وظیفة پیر در برابر سالک
وظیفة پیر در برابر سالک
محمدامین مروتی
مولانا در دفتر اول می گوید پیر راه شناس است:
از پیری سخن بگو که راه ها را می شناسد و بلکه خود عین طریق است:
۲۹۵۱ بَر نویس اَحْوالِ پیرِ راهدان پیر را بُگْزین و عینِ راهْدان
گرمای تیر از تابستان است و نور شب از ماه و هدایت سالک از پیر:
۲۹۵۲ پیرْ تابستان و خَلْقانْ تیر ماه خَلْق مانندِ شباَند و پیرْ ماه
وجه تسمیه "پیر":
پیر بودن ربطی به سن و سال ندارد. چون معرفتش ازلی و از ناحیه خداست به او "پیر" می گویم. چنان که شراب کهنه، گیرایی بیشتری دارد:
۲۹۵۳ کردهام بَختِ جوان را نامْ پیر کو زِ حَقْ پیر است، نَزْ اَیّامْ پیر
۲۹۵۴ او چُنان پیر است کِشْ آغاز نیست با چُنان دُرِّ یَتیمْ[1] اَنْباز[2] نیست
۲۹۵۵ خود قَویتَر میشود خَمْرِ کُهُن خاصه آن خَمری که باشد مِنْ لَدُن[3]
پیر، ترفندهای نفسانی را می شناسد:
پیر خطرهای نفس و راهزنی های شیطان بر سر راه را می شناسد:
۲۹۵۶ پیر را بُگْزین که بیپیر این سَفَر هست بَس پُر آفَت و خَوْف و خَطَر
در راهی که قبلا چند بار رفته ای، باز نیاز به راهنما داری. چه رسد به راهی که تا کنون نرفته ای:
۲۹۵۷ آن رَهی که بارها تو رَفتهیی، بی قَلاووز[4] اَنْدر آن آشفتهیی
۲۹۵۸ پس رَهی را که نَدیدسْتی تو هیچ هین مَرو تنها، زِ رَهبر سَر مَپیچ
قدما معتقد بودند که غولان به بانگ و آوازشان، مسافران را در بیابان ها گمراه می کنند. مولانا می گوید در بیابان معرفت نیز چنین غولانی در کمین اند:
۲۹۵۹ گَر نباشد سایة او بر تو گول[5] پس تو را سَرگشته دارد بانگِ غول
۲۹۶۰ غولَت از رَهْ اَفْکَند اَنْدر گَزَند از تو داهیتَر دَرین رَهْ بَس بُدند
پس خرِ نفست را تحت هدایت راهبانِ راهدان- یعنی پیر- قرار ده:
۲۹۶۴ گَردنِ خَر گیر و سویِ راهْ کَش سویِ رَهْبانان و رَهْدانانِ خَوش
خرِ نفس، مایل به چریدن است نه سلوک. غفلت کنی، فرسنگ ها از مقصد دورت می کند:
۲۹۶۵ هین مَهِل خَر را و دست از وِیْ مَدار زان که عشقِ اوست سویِ سَبزهزار
۲۹۶۶ گَر یکی دَم تو به غَفْلَت وا هِلیش او رَود فرسنگها سویِ حَشیش[6]
۲۹۶۷ دُشمنِ راه است خَر، مَستِ عَلَف ای کِه بَسْ خَر بَنده[7] را کرد او تَلَف
مولانا به عنوان یک راهکار، به سالک می گوید اگر راه را هم بلد نیستی و مُردّدی، بنگر خر نفس چه می خواهد و سپس عکس خواهشِ او عمل کن:
۲۹۶۸ گَر ندانی رَه، هر آنچه خَر بِخواست عکسِ آن کُن، خود بُوَد آن راهِ راست
۲۹۷۱ این هوا را نَشْکَند اَنْدر جهان هیچ چیزی هَمچو سایهیْ هَمرَهان
هوای نفس را سایة وجود پیر و همراه، می شکند.
[1] در یتیم: مروارید گرانبها
[2] انباز: شریک
[3] من لدن یعنی از ناحیة(خدا)
[4] قلاووز: راهنما، راهبر
[5] گول: احمق، گیج
[6] حشیش: علف
[7] خربنده یعنی صاحب خر(در اینجا انسان)