نقش تمرین و سختی در توحید وجودی
نقش تمرین و سختی در توحید وجودی
محمدامین مروتی
مولانا در دفتر اول می گوید قزوینی ها عادت دارند بر تنشان خالکوبی کنند:
۲۹۹۴ این حِکایَت بِشْنو از صاحِبْ بَیان در طَریق و عادتِ قَزوینیان
۲۹۹۵ بر تَن و دست و کَتِفها بیگَزَند[1] از سَرِ سوزن کَبودیها زَنَند
قزوینی داستان ما هم به پیش دلاکی رفت که چون زاده برج اسد (شیر) هستم، پس نقشِ پر رنگی از شیر، بر کتفم بزن:
۲۹۹۶ سویِ دَلّاکی بِشُد قزوینییی که کَبودم زَن، بِکُن شیرینییی[2]
۲۹۹۷ گفت چه صورت زَنَم ای پَهْلَوان؟ گفت بَر زَن صورتِ شیرِ ژیان
۲۹۹۸ طالِعَم شیر است، نَقْشِ شیر زَن جَهْد کُن، رَنگِ کَبودی سیر[3] زَن
۲۹۹۹ گفت بر چه موضِعاَت صورت زَنَم؟ گفت بر شانهگَهَم زن آن رَقَم
اما با فروکردن اولین سوزن داد قزوینی در آمد که از کجای شیر شروع کردی؟ گفت از دمش. گفت نفسم بند آمد. شیر دم می خواهد چه کار؟
۳۰۰۰ چون که او سوزن فُرو بُردن گرفت دَردِ آن در شانهگَهْ مَسْکَن گرفت
۳۰۰۱ پَهْلَوان در ناله آمد کِی سَنی مَر مرا کُشتی، چه صورت میزَنی؟
۳۰۰۲ گفت آخِر شیر فَرمودی مرا گفت از چه عُضو کردی اِبْتِدا؟
۳۰۰۳ گفت از دُمگاهْ آغازیدهام گفت دُم بُگْذار ای دو دیدهام
۳۰۰۴ از دُم و دُمگاهِ شیرم دَم گرفت دُمگَهِ او دَمگَهَم مُحکَم گرفت[4]
۳۰۰۵ شیرِ بیدُم باش گو، ای شیرساز که دِلَم سُستی گرفت از زَخمِ گاز[5]
۳۰۰۶ جانِب دیگر گرفت آن شَخصْ زَخْم بیمُحابا و مُواساییّ [6]و رَحْم
خلاصه دلاک هر جای شیر را که می خواست نقش کند، داد قزوینی در می آمد که از این قسمتش هم بگذر:
۳۰۰۷ بانگ کرد او کین چه اندام است ازو؟ گفت این گوش است ای مَردِ نِکو
۳۰۰۸ گفت تا گوشش نباشد ای حَکیم گوش را بُگْذار و کوتَهْ کُن گِلیم[7]
۳۰۰۹ جانِبِ دیگر خَلِش[8] آغاز کرد بازْ قزوینی فَغان را ساز کرد
۳۰۱۰ کین سِوُم جانِب چه اندام است نیز؟ گفت این است اِشْکَمِ شیر ای عزیز
۳۰۱۱ گفت تا اِشْکَم نباشد شیر را گشت اَفْزون دَرد، کَم زن زَخْم ها
دلاک عصبانی شد و سوزن را پرت کرد و گفت شیر بی یال و دم و اشکم که دید:
۳۰۱۲ خیره شُد دَلّاک و پَسْ حیران بِمانْد تا به دیر، اَنْگُشت در دَندان بِمانْد
۳۰۱۳ بر زمین زَد سوزن از خشمْ اوسْتاد گفت در عالَم کسی را این فُتاد؟
۳۰۱۴ شیرِ بیدُمّ و سَر و اشْکَم کِه دید؟ اینچُنین شیری خدا خود نافَرید
مولانا به ابیات پیشین برمی گردد که اگر می خواهی پیر، تو را از شر نفسانیت برهاند، باید دستورات و تمرینات او را اجرا کنی و به خودت سختی دهی. اگر نقش و طالع شیر می خواهی، باید بر نیش دلاک صبر کنی:
۳۰۱۵ ای برادر صَبر کُن بر دَردِ نیش تا رَهی از نیشِ نَفْسِ گَبْرِ خویش
۳۰۱۶ کان گروهی که رَهیدَند از وجود چَرخ و مِهْر و ماهَشان آرَد سُجود
۳۰۱۷ هرکِه مُرد اَنْدر تَنِ او نَفْسِ گَبْر مَر وِرا فَرمان بَرَد خورشید و ابر
چنین کسی را آفتاب هم نمی سوزاند چنان که نور آفتاب به مدت سیصد سال و اندی، اصحاب کهف را نیازرد:
۳۰۱۸ چون دِلَش آموخت شمعْ اَفْروختن آفتابْ او را نَیارَد سوختن
۳۰۱۹ گفت حَق در آفتابِ مُنْتَجِم[9] ذِکْرِ تَزّاوَرْ کَذی عَنْ کَهْفِهِم[10]
معنای توحید:
مهم حرکت به سوی اوست. معنای تعظیم و توحید نیز جز خوارکردن نفس و وحدت با او نیست:
۳۰۲۰ خارْ جُمله لُطْفْ چون گُل میشود پیشِ جُزوی کو سویِ کُل میرَوَد
۳۰۲۱ چیست تَعْظیمِ خدا اَفْراشتن؟ خویشتن را خوار و خاکی داشتن
۳۰۲۲ چیست توحیدِ خدا آموختن؟ خویشتن را پیشِ واحِد سوختن
هستیِ شب گونه و ظلمانی ات را در نور او بسوزان تا مسّ وجودت طلا گردد:
۳۰۲۳ گَر هَمی خواهی که بِفْروزی چو روز هَستیِ هَمچون شبِ خود را بِسوز
۳۰۲۴ هستیاَت در هستِ آن هستینَواز هَمچو مِس در کیمیا اَنْدر گُداز
خرابی کار ما از من و ما کردن است اگر این دو "هست" به یکی تبدیل شود، کارمان سامان می گیرد:
۳۰۲۵ در من و ما سخت کَردَسْتی دو دست هست این جُمله خَرابی از دو "هست"
[1] بی گزند یعنی بدون واهمه
[2]بکن شیرینیی یعنی شیرین کاری کن
[3] کبود سیر یعنی آبی پررنگ
[4] دَمگَهَم مُحکَم گرفت یعنی دست روی دهانم گذاشت و نفسم را بند آورد.
[5] گاز همان سوزن خالکوبی است.
[6]بی محابا و مواسا یعنی بدون ترس و ملاحظه
[7] کوته کن گلیم یعنی جمع و جورش کن. خلاصه اش کن.
[8] خلش: فرو کردن
[9] منتجم: تابان و روشن
[10] سوره كهف آيه 17: وَتَرَى الشَّمْسَ إِذَا طَلَعَت تَّزَاوَرُ عَن كَهْفِهِمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَإِذَا غَرَبَت تَّقْرِضُهُمْ ذَاتَ الشِّمَالِ وَهُمْ فِي فَجْوَةٍ مِّنْهُ ذَلِكَ مِنْ آيَاتِ اللَّهِ مَن يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَمَن يُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُ وَلِيّاً مُّرْشِداً : و خورشيد را مىبينى كه چون برمىآيد، از غارشان به جانب راست ميل مىكند و چون غروب كند ايشان را واگذارد و به چپ گردد. و آنان در صحنه غارند. و اين از آيات خداست. هر كه را خدا هدايت كند هدايت يافته است و هر كه را گمراه سازد هرگز كارسازى راهنما براى او نخواهى يافت.