیف دکتر سروش و از آن بدتر تاکید مکرر بر اسم گذشته ایشان (دکتر حسین حاج فرج الله دباغ)، به شیوه کیهان و للثارات و به قصد تحقیر، توی ذوق می زند.

این ردیه نویسی ها، اگر با شائبه انتقام جویی و تخریب و از آن بدتر خوشامد اصحاب قدرت هم عجین شود، از بار علمی و اخلاقی موضوع هم می کاهد. دیر زمانی است که بر آنم هر چه می کشیم از خود ماست. از نفی مطلق دیگران است. از گل زدن به دروازة خودی است. این رویه زمانی تاسف بار تر می شود که مجال پاسخگویی به طرف مقابل در همان نشریه داده نشود. چند بار در ذیل مطالبی از همین گونه -در روزنامه سازندگی- مطالبی گذاشتم که دیده شد اما نادیده گرفته شد.

به لحاظ محتوایی نیز امری واضح است که هر کس در سیر تحولات فکریش از مراحلی می گذرد. آقایان قوچانی و زارع و غنی نژاد نیز از این تحولات برکنار نبوده اند. بنابراین سنگر گرفتن علیه کسی که امروز کمابیش موضع لیبرالیستی و حتی سکولار دارد- به بهانه و پشتوانه سخنانی که در دهه 60  در کتاب تفرج صنع گفته است- نه تنها بی انصافی، بلکه نوعی پررنگ کردن غیرضروری، مضرّ و تعمدی مرزهاست. گمان نمی کنم سروش امروز صنعت و تکنولوژی را اکل میته بداند و رقابت آزاد اقتصادی را نفی کند. شاید سروش به اندازة غنی نژاد لیبرال نباشد، ولی به اندازة کافی جهت گیری لیبرال دارد و در این جهت پیش آمده است. این چه ربطی به نقد "روشنفکری دینی" دارد؟ سروش بارها بر خطر تسری احکام عرفانی به حوزه سیاست و مملکت داری تاکید کرده است.

عنوان فرعی مقاله غنی نژاد این است: چرا روشنفکران دینی و اصلاح‌طلبان چپ‌گرا در اصلاحات ناکام ماندند؟ تقلیل ناکامی اصلاحات به روشنفکران دینی و چپ گرایی نیز بی انصافی است. چپ گرایی و تندروی البته که در ناکامی اصلاحات موثر بود ولی غنی نژاد می داند که عامل اصلی این ناکامی خارج از جریان اصلاح طلبی بوده است و این تنها تقلیل حقیقت برای گرفتن نتیجه دلخواه، نیست، تغییر و تحریف حقیقت هم هست.

 

کنفوسیوس

کنفوسیوس

(۵۵۱ پیش از میلاد - ۴۷۹ پیش از میلاد)

 

زندگی:

کُنفُوسیوس فیلسوف، نظریه‌پرداز سیاسی چینی قرن پنجم و ششم قبل از میلاد مسیح است. «کنفوسیوس» در زبان چینی «کونگ فوزی» یا "کونگ فوتسه" یعنی کونگ فیلسوف و «استاد بزرگ، کونگ» است که یونانیان با افزودن پسوند «یوس» در پایان نام او، آن را به «کنفوسیوس» تغییر دادند و به همین نام هم مشهور شد.

پدرِ کنفوسیوس، شولیانگ هو، افسری ثروتمند بود که سه همسر و نُه دختر داشت ولی پسری نداشت. لذا در شصت و چهار سالگی مادر کنفوسیوس را ، که فقط پانزده سال داشت، به صورت موقت به عقد خود درآورد. کنفوسیوس سه ساله بود که ..


[1]

 

ادامه نوشته

چند نکته در مورد ناسخ و منسوخ

چند نکته در مورد ناسخ و منسوخ

محمدامین مروتی

1.عده ای معتقدند که ناسخ و منسوخ وجود ندارد چرا که نسخ، مستلزم تغییر کلام خداست. اما خدا صریحا می فرماید " مَا نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِهَا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْهَا أَوْ مِثْلِهَا " (بقره-166) یعنی اگر آیه ای را نسخ کنیم بهتر از ان یا مثل ان را جایگزینش می کنیم. نسخ حرمت آمیزش در ماه رمضان و تغییر قبله از آن جمله اند که در قرآن آمده اند.

2. نسخ عمدتا در مورد احکام مدنی و اجتماعی و عبادی است که دستخوش تغییر زمانی و مکانی است.

3. آیه لا اکراه فی الدین نسخ نشده چون در ادامه استدلال می کند:" قد تبین رشد من الغی"یعنی چون حالا دیگر راه هدایت و گمراهی روشن شده است. پیداست که این تبیین، با گذشت زمان بیشتر می شود نه کمتر. پس با گذشت زمان دین به طریق اولی، نیازی به اکراه ندارد.

4. عده ای برآنند که آیه ناسخ سختگیرانه تر از آیه منسوخ است. مثل آیات مربوط به شراب. اما غالبا چنین نیست. در باب حقوق زنان و بردگان، روند بر گشایش بوده است و البته گشایش برای زنان و بردگان، به معنی سخت گیری بر برده داران و مردان هم هست. در مورد حرمت رابطة جنسی در ماه رمضان، امر مبتنی بر آسان گیری است و اساسا در یک حکم کلی خدا یسر برای بندگانش می خواهد نه عسر: يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلَا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ ...(بقره-185)

 

محکم و متشابه

محکم و متشابه

 

محمدامین مروتی

محکمات یا ام الکتاب همان ذاتیات و تعالیم محوری اند که نیاز به تاویل ندارند. متشابهات تاویل پذیرند و تاویلشان را خدا و اهل غور می دانند:

سوره آل عمران آيه  7: هُوَ الَّذِيَ أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاء الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاء تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُوْلُواْ الألْبَابِ : اوست كه اين كتاب را بر تو نازل كرد. بعضى از آيه‌ها محكماتند، اين آيه‌ها ام‌الكتابند، و بعضى آيه‌ها متشابهاتند. امّا آنها كه در دلشان ميل به باطل است، به سبب فتنه‌جويى و ميل به تأويل از متشابهات پيروى مى‌كنند، در حالى كه تأويل آن را جز خداى نمى‌داند و آنان كه قدم در دانش استوار كرده‌اند. (آنان كه) مى‌گويند: ما بدان ايمان آورديم، همه از جانب پروردگار ماست و جز خردمندان پند نمى‌گيرند.

‏توضيحات :

« مُحْكَمَاتٌ » : آيه هاي متقن و واضحي كه همگان ميتوانند به معاني و تفسير آنها پي ببرند و در فهم آنها دچار اشتباه و التباس نشوند . « أُمُّ الْكِتَابِ » : اصل و اساس قرآن. « مُتَشَابِهَاتٌ » : آياتي كه مشكل و قابل تأويل بوده و معاني كاملاً واضح و روشني ندارند و چون محتمل مفاهيم زيادي هستند ، قاطعانه نميتوان آنها را تفسير و تبيين كرد . از قبيل : حروف مقطّعه ، هنگامه رستاخيز ، چگونگي روح ، مجملات قرآن ، صفات يزدان ، و . . . « زَيْغٌ » : انحراف از حق . كجروي . « إِبْتِغاء » : خواستن . طلبيدن . « فِتْنَة » : برگرداندن از دين . « تَأْوِيل » : واژه ( تأويلِ ) نخستين به معني تحريف و تفسير نادرست ، و دومي به معني تفسير صحيح و تبيين متشابهات در حدود توان بشري است . « الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ»  : دانشمندان زبردست و فرزانه . «رَاسِخُونَ » : عطف بر ( اللهُ ) است و ضمير ( هُ ) در ( تَأْويلَهُ ) به ( مَا ) يعني متشابه برميگردد . بعضی از مفسران راسخون را بر الله عطف نمی کنند و آیه را چنین معنی می کنند که تاویل متشابهات را فقط خدا می داند و راسخون در علم هم متشابهات و هم محکمات را مثل هم می پذیرند. اشکال مهم وارده بر این تفسیر این است که اولا اگر فقط خدا تاویل متشابهات را می داند، آن "واو" عطف در ابتدای والراسخون چه می کند؟  ثانیا اگر فقط خدا تاویل متشابهات را می داند، چرا مفسران دست به تفسیر آن ها می زنند و ثالثا از همه مهمتر چرا خدایی که حکیم است و کار بیهوده نمی کند، آن ها را نازل کرد و به نزول محکمات اکتفا نکرد؟ خامسا آوردن تعبیر "رسوخ در علم" حاکی از پژوهش و پرسشگریِ عمیق و غور در آیات است نه تایید لفظی و زبانی. معنی ندارد بگوییم صاحبان خرد، و آن ها که در علم رسوخ دارند، بدون به کار انداختن خرد و بدون رسوخ در معانی، آیات متشابه را درست مانند آیات محکم می نگرند.

راسخون به خلاف کسانی که ضیق و زیغ قلب دارند، در صدد اشکال تراشی و فتنه انگیزی نیستند بلکه به دنبال تاویل صحیح اند. اما اگر معنای قرآنی تاویل در همه آیات، تحقق نهایی معنایشان باشد، در آن صورت معنای نخست صحیح تر به نظر می رسد و تاویل به معنای تحقق نهایی معنای یک چیز در عالم واقع است. در این صورت تاویل صحیح نیست ولی کماکان تفسیر آیات متشابه بر مبنای آیات محکم برای مقابله با اهل زیغ، نه تنها مجاز است بلکه اجر هم دارد.

هر دو معنا دلائلی له و علیه دارند. تو گویی خود این آیه هم متشابه و شبهه افکن است. اما اگر آیه ای برای رفع شبهه و توضیح چیزی بیاید، نباید خودش متشابه باشد و این بحث کماکان ادامه دارد.

می توانیم بگوییم متشابه یعنی شبهه ناک. با این معنا هر آیه ای که معنایش محل اختلاف باشد، متشابه است. آیات ناسخ هم می توانند از این قبیل باشند. حروف مقطعه نیز می تواند در این دسته باشد. آیات محکم و محکمات قرآنی نیز همان اصل و گوهر تعالیم دینی یعنی اخلاقیات است که با گذشت زمان دچار تغییر نمی شود. کسانی که سوء نیت دارند معمولا بر آیات متشابه انگشت می نهند و چون و چرا می کنند. در حالی که خداوند به استناد " مَا نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِهَا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْهَا أَوْ مِثْلِهَا " (بقره-166)، چیزی به نام نسخ و از آن مهمتر نسیان برای به روز کردن احکام در اختیار عقل بشر قرار داده است. در این صورت حق تطبیق و تاویل، در اختیار راسخون در علم است.

اقای مصطفی طباطبایی "واو" را "واو عطف" نمی داند بلکه "واو استیناف" تلقی می کند و می گوید آیات متشابه آیاتی هستند که در حوزة علم و فهم ما نیستند مثل آیات مربوط به ملائکه و جن و قیامت که جنبة متافیزیکی دارند و راسخون فی علم کسانی هستند که به واسطة ایمان به خدا، به آن ها هم ایمان می آورند. اما به نظر می آید در اینجا بحث به علم و اولوالالباب بر می گردد نه ایمان. مردم عادی می توانند به همه آیات مومن داشته باشند ولی اولوالاباب و راسخ در علم نباشند.

 

تحول از پایین و نقش روشنفکر

تحول از پایین و نقش روشنفکر

محمدامین مروتی

تحولات سیاسی باید مطالبه محور باشد. یعنی مردم باید ضرورت یک مطالبه معین را پیشاپیش درک و احساس کرده باشند. درست است که روشنفکران زودتر از بقیه ضرورت تغییر را حس می کنند ولی روشنفکر باید سخنگوی وجدان جامعه باشد نه اینکه حرف خود را به دهن مردم بگذارد و به نام آنان سخن گوید. اتفاقا روشنفکری که در سودای رهبری و پیشگامی، از مردم فاصله بگیرد، پس از مدتی متوجه می شود در مقاطعی جامعه از او آگاه تر و عاقل تر بوده است و اوست که از جامعه اش عقب مانده است.

از همین رو تزریق دموکراسی غربی به کشورهای جهان سوم می تواند تبعات منفی داشته باشد. در واقع مطالبه باید از پایین باشد نه از بالا. به نظر می رسد پول نفت و افزایش قیمت نگهانی آن پیش از انقلاب و مصرف گرایی ناشی از آن، نقش مثبتی در جامعه ایرانی نداشت. کشف حجابِ رضا شاه نیز سرنوشت بهتری نداشت. همینطور صدور دموکراسی غربی به کشورهایی چون لیبی و عراق و افغانستان و حتی مصر. انقلاب پیش از آگاهی و مطالبه محوری می تواند فاجعه آمیز باشد. علت پایداری دموکراسی های غربی آن است که ذره ذره و به تبعِ مطالبات مردمی شکل گرفته و ساخته شده اند.

در باره بهرام صادقی

در باره بهرام صادقی

(۱۵ دی ۱۳۱۵ - ۱۲ آذر ۱۳۶۳)

 

محمدامین مروتی

بهرام صادقی در ۱۵ دی ۱۳۱۵ در نجف‌آباد به دنیا آمد. در سال ۱۳۳۴ و پس از قبولی در رشته پزشکی دانشگاه تهران، اصفهان را ترک کرد و مقیم تهران شد.

صادقی داستان نویسی را در جوانی شروع کرد. اولین داستان کوتاه‌اش وقتی بیست سال سن داشت منتشر شد.

«ملکوت»، تنها داستان بلندش، را در بیست و پنج سالگی (1340ش)منتشر کرد و "سنگر و قمقمه های خالی" مجموعه داستان های کوتاهش در سال 1349 منتشر شد.

 

داستان نویسی مدرن:

هنر به طور عام و قصه نویسی به طور خاص، مانند بسیاری از پدیده های انسانی در زمینه و کانتکست معین می بالد. از این رو مهمترین عاملی که در بررسی آثار یک نویسنده باید مد نظر قرار گیرد، زمینه و زمانة آثار اوست.

جمالزاده، صادق هدایت و بزرگ علوی، مثلث تشکیل دهنده بنیانگزارانِ داستان کوتاه ایرانی معاصر هستند. اما هر کدام به راه خود رفتند.

 درونمایه داستانهای جمالزاده نقد فرهنگ موجود است. جمالزاده به عنوان یک روشنفکر متجدد و پسا مشروطه، به نوعی بازگشت به فرهنگ اصیل ایرانی دعوت می کند. در عرصه زبان نیز ابتکار و خلاقیت جمالزاده به ساده نویسی و شیرین نویسی مربوط است.

بزرگ علوی نماینده رئالیسم سوسیالیستی است. ترکیب عشق و مبارزه، داستان های او را برای عامه مردم هم جذاب می کند.

صادق هدایت در عرصه اجتماعی هم نوعی رئالیسم و ناسیونالیسم را توامان تجربه کرده است اما گرایش شاخص او در داستان نویسی به روانشناسی و عرصه روح و نوعی سورئالیسم است که در "بوف کور" به اوج خود می رسد.

 

بازگشت از بیرون به درون:

بهرام صادقی را باید ادامه دهنده سنت هدایت دانست. صادقی نمونه شاخصی از نویسندگان پس از کودتای 28 مرداد است. بسیاری از این نویسندگان به تعبیر شاملو از خیابان و کوچه، به خانه بر گشتند. عده ای مانند خود شاملو، سرخورده و مایوس از عمل اجتماعی، به عشق خانوادگی پناه بردند. در باب یافتن آیدا چنین می گوید:

 «جستن اش را پا نفرسودم:

 به هنگامی كه رشتة دار من از هم گسست

 چُنان چون فرمانِ بخششی فرود آمد.

 هم در آن هنگام

 كه زمین را دیگر

 بر رهایی من امیدی نبود».

او به عشق زن دل خوش مي دارد و علي رغم ميل خود عشق را از "پرواز" به "پناه" تبديل مي كند و دنیا را در عشق خانگی خلاصه:

 مرا لحظه ئی تنها مگذار،

 مرا از زرهِ نوازشت روئین تن کن:

 من به ظلمت گردن نمی نهم

 همه جهان را در پیراهن کوچک روشنت خلاصه کرده ام و دیگر

 به جانب آنان باز نمی گردم (باغ آينه ـ شهر سرد)

شاعر تصمیم گرفته در خانه بماند و از شعر عاشقانه بار بردارد و کیفِ مادر شدن را تجربه کند. نوزادان شعرش را به آیدا تقدیم کند و بوسه ای به صله بگیرد و افسوس سالیانی را می خورد که این عشق در سایه تعلقات سیاسی گم گشته بود:

سالیانی بارور را که آغاز خواهم کرد .

 خاطره ام که آبستنِ عشقی سرشار است

 کیفِ مادر شدن را در خمیازه های انتظاری طولانی

 مکرر می کند .

خانه ای آرام و

 اشتیاق پر صداقت تو تا نخستین خواننده ی هر سرود تازه باشی

 چنان چون پدری که چشم به راه میلاد نخستین فرزند خویش است ؛

 چرا که هر ترانه

 فرزندی ست که از نوازش دست های گرم تو

 نطفه بسته است ....میزی و چراغی

کاغذهای سپید و مدادهای تراشیده و از پیش

 آماده ،

 و بوسه ای

 صله ی هر سروده ی نو ....

..... (سرود آن کس که از کوچه به خانه بازمی گردد)

 

 اما عده ای مانند هدایت و صادقی از یاس اجتماعی، به نوعی یاس فلسفی رسیدند. یاس و سرخوردگی حاصل از عمل اجتماعی، آنان را از خانه و اجتماع، به درون خود می کشاند و می بینند اگر در کوچه خبری نبود، در خانه نیز خبری نیست و همه چیز به نوعی بی معناست. البته صادقی در داستان های کوتاهش، هنوز دچار یاس فلسفی نشده است و کارش صبغه اجتماعی هم دارد. اما نهایتا علت بازگشت صادقی به درون خود، فراتر از پس لرزه های پس از شکست نهضت ملی و پیروزی کودتاست. صادقی می گوید گیرم جامعه ای مبتنی بر عدالت هم ساختی، ولی با پوچی زندگی چه می کنی؟ (مصاحبه با آیندگان. خرداد1349)

یاس فلسفی:

مسئله مرگ به عنوان یک مسئلة فلسفی دلمشغولی بهرام صادقی است. به نظر او نویسنده باید با دغدغه های اساسی و همیشگی مثل مرگ بپردازد نه مسائل ژورنالیستی و زودگذر. (مصاحبه با فردوسی.شماره 1094 .1351)

علاوه بر فضای رخوتناک و ترسناک پس از کودتا، وجود یاس فلسفی در اروپا نیز، مددکارِ، این حرکت بازگشت به درون می گردد. از منظر این نویسندگان، امری منطقی و محکم در زندگی وجود ندارد. سیاست که حساب خود را پس داده است. روشنفکران سیاسی چپ، با خودفریبی و عوامفریبی، به کلیشه سازی و نوشته های آبکی و شعار زده شان چسبیده اند و کسی صادقانه از خودش و از احوال خودش گزارش نمی کند. صادقی در تقابل با ادبیات حزبی می گوید برای نوشتن داستان پیش از هر چیز باید راست گفت. (سنگر و قمقمه های خالی) صادق هدایت آغازگر این گرایش در داستان نویسی بود. بهرام صادقی آن را ادامه داد و هوشنگ گلشیری نیز میراث بر همین حرکت و در واقع چهره سوم مهم آن است. دو نفر اخیر همراه ابوالحسن نجفی و محمد حقوقی در "جنگ اصفهان"، شخصیت و حیثیت فکری بدان دادند. نخستین شماره این جنگ در تابستان 1344 و آخرین آن در 1352 منتشر شد. در دفتر پنجم و هفتم عصاره نگرش زباشناختی گروه مطرح می شود. آنان در تقابل با ادبیات حزبی و شعار زده دنبال فرم های جدیدی برای بیان خود هستند. بیان واقعیت غایی به جای حوادث زودگذر و روزنامه ای، وجهه همتشان قرار می گیرد. آنها متاثر از جنبش رمان نو فرانسه و امثال "آلن روب گریه" هم هستند. نزد آنان تعهد نویسنده نسبت به اجتماع، جایش را تعهد او به خودش می دهد.

صادقی در گفت‌و‌گویی با ماهنامۀ فردوسی در سال 1345 در مورد تعریفش از نویسندۀ داستان کوتاه می‌گوید:

 «داستان کوتاه‌نویس کسی است که داستان‌هائی بنویسد که در آن قبل از هرچیز اصل اساسی داستان‌نویسی -یعنی تکنیک- رعایت شده باشد بی‌آنکه اول خواسته باشد مضمونی را هرچند بکر و عالی و یا فلسفه‌ای و فکری را بیان کند و تکنیک او بر مبنای یک ساختمان کلی و اساسی، یک فرم تازه و نو و چیزهای دیگر -که بعدا ممکن است درباره‌اش صحبت کنیم- قرار داشته باشد به اضافۀ آن گیرندگی، آن داشتن استعداد و خلاقیت، آن سیلان احساس و بالاخره مضمون و اندیشه با تکنیک به طوری که نتوان آنها را از هم تفکیک کرد و گفت کدام‌یک اول است و کدام دوم و یا کدام یک مهمتر است» .

 

ملکوت:

ملکوت در سال 1340 منتشر شده است.

حضور موجودات مبهم و فراطبیعی در داستان ها مبین بی منطقی و غیرقابل پیش بینی بودن وقایع است. اشخاص مرموز و بی چهره و ناشناس در صحنه ها حضور دارند و سخن می گویند. اگر در مسخ کافکا، قهرمان داستان در یک روز معمولی ناگهان متوجه می شود تبدیل به حشره شده است، در ملکوت هم در یک روز معمولی به ناگهان آقای مودت، جن زده می شود. ملکوت این گونه آغاز میشود: «در ساعت یازده شب چهارشنبۀ هفتۀ گذشته جن در آقای مودت حلول کرد.» رمان شش فصل و دو راوی دارد: "دکتر حاتم" و "م.ل" . بیشتر فصلها با شعر و یا نقل قولی از کتاب مقدس آغاز میشوند.

جن، موجب مى‌شود کاراکتر اصلى یعنى دکتر حاتم وارد صحنه شود. همراهان آقاى مودت از دکتر در مورد مردى به نام م.ل مى‌شنوند که به او مراجعه کرده تا تنها دست باقى مانده را نیز قطع کند! مرد تا پیش از این دست دیگر، پاها، گوشها و بینى خود را قطع کرده است اما از چه روى؟ دکتر مدعى است آمپول‌هایى به مردم عرضه مى‌کند که جوانى و بارورى را به آنها بازمى‌گرداند و این در حالى است که خودِ دکتر صورتى جوان، اما به واقع پیر دارد و عقیم است. دکتر حاتم به مثابه طوفانى گرمسیر به هرجا که بوزد، آنجا را به بیابان یا به قول خود گورستان تبدیل مى‌کند و این در چشم خودِ او ملکوتى است که مردم را به سوى آن میراند .ملکوت، قصه نقش بر آب شدن ملکوت آسمان و زمین با هم است. معنایی که نه در انسان و اعمالش وجود دارد و نه در جهان. قصه از نیمه شب چهارشنبه شروع می شود و با مرگ همه در صبح پنجشنبه پایان می یابد.

 

شخصیتها دوقطبی اند. دکتر حاتم یک پزشک قاتل است. او ناتوانی جنسی دارد و ظاهرا به انتقام آن، به همه مردم آمپولی مرگ آور تزریق کرده است. بین دوگانة مرگ و زندگی گیر کرده است. می گوید:"نمی دانم ملکوت آسمان را قبول کنم یا زمین را؟"

 او پسر م.ل را تشویق به خودکشی کرده است. م.ل جسد پسر را به همراه خود در کالسکه ای حمل می کند و پیش دکتر حاتم می رود تا آخرین عضو بدن یعنی تنها دستش را قطع کند. دکتر مرتب عمل جراحی را به عقب می اندازد. م.ل نیز سرشتی دوگانه دارد . از ترس جذب شدن پسرش به دکتر حاتم، خودش او را کشته است. ناشناس مرموز می گوید م.ل خدا و دکتر حاتم ، شیطان است. ظاهرا صادقی در ملکوت مانند هدایت در "افسانه آفرینش" به سناریوی آفرینش می خندد. اینکه انسان ها برای خدا بازیچه اند.

 

سنگر و قمقمه های خالی:

سنگر و قمقمه های خالی در سال 1349 به چاپ می رسد.

صادقی می گوید آدم ها از ابتذال افکار و زندگی شان خبر ندارند. من آن ها را در موقعیتی کمیک قرار می دهم تا این آگاهی را به آنها منتقل کنم.(مصاحبه با فردوسی. شماره 1094 .1351)

در قصه های صادقی، روشنفکران برای فرار از بی معنایی، به هنر، مواد مخدر، درویشی و خانقاه پناه می برند.

 بی هویتی انسان و بی معنایی زندگی، اساس نوشته های صادقی است. در فضایی تاریک و تلخ، افکار مالیخولیایی با چاشنی زبان طنز و تحقیر و تمسخر به ماده کار او تبدیل می شود. در اولین داستان چاپ شده صادقی به نام "فردا در راه است"، بارانی سیل آسا همه چیز را ویران می کند و همزمان آدم ها نیز در حال فروپاشی درونی هستند.

در داستانی با نام "وعده دیدار با جوجو جتسو" (کیهان.1355)روشنفکری سرخورده به دعوت موشی به سوراخ او فرار می کند.

داستان "کلاف سر درگم" حکایت سردرگمی و بی هویتی و داستان کسی است که در جستجوی عکس خود به عکاسی های مختلف سر می زند. عکس ها شبیه اویند اما او نیستند. نوعی تعلیق و عدم قطعیت بر فضای قصه ها حاکم است.

آقای مستقیم در "باکمال تاسف" کسی است که آگهی های مرگ روزنامه ها را جمع می کند و با آگهی مرگ خود روبرو می شود و در مجلس ترحیم خود شرکت می کند. این آگهی نتیجه یک اشتباه تایپی در مورد آقایی به نام "مستعین" بوده است. آیا صادقی می خواهد بگوید مستقیم پیش از مرگ هم مرده بود؟

“مهمان ناخوانده از شهرستان به تهران و به دیدار آقای رحمان کریم میآید. رحمان کریم جوانی است روشنفکر و مردمگریز و حسابدار یکی از ادارهها، گوشهگیری است که حتی اشارهها و آواها و اداها مضطربش میسازد ولی اکنون با”آقای هادیپور”که از شهر دور آمده و ظرافتها و اشارههای روشنفکرانه سرش نمیشود همنشین شده: “من آدم بیچارهی بیدست و پائی هستم که در گوشهای به حال خود افتادهام و علاقهای به دیدن اقوام و آشنایان ندارم و حتی نفس فرشتگان هم ملولم میکند. ” (سنگر و قمقمههای خالی، ص ۳۰۷)

 

مرگ:

صادقی هم در زندگی واقعی مانند هدایت از زندگی بیزار بود و در سالهای انتهایی زندگی اش، به دارو و مسکّن پناه برده بود. او در 1363 در سن 48 سالگی وفات یافت.

 

 نظرهای موافق و مخالف:

  گلشیری در آن مراسم، فوت بهرام صادقی را یکی دیگر از بازی‌های عجیب و شوخی‌های متفاوت صادقی می‌خواند و می‌گوید: او همچنان دارد با ما شوخی می‌کند. من می‌دانم که این هم یکی از شوخی‌های اوست.

 عبدالعلی دستغیب می گوید:

"من نیز "ملکوت" بهرام صادقی را برخلاف داستانهای کوتاه او، اثری بیاهمیت میدانم. بهرام صادقی این اثر را با شتابزدگی نوشته است و این اثری است آشفته و نویسنده ظاهرا میخواسته است "بوف کور" خود را به صحنه داستاننویسی ایران بیاورد و با صادق هدایت همچشمی کند و البته توفیق نیافته است. "

  

جملاتی از کتاب "ملکوت":

 "   اگر زندگى کلاف نخى باشد من آنرا باز کرده مى‌بینم. کاملا گسترده و صاف. پیچ و تابش نمى‌دهم و رشته‌هایش را به دست و پایم نمى‌بندم. براى همین است که عده‌اى را دوست مى‌دارم و عده‌اى را دوست نمى‌دارم. اما به کسى کینه ندارم. آماده‌ام که به دیگران کمک کنم، زیرا دلیلى نمى‌بینم که از این کار سَر باز زنم. هوا و آفتاب و عشق و غذا و علم و مرگ و حیات و کوهها را مى‌پسندم و به آنها دل مى‌بندم. به هرچیز قانعم، اما آن قناعتى که نتیجه‌ى تصور خاص من از زندگى است."

 

"من اغلب اندیشیده‌ام که آن دوگانگى که همیشه در حیاتم حس کرده‌ام، نتیجه‌ى این وضع بوده است. یک گوشه‌ى بدنم مرا به زندگى مى‌خواند و گوشه‌ى دیگرى به مرگ. این دوگانگى را در روحم کشنده‌تر و شدیدتر حس مى‌کنم."

 

 " اگر کسى ادعا کند جیبش پر از پول است، خیلى ساده مى‌توان تحقیق کرد و یا به اثبات رساند: کافى است که پولها را در جیبش به صدا در بیاورد اگر سکه باشد و یا بیرون بکشد و نشان بدهد. اما آیا ممکن است که کسى قلبش را دربیاورد و به محبوبه‌اش ثابت کند که مالامال از عشق اوست؟"

 

 " این زمین بیگناه نیست و مادرِ گناهکاران است و گاهواره‌ى همه‌ى آتش‌ها و گلوله‌ها و خون ها و شلاق ها است و من او را نمى‌بخشم. زیرا ریشه‌هاى درخت من، از خاک سیاه او غذا مى‌گیرند و از چشمه‌هاى زهرآلود او آب مى‌نوشند و سرانجام در بستر او خواهند پوسید و من شکایت زمین را به آسمان ها و به ملکوت‌ها خواهم برد."

 

 "کجا است، کجا است آن روز گرامى که بیاید و روح مرا بشوید؟ زیرا که من مى‌خواهم زنده باشم و زندگى کنم و دوست بدارم و ببینم و بفهمم و حرف بزنم و از مرگ مى‌ترسم و مى‌گریزم که مرا پست مى‌کند و خاک مى‌کند و به دهان کرمها و حشرات مى‌اندازد و"

 

20 آبان 98

 

حرفی از آن هزاران...

آیه هفته:

« إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئات» (هود/۱۱۴) نیکی ها و پاکی ها از بین برنده ناپاکی هاست.

شعر هفته:

...هر که آمد بار خود را بست و رفت

ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب

زآن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ؟

زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب؟

باز می‌گویند: فردای دگر

صبر کن تا دیگری پیدا شود

کاوه‌ای پیدا نخواهد شد، امید

کاشکی اسکندری پیدا شود  (اخوان ثالث، پس از کودتا)

کلام هفته:

اگر به ترکستان تا به در شام، کسی را خاری در انگشت شود؛ آن، از آنِ من است. همچنین از ترک تا شام، کسی را قدم در سنگ آید، زیانِ آن مراست؛ و اگر اندوهی در دلی است؛ آن دل، از آنِ من است.( شیخ ابوالحسن خرقانی)

داستانک:

ابن سمّاك از زاهدان مشهور [...] در ملاقات با هارون [الرشید] او را پندهای تلخ داد. گویند وقتی وی نزد رشید بود، خلیفه آب خواست، چون آب آوردند ابن‌ سمّاك پرسید: ای خلیفه، اگر این آب را از تو باز دارند، آن را به چند می‌خری؟ گفت به نیمی از مُلك خویش، چون آب را بخورد پرسید: اکنون اگر تو را از راندن آن باز دارند، برای آن‌که آن را دفع توانی کرد، چند خواهی داد؟ گفت همه مُلك خويش را. ابن سمّاك گفت: ای خلیفه، مُلکی که نیم آن بهای یک آب نوشیدن باشد و تمام آن به يك آب راندن نیرزد، قدر آن ندارد که در پی آن با دیگران به رشك‌ورزی و دشمنی برخیزند. خلیفه ازین سخن بگریست. (عبدالحسین زرین‌کوب. ارزش میراث صوفیه)

طنز هفته:

چه کشکی؟ چه پشمی؟!

چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردویي رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید ترسید باد شاخه ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیك است كه بیفتد در حال مستاصل شد

از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.

قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا كرده و خود را محكم گرفت گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی. نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...

قدری پایین تر آمد. وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت: ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می كنی؟ آنها را خودم نگهداری می كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو می دهم.

وقتی كمی پایین تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم كه بی مزد نمی شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.

وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:  چه كشكی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یك غلطی كردیم! (احمد شاملو)