کنز مخفی و سبوی ما
کنز مخفی و سبوی ما
محمدامین مروتی
مولانا در دفتر اول می گوید آنچه ما از علم و دارایی داریم، شمه ای از علم و خوبی اوست. حکایت سبو و دجله است. سبو، مبین علم محدود و تعین و خودبینی ماست و دجله مبین علم نامحدود خدا و به تعبیری دیگر مبین گنج لبریز و سرریزِ علم و خوبی او:
۲۸۷۳ کُلِّ عالَم را سَبو دان ای پسر کو بُوَد از عِلْم و خوبی تا به سَر
۲۸۷۴ قطرهیی از دَجلة خوبیِّ اوست کان نمیگُنجَد، زِ پُرّی زیرِ پوست
مطابق حدیث قدسیِ "کنز مخفی"، لطف خدا گنجی بود که از فرط انبوهی و فشردگی، نور به عالم فشاند و خاک را سرسبز کرد:
۲۸۷۵ گَنجِ مَخْفی بُد، زِ پُرّی چاک کرد خاک را تابانتَر از اَفْلاک کرد
۲۸۷۶ گَنجِ مَخْفی بُد، زِ پُرّی جوش کرد خاک را سُلطانِ اَطْلَسپوش کرد
اگر بویی از این گنج و بحر برده بودیم، سبوی دانش و دارایی خود را می شکستیم تا در دجله علم و دارایی او بپیوندیم:
۲۸۷۷ وَرْ بِدیدی شاخی از دَجلهیْ خدا آن سَبو را او فَنا کردی فَنا
۲۸۷۸ آن کِه دیدَندَش همیشه بیخَودند بیخودانه بر سَبو سنگی زَدند
آن که سبوی نفسانیتش را می شکند، از این شکست، سلامت خود را باز می یابد و آبِ رویش نمی ریزد:
۲۸۷۹ ای زِ غَیرت بر سَبو سنگی زده وان شِکَستَتْ خود دُرُستی آمده
۲۸۸۰ خُم شِکَسته، آب ازو ناریخته صد دُرُستی زین شِکَست اَنْگیخته
عقل جزئی و خودمدار، تصوری از طربناکی ناشی از بی خویشتنی ندارد:
۲۸۸۱ جُزوْ جُزوِ خُم به رَقْص است و به حال عقلِ جُزوی را نِموده این مُحال
۲۸۸۲ نه سَبو پیدا دَرین حالَت، نه آب خوش بِبین، وَاللّهُ اَعْلَمْ بِالصَّواب