در باره بهرام صادقی
(۱۵ دی ۱۳۱۵ - ۱۲ آذر ۱۳۶۳)
محمدامین مروتی
بهرام صادقی در ۱۵ دی ۱۳۱۵ در نجفآباد به دنیا آمد. در سال ۱۳۳۴ و پس از قبولی در رشته پزشکی دانشگاه تهران، اصفهان را ترک کرد و مقیم تهران شد.
صادقی داستان نویسی را در جوانی شروع کرد. اولین داستان کوتاهاش وقتی بیست سال سن داشت منتشر شد.
«ملکوت»، تنها داستان بلندش، را در بیست و پنج سالگی (1340ش)منتشر کرد و "سنگر و قمقمه های خالی" مجموعه داستان های کوتاهش در سال 1349 منتشر شد.
داستان نویسی مدرن:
هنر به طور عام و قصه نویسی به طور خاص، مانند بسیاری از پدیده های انسانی در زمینه و کانتکست معین می بالد. از این رو مهمترین عاملی که در بررسی آثار یک نویسنده باید مد نظر قرار گیرد، زمینه و زمانة آثار اوست.
جمالزاده، صادق هدایت و بزرگ علوی، مثلث تشکیل دهنده بنیانگزارانِ داستان کوتاه ایرانی معاصر هستند. اما هر کدام به راه خود رفتند.
درونمایه داستانهای جمالزاده نقد فرهنگ موجود است. جمالزاده به عنوان یک روشنفکر متجدد و پسا مشروطه، به نوعی بازگشت به فرهنگ اصیل ایرانی دعوت می کند. در عرصه زبان نیز ابتکار و خلاقیت جمالزاده به ساده نویسی و شیرین نویسی مربوط است.
بزرگ علوی نماینده رئالیسم سوسیالیستی است. ترکیب عشق و مبارزه، داستان های او را برای عامه مردم هم جذاب می کند.
صادق هدایت در عرصه اجتماعی هم نوعی رئالیسم و ناسیونالیسم را توامان تجربه کرده است اما گرایش شاخص او در داستان نویسی به روانشناسی و عرصه روح و نوعی سورئالیسم است که در "بوف کور" به اوج خود می رسد.
بازگشت از بیرون به درون:
بهرام صادقی را باید ادامه دهنده سنت هدایت دانست. صادقی نمونه شاخصی از نویسندگان پس از کودتای 28 مرداد است. بسیاری از این نویسندگان به تعبیر شاملو از خیابان و کوچه، به خانه بر گشتند. عده ای مانند خود شاملو، سرخورده و مایوس از عمل اجتماعی، به عشق خانوادگی پناه بردند. در باب یافتن آیدا چنین می گوید:
«جستن اش را پا نفرسودم:
به هنگامی كه رشتة دار من از هم گسست
چُنان چون فرمانِ بخششی فرود آمد.
هم در آن هنگام
كه زمین را دیگر
بر رهایی من امیدی نبود».
او به عشق زن دل خوش مي دارد و علي رغم ميل خود عشق را از "پرواز" به "پناه" تبديل مي كند و دنیا را در عشق خانگی خلاصه:
مرا لحظه ئی تنها مگذار،
مرا از زرهِ نوازشت روئین تن کن:
من به ظلمت گردن نمی نهم
همه جهان را در پیراهن کوچک روشنت خلاصه کرده ام و دیگر
به جانب آنان باز نمی گردم (باغ آينه ـ شهر سرد)
شاعر تصمیم گرفته در خانه بماند و از شعر عاشقانه بار بردارد و کیفِ مادر شدن را تجربه کند. نوزادان شعرش را به آیدا تقدیم کند و بوسه ای به صله بگیرد و افسوس سالیانی را می خورد که این عشق در سایه تعلقات سیاسی گم گشته بود:
سالیانی بارور را که آغاز خواهم کرد .
خاطره ام که آبستنِ عشقی سرشار است
کیفِ مادر شدن را در خمیازه های انتظاری طولانی
مکرر می کند .
خانه ای آرام و
اشتیاق پر صداقت تو تا نخستین خواننده ی هر سرود تازه باشی
چنان چون پدری که چشم به راه میلاد نخستین فرزند خویش است ؛
چرا که هر ترانه
فرزندی ست که از نوازش دست های گرم تو
نطفه بسته است ....میزی و چراغی
کاغذهای سپید و مدادهای تراشیده و از پیش
آماده ،
و بوسه ای
صله ی هر سروده ی نو ....
..... (سرود آن کس که از کوچه به خانه بازمی گردد)
اما عده ای مانند هدایت و صادقی از یاس اجتماعی، به نوعی یاس فلسفی رسیدند. یاس و سرخوردگی حاصل از عمل اجتماعی، آنان را از خانه و اجتماع، به درون خود می کشاند و می بینند اگر در کوچه خبری نبود، در خانه نیز خبری نیست و همه چیز به نوعی بی معناست. البته صادقی در داستان های کوتاهش، هنوز دچار یاس فلسفی نشده است و کارش صبغه اجتماعی هم دارد. اما نهایتا علت بازگشت صادقی به درون خود، فراتر از پس لرزه های پس از شکست نهضت ملی و پیروزی کودتاست. صادقی می گوید گیرم جامعه ای مبتنی بر عدالت هم ساختی، ولی با پوچی زندگی چه می کنی؟ (مصاحبه با آیندگان. خرداد1349)
یاس فلسفی:
مسئله مرگ به عنوان یک مسئلة فلسفی دلمشغولی بهرام صادقی است. به نظر او نویسنده باید با دغدغه های اساسی و همیشگی مثل مرگ بپردازد نه مسائل ژورنالیستی و زودگذر. (مصاحبه با فردوسی.شماره 1094 .1351)
علاوه بر فضای رخوتناک و ترسناک پس از کودتا، وجود یاس فلسفی در اروپا نیز، مددکارِ، این حرکت بازگشت به درون می گردد. از منظر این نویسندگان، امری منطقی و محکم در زندگی وجود ندارد. سیاست که حساب خود را پس داده است. روشنفکران سیاسی چپ، با خودفریبی و عوامفریبی، به کلیشه سازی و نوشته های آبکی و شعار زده شان چسبیده اند و کسی صادقانه از خودش و از احوال خودش گزارش نمی کند. صادقی در تقابل با ادبیات حزبی می گوید برای نوشتن داستان پیش از هر چیز باید راست گفت. (سنگر و قمقمه های خالی) صادق هدایت آغازگر این گرایش در داستان نویسی بود. بهرام صادقی آن را ادامه داد و هوشنگ گلشیری نیز میراث بر همین حرکت و در واقع چهره سوم مهم آن است. دو نفر اخیر همراه ابوالحسن نجفی و محمد حقوقی در "جنگ اصفهان"، شخصیت و حیثیت فکری بدان دادند. نخستین شماره این جنگ در تابستان 1344 و آخرین آن در 1352 منتشر شد. در دفتر پنجم و هفتم عصاره نگرش زباشناختی گروه مطرح می شود. آنان در تقابل با ادبیات حزبی و شعار زده دنبال فرم های جدیدی برای بیان خود هستند. بیان واقعیت غایی به جای حوادث زودگذر و روزنامه ای، وجهه همتشان قرار می گیرد. آنها متاثر از جنبش رمان نو فرانسه و امثال "آلن روب گریه" هم هستند. نزد آنان تعهد نویسنده نسبت به اجتماع، جایش را تعهد او به خودش می دهد.
صادقی در گفتوگویی با ماهنامۀ فردوسی در سال 1345 در مورد تعریفش از نویسندۀ داستان کوتاه میگوید:
«داستان کوتاهنویس کسی است که داستانهائی بنویسد که در آن قبل از هرچیز اصل اساسی داستاننویسی -یعنی تکنیک- رعایت شده باشد بیآنکه اول خواسته باشد مضمونی را هرچند بکر و عالی و یا فلسفهای و فکری را بیان کند و تکنیک او بر مبنای یک ساختمان کلی و اساسی، یک فرم تازه و نو و چیزهای دیگر -که بعدا ممکن است دربارهاش صحبت کنیم- قرار داشته باشد به اضافۀ آن گیرندگی، آن داشتن استعداد و خلاقیت، آن سیلان احساس و بالاخره مضمون و اندیشه با تکنیک به طوری که نتوان آنها را از هم تفکیک کرد و گفت کدامیک اول است و کدام دوم و یا کدام یک مهمتر است» .
ملکوت:
ملکوت در سال 1340 منتشر شده است.
حضور موجودات مبهم و فراطبیعی در داستان ها مبین بی منطقی و غیرقابل پیش بینی بودن وقایع است. اشخاص مرموز و بی چهره و ناشناس در صحنه ها حضور دارند و سخن می گویند. اگر در مسخ کافکا، قهرمان داستان در یک روز معمولی ناگهان متوجه می شود تبدیل به حشره شده است، در ملکوت هم در یک روز معمولی به ناگهان آقای مودت، جن زده می شود. ملکوت این گونه آغاز میشود: «در ساعت یازده شب چهارشنبۀ هفتۀ گذشته جن در آقای مودت حلول کرد.» رمان شش فصل و دو راوی دارد: "دکتر حاتم" و "م.ل" . بیشتر فصلها با شعر و یا نقل قولی از کتاب مقدس آغاز میشوند.
جن، موجب مىشود کاراکتر اصلى یعنى دکتر حاتم وارد صحنه شود. همراهان آقاى مودت از دکتر در مورد مردى به نام م.ل مىشنوند که به او مراجعه کرده تا تنها دست باقى مانده را نیز قطع کند! مرد تا پیش از این دست دیگر، پاها، گوشها و بینى خود را قطع کرده است اما از چه روى؟ دکتر مدعى است آمپولهایى به مردم عرضه مىکند که جوانى و بارورى را به آنها بازمىگرداند و این در حالى است که خودِ دکتر صورتى جوان، اما به واقع پیر دارد و عقیم است. دکتر حاتم به مثابه طوفانى گرمسیر به هرجا که بوزد، آنجا را به بیابان یا به قول خود گورستان تبدیل مىکند و این در چشم خودِ او ملکوتى است که مردم را به سوى آن میراند .ملکوت، قصه نقش بر آب شدن ملکوت آسمان و زمین با هم است. معنایی که نه در انسان و اعمالش وجود دارد و نه در جهان. قصه از نیمه شب چهارشنبه شروع می شود و با مرگ همه در صبح پنجشنبه پایان می یابد.
شخصیتها دوقطبی اند. دکتر حاتم یک پزشک قاتل است. او ناتوانی جنسی دارد و ظاهرا به انتقام آن، به همه مردم آمپولی مرگ آور تزریق کرده است. بین دوگانة مرگ و زندگی گیر کرده است. می گوید:"نمی دانم ملکوت آسمان را قبول کنم یا زمین را؟"
او پسر م.ل را تشویق به خودکشی کرده است. م.ل جسد پسر را به همراه خود در کالسکه ای حمل می کند و پیش دکتر حاتم می رود تا آخرین عضو بدن یعنی تنها دستش را قطع کند. دکتر مرتب عمل جراحی را به عقب می اندازد. م.ل نیز سرشتی دوگانه دارد . از ترس جذب شدن پسرش به دکتر حاتم، خودش او را کشته است. ناشناس مرموز می گوید م.ل خدا و دکتر حاتم ، شیطان است. ظاهرا صادقی در ملکوت مانند هدایت در "افسانه آفرینش" به سناریوی آفرینش می خندد. اینکه انسان ها برای خدا بازیچه اند.
سنگر و قمقمه های خالی:
سنگر و قمقمه های خالی در سال 1349 به چاپ می رسد.
صادقی می گوید آدم ها از ابتذال افکار و زندگی شان خبر ندارند. من آن ها را در موقعیتی کمیک قرار می دهم تا این آگاهی را به آنها منتقل کنم.(مصاحبه با فردوسی. شماره 1094 .1351)
در قصه های صادقی، روشنفکران برای فرار از بی معنایی، به هنر، مواد مخدر، درویشی و خانقاه پناه می برند.
بی هویتی انسان و بی معنایی زندگی، اساس نوشته های صادقی است. در فضایی تاریک و تلخ، افکار مالیخولیایی با چاشنی زبان طنز و تحقیر و تمسخر به ماده کار او تبدیل می شود. در اولین داستان چاپ شده صادقی به نام "فردا در راه است"، بارانی سیل آسا همه چیز را ویران می کند و همزمان آدم ها نیز در حال فروپاشی درونی هستند.
در داستانی با نام "وعده دیدار با جوجو جتسو" (کیهان.1355)روشنفکری سرخورده به دعوت موشی به سوراخ او فرار می کند.
داستان "کلاف سر درگم" حکایت سردرگمی و بی هویتی و داستان کسی است که در جستجوی عکس خود به عکاسی های مختلف سر می زند. عکس ها شبیه اویند اما او نیستند. نوعی تعلیق و عدم قطعیت بر فضای قصه ها حاکم است.
آقای مستقیم در "باکمال تاسف" کسی است که آگهی های مرگ روزنامه ها را جمع می کند و با آگهی مرگ خود روبرو می شود و در مجلس ترحیم خود شرکت می کند. این آگهی نتیجه یک اشتباه تایپی در مورد آقایی به نام "مستعین" بوده است. آیا صادقی می خواهد بگوید مستقیم پیش از مرگ هم مرده بود؟
“مهمان ناخوانده” از شهرستان به تهران و به دیدار آقای رحمان کریم میآید. رحمان کریم جوانی است روشنفکر و مردمگریز و حسابدار یکی از ادارهها، گوشهگیری است که حتی اشارهها و آواها و اداها مضطربش میسازد ولی اکنون با”آقای هادیپور”که از شهر دور آمده و ظرافتها و اشارههای روشنفکرانه سرش نمیشود همنشین شده: “من آدم بیچارهی بیدست و پائی هستم که در گوشهای به حال خود افتادهام و علاقهای به دیدن اقوام و آشنایان ندارم و حتی نفس فرشتگان هم ملولم میکند. ” (سنگر و قمقمههای خالی، ص ۳۰۷)
مرگ:
صادقی هم در زندگی واقعی مانند هدایت از زندگی بیزار بود و در سالهای انتهایی زندگی اش، به دارو و مسکّن پناه برده بود. او در 1363 در سن 48 سالگی وفات یافت.
نظرهای موافق و مخالف:
گلشیری در آن مراسم، فوت بهرام صادقی را یکی دیگر از بازیهای عجیب و شوخیهای متفاوت صادقی میخواند و میگوید: او همچنان دارد با ما شوخی میکند. من میدانم که این هم یکی از شوخیهای اوست.
عبدالعلی دستغیب می گوید:
"من نیز "ملکوت" بهرام صادقی را برخلاف داستانهای کوتاه او، اثری بیاهمیت میدانم. بهرام صادقی این اثر را با شتابزدگی نوشته است و این اثری است آشفته و نویسنده ظاهرا میخواسته است "بوف کور" خود را به صحنه داستاننویسی ایران بیاورد و با صادق هدایت همچشمی کند و البته توفیق نیافته است. "
جملاتی از کتاب "ملکوت":
" اگر زندگى کلاف نخى باشد… من آنرا باز کرده مىبینم. کاملا گسترده و صاف. پیچ و تابش نمىدهم و رشتههایش را به دست و پایم نمىبندم. براى همین است که عدهاى را دوست مىدارم و عدهاى را دوست نمىدارم. اما به کسى کینه ندارم. آمادهام که به دیگران کمک کنم، زیرا دلیلى نمىبینم که از این کار سَر باز زنم. هوا و آفتاب و عشق و غذا و علم و مرگ و حیات و کوهها را مىپسندم و به آنها دل مىبندم. به هرچیز قانعم، اما آن قناعتى که نتیجهى تصور خاص من از زندگى است."
"من اغلب اندیشیدهام که آن دوگانگى که همیشه در حیاتم حس کردهام، نتیجهى این وضع بوده است. یک گوشهى بدنم مرا به زندگى مىخواند و گوشهى دیگرى به مرگ. این دوگانگى را در روحم کشندهتر و شدیدتر حس مىکنم."
" اگر کسى ادعا کند جیبش پر از پول است، خیلى ساده مىتوان تحقیق کرد و یا به اثبات رساند: کافى است که پولها را در جیبش به صدا در بیاورد اگر سکه باشد و یا بیرون بکشد و نشان بدهد. اما آیا ممکن است که کسى قلبش را دربیاورد و به محبوبهاش ثابت کند که مالامال از عشق اوست؟"
" این زمین بیگناه نیست و مادرِ گناهکاران است و گاهوارهى همهى آتشها و گلولهها و خون ها و شلاق ها است و من او را نمىبخشم. زیرا ریشههاى درخت من، از خاک سیاه او غذا مىگیرند و از چشمههاى زهرآلود او آب مىنوشند و سرانجام در بستر او خواهند پوسید و من شکایت زمین را به آسمان ها و به ملکوتها خواهم برد."
"کجا است، کجا است آن روز گرامى که بیاید و روح مرا بشوید؟ زیرا که من مىخواهم زنده باشم و زندگى کنم و دوست بدارم و ببینم و بفهمم و حرف بزنم و از مرگ مىترسم و مىگریزم که مرا پست مىکند و خاک مىکند و به دهان کرمها و حشرات مىاندازد و…"
20 آبان 98