عطار و فلسفه
عطار و فلسفه
محمدامین مروتی
عطار در منطق الطیر، می گوید اسکندر در را جهاد مرد و معلمش که ارسطو بود پس از مرگ به او چنین خطاب می کند که تا زنده بودی مردم را با مرگ پند می دادی:
چون بمرد اسکندر اندر راه دین
ارسطاطالیس گفت ای شاه دین
تا که بودی پند میدادی مدام
خلق را این پندِ امروزین تمام
ارسطو می گوید من به تو منطق الطّیر و جستجوی سیمرغ آموختم:
من زفان و نطق مرغان سر به سر
با تو گفتم فهم کن ای بیخبر
و گفتم از زمرة مرغان عاشق و سالکانی باش که مرگ اختیاری را برمی گزینند و پیش از مرگ جسمی، نفس شان می میرد:
در میان عاشقان، مرغان درند
کز قفس پیش از اجل برمی پرند
و منطق الطیر، علم عاشقی و دولت روحانی است که در برابر فلسفة یونانی قرار دارد:
کی شناسی دولت روحانیان
در میان حکمت یونانیان
باید از حکمت یونانیان فاصله بگیری تا حکیم الهی گردی:
تا از آن حکمت نگردی فرد تو
کی شوی در حکمت دین، مرد تو
هرک نام آن بَرَد در راه عشق
نیست در دیوان دین، آگاه عشق
فلسفه از کفر هم بدتر است. چرا که اگر کسی کفر را بشناسد، از آن احتراز می کند ولی رهایی از علم چسبناک فلسفه - که عمدتا رهزن علماست- بس دشوارتر است:
"کاف" کفر اینجا به حقّ المعرفه
دوستر دارم زِ "فا"یِ فلسفه
زانک اگر پرده شود از کفر◦ باز،
تو توانی کرد از کفر◦ احتراز
لیک آن علمِ لزج چون ره زند،
بیشتر بر مردمِ آگه زند
اگر عُمَر فاروق به فلسفه روی می آورد، کی سوختن عاشقانه در راه دین را تجربه می کرد:
گر از آن حکمت دلی افروختی،
کی چنان فاروق برهم سوختی
شمع دین، فلسفه را نابود می کند و فلسفه دلی را گرم و نورانی نمی کند:
شمع دین چون حکمت یونان بسوخت
شمع دل زان علم، بر نتوان فروخت
پس به حکمت نبوی اکتفا کن و دست از حکمت یونانیان بردار:
حکمت یثرب بَسَت ای مرد دین
خاک بر یونان فشان، در درد دین
به لحاظ تاریخی پیداست که ارسطو نماینده تام و تمام حکمت یونانی است و این آموزه های افلاطون است که جنبة عرفانی پیدا کرده است. به علاوه در این که اسکندر مرد دین بوده باشد، تردید جدی وجود دارد چه برسد به این که در راه دین کشته شده باشد. همچنین اسکندر نمی تواند حکمت یثرب را دریافته باشد چرا که پیش از تکوین اسلام می زیسته است.
می توانیم همه این ها را حمل بر ناآگاهی عطار از تاریخ کنیم. اما لب کلام او قرار دادن فلسفه در مقابل دین عرفانی است. نقد اساسی عطار به حکمت یونانیان این است که فلسفه دلی را گرم نمی کند و رهزن علماست و بنابراین حتی خطرناک تر و پیچیده تر از کفر است در حالی که دین باید دل را گرم و چر نور کند . یعنی تحولی وجودی در انسان ایجاد کند چنان که در عمر کرد.