حرفی از آن هزاران...
آیه هفته:
« إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئات» (هود/۱۱۴) نیکی ها و پاکی ها از بین برنده ناپاکی هاست.
شعر هفته:
...هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ؟
زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب؟
باز میگویند: فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوهای پیدا نخواهد شد، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود (اخوان ثالث، پس از کودتا)
کلام هفته:
اگر به ترکستان تا به در شام، کسی را خاری در انگشت شود؛ آن، از آنِ من است. همچنین از ترک تا شام، کسی را قدم در سنگ آید، زیانِ آن مراست؛ و اگر اندوهی در دلی است؛ آن دل، از آنِ من است.( شیخ ابوالحسن خرقانی)
داستانک:
ابن سمّاك از زاهدان مشهور [...] در ملاقات با هارون [الرشید] او را پندهای تلخ داد. گویند وقتی وی نزد رشید بود، خلیفه آب خواست، چون آب آوردند ابن سمّاك پرسید: ای خلیفه، اگر این آب را از تو باز دارند، آن را به چند میخری؟ گفت به نیمی از مُلك خویش، چون آب را بخورد پرسید: اکنون اگر تو را از راندن آن باز دارند، برای آنکه آن را دفع توانی کرد، چند خواهی داد؟ گفت همه مُلك خويش را. ابن سمّاك گفت: ای خلیفه، مُلکی که نیم آن بهای یک آب نوشیدن باشد و تمام آن به يك آب راندن نیرزد، قدر آن ندارد که در پی آن با دیگران به رشكورزی و دشمنی برخیزند. خلیفه ازین سخن بگریست. (عبدالحسین زرینکوب. ارزش میراث صوفیه)
طنز هفته:
چه کشکی؟ چه پشمی؟!
چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردویي رسید. از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت، خواست فرود آید ترسید باد شاخه ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیك است كه بیفتد در حال مستاصل شد
از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.
قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا كرده و خود را محكم گرفت گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی. نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...
قدری پایین تر آمد. وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت: ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می كنی؟ آنها را خودم نگهداری می كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو می دهم.
وقتی كمی پایین تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم كه بی مزد نمی شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت: چه كشكی چه پشمی؟ ما از هول خودمان یك غلطی كردیم! (احمد شاملو)