کنفوسیوس

(۵۵۱ پیش از میلاد - ۴۷۹ پیش از میلاد)

 

زندگی:

کُنفُوسیوس فیلسوف، نظریه‌پرداز سیاسی چینی قرن پنجم و ششم قبل از میلاد مسیح است. «کنفوسیوس» در زبان چینی «کونگ فوزی» یا "کونگ فوتسه" یعنی کونگ فیلسوف و «استاد بزرگ، کونگ» است که یونانیان با افزودن پسوند «یوس» در پایان نام او، آن را به «کنفوسیوس» تغییر دادند و به همین نام هم مشهور شد.

پدرِ کنفوسیوس، شولیانگ هو، افسری ثروتمند بود که سه همسر و نُه دختر داشت ولی پسری نداشت. لذا در شصت و چهار سالگی مادر کنفوسیوس را ، که فقط پانزده سال داشت، به صورت موقت به عقد خود درآورد. کنفوسیوس سه سال بود که پدرش مُرد و میراثی هم به مادرش - چون زن رسمیِ پدر نبود- به آن ها نرسید و بدین سان دوران فقر در زندگی شان آغاز شد. کنفوسیوس نوجوان بود که مادرش هم بر اثر بیماری و کارِ زیاد درگذشت. او در بیست سالگی ازدواج کرد.

کنفوسیوس سفرهای طولانی داشت و من جمله با با لائوتزه، دیدار مهمی داشت. سپس به درخواست پادشاه لو، وزیر دادگستری و امور داخله شد؛ و سرانجام به وزارت اعظم ایالت لو رسید. اما ظاهرا به واسطة عدالتش، از جانب فرمانروایان و قدرتمندان ایالت تحمل نشد و ناچار به مهاجرت رفت. کنفوسیوس اهل موسیقی بود و خوب نی‌ می نواخت. او را با سقراط مقایسه کرده اند.کنفوسیوس مانند سقراط، در عین دانایی، بسیار فروتن بود و خویش را چنین توصیف می‌کرد: «من به قدر کفایت عقل و هوش دارم ولی نه به آن اندازه که آرزو دارم داشته باشم.»

فلسفه کنفوسیوس طی بیست و پنج قرن گذشته بر اندیشه و زندگی مردم چین تاثیرگذار بوده است. گفته اند تاریخ چین را می‌توان در این عبارت خلاصه کرد: «از کنفوسیوس تا کنفوسیوس». چرا که پیش از او سراسر چین گرفتار هرج و مرج و بی‌نظمی بود .

ملاقات لائوتسه و کنفوسیوس:

ملاقات لائوتسه و کنفوسیوس ، از بسیاری جهات، یادآور ملاقات شیخ ابوسعید و ابن سیناست که در پایان ابن سینا گفت آنچه من می دانم، او می بیند و ابوسعید گفت آنچه من می بینم، او می داند.

کنفوسیوس در سن سی و چهار سالگی به دیدار لائوتسه رفت تا از او چیزی بیاموزد. لائوتسه 50 سال از کنفوسیوس بزرگ تر بود. او گرایش کنفوسیوس به سنت ها و تاریخ را نقد می کرد و می گفت : «مردانی که تو درباره‌ی آن‌ها صحبت‌ می‌کنی همه مرده اند و استخوان های آن‌ها بر باد رفته است. ». در عوض او را به جستجوی تائو، یعنی راز هماهنگی با عالم ترغیب می کرد: «چرا تو تائو را کسب نمی کنی؟ ». پس از این ملاقات، کنفوسیوس به شاگردان خود گفت: «من‌ می‌دانم که چگونه پرندگان پرواز‌ می‌کنند، چگونه ماهیان شنا‌ می‌کنند، چگونه حیوانات‌ می‌دوند، اما اژدها نیز وجود دارد. من نمی توانم بگویم که آن در میان ابرها بر بادها سوار شده و در آسمان‌ها پرواز‌ می‌کند. امروز من توفیق دیدار لائوتسه را داشتم تنها‌ می‌توانم او را با اژدها مقایسه کنم.» یعنی لائوتسه را موجود متفاوت و غیر قابل شناخت تلقی می کرده است.

لائوتسه به او گفت: «از جنگ و ستیز کناره کن تا هیچ کس را یارای جنگیدن با تو نباشد... پاداش بدی به نیکویی بده... با نیکان و بدان نیکی کن تا همه نیکی بیاموزند... با دوستان صمیمی و هم با آنان که یکدل نیستند، صمیمی و یکرنگ باش تا همه صمیمیت و یکرنگی پیشه کنند، نرمی بر درشتی پیروز است...هیچ چیز در جهان از آب نرم‌تر نیست با این همه در مقابله با پلیدی‌ها و سختی‌ها هیچ چیز تاب مقاومت با آن را ندارد.»

اما کنفوسیوس تسلیم را روش مناسبی برای برقراری عدالت نمی دانست و به شاگردانش گفت: با اینکه لائوتسه را می‌ستاید از نظریات او در خصوص امور دنیایی سر در نمی‌آورد: «من نمی‌دانم چگونه مرغان می‌توانند بپرند، ماهیان شنا کنند و حیوانات بدوند. پرندگان ممکن است مورد اصابت تیر قرار گیرند، شناوران گرفتار چنگک شوند و حیوانات به دام بیفتند. اما نمی‌دانم چگونه اژدها بر روی باد به میان ابرها می‌رود و از آنجا به آسمان صعود می‌کند... من لائوتسه را فقط با اژدها می‌توانم مقایسه کنم.»

او برغم آموزه های لائوتسه، در مقابل ظالم «مانند گیاهی از وزش باد» سرخم نکرد. او می‌خواست با سیاست «جلوی بیدادگری سدی بنا کند». پادشاه ناحیه لو او را به وزارت دادگستری منصوب کرد. اما او نمی توانست در مقابل ثروت و رشوه بی تفاوت باشد و خیلی زود کنفوسیوس را از خود راند.

کنفوسیوس به مانند موسی به اصل "چشم در برابر چشم" باور داشت و می گفت «زخم را با عدالت و نیکی را با نیکی جبران کن». اما لائوتسه مانند مسیح می گفت «صدمه را با نیکی جبران کن». «نسبت به کسانی که با من نیکی می کنند خوب هستم و نسبت به آنهایی هم که در حق من بدی روا می دارند باز خوب هستم. بدین ترتیب همه خوب خواهند شد.[1] نسبت به کسانی که با من صمیمی هستند من نیز صمیمی ام و نسبت به آنهایی هم که با من صمیمی نیستند باز صمیمی ام. بدین ترتیب همه صمیمی خواهند شد.» که یادآور این آیه قرآن است که بدی را با نیکی جواب بده تا دشمنی ها تبدیل به دوستی گردد:

سوره فصلت آيه  34: وَلَا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَلَا السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَبَيْنَهُ عَدَاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ ‏: و نيكى با بدى يكسان نيست. [بدى را] با آنچه نيكوتر است دفع كن كه ناگاه [خواهى ديد] همان كسى كه ميان تو و او دشمنى بود، چون دوستى صميمى گشته است.

نسبت سیاست و عرفان:

در قیاس بین کنفوسیوس و لائوتسه، اولی را باید نوعی معلم اخلاق و دومی را نوعی عارف به شمار آورد. نسبت این دو به نسبت سعدی و مولوی در شعرای خودمان می ماند. شاید سخنان لائوتسه در زمینه خودسازی، جذابیت بیشتری از سخنان کنفوسیوس داشته باشد اما در زمینه مملکت داری، این سخنان کارساز نیست. سعدی نیز مانند کنفوسیوس نصیحت الملوک می نوشت ولی مولانا سوای توصیه نامه هایی که برای گشایش کار مردم می نوشت، خود را از سیاست برکنار می داشت. به نظر می رسد که در عرصه خودسازی، لائوتسه و مولانا قابل توصیه ترند و در سیاست، کنفوسیوس و سعدی. عارف مصلحت بینی و تدبیر ندارد ولی کارملک نیازمند مصلحت بینی و تدبیر است. شاید بتوان گفت که حرف حساب را در این مورد حافظ زد که می توان او را سنتز و ترکیب مولانا و سعدی تلقی کرد:

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار؟          کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش

 

آثار کنفوسیوس:

شوچینگ (کتاب تاریخ)؛

شی چینگ (کتاب شعر)؛

لی‌چی (کتاب شعائر یا کتاب آداب)؛

ئی چینگ (کتاب تبدلات)؛

چون‌چیو (سالنامه بهار و پاییز).

چهار کتاب نخست، با سخنان پیشینیان هم در آمیخته، ولی کتاب پنجم کاملا از خود اوست. کتاب انالکت خلاصة تعلیمات وی و یکی از چهار کتاب معروف چین است.

 

وجودشناسی:

به نظر کنفوسیوس، نخست از هستی مطلق، دو موجود خلق می شود: موجودی یگانه موسوم به قطب بزرگ و قطبی دیگر که قسمت پذیر است. جهان اضداد و جهان دو قطبی حاصل معارضه این دو موجود است که نماینده کون و فساد، روشنایی و تاریکی و مرد و زن و خیر و شر است.

بار متافیزیکی کنفوسیوسیسم اندک و بار اخلاقی آن بیشتر است. تمرکز کنفوسیوس روی زندگی است نه مرگ. آیین او متافیزیک رقیقی دارد. او هرگز ادعای پیامبری نکرده است ولی در جایگاه یک حکیم الهی، به چشم پیامبر به او نگریسته شده است.

 

اخلاق:

کنفوسیوس مانند سعدی آموزگار اخلاق بوده است. او مبلغ نیکی، محبت و عدالت بود. مبنای اخلاق کنفوسیوسی قانون طلایی و معروفی است که می گوید "آنچه بر خود نمی پسندی، بر دیگران روا مدار".

کنفوسیوس در اخلاق سه صفت و پنج فضیلت را توصیه می کند. سه صفت، سنجیدگی، دلسوزی و دلیری‌اند و پنج فضیلت خودشناسی، گشاده نظری، پیمان شناسی، غیرت و نیکوکاری‌اند.

قانون لی:

کنفوسیوس معتقد بود که اجدادشان بر طبق قاعده لی (Li) می زیسته اند که همه چیز را به تعادل می رساند و در جای خود می نشاند و باید به این قاعده بازگشت.

    «پیشینیان که می‌خواستند فضایل عالی را در سرتاسر ملک تابان کنند، ابتدا دولت‌های خودشان را به وجهی نیکو سامان بخشیدند. چون خواستند دولت‌هاشان را به وجهی نیکو سامان دهند، ابتدا خانواده‌هاشان رانظم و ترتیب بخشیدند. چون خواستند خانواده‌هاشان رانظم و ترتیب بخشند، ابتدا نفوس خود را تربیت کردند. چون خواستند نفوس خود را تربیت کنند، ابتدا قلب‌هاشان را مصفا کردند. چون خواستند قلب‌هاشان را مصفا کنند، ابتدا درصدد برآمدند اندیشه‌هاشان را قرین صدق و صفا سازند. چون خواستند اندیشه‌هاشان را قرین صدق و صفا سازند، ابتدا دایره معرفت خود را تا حد اعلی گستردند. این قسم گسترش دایره معرفت، در تحقیق از چیزها نهفته‌است. آن‌گاه که چیزها محل تحقیق واقع شدند، معرفت به کمال رسید. آن‌گاه که معرفت ایشان به کمال رسید، اندیشه‌هاشان قرین صدق و صفا شد. آن‌گاه که اندیشه‌هاشان قرین صدق و صفا شد، قلب‌هاشان مصفا گردید. آن‌گاه که قلب‌هاشان مصفا گردید، نفوسشان تربیت یافت. آن‌گاه که نفوسشان تربیت یافت، خانواده‌هاشان نظم و ترتیب حاصل کردند. آن‌گاه که خانواده‌هاشان نظم و ترتیب حاصل کردند، دولت‌هاشان به نیکی اداره گردید. (و سرانجام) آن‌گاه که دولت‌هاشان به نیکی اداره گردید، سرتاسر ملک به آرامش و سعادت رسید.»

اساس کار تصحیح پنج رابطة مهم بین افراد است: مهربانی در رابطه پدر و پسر، برادر بزرگ‌تر و برادر کوچک‌تر، عدالت شوهر با زن و اطاعت زن از شوهر، محبت زبردستان به زیردستان و اطاعت زیردستان از زبردستان و مهربانی فرمانروایان به رعایا و وفاداری رعایا به فرمانروایان.

مناسک:

کنفوسیوس اهمیت فراوانی به مناسک و مراسم دیوانی و دینی، به خصوص مراسم قربانی و عبادت و احترام ،برای رشد بشر می دهد.

 

سیاست:

کنفوسیوس می دانست که مردم بر دین ملوکشان هستند. لذا مانند زرتشت اندرزگوی اُمرا و سلاطین بود. آرمان بزرگ او ایجاد  نوعی«هماهنگی بزرگ» و حکومت جهانی بود. جامعه ای متعادل و معتدل و قانونمدار. در عین تاکید بر لزوم اطاعت از حاکم، مانند سعدی، او را از استبداد برحذر می دارد و می‌گوید کسی بر امپراطوری سلطنت خواهد کرد که ملت رضایت دهد و کسی سلطنت را از دست می‌دهد که رضایت ملت را از دست دهد.

تزی کونگ از استاد پرسید: « راه راست» در اداره حکومت کدام است؟ استاد گفت: نخست فراهم آوردن وسایل کافی برای خوراک و پوشاک ملت، دوم فراهم ساختن وسایل امن و آسایش در کشور و دفاع آن در برابر حمله‌های دشمنان خارجی و سوم کوشیدن برای اطمینان مردم نسبت به حکومت. ( کنفوسیوس: مکالمات، ترجمه حسین کاظم زاده ایرانشهر، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ اول۱۳۷۵، ص۱۳۹) سپس شاگرد استاد را پرسید که از این سه کدام یک بر دو تای دیگر ارجح می‌داند و استاد جواب داد مردم ، چرا که بدون آن حکومتی در کار نخواهد بود. کنفوسیوس معتقد بود که: «امیر نگران نداشتن ثروت نیست، نگران توزیع عادلانه‌ی آن است. نگران فقر نیست، نگران ناامنی است. ثروت که عادلانه توزیع شود فقری در کار نخواهد بود؛ هماهنگی که باشد شکایتی از فقر نخواهد بود؛ رضایت که باشد شورشی به پا نخواهد شد.» (تاریخ فلسفه چین: چو جای و وینبرگ چای، ترجمه ع. پاشایی، تهران: نشر نگاه معاصر، چاپ اول ۱۳۸۶، ص۴۷)

روزی وی به همراه مریدانش از کوهی بالا می‌رفت، پیرزنی را دید که بر سر قبری نشسته زار می‌گرید. پرسید علت این زاری چیست؟ زن جواب داد: پدر شوهرم در چنگال ببری گرفتار شد و کشته شد، بعد شوهر و پسرم بدین مصیبت دچار شدند.

-پس چرا در چنین محل خطرناکی زندگی می‌کنی؟

-برای اینکه در اینجا حاکمان ستم‌پیشه یافت نمی‌شوند...

کنفوسیوس رو به مریدان کرد و گفت: فرزندان من به خاطر بسپارید، یک حاکم ستمکار از ببر خطرناک‌تر است.

کنفوسیوس در دوران کهن‌سالی گفته بود: "پادشاه جابر است و رعیت نادان و سخنان من به تکه‌های برف شباهت دارد که بر سطح آرام دریا فرو می‌افتد. "

مدینه فاضله کنفوسیوس،مبتنی بود بر استقرار دولتی واحد در جهان و صلح جهانی و مراوده صمیمانه مردمان با که زن و مرد به حقوق خود برسند. وقتی از او سؤال کردند که این دولت کی می‌رسد می‌گوید وقتی که پادشاه به فضیلت و تقوا همان قدر عشق بورزد که به جمال و زیبایی.  

شاگردان کنفوسیوس:

تعالیم کنفوسیوس توسط 70 نفر از شاگردانش تا یکی دو نسل پس از وی گسترش یافت ولی با ورود بودائیسم به چین، کنفوسیونیسم به شدت تضعیف شد. پس از انقلاب کمونیستی چین هم، مبارزه شدیدی با اندیشه های وی- به عنوان حمایت از طبقات حاکم- آغاز شد. امروزه این آیین حدود دو میلیون پیرو دارد.

منسیوس:

منسیوس صد سال بعد از کنفوسیوس به دنیا آمد و آیین او را توسعه داد. به او «فرزانه‌ی دوم» لقب داده‌ شد.

منسیوس هم می گفت حاکم باید هر نعمتی را که خود دارد برای رعایا هم بخواهد و همچون «پدر و مادر مردم» باشد. فرمانروا ی«مستبد» با زور و «شاه واقعی» با تقوا حکومت می کند. شاه واقعی هم نیازهای مادی و هم نیازهای معنوی آنها را برآورده می‌کند.

منسیوس طبیعت اخلاقی «آسمان داد»  انسان (شینگ) را ذاتاً خوب می داند:

«حال توضیح می‌دهم که چرا می‌گویم همه‌ی انسان‌ها ذهنی دارند که با دیگران همدردی نشان می‌دهند. اگر کسی ناگهان کودکی را ببیند که در شُرف افتادن در چاهی است، ذهن او همیشه [بدون استثناء] لبریز از هراس، پریشانی و دلسوزی می‌شود. علت آن نه این است که فرصت را برای خودشیرینی نزد والدین کودک غنیمت می‌شمارد، نه این که می‌خواهد تحسین دوستان و همسایگان را بر انگیزد و نه این که می‌ترسد شهرت بد پیدا کند. پس می‌بینیم کسی که ذهنی ندارد که احساس اندوه و دلسوزی کند، انسان نیست؛ کسی که ذهنی ندارد که احساس شرم و بیزاری کند انسان نیست؛ کسی که ذهنی ندارد که احساس خشوع و فروتنی کند انسان نیست؛ و کسی که دهنی ندارد که درست و نادرست را تشخیص دهد انسان نیست. احساس ذهنی اندوه و دلسوزی آغاز انسانیت (زن ) است؛ احساس ذهنی شرم و بیزاری آغاز درستکاری (یی) است؛ احساس ذهنی خشوع و فروتنی آغاز آداب دانی (لی) است؛ و احساس ذهنی درست و نادرست آغاز حکمت (ژی/جر/ چیه) است. پس انسان چهار آغاز دارد چنانکه چهار دست و پا»( دین‌های چینی، جوزف ا.آدلر، ترجمه حسن افشار، تهران : نشر مرکز، ۱۳۸۳، ص۴۹ تا ۵۳)

موزه:

" موزه"؛ بانیِ مکتب "موزه" یا "مهیزم" یا "مووی" خواستار برترین خوبی برای بیشترین تعداد بود.(شبیه فایده گرایان قرن نوزده)

او مانند کنفوسیوس، بازگشت به گذشته طلایی را موعظه می کرد اما جامعه‌ی آرمانی موزه بر مبنای «خوشبختی برای دیگری» شکل می گرفت که در آن جایی برای ستم دولت‌های بزرگ بر دولت‌های کوچک و خانواده‌های بزرگ بر خانواده‌های کوچک، توانایان بر ناتوانان، اکثریت بر اقلیت، وجود نداشته باشد. موزه از طبقات فقیر بود و نوعی زندگی مرتاضانه داشت.

سیون زه :

سیون زه مانند هابز، حکومت را وسیله ای برای برقراری نظم و عدالت می داند. اگر نظم اجتماعی وجود نداشته باشد، جنگ و ستیز به پا خواهد شد. او برخلاف منسیوس و مانند هابز، طبیعت و سرشت بشر را ستیزه گر تلقی می کرد. سیون زه همچون کنفوسیوس ، بر قاعده “لی” یا “آئین‌ها” تاکید دارد.

هن فی زه:

"هن فی زه" بانیِ مکتب قانون‌گراست که خواستار حکومتی مقتدر، قانون مدار و حتی خودکامه بود و تربیت محض را برای هدایت انسانها کافی نمی‌دانست. افزایش جمعیت و خود دوستی ملت، دو دلیل آشفتگی و فقر در جامعه می‌باشند. او بر تولید کشاورزی، افزایش مجازات‌ها، تحمیل مالیات‌ها ،پرکردن انبارهای غله و خزانه‌ها برای از میان برداشتن قحطی و نگه داری سپاه، حمایت می کرد.

سودمندترین مردمان را برزگران و جنگاوران و انگل ترین طبقات را اشراف و فلاسفه و نظریه پردازانِ خیالباف می دانست. از همین رو منتقد شدید آموزگاران مکتب کنفوسیوس بود که «بیان مودب و گفتار داناوار» دارند ولی بیکاره و مفتخورند.

 

جملات قصار:

    «از مرد آزاده استقامت و پایداری انتظار می‌رود و نه اطاعت کورکورانه. او همیشه استوار است اما مرد متوسط همیشه جوشان و خروشان است.»

    «اگر کسی به شاگردی نزد من آید و من یک جهت مسئله‌ای را برای او بیان کنم و او خود سه جهت دیگر آن را با قوه فکر خویش حل نکند من نمی‌توانم به او چیزی یاد بدهم.»

    «برتری انسان از سه راه است. از پرهیزکاری که با آن از نگرانی می‌رهد، از حکمت است که پریشانی را از او دور می‌کند و از شجاعت است که او را از ترس می‌رهاند.»

    «بزرگترین افتخار این نیست که هرگز سقوط نکنیم، بلکه پس از هر سقوط، دوباره بپاخیزیم.»

    «بهترین انسان کسی است که در حق همه نیکی کند.»

    «به عوض آن‌که به تاریکی لعنت فرستید، یک شمع روشن کنید.»

    «خوبی و بدی به اندازه کوه‌های هیمالیا واضح و آشکارند. اگر آنها را نمی‌بینید چشمان خود را درمان کنید»

    «تکامل هریک از افراد بشر در چند مرحله به عمل می‌آید ولی مراحل عمومی که در همه موارد صادق است، سه است. نخست بیدار کردن احساسات لطیف و افکار بلند به وسیله اشعار و سرودهای عالی. زیرا این‌ها صورت‌های زیبا و دل‌ربای زندگی پاک و با صفا را نشان می‌دهند و می‌آموزند. دوم استوار ساختن این صورت‌ها به وسیله اعمال روزانه زندگی. سوم تکمیل این اعمال و اشکال به وسیله موسیقی زیرا این صنعت روحانی، احساسات و افکار و کردار آدمی را با هم دمساز و هماهنگ می‌سازد و به زندگی رونق و جلوه و زیور کمال می‌دهد.»

    «چنان زندگی کن که وقت مردن آرزو خواهی کرد! و با هرکس چنان رفتار کن که از او توقع داری!»

    «کسی که مایل است خیر دیگران را تأمین کند خیر خودش را هم تأمین کرده‌است.»

    «مرد آزاده به هیچ‌وجه دست افزار کسی نمی‌شود. یعنی برای وی شایسته نیست که خود را آلت مقاصد دیگران بسازد، او مقصد خویشتن است.»

    «مرد آزاده پیوسته می‌کوشد در گفتار خود آهسته و در کردار خود تند و سریع باشد.»

    «میانه‌روی و اندازه نگاه داشتن، کمال طبیعت آدمی است.»

    «هر روز خود را تازه کن، باز هم دوباره خود را تازه کن، همیشه خود را نو و تازه نگاه بدار.»

 

  جملاتی هم به او منسوب است. من جمله:

«در زندگی انسان سه راه دارد: راه اول از اندیشه می‌گذرد، این والاترین راه است. راه دوم از تقلید می‌گذرد، این آسان‌ترین راه است؛ و راه سوم از تجربه می‌گذرد، این تلخ‌ترین راه است.»

    «با زنی ازدواج کنید که اگر مرد می‌بود بهترین دوست شما می‌شد.»

    «برگ در هنگام زوال می افتد. میوه در هنگام کمال می افتد. بنگر که چگونه می‌افتی چون برگی زرد یا سیبی سرخ؟»

    «شما صاحب دو زندگی هستید، دومی زمانی آغاز می‌شود که درمی‌یابید فقط یک زندگی دارید.»

 

منابع:

تاریخ فلسفه چین: چو جای و وینبرگ چای، ترجمه ع. پاشایی، تهران: نشر نگاه معاصر، چاپ اول ۱۳۸۶

ویکی پدیا

مکالمات

 

 


[1]