نحوِ محو
نحوِ محو
محمدامین مروتی
مولانا در دفتر اول می گوید تنها علم محو و فقر یعنی تضعیف انانیت و خودبینی است که بهترین توشه برای آخرت است:
۲۸۴۷ زین همه انواعِ دانشْ روزِ مرگ دانشِ فَقر است سازِ راه و بَرگ[1]
و سپس حکایتی در این باره نقل می کند:
عالِمی نحوی که بر دانش نحو خود مغرور بود ، به کشتی بان گفت: آیا از علم نحو چیزی میدانی؟ کشتیبان گفت: نه، چیزی نمیدانم. مرد نحوی گفت: پس نصف عمرت بر فناست. مرد کشتی بان بسیار دلشکسته شد اما به روی خود نیاورد. ساعتی بعد طوفانی در گرفت . کشتی بان رو به مرد نحوی گفت: آیا شنا میدانی؟ نحوی گفت: نه تا کنون شنا نکردهام! کشتی بان گفت: پس کل عمرت برفناست!
۲۸۴۸ آن یکی نَحوی به کَشتی دَر نِشَست رو به کَشتیبان نَهاد آن خودپَرَست
۲۸۴۹ گفت هیچ از نَحْو خوانْدی؟ گفت لا گفت نیمِ عُمرِ تو شُد در فَنا
۲۸۵۰ دلْشِکَسته گشت کَشتیبان زِ تاب لیک آن دَم کرد خامُش از جواب
۲۸۵۱ بادْ کَشتی را به گردابی فَکَند گفت کَشتیبان بِدان نَحْوی بُلند:
۲۸۵۲ هیچ دانی آشْنا کردن؟ بِگو گفت نی، ای خوشجوابِ خوبرو
۲۸۵۳ گفت کُلِّ عُمرت ای نَحْوی فَناست زان که کَشتی غَرقِ این گِردابهاست
در طوفان زندگی باید محو باشی و از نفس خود بمیری تا غرق نشوی و بر سر آب نشینی:
۲۸۵۴ مَحْو میباید نه نَحْو اینجا بِدان گَر تو مَحْوی، بیخَطَر در آبْ ران
۲۸۵۵ آبِ دریا مُرده را بر سَر نَهَد وَرْ بُوَد زنده زِ دریا کِی رَهَد؟
زمانی که از صفات و تعینات و دارایی هایت گذشتی، تاج اسرار بر سرت می نهند:
۲۸۵۶ چون بِمُردی تو زِ اَوْصافِ بَشَر بَحْرِ اَسرارَت نَهَد بر فَرقِ سَر
در بیت بعد، باز خطاب به نحوی مغرور است که مانند الاغی که بر یخ برود، زمین می خورد و راهی به رهایی ندارد:
۲۸۵۷ ای کِه خَلْقان را تو خَر میخواندهیی، این زمان چون خَر بَرین یَخْ ماندهیی
اگر علامه هم باشی، دنیا و عمر گذراست:
۲۸۵۸ گَر تو عَلّامهیْ زمانی در جهان، نَکْ فَنایِ این جهان بین، وین زمان
مولانا می گوید قصه این نحوی را برای آموزش "نحو محو"، به مثنوی افزودیم:
۲۸۵۹ مَردِ نَحْوی را از آن دَر دوختیم[2] تا شما را نَحْوِ مَحْو آموختیم
حقیقت فقه و صرف و نحو را در فروتنی می یابی:
۲۸۶۰ فِقْهِ فِقْه و نَحْوِ نَحْو و صَرفِ صَرف در کَم آمد[3] یابی ای یارِ شِگَرف
[1] ساز و برگ: توشه
[2] دردوختیم یعنی اضافه کردیم
[3] کم آمد یعنی فروتنی