بدگمانی و توهم توطئه

بدگمانی و توهم توطئه

محمدامین مروتی

یکی از بزرگترین مشکلات بنی بشر سوءظن و بدگمانی در حق یکدیگر است. این بلا، مانع رابطه صمیمانه و دوستانه و ساده ما با هم می شود. مرتب فکر می کنیم طرف نقشه و توطئه اش چیست و باز چه حقه ای سر هم کرده است؟

سوء ظن آفت رابطه سالم و موازی است.

در سیاست این سوء ظن به صورت "توهم توطئه" بروز و ظهور دارد.

یکی از دلایل مهم جر و بحث های بی نتیجه ما همین بدگمانی است. مولانا می گوید انسان بدگمان، با صد دلیل هم گوشش به حقیقت بدهکار نیست. بلکه هر دلیلی بیاوری، بدگمانی اش بیشتر می شود:

گفت هر مَردی که باشد بَدگُمان

نَشْنَود او راست را با صد نِشان

هر درونی که خیال‌اَنْدیش شُد

چون دلیل آری، خیالَش بیش شُد

در قصص چینی آمده است که دهقاني تبرش را گم كرد. بدگمان شد كه پسر همسايه دزديده است و به مراقبت او پرداخت.در روش او و در لحن كلامش حالتي عجيب يافت: همه رفتار او گواهي مي‌داد كه دزد تبر، اوست. اندكي بعد، مرد دهقان تبرش را باز يافت. هنگامي كه آخرين بار، براي آوردن هيزم به كوه رفته بود، در بازگشت، آن را بر جاي نهاده بود.روز ديگر پسر همسايه در دهكده بدو برخورد، مرد دهقان بار ديگر به مراقبت او پرداخت. در روش او، در لحن كلامش، هيچ چيز عجيبي نيافت. حقيقت حال آن كه، هيچ يك از رفتار وي گواهي نمي‌داد كه دزد تبر اوست!

جان کلام لیبرالیسم

جان کلام لیبرالیسم

محمدامین مروتی

جان کلام لیبرالیسم فلسفی از نقطه نظر آیزایا برلین، کثرت گرایی در اندیشه و عمل است.

"آزادی منفی یا آزادی از" یعنی آزادی شبیه نبودن به دیگران و "آزادی مثبت یا آزادی در" یعنی آزادی فردیت و متفاوت بودن از دیگران.

آزادی منفی یعنی من حق دارم به تو شبیه نباشم. تو حق نداری مرا به زور شبیه خودت کنی. حق دارم مشارکت سیاسی و غیر سیاسی بکنم یا نکنم.

آزادی مثبت این است که من حق دارم فردیت خود را متحقق کنم و آن را در یک آرمان کلی و مجرد منحل نکنم. حقیقت من یعنی فردیت من در تعامل با فردیت تو و دیگران.

توتالیتاریسم می گوید فردیت گناهی غیر اخلاقی است و تو باید شبیه من فکر و عمل کنی. زیرا من نماینده حقیقت نهایی هستم که حقیقتی تاریخی یا الهی است.

مبنای این آزادی ها این است که در عالم وجود(ثبوت)، کثرت و تفاوت های ما امری نازدودنی و غیر قابل تحویل به یک چیز است. در عالم شناخت(اثبات) نیز این تکثرگرایی غیر قابل زدودن است. هیچ معیار عام و نهایی و جهانشمولی وجود ندارد که به من حق دهد فردیت تو را نادیده بگیرم. راه حل واحدی برای درمان دردهای بشریت وجود ندارد. راه حل تنها می تواند از دل تعامل دموکراتیک فردیت های ما با یکدیگر بیرون بیاید که در "خرد جمعی" تبلور پیدا می کند.

دموکراسی یعنی به رسمیت شناختن این کثرت ها و اینکه ما در عین حال که لزوماً از هم متفاوتیم، می توانیم با رواداری در کنار هم کار و زندگی کنیم. این رواداری علاوه بر یک امر اجتماعی، یک امر اخلاقی هم هست که نخواهیم دیگران مثل ما باشند. حقیقتِ واحدِ اخلاقی و تاریخی ای وجود ندارد که فرد فدای آن شود. حقیقت را ما با تعامل با یکدیگر برمی سازیم. برعکس، انحلال فردیت دیگران در حزب و شخص، عین بی اخلاقی و استبداد است.

دموکراسی برایند اختلاف هاست. یعنی خروجیِ تعاملِ انسان ها و اندیشه های متکثری است که می توانند به متفاوت بودن یکدیگر احترام بگذارند.

پیش فرض ایدئولوژی های تک باورانه، این است که یک روایت درست از حقیقت وجود دارد و آن نزد ماست. پیش فرض کثرت گرایی این است که به تعداد انسانها، فردیت و تفاوت داریم و حقیقت، برآیند یا خروجیِ تعاملِ این فردیت های متکثر با یکدیگر است که در خرد جمعی خود را بازمی نمایاند. ارسطو می گوید کل، همیشه از جمعِ جبریِ اجزایش بزرگ تر است و به همین دلیل هم خرد جمعی و مشورتی نیز از جمعِ تک تک خردهای ما بزرگ تر است.

منبع:

مقاله "فیلسوف انسان" نوشته جانی لیونز، ترجمه آیدین رشیدی، اندیشه پویا شماره 81 (شهریور و مهر 1401)

مقدمات و نتایج و لوازم پلورالیسم

مقدمات و نتایج و لوازم پلورالیسم

محمدامین مروتی

پیش فرض انحصارگرایی معرفتی، این است که حقیقت مطلق است و این حقیقت نزد من و همفکران من است و دیگران راه را گم کرده اند و من وظیفه دارم همه را به طریق خود هدایت کنم و اگر سر باز زدند، به زور و تزویر متوسل شوم.

پیش فرض فلسفیِ پلورالیسم، هرمنوتیک و نسبیت معرفتی و اصالت منظر(پرسپکتیویسم)[1] است. این که "هر کسی در پله ای دارد قرار"، اینکه سپهر زیست انسان ها در محتوای معرفتی شان دخیل است، این که افق دید و زاویه دید و زمان و مکان(تاریخ و جغرافیا) مُهر خود را بر شناخت بشری می کوبند. اینکه معرفت، مِلک طِلق هیچکس نیست و به اندازه نفوس آدمیان وبلکه به اندازه انفاس شان، حقایق متکثر و رنگارنگ داریم.

نتیجه اخلاقی و جامعه شناختی پلورالیسم هم رواداری و تحمل و بردباری نسبت به مخالف و از آن بالاتر، تلاش برای بی بهره و محروم نشدن از سهمی است که دیگران در برپاساختن بنای معرفت دارند. اگر هر کس سهمی در این بنا دارد، آموختن متقابل از یکدیگر، معنا و اهمیت پیدا می کند.

لازمه پلورالیسم، پذیرفتن تفکر رنگین کمانی است. اینکه زیباترین گلستان ها سرشارند از گل های رنگارنگ. اینکه زیباترین جوامع، تنوع فرهنگی و قومی و فکری و دینی و زبانی را در عین وحدت و رواداری دارند. در وحدت شان متکثرند و در کثرت شان، متحد.


[1] از نظرگاه است، ای مغز وجود!

اختلاف مومن و گبر و جهود (مولوی)

شرح غزل 320 حافظ دیشب به سیلِ اشک رَهِ خواب می‌زدم

شرح غزل 320 حافظ

محمدامین مروتی

زیبایی این غزل بیش از هر چیز مدیون تصاویر بی نظیر و بکر آن است. حافظ در فراق یار خواب به چشمش نمی آید و اشک می ریزد.

می گوید اشکم راه را بر خوابم بسته بود و تصویر تو بر این قطرات اشک نقش بسته بود. نقاش خود حافظ است که تصویر معشوق را بر اشک هایش نقش می زند. اما نقش زدن بر آب محال است و معشوق همچنان دور از دسترس:

دیشب به سیلِ اشک رَهِ خواب می‌زدم

نقشی به یادِ خَطِّ تو بر آب می‌زدم

خرقه زهد و تعین را سوزانده بودم و به جای قبله و محراب، مستانه و بیخود، روی در قوس ابروی تو کرده بودم:

ابرویِ یار در نظر و خرقه سوخته

جامی به یادِ گوشه محراب می‌زدم

مرغان فکر و سخن را شکار می کردم و به شعر تبدیل می کردم. اما چگونه؟ به کمک مضراب طره موی تو. یعنی موی تو مانند مضراب موسیقی، به اندیشه و سخن من نظم می داد:

هر مرغِ فکر کز سرِ شاخِ سخن بِجَست

بازش ز طُرِّه تو به مِضراب می‌زدم

در خیالم روی چون ماه تو را از دور می بوسیدم:

رویِ نگار در نظرم جلوه می‌نمود

وز دور بوسه بر رخِ مهتاب می‌زدم

چشمم به روی ساقی و گوشم به نغمه چنگ بود تا از آن میانه فال خود را بگیرم:

چشمم به رویِ ساقی و گوشم به قولِ چنگ

فالی به چشم و گوش در این باب می‌زدم

مثل بافندگان فرش، دیده ام را کارگاه کرده بودم و تا صبح نقش تو را بر دارِ آن می بافتم:

نقشِ خیالِ رویِ تو تا وقتِ صبحدم

بر کارگاهِ دیده بی‌خواب می‌زدم

ساقی هم از این غزل من به وجد آمده بود و به من می می نوشاند:

ساقی به صوتِ این غزلم کاسه می‌گرفت

می‌گفتم این سرود و مِیِ ناب می‌زدم

حال خوشی داشتم و به نیت درازی عمر و خوشبختی دوستان، فال کامروایی آنان را می گرفتم:

خوش بود وقتِ حافظ و فالِ مراد و کام

بر نامِ عمر و دولتِ احباب می‌زدم

معرفی کتاب "قلندر و قلعه"

معرفی کتاب "قلندر و قلعه"

محمدامین مروتی

کتاب قلندر و قلعه، داستان زندگی شهاب الدین یحیی بن حبش سهروردی(شیخ اشراق) از حکما و عرفای بزرگ قرن ششم هجری ایران است که به جرم بددینی در سال ۵۸۷ هجری در سن ۳۶ یا ۳۷ سالگی به فتوای فقهای حلب کشته شد.

سهروردی به اصالت ماهیت و اصالت نور باور داشت و معتقد بود حکمت اشراق او دنبالة حکمت ایرانیان باستان و حکمای یونانی است.

این کتاب نوشته دکتر یحیی یثربی است که خود مشرب عرفانی- فلسفی دارد.

نویسنده خود را ادیب نمی داند اما در پرداخت قصه ای دلکش و دلنشین از زندگی سهروردی موفق بوده است و کتاب به چاپهای متعدد رسیده است.

قصه با خواب دوران کودکی یحیی شروع می شود. خواب پرواز با یک بال که البته بی نتیجه است. رمزی از نابسندگی بال علم برای پرواز و نیاز به بال عرفان.

سهروردی به جستجوی بال علم، دیار خود را در جوانی ترک می کند و در میانه راه با مغان زرتشتی و حکمت خسروانی آشنا می شود گه به منزله آن بال دیگر است.....

استفاده از اشعار متناسب با موضوع در ابتدای هر بخش، بر جذابیت کتاب افزوده است.

حکمت و حکومت

حکمت و حکومت

محمدامین مروتی

فلاسفه ای چون افلاطون به ربط وثیق بین حکمت و حکومت تاکید داشتند و معتقد بودند که حاکم باید حکیم هم باشد. (شاه / فیلسوف).

این اندیشه در ایران باستان در ایده "فره یا خُرّه ایزدی" نمایان می شد و آن موهبتی الهی بود که به صورت هاله ای از نور، گرداگرد شاهان عادل و خردمند را فرا می گرفت. این نور، شاه را در کنف حمایت و هدایت خداوندی قرار می داد. یعنی مقام پادشاهی و روحانیت در یک فرد گرد می آمد. قدرت فراوان موبدان در دربار پادشاهان ساسانی، از همین جا نشأت می گرفت. در عین حال بودند شاهانی مانند جمشید که علیرغم خدماتشان به ملک و ملت، راه استبداد و استکبار پیش می گرفتند و فره از آنان گرفته می شد. فردوسی می گوید جمشید مقام شهریاری و موبدی را با هم داشت و جهان زیر فرمان او بود:

گرانمایه جمشید فرزند او

کمر بست یک‌دل پر از پند او

کمر بست با فرّ شاهنشهی

جهان گشت سرتاسر او را رهی

زمانه بر آسود از داوری

به فرمان او دیو و مرغ و پری

منم گفت با فرّه ایزدی

همم شهریاری، همم موبدی....

جهان سربه‌سر گشت او را رهی

نشسته جهاندار با فرّهی

اما به تدریج غرور بر او غلبه کرد و همه پیشرفت ها و موفقیت ها را به حساب شخص خود گذاشت و از یزدان سرپیچید و بلکه دعوی خدایی کرد:

یکایک به تخت مهی بنگرید

به گیتی جز از خویشتن را ندید

مَنی کرد آن شاه یزدان شناس

ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس....

چنین گفت با سالخورده مهان

که جز خویشتن را ندانم جهان

هنر در جهان از من آمد پدید

چو من نامور، تخت شاهی ندید....

خور و خواب و آرامتان از من است

همان کوشش و کامتان از من است....

موبدان جرأت مخالفت با او را نداشتند ولی فره ایزدی و نور هدایت و حمایت یزدان کم کم از او دور شد:

همه موبدان سرفگنده نگون

چرا کس نیارست گفتن، نه چون

چو این گفته شد فرّ یزدان از وی

بگشت و جهان شد پر از گفت‌وگوی

منی چون بپیوست با کردگار

شکست اندر آورد و برگشت؛ کار

فردوسی می گوید پادشاه نباید بندگی خود نسبت به یزدان را از یاد ببرد و دعوی خدایی کند:

چه گفت آن سخن‌گوی با فرّ و هوش:

چو خسرو شوی، بندگی را بکوش

به یزدان هر آن کس که شد ناسپاس

به دلش اندر آید ز هر سو هراس

به جمشید بر تیره‌گون گشت روز

همی کاست آن فرّ گیتی‌فروز

فره یا خُره در لغت نامه دهخدا چنین معنی شده:

1- موهبت الهي 2- نور، فروغ، شعشعه 3- بخش، حصه، قسمت

در قانون اساسی مشروطه هم گفته می شد سلطنت موهبتی الهی است که از طرف ملت به پادشاه تفويض شده است. یعنی ملت واسطه این فیض هستند و این موهبت از طریق ملت و با رضایت ملت باید به شاه برسد.

همین اندیشه در تئوری ولایت فقیه و قانون اساسی، به شکلی دیگر بازتاب یافته. در این تئوری، موهبت الهی از طریق مردم به فقیه می رسد نه شاه. نصبِ فقیه الهی است ولی باز با وساطت مردم.

اصل پنجاه و ششم که نخستین اصل فصل پنجم است در این مورد می گوید:

«حاکمیت مطلق بر جهان و انسان از آن خداست و هم او انسان را بر سرنوشت اجتماعی خویش حاکم ساخته است. هیچکس نمی تواند این حق الهی را از انسان سلب کند یا در خدمت منافع فرد یا گروهی خاص قرار دهد و ملت این حق خداداد را از طرفی که در اصول بعد می آید اعمال می کند» .

اما آیت الله مهدی حائری یزدی در کتاب "حکمت و حکومت" می گوید حکومت از ماده حکمت است نه حُکم کردن و این بدان معناست که کشور، ملک مُشاع شهروندان آن است و مبنای حکومت، عقلانیت و خرد جمعی است که در زبان امروز بدان دموکراسی می گوییم. در واقع ایشان حکمت را به خرد جمعیِ مردم برمی گرداند نه به شاه و نه به فقیه.

حرفی از آن هزاران....

آیه هفته:

وَکَذَلِکَ جَعَلْنَاکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِّتَکُونُواْ شُهَدَاء عَلَى النَّاسِ: شما را امتي ميانه رو قرار داديم تا بر مردم شاهد باشيد. (سوره بقره - آيه 143)

کلام هفته:

جامعۀ منفعل و بی‌تفاوت خودش مقدمات جنایت را فراهم می کند و جنایتکاران صرفا ابزار اجرای آن هستند. دیکتاتور شخص نیست، دیکتاتور یک فرهنگ است یک شیوۀ خاص از زندگیست که اساس آن در فرهنگ فرمانروایی و فرمانبری تعریف می شود. مسلم است که دیکتاتورها نه در دامن مادر، بلکه در دامن جامعه پرورش می‌یابند. (کارل پوپر)

شعر هفته:

چرا به خوشبختي ماهي‌هاي سرخ حوض

غبطه نخورم

كه بي هراس مسلسل ها

دنبال هم كرده‌اند

و فارغ از من و ما

عشق مي‌ورزند و دوست دارند... پروين صداقت زاده

داستانک:

"تن زن" و "اديكو" در جاده اي پر گل و لاي سفر مي‌كردند. باران به شدت مي‌باريد.در خم جاده به دختري زيبا برخوردند كه لباس ابريشمي ژاپني به تن داشت و نمي‌توانست از دو راهي رد شود. تن زن دخترك را بغل زد و از گل عبور داد.

اديكو آن روز با او حرف نزد تا به ديري رسيدند كه استراحت كنند و چون ديگر طاقت سكوت نداشت گفت ما راهبان به جنس مؤنث نزديك نمي‌شويم، بخصوص دختران جوان و خوشگل که خطرناك اند؛ چرا امروز توچنين كردي؟

تن زن جواب داد: من كه دختر را همان جا رها كردم. تو هنوز او را با خود حمل مي‌كني؟ (داستان‌هاي ذن)

طنز هفته:

مرحوم ناصر ملک‌ مطیعی می گوید روزی به دادگاه انقلاب احضار شد. با خودش فکر کرد، حتماً خواهند گفت تو در فیلم‌ها عرق خوردی، چاقوکشی کردی، به زن نامحرم نگاه کردی.

با خودش فکر کرد که اگر این اتهامات را به من زدند، خواهم گفت من نقش امیرکبیر را هم بازی کردم، مردی که اقتصاد ایران را نجات داد، دارالفنون را افتتاح کرد و با استعمار مبارزه کرد تا به من سخت نگیرند.

صبح به دادگاه رفت.

قاضی گفت آقای ملک‌مطیعی! شما متهم هستید که نقش امیرکبیر را بازی کردید. کسی که اقتصاد ایران را نابود کرد، کسی که با ایجاد دارالفنون پای تهاجم فرهنگی غرب را به ایران باز کرد و عامل استمرار استبداد و دیکتاتوری ستم‌شاهی ناصرالدین شاه بود.

ناصر ملک‌مطیعی در حالی که دستپاچه شده بود، گفت : نه قربان، من که فقط نقش امیر کبیر را بازی نکردم، من چاقو کشی کردم، عرق خوردم، کافه به هم ریختم، بی‌حرمتی کردم، به زن نامحرم نگاه کردم ...

فیلم هفته: مرد بی‌منطق(۲۰۱۵)

محمدامین مروتی

مرد بی‌منطق (Irrational Man) فیلمی به کارگردانی وودی آلن و بازیگری واکین فینیکس(در نقش اِیب) ، پارکر پوزی(در نقش ریتا ریچاردز) و اما استون(در نقش جیل پولارد) است.

وودی آلن به خاطر رویکرد فلسفی و طنز آمیزش، شناخته می شود و این فیلم نیز یکی از بهترین کارهای اوست.

فیلم قصه استاد فلسفه ای است که دچار یاس فلسفی شده و از زندگی لذت نمی برد. حتی زندگی جنسی اش تحت تاثیر احساس پوچی قرار گرفته است.

او همزمان مورد توجه دو زن قرار می گیرد. همکار دانشگاهی اش ریتا و دانشجویش جیل. اما این روابط هم موفق نیستند تا اینکه به طور تصادفی از راز زنی باخبر می شود که قرار است حضانت فرزندش را به خاطر قضاوت ناعادلانه یک قاضی را از دست بدهد.

دخالت ایب در این ماجرا به زندگی او معنی جدیدی می دهد و به ناگهان از یاس نجات می یابد. اما کش و قوس های فلسفی و اخلاقی داستان تازه شروع می شود که عمیق و دیدنی است و بیننده را به فکر فرو می برد که کار درست کدام است و این همان مزیت کارهای وودی آلن است.

این صفحه در 20 آبان 1401 به روز شد. حتی الامکان دو هفته یک بار به روز می شود.

این صفحه در 20 آبان 1401 به روز شد. حتی الامکان دو هفته یک بار به روز می شود.

کرامت بشر و جان او در قرآن

کرامت بشر و جان او در قرآن

محمدامین مروتی

کرامت بشر در قرآن مورد تاکید قرار گرفته است:

وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلاً ‏: ‏ما آدميزادگان را گرامي‌داشته‌ايم و آنان را در خشكي و دريا حمل كرده‌ايم و از چيزهاي پاكيزه و خوشمزه روزيشان نموده‌ايم و بر بسياري از آفريدگان خود كاملاً برتريشان داده‌ايم. (إسراء آيه 70)‏

اما این کرامت می تواند به دو معنی باشد. اول به معنی تفوق و برتری و دوم به معنی کرامت ذاتی بشر. کرامت به معنی تفوق بر سایر موجودات مشخصاً از آیه و لقد کرمنا بنی آدم در می آید. این آیه برای بیان برتری های بشر بر سایر جانوران و بر طبیعت آمده است. اما این برتری از کجا می آید؟ از تمایز عقلانی بشر.

در عین حال این ویژگی تمایزی به بشر به عنوان گل سر سبد آفرینش می دهد. اینکه به سبب داشتن عقل و اختیار، این تمایز حاصل شده است و همه آحاد بشر به واسطه داشتن این وجه امتیاز کرامت ذاتی دارند. کرامت به همان معنایی که کانت می گوید. اینکه هر فرد بشر در ذات خود غایت است و نباید به چشم وسیله در او نگریست.

آیه دیگری که این مضمون را مورد تاکید و تایید قرار می دهد، آیه 32 سوره مائده است که در پی کشته شدن هابیل به دست قابیل می آید و می فرماید کشتن یک انسان بی گناه مساوی کشتن کل بشریت است و احیای یک انسان مساوی با احیای کل بشریت. به عبارت دیگر فردافرد انسان ها ارزشی معادل همه بشریت دارند:

‏ مِنْ أَجْلِ ذَلِكَ كَتَبْنَا عَلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ أَنَّهُ مَن قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً وَلَقَدْ جَاءتْهُمْ رُسُلُنَا بِالبَيِّنَاتِ ثُمَّ إِنَّ كَثِيراً مِّنْهُم بَعْدَ ذَلِكَ فِي الأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ : از اين روى بر فرزندان اسرائيل مقرر داشتيم كه هر كس كسى را جز به قصاص قتل يا [به كيفر] فسادى در زمين بكشد چنان است كه گويى همه مردم را كشته باشد و هر كس كسى را زنده بدارد چنان است كه گويى تمام مردم را زنده داشته است و قطعا پيامبران ما دلايل آشكار براى آنان آوردند [با اين همه] پس از آن بسيارى از ايشان در زمين زياده‏روى مى‏كنند.( سوره مائدة آيه 32)

همچنین قرآن از نابودی حرث و نسل یعنی نابودی اقتصاد و قتل عام مردم، به عنوان افساد فی الارض تعبیر می کند که خود دلالت بر کرامت جان انسان ها و لیاقت آنان برای برخورداری از یک اقتصاد سالم می کند:

وَإِذَا تَوَلَّى سَعَى فِی الأَرْضِ لِیُفْسِدَ فِیِهَا وَیُهْلِکَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ وَاللّهُ لاَ یُحِبُّ الفَسَادَ ‏: و چون بازگردد [يا به مقامى رسد] بكوشد تا در زمين فساد كند و كشت و نسل را تباه نمايد، و خدا فساد را دوست ندارد. (سوره بقره، آیه 205)

کرامت بشر و جان او در قرآن

کرامت بشر و جان او در قرآن

محمدامین مروتی

کرامت بشر در قرآن مورد تاکید قرار گرفته است:

وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلاً ‏: ‏ما آدميزادگان را گرامي‌داشته‌ايم و آنان را در خشكي و دريا حمل كرده‌ايم و از چيزهاي پاكيزه و خوشمزه روزيشان نموده‌ايم و بر بسياري از آفريدگان خود كاملاً برتريشان داده‌ايم. (إسراء آيه 70)‏

اما این کرامت می تواند به دو معنی باشد. اول به معنی تفوق و برتری و دوم به معنی کرامت ذاتی بشر. کرامت به معنی تفوق بر سایر موجودات مشخصاً از آیه و لقد کرمنا بنی آدم در می آید. این آیه برای بیان برتری های بشر بر سایر جانوران و بر طبیعت آمده است. اما این برتری از کجا می آید؟ از تمایز عقلانی بشر.

در عین حال این ویژگی تمایزی به بشر به عنوان گل سر سبد آفرینش می دهد. اینکه به سبب داشتن عقل و اختیار، این تمایز حاصل شده است و همه آحاد بشر به واسطه داشتن این وجه امتیاز کرامت ذاتی دارند. کرامت به همان معنایی که کانت می گوید. اینکه هر فرد بشر در ذات خود غایت است و نباید به چشم وسیله در او نگریست.

آیه دیگری که این مضمون را مورد تاکید و تایید قرار می دهد، آیه 32 سوره مائده است که در پی کشته شدن هابیل به دست قابیل می آید و می فرماید کشتن یک انسان بی گناه مساوی کشتن کل بشریت است و احیای یک انسان مساوی با احیای کل بشریت. به عبارت دیگر فردافرد انسان ها ارزشی معادل همه بشریت دارند:

‏ مِنْ أَجْلِ ذَلِكَ كَتَبْنَا عَلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ أَنَّهُ مَن قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً وَلَقَدْ جَاءتْهُمْ رُسُلُنَا بِالبَيِّنَاتِ ثُمَّ إِنَّ كَثِيراً مِّنْهُم بَعْدَ ذَلِكَ فِي الأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ : از اين روى بر فرزندان اسرائيل مقرر داشتيم كه هر كس كسى را جز به قصاص قتل يا [به كيفر] فسادى در زمين بكشد چنان است كه گويى همه مردم را كشته باشد و هر كس كسى را زنده بدارد چنان است كه گويى تمام مردم را زنده داشته است و قطعا پيامبران ما دلايل آشكار براى آنان آوردند [با اين همه] پس از آن بسيارى از ايشان در زمين زياده‏روى مى‏كنند.( سوره مائدة آيه 32)

همچنین قرآن از نابودی حرث و نسل یعنی نابودی اقتصاد و قتل عام مردم، به عنوان افساد فی الارض تعبیر می کند که خود دلالت بر کرامت جان انسان ها و لیاقت آنان برای برخورداری از یک اقتصاد سالم می کند:

وَإِذَا تَوَلَّى سَعَى فِی الأَرْضِ لِیُفْسِدَ فِیِهَا وَیُهْلِکَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ وَاللّهُ لاَ یُحِبُّ الفَسَادَ ‏: و چون بازگردد [يا به مقامى رسد] بكوشد تا در زمين فساد كند و كشت و نسل را تباه نمايد، و خدا فساد را دوست ندارد. (سوره بقره، آیه 205)

دانش و نرمش

دانش و نرمش

محمدامین مروتی

"میشل فوکو" فیلسوف فرانسوی می گفت "دانش قدرت است." شاید نزدیک ترین مضمون به این نکته، کلام فردوسی باشد که گفت:

"توانا بود هر که دانا بود".

اما این فقط یک جنبه از توصیف دانش است که مربوط می شود به وجه جامعه شناسانه موضوع، که غالباً از آن با عنوان "قدرت سخت" یاد می کنیم. دانش یک وجه مهم دیگر دارد که می توان از آن به "قدرت نرم" یا فروتنی و نرمش تعبیر کرد. فردوسی در مصرع دوم همان بیت به این وجه نیز اشارتی داشته است:

"زِ دانش دلِ پیر برنا بود".

یعنی دانش، حال آدم را هم خوب و حتی او را جوان می کند. شوق جستجوی حقیقت، هم انسان را شاد می کند و هم فروتن.

ابن سینا به تأسّیِ از سقراط گفته بود:

تا بدانجا رسید دانش من

که بدانم همی که نادانم

دانایی ما نسبت به نادانی مان، تقریباً معادل صفر است. قطره ای است در مقابل دریا و حتی کمتر از آن. به همین علت مولانا می گوید:

قطرة دانش که بخشیدی زِ پیش

متصل گردان به دریاهای خویش

این گفته واقعاً، سخن درستی است. هر چه دانش انسان بیشتر باشد، فروتن تر می شود. راسل گفته بود مشکل از آنجاست که دانایان شک دارند و نادانان یقین.

اما دانش چگونه انسان را فروتن و کم ادعا می کند؟

دانش، وسعت فکر به بشر می دهد. افق های فکری انسان از طریق آشنایی با اندیشه های دیگر گسترش می یابد و به او سعه صدر می دهد.

"فلسفه" و به خصوص "فلسفه علم"، تاثیر شگرفی در این گسترش دارد. فلسفه علم به ما می آموزد که چگونه بنای علم، خشت به خشت بالا رفته است. چگونه علم همیشه با ناعلم و اسطوره در آمیخته است و علم ما چگونه تا به اینجا رسیده است. فلسفه علم به ما می آموزد که دانایی ما به اندازه نور چراغ قوه ای است که در دریای تاریکی به دستمان داده اند و "نگه جز پیش پا را دید نتواند".

"عرفان" نیز همین آموزه ها را دارد. ضمن اینکه در عرفان یاد می گیریم حقیقت متکثر است. مولوی در قصه "فیل در خانه تاریک" می گوید هر کس به قطعه ای و عضوی از فیلِ معنا، دسترسی دارد و حقیقت عبارت از مجموعه حقایق متکثر است.

همینطور در عرفان یاد می گیریم که به جای عیبجویی، به جای گیر دادن به آدم و عالم از موضع "دانای کل"، عیب خود را بجوییم و در اصلاح خویشتن و خودسازی بکوشیم.

"روانشناسی" نیز همین کار را می کند. به ما کمک می کند تکثر دریافت ها را با توجه به تکثر تیپ های شخصیتی بپذیریم. به ما کمک می کند سوگیری های شناختی و مکانیسم های دفاعی از قبیل "فرافکنی" و "انکار" و "توجیه" و "دلیل تراشی" را در خود جستجو کنیم. به ما کمک می کند خود را در جای دیگران بگذاریم و به جای قضاوت و محکوم کردن شان با آنان همدلانه و مشفقانه، گفتگو و تعامل کنیم.

"جامعه شناسی" نیز به ما می آموزد که پدیده های اجتماعی را در تکست و کانتکست شان ارزیابی کنیم. به جای محکوم کردن، به درک و فهم و تحلیل علمی شرایط نزدیک شویم.

"تاریخ" نیز گستره فهم ما را وسیع می کند و علل پیشرفت و پسرفت ملل را به ما می آموزد. گوته می گوید:

"هر کس که حساب تاریخ سه هزار ساله انسان را نداشته باشد، نمی تواند شناخت درستی از خود هم داشته باشد."

افسوس که معدودی درس های تاریخ را می آموزند تا جایی که آنتونیو گرامشی می گوید:

"تاریخ درس می‌دهد، اما شاگردی ندارد."

در مقابل همه این دانش های تکثرگرا، "سیاست" (خاصه از نوع ایدئولوژیک و عامیانه آن) رفتاری معکوس دارد. به دنبال مرده باد و زنده باد است. به دنبال قضاوت و محکوم کردن و آویزان کردن و انتقام جویی است. به تعصب و غرور و خودبزرگ پنداری دچار است.

راه چاره در آن است که سیاست هم به یک علم تبدیل شود. علمی که قابل آموزش در آکادمی ها، مراکز پژوهشی و دانشگاه ها باشد.

افول اخلاق اجتماعی

افول اخلاق اجتماعی

محمدامین مروتی

بر اساس پژوهش های فرهنگستان علوم که توسط دو تن از جامعه شناسان مشهور(محسن گودرزی و عبدالمحمد کاظمی پور) در اختیار سازمان برنامه و بودجه قرار گرفته است نوعی زوال اجتماعی و اخلاقی در جامعه ایران در جریان است که نماد آن افزایش پرونده های حقوقی و شاخص های توسعه نیافته اقتصادی و اجتماعی است. مثلاً خدود سی درصد مردم تحصیلت سیکل دوم را ندارند. در حالی که میانگین کشورهای اروپایی ده درصد است. سطح تسلط به زبان های خارجی ضعیف است و مدت آن در نظام آموزشی ایران 290 ساعت است که حدود 800 ساعت از زمان لازم کمتر است. 16 استان مرزی از نظر شاخص های اقتصادی و توسعه انسانی از فقیرترین استان های کشور محسوب می شوند که دال بر توسعه ناموزون و افزایش تمایل به گریز از مرکز در آن هاست. شاخص های حکمرانی خوب 75 درصد از کشورهای پیشرفته مانند نروژ و حتی 27 درصد از ترکیه کمتر است و....

نقدها و تایید هایی از این گزارش شده است.

در نقدها گفته شده مانع عمده توسعه کشور ما سیاسی است نه اجتماعی و منظر جامعه شناسی به عنصر سیاسی توجه نمی کند. به علاوه تمایل مردم به خیریه ها و تشکیل انجمن های مختلف مدنی و فرهنگی، گرایش به حفظ محیط زیست و حقوق حیوانات، با مفاد گزارش در تعارض است.

جامعه شناسی اگر معطوف به گذشته(سنت) و وضع موجود باشد و از عنصر سیاست غفلت کند از سویه انتقادی خالی می شود و به نقد مردم به جای نقد حکومت متمایل می شود.

هر چند به نظر می رسد که نویسندگان به نقد حکمرانی و شاخص های آن هم پرداخته اند و از این موضوع چندان غفلت نکرده اند.

روند حمایت آمریکا از کودتای 28 مرداد

روند حمایت آمریکا از کودتای 28 مرداد

محمدامین مروتی

مقاله نسبتاً جدید "مارک گازیوروسکی[1]" در خصوص نحوه ترغیب دولت آمریکا به حمایت از کودتا علیه مصدق، که در سال 2019 نوشته شده است، مبتنی بر مجموعه اسناد"برآورد اطلاعات ملی" و شورای امنیت ملی و سفارت آمریکاست که معمولاً توسط متخصصان سیا و وزارت امور خارجه نگاشته می شود. دولت "دموکرات ترومن" مخالف کودتا بود و در مقاطعی حتی باور به حمایت از مصدق داشت تا فروپاشی اقتصادی آن زمینه را برای به قدرت رسیدن چپ ها فراهم نکند. بنابراین ترومن پیشنهاد کودتای انگلیسی ها را در آبان 1331 رد کرد. اما به فاصله چند ماه که دولت "جمهوری خواه آیزنهاور" سر کار می آید، برادران دالس در پست های وزارت خارجه و ریاست سیا، برآورد دیگری از ماجرا به او عرضه می کنند که منجر به موافقت آیزنهاور با کودتا می شود.

این مقاله توسط ابراهیم اسکافی ترجمه و در شماره 81 اندیشه پویا (شهریور و مهر 1401) درج شده است.

مندرجات مقاله از این نظر اهمیت دارد که نشان می هد سیاست های کشورها در مقابل یکدیگر، مبتنی بر عوامل عدیده حاضر در میدان است نه طرح و نقشه هایی طولانی و به قول معروف در آب نمک خوابانده. همچنین نشان می دهد که چقدر نظر صاحب نظران و مشاوران کشورها با یکدیگر متفاوت بوده و غلبه یک سیاست بر یک سیاست دیگر به هیچوجه از پیش تعیین شده و به نوعی مقدر نیست بلکه تابع اوضاع و احوال روزمره است. و اما خلاصه مقاله گازیوروسکی:

اشغال ایران در جنگ دوم عمدتاً توسط نیروهای روسی و انگلیسی صورت گرفت و نیروهای آمریکایی بدان ها پیوستند.

ارزیابی فرماندهی ستاد مشترک آمریکا در تیر 1325 دایر بر ان است که شوروی پس از جنگ، قصد گسترش سلطه جهانی خود از طریق نیروی نظامی و علاوه بر اروپای شرقی قصد سرکار آوردن دست نشانده های خود در یونان و ایران و ترکیه را دارد. بحران آذربایجان این ارزیابی را تقویت کرد.

بحران آذربایجان منجر به تضعیف حزب توده، اعلام حکومت نظامی و دستگیری تعدادی از سران حزب شد. حزب در اعتراض، انتخابات 1326 مجلس را تحریم کرد که منجر به تضعیف بیشترش شد. انشعاب خلیل ملکی و یارانش در اعتراض به وابستگی حزب به اتحاد شوروی بازهم به تضعیف بیشتر حزب انجامید.

سوء قصد به شاه در بهمن 1327 توسط مهاجمی که با حزب روابطی داشت، منجر به غیرقانونی شدن آن و دستگیری حدود 500 عضو و تعطیلی 60 روزنامه آن شد ولی حزب از فعالیت بازنایستاد. تعدادی از رهبرانش از زندان گریختند و حزب پس از دو ماه انتشاراتش را از سر گرفت.

گزارش سفارت در پایان سال 1329 از بحران اقتصادی و ناکارآمدی دولت و نارضایتی گسترده مردم سخن می گوید. در این شرایط آمریکا از به قدرت رسیدن مرد قدرتمندی چون رزم آرا در خرداد 1329استقبال کرد که بزعم گزارش، قدرت اصلاحات و سازماندهی اقتصاد را داشت.

در خرداد 29 کره شمالی با حمایت شوروی به کره جنوبی حمله کرد.

رزم آرا برخلاف پیش بینی سفارت با شوروی نزدیک تر شد.

مقامات سفارت مصدق را فردی دموکرات و محبوب و در عین حال ملی گرایی متعصب، عوامفریب و نمایشی می دانستند که با رد اعطای امتیاز نفت شمال به روس ها محبوب شده بود و خواستار ملی شدن صنعت نفت بود.

رزم آرا به دلیل مخالفتش با ملی شدن نفت در اسفند 1329 ترور شد.

اسناد شورای امنیت ملی آمریکا بر لزوم کمک آمریکا برای میانجی گری در حل مناقشه نفتی تاکید داشتند.

در اردیبهشت 1330 مجلس ایران، مصدق را به نخست وزیری انتخاب کرد و پیشنهاد او را برای ملی شدن نفت به اتفاق آرا تصویب کرد. شاه با اکراه هر دو پیشنهاد را امضا کرد.

گزارش سفارت از این انتخاب استقبال می کند و معتقد است مصدق با توجه به محبوبیتش، هم می تواند مناقشه را پایان دهد و هم مانع قدرت گیری چپگرایان رادیکال در جبهه ملی شود. در عین حال مقام ارشد سفارت ضعف های مصدق را هم برشمرده بود: "عوامفریبی نمایشی است که عقلانیتی ویژه و سابقه اجرایی ندارد."

مصدق برخی از رهبران حزب را از زندان آزاد کرد اما از اعلام قانونی شدن آن سر باز زد. برآورد سفارت از تعدا اعضای حزب در این زمان رقمی حدود 35 هزار است که البته قابلیت سازماندهی بالایی دارد.

در اواخر 1330 حزب برای انتخابات مجلس دور بداشت. آمریکایی ها پیش بینی می کردند 20 کرسی از 136 کرسی مجلس به دست حزب بیفتد اما لیست حزب تحت الشعاع لیست جبهه ملی به محاق رفت و یک کرسی هم به دست نیاورد.

برآورد اطلاعات ملی آمریکا این بود که تحریم های انگلیس پس از تابستان 1331 به افول اقتصادی و افزایش مخالفت ها با مصدق بیانجامد و این به نفع حزب توده است که مترصد قدرت است. تعداد گدایان به طور محسوس افزایش یافته بود. حزب توده هم مرتباً علیه مصدق تظاهرات برگزار می کرد.

انگلیس حامی صدارت احمدقوام بود که در غیاب مصدق به ریاست مجلس تکیه زده بود. کارشکنی های مجلس شروع شده بود و مصدق تقاضای اختیارات تام و سرپرستی وزارت جنگ را کرد که با مخالفت شاه روبرو شد. مصدق استعفا داد و قوام به قدرت رسید.

اعتراضات سی تیر 1331 که به کشته شدن 69 نفر انجامید، منجر به تسلیم شاه و بازگشت مصدق با اختیارات تام شد.

کاشانی به ریاست مجلس رسید و بنای مخالفت با مصدق را گذاشت. در گیری های روزمره حزب توده با جریانات ضد کمونیستی، منجر به بازگشت حکومت نظامی شد. شاه تهدید به خروج از کشور کرد. انتقادات علیه مصدق بیشتر شد.

فضل الله زاهدی با کاشانی و انگلیس همسو شده بودند. حزب توده نسبت به وقوع کودتا در شهریور همان سال هشدار داد. وابستگان زاهدی بازداشت شدند ولی خودش به دلیل مصونیت پارلمانی از بازداشت گریخت. به تلافی،رابطه دیپلماتیک با انگلستان قطع شد.

آمریکایی ها به کاشانی هم امید نداشتند، چون او مهره ای ضد غربی بود. شاه هم ضعیف بود.

برآورد شورای امنیت ملی آمریکا در پاییز 1330 این است که حزب توده در طول سال 1332 قادر به کنترل دولت نمی شود و کماکان حدود 35 هزار عضو دارد، اما مشکلات اقتصادی پس از سال 32 بیشتر می شود و حزب در موقعیت بهتری قرار می گیرد.

دولت ترومن در آبان 1331 پیشنهاد انگلستان برای کودتا را رد کرده بود اما دولت آیزنهاور جای او را گرفت و در بهمن 1331 برادران دالس موافق کودتا بودند و مقدمات ان شروع شد. سیا در اسفند 1331 یک میلیون دلار برای سرنگونی مصدق به تهران فرستاد و آیزنهاور در20 تیر موافقت نهایی اش با کودتا را اعلام کرد.

حزب توده خواهان تشکیل جبهه واحد علیه کودتا شد. مخالفت های داخلی با مصدق اتکایش به حزب توده را بیشتر کرد. به حزب توده اجازه داده شد در 18 اسفند مراسم سوگواری برای استالین برگزار کند.

طرفداران مصدق در سالگرد سی تیر تظاهراتی 25 هزار نفره راه انداختند. در همان روز حزب توده تظاهراتی 40 هزار نفره راه انداحت که بزرگترین راه پیمایی حزب از زمان غیرقانونی شدن بود. نگرانی آمریکایی ها بیشتر شد.

مصدق برای مقابله با مجلس تصمیم به برگزاری رفراندومی برای انحلال مجلس کرد که در واقع غیرقانونی بود و توسط مخالفان تحریم شد.

گزارش وابسته نظامی امریکا در این مقطع می گوید امکان کودتا برای حزب فراهم نیست چون ارتش به شاه وفادار است. پیش نویس سند برآورد اطلاعات ملی در 21 مرداد 1332 می گوید بی ثباتی دولت مصدق منبعی برای قدرت گیری حزب است. مصدق از خطر حزب توده آگاه است اما در حال حاضر آنها را به بازی می گیرد.

چند روز بعد از تهیه این پیش نویس سند، در 25 مرداد اولین اقدان برای کودتا صورت می گیرد که شکست می خورد.

روز بعد حمله به مساجد و احزاب ضدکمونیستی و پایین آوردن مجسمه های شاه شروع شد. مصدق برای جلوگیری از هرج و مرج، تظاهرات بیشتر را ممنوع کرد. در همین زمان افسران سیا و همدستان ایرانی شان با بهره گیری از این آشوب ها نیروهای نظامی را در شهر مستقر کردند و کودتا بر همین بستر شکل گرفت و موفق شد.

نویسنده در پایان نتیجه می گیرد که عامل اصلی تصممیم آمریکا به کودتا، نگرش های رادیکال به خطر کمونیسم و در بهترین حالت تلاشی پیشدستانه در برابر سلطه کمونیست ها بود.


[1] گازیوروسکی استاد آمریکایی گروه علوم سیاسی دانشگاه ایالتی لوئیزیانا است.

گورباچف که بود و چه کرد؟

گورباچف که بود و چه کرد؟

محمدامین مروتی

گورباچف(1931-2022) پس از حکومت های آخرین رهبران سالخورده اتحاد شوروی به قدرت رسید. رهبرانی که به سبب کِبَر سن، دولت هایی مستعجل بودند. گورباچف به عنوان رهبری میانسال در 54 سالگی به قدرت رسید. او از معدود رهبرانی بود که پس از انقلاب به دنیا آمده بود.

پس از مرگ استالین با خروشچف در استالین زدایی او همراهی کرد. ظرف 3 سال سه تن از رهبران سالخورده حزب، یعنی برژنف، آندروپف و چرنینکو درگذشتند و گورباچف در 1985 به رهبری و دبیرکلی حزب رسید.

در سال 1986 فاجعه چرنوبیل اتفاق افتاد. متعاقب این حادثه، در 1988 شوروی نیروهایش را افغانستان را بیرون کشید و به مذاکرات کنترل سلاح های هسته ای با غرب پرداخت. در داخل نیز همزمان دو سیاست اصلاحات اقتصادی(پروستریکا) و سیاسی (گلاسنوست) را پیش برد.

درست است که میخائیل گورباچف نقشی تعیین کننده در فروپاشی اتحاد شوروی داشت اما او نقش یک کاتالیزور را داشت. کفگیر اقتصاد دولتی اتحاد شوروی پیش از آن به ته دیگ خورده بود. قطعاً گورباچف مایل به فروپاشی اتحاد شوروی نبود و اصلاحاتش را نیز به همین منظور دردستور کار قرار داد. اما انباشت هفتاد سالة اصلاحات، به اندازه ای به تعویق افتاده بود که دیگر کارساز نباشد.

وی ابتدا با آزادی برخی زندانیان از اردوگاه های کار اجباری و تیمارستان ها شروع کرد. پارازیت روی موج رادیوی بی بی سی را برداشت. نسبت به مذاکره با غرب روی خوش نشان داد. گورباچف از دخالت نظامی به سبک رهبران پیشین اجتناب کرد و حمایت نظامی- امنیتی بی چون و چرا از رهبران دست نشانده در اروپای شرقی را کاهش داد که ظرف یکسال موجب سرنگونی مسالمت آمیز همه قدرت های اروپای شرقی در 1989 شد. قدرت هایی پوشالی که فقط به اتکای حمایتِ برادر بزرگ، سر پا ایستاده بودند. ابتدا همین کشورها به عنوان حلقه های سست زنجیر اقتدار اتحاد شوروی عمل کردند. نهضت همبستگی کارگری لهستان به رهبری لخ والسا در جریان یک انتخابات دموکراتیک در 1989 به قدرت رسید. نهایتاً دیوار برلین فروریخت. فروریزی دیوار برلین در 1989، قوی ترین لرزه ای بود که بر ارکان سوسیالیسم روسی افتاد. دعوی استقلال خواهی هم از خود جمهوری های شوروی هم به صدا می رسید.

گورباچف به دلیل تلاش برای محدود کردن سلاح های اتمی در 1990 برنده صلح نوبل شد.

نهایتا اتحادشوروی در 1991 و پس از کودتای ناموفق کمونیستهای ناراضی علیه گورباچف از هم فروپاشید و جمهوری ها هم یکی یکی از اتحاد اجباری با شوروی کناره گرفتند.

چپ های ارتدوکس از او به عنوان یک خائن خودفروخته یاد کردند در حالی که اصلاحات او فقط پروسه اقتصاد به بن بست رسیده اتحاد شوروی را تسریع کرد.

پس از او بوریس یلتسین بر سرکار آمد که دولت او هم مستعجل بود. ظاهراً روس ها هاضمه لیبرال دموکراسی را نداشتند و به قدرت رسیدن ولادیمیر پوتین، بر بستر ناکارآمدی اقتصادی بوریس یلتسین، به غلبة نوعی الیگارشی و مافیاهای اقتصادی انجامید. دولتی که کمابیش از سوی روس ها نیز حمایت می شود. پشتوانه این حمایت، عظمت طلبی دیرینه روس ها و امپراطوری های تزاری و کمونیستی و سودای همیشگی و نوستالژیکِ ابرقدرت بودن است.

پوتین زمانی گفته بود هر کس از فروپاشی اتحادشوروی خوشحال است، قلب ندارد و هرکس سودای بازگشتن به آن را دارد، عقل ندارد.

ایرج اسکندری(1364-1287)

ایرج اسکندری(1364-1287)

محمدامین مروتی

ایرج اسکندری برادرزادة سلیمان میرزا اسکندری موسس حزب سوسیالیست و نوه محمدطاهرمیرزا اسکندری مشروطه خواه معروف عهد ناصری و مترجم کتاب های الکساندر دوما بود. محمدطاهر خود نوه عباس میرزای نایب السلطنه بود و آنان از شاهزاده های قاجار به شمار می رفتند.

ایرج طبق وصیت پدر برای خواندن حقوق بورسیه پاریس را گرفت و در آنجا به کمونیسم گروید و با دکتر تقی ارانی دوست شد. پس از نوشتن بیانیه ای علیه دولت وقت، به دستور تیمورتاش بورسیه اش لغو شد و مجبور شد تحصیلاتش را ناتمام بگذارد و در 1310 به ایران برگردد. در ایران در راه اندازی مجله "دنیا" با ارانی همکاری کرد. اسم مجله پیشنهاد او بود که ترجمه فارسیِ کلمة "لوموند"(روزنامه معروف) فرانسوی بود.

به جرم عضویت در 53 نفر به 5 سال زندان محکوم شد. معروف بود این گروه توسط عبدالصمد کامبخش لو رفته است و این نطفه اختلاف اسکندری با کامبخش بود.

پس از زندان، در سال 1320موافقت شوروی ها را برای تاسیس یک حزب ضدفاشیستی جلب کرد و نام "حزب توده" هم پیشنهاد او بود. در 1323 به نمایندگی از ساری، به مجلس چهاردهم وارد شد.

در سال 1324 قوام برای جلب نظر روس ها سه تن از اعضای حزب توده و منجمله اسکندری را وارد کابینه خود کرد. پس از سقوط فرقه دمکرات به شوروی رفت و در حوادث مهم مانند ممنوعیت حزب و نهضت ملی دور از ایران به سر می برد.

در مواضع او و رادمنش جناح راست حزب محسوب می شدند در مقابل جناح چپ که کیانوری و کامبخش و غلام یحیی بودند.

اسکندری در نظریاتش استقلال نسبی داشت. از جمله در مسئله نفت شمال و اشغال آذربایجان مخالف سیاست های حزب و شوروی بود. در موضوع نهضت ملی هم مخالف برخورد حزب با مصدق بود. انقلاب سفید شاه را نیز مترقی می دانست. نگاه مثبتی به کابینه دکتر امینی داشت و می کوشید شرایط قانونی شدن حزب را فراهم نماید.

در سال 1349 کامبخش به دلیل نفوذ ساواک در حزب، از دبیرکلی برکنار و اسکندری به مدت 7 سال جانشین او شد. جاسوسان ساواک از طریق عباسعلی شهریاری و برادران یزدی در حزب رخنه کرده بودند و از اختلافات درون حزبی به ساواک گزارش می دادند. در یکی از این اسناد اسکندری از قتل پیشه وری به دست روس ها به دلیل نوشتن کتاب خاطراتش با نام سخن می گوید.

در آستانه انقلاب نیز تحلیل او این بود که آمریکا نمی گذارد شاه سرنگون شود و حزب به جای شعار سرنگونی باید در اتحاد با جبهه ملی و آیت الله شریعتمداری، خواستار بازگشت به مشروطیت گردد.

پس از انقلاب هم ضمن دفاع از مواضع ضدآمریکایی آیت الله خمینی مخالف برخورد با بازرگان بود و اهتمام به فضای باز سیاسی و حمایت از دولت موقت داشت و معتقد بود جناح حزب جمهوری اجازه فعالیت به آنان نخواهد داد. اسکندری از اشغال سفارت آمریکا نیز حمایت کرد.

در آستانه انقلاب و در دی 1357 جناح کیانوری با حمایت روس ها توانست او را از دبیرکلی کنار بزند. او نیز پس از انقلاب در تیر 1358 مصاحبه با تهران مصور از اختلافاتش با رهبری حزب پرده برداشت. حزب او را مجبور به پس گرفتن صحبتهایش در مصاحبه با روزنامه مردم کرد و ترتیب خروج او از کشور را داد که به نفع او تمام شد. چون از دستگیری و اعدام نجات یافت. اما نوارهای ضبط شده آن مصاحبه منتشر شد و موجب ایزوله شدن اسکندری در میان طرفداران حزبی شد.

از همفکران و نزدیکان او بابک امیرخسروی بود که پس از انشعاب از حزب توده، "حزب دموکراتیک مردم ایران" را تاسیس کرد و در سال 1363مصاحبه مفصلی هم با او کرد.

اسکندری در 78 سالگی به دلیل ابتلا به سرطان در گذشت.

منبع:

اندیشه پویا شماره 81 (شهریور و مهر 1401)

حرفی از آن هزاران.....

آیه هفته:

اطاعت کورکورانه از سادات و بزرگان قوم، عامل اصلی گمراهی است:

وَقَالُوا رَبَّنَا إِنَّا أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَكُبَرَاءنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلَا: و مى‏گويند پروردگارا ما رؤسا و بزرگتران خويش را اطاعت كرديم و ما را از راه به در كردند. (احزاب-۶۷)

شعر هفته:

ز مشكلات طـريقت عنان متاب اي دل

كه مـرد راه نينديشد از نشيب و فــراز

طهارت ارنه به خـون جگـر كند عاشق

به قول مفتيِ عشقش، درست نيست نماز (حافظ)

کلام هفته:

وقتی خدا می گوید من رحمان و رحیم هستم این فقط یک خبر نیست، بلکه یک دستور است: یعنی تو هم رحیم و رحمان باش. (لویناس)

داستانک:

حدود چهل سال پیش که در دانشگاه تهران تحصیل می‌کردم روزی امتحان تاریخ داشتیم، استاد آمد و فقط یک سوال داد و از کلاس بیرون رفت. "مادر یعقوب لیث صفار از چه نظر در تاریخ معروف است؟"

از هر کدام از همکلاسی‌هایم پرسیدم نمی‌دانستند. تقلب هم آزاد بود چون مُراقب و مُمتِحنی حضور نداشت اما به راستی هیچکس چیزی نمی‌دانست. همگی دو ساعت نوشتیم از صفات برجسته این بانوی بزرگِ ایرانی: ازشجاعت او ، از مهارت در شمشیر زنی، تیراندازی و اسب سواریِ او، از تقوا ، اخلاق و رفتارِ شایسته ی بانویی چون او! خلاصه هرچه که در شأن و شخصیتِ مادرِ سرداری چون یعقوب لیث صفاری به ذهنمان آمد نوشتیم.

استاد بعد از دو ساعت آمد و ورقه ها را جمع کرد و رفت. چند روز بعد موقعِ اعلام نتایج امتحان تاریخ، در تابلو ، مقابل اسامی همه نوشته شده بود: مردود!

برای اعتراض به دفتر استاد رفتیم. استاد گفت کسی اعتراض دارد؟ همه گفتیم آری. گفت: خوب پاسخ صحیح را چرا ننوشتید؟

پرسیدیم پاسخ صحیح چه بود استاد؟ گفت: "در هیچ کتاب و منبع و سندٍ تاریخی، نامی از مادر یعقوب لیث صفار برده نشده است. پاسخ صحیح "نمی‌دانم بود".

همه چند صفحه نوشته بودید اما کسی شهامت نداشت بنویسد: " نمی‌دانم."

طنز هفته:

دراحوالات ملا نصرالدین آمده است:

گاوی سرش را در خمره کرد تا آب بخورد، اما دیگر نتوانست سرش را بیرون بیاورد.

مردم شهر سراغ ملا رفتند و از او خواستند تا کاری برایشان بکند. ملا گفت: زود باشید تا گاو نمرده سرش را ببرید. قصاب سر گاو را برید. مردم گفتند: ملا، حالا چگونه سر گاو را از خمره در آوریم..!؟

ملا گفت : دیگر چاره ای نداریم جز آنکه خمره را بشکنیم..! مردم هم همین کار را کردند. ملا غمگین گوشه ای نشست و به فکر فرو رفت.

مردم پیش ملا آمدند و گفتند ملا ناراحت نباش..! هم گاو و هم کوزه فدای سرتان ، ملا گفت بخاطر گاو وکوزه ناراحت نیستم. از این ناراحتم که اگر شما مرا نداشتید چگونه می خواستید چنین مشکلات بزرگی راحل کنید.!

فیلم هفته: ایده اصلی سریال شهرزاد

محمدامین مروتی

جلال ستاری در کتاب "افسون شهرزاد" تحلیل خیره کننده ای درباره‌ی" هزار و یک شب" دارد. او می‌گوید از آن جا که ادبیات و قصه دنیای آزادی است، یکی از امکانات زن برای زدن حرفش قصه بوده است چرا که با قصه نمی‌توان برخورد تنبیهی کرد. ادبیات تنها عرصه‌ای است که در فرهنگ مردسالار ما، زن احترام و شخصیت دارد.

زن به زبان خود مرد را رام مي‌كند. با او نمي‌جنگد. در گوش او قصه عاشقانه زمزمه مي‌كند. معجزه‌ي شهرزاد با كلام انجام مي‌گيرد نه با شمشير و از این طریق بلاگردان زناني مي‌شود كه قرار است هر شب قرباني هوس شهريار شوند. جامعه‌ي مردسالار اين راهكار زنانه را "مكر زنان" ناميده‌اند و زن را اغواگر و عمله شيطان دانسته‌اند ولي زنان از اين راه با ستمي كه بر آن‌ها مي‌رود مقابله مي‌كنند.

مردان بر سر مسائل كم اهميت در هم مي‌آويزند و خون مي‌ريزند و آن گاه زنان را وجه المصالحه "خون صلح" مي‌كنند. زن براي وصلت و پايان دادن كينه مورد استفاده قرار مي‌گيرد. در شاهنامه رودابه عامل وصلت بين كيانيان و ضحاكيان است. منيژه و فرنگيس عامل وصلت ايرانيان و تورانيان‌اند. سودابه وسيله اتحاد ايران و هاماوران است. احتمالا کلمه ی "زن" از زندگي گرفته شده است."

سيمين دانشور" در رمان جاودانه "سووشون" از قول "زري" مي گويد اگر دنيا به دست زن ها اداره مي شد اين همه خونريزي و خشونت نداشت ؛ چرا كه زنان خود توليدكننده ي زندگي اند و به سادگي نمی توانند آفريده ي خود را که نه ماه رنج حمل و تغذيه اش را كشيده اند، نابود كنند؛ اما مردان چنين احساسي ندارند. (نقل به معني)

در تاریخ 8 آبان 1401 به روز می شود. حتی الامکان دو هفته یک بار به روز می شود.

در تاریخ 8 آبان 1401 به روز می شود. حتی الامکان دو هفته یک بار به روز می شود.

193- معرفی فیلم: پسری در پیژامه راه‌راه (  2008)

معرفی فیلم: پسری در پیژامه راه‌راه ( 2008)

محمدامین مروتی

"پسری در پیژامه راه‌راه"، فیلمی به کارگردانی و نویسندگی مارک هرمن بر پایه رمانی با همین نام از جان بوین در خصوص هولوکاست است.

ارتباط تصادفی دو کودک هشت ساله، یکی یهودی زندانی و دیگری فرزند فرمانده نازی و گره خوردن سرنوشت آنان به یکدیگر، موضوع داستانی غمناک و لطیف و انسانی است. نقد جنگ و نفرت پراکنی از منظر کودکان و زنان، درونمایه این فیلم دیدنی است.

192- معرفی فیلم۱۹۸۷: وقتی روز فرا می‌رسد

معرفی فیلم۱۹۸۷: وقتی روز فرا می‌رسد

کارگردان: جانگ جون هاوان

بازیگران:کیم یون سئوک، ها جونگ-وو، یو هایی جین

ماجرای فیلم به سال 1987 برمی گردد، که کره جنوبی توسط نظامیان اداره می شد و هر صدای مخالفی به کمونیسم منتسب می گشت. رئیس پلیس از فراریان کره شمالی است که خانواده اش پیش چشمانش شکنجه و نابود شده اند و همین موضوع او را نسبت به همه مخالفان سخت گیر کرده است.

دانشجویی از مخالفان ضمن بازجویی پلیس شکنجه و کشته می شود. مقامات دولتی می کوشند آن را سکته قلبی قلمداد کنند و هر چه سریع تر جسد را بسوزانند. پایمردی دادستان و مطبوعات، باعث لو رفتن ماجرا و پایان حکومت نظامیان می شود و....

حافظ از نظر دکتر هومن

حافظ از نظر دکتر هومن

محمدامین مروتی

دکتر محمود هومن(1287-1359ش) از نخستین کسانی است که سعی کرد از اندیشه و جهان بینی حافظ، چارچوب منسجمی برای تحلیل به دست دهد. وی معتقد است حافظ قبل از اینکه یک شاعر باشد یک تندیشمند و یک فیلسوف است. حافظ دکتر هومن به اهتمامِ دکتر اسماعیل خویی که از شاگردان او بوده است چاپ و منتشر شده است. هومن دکترای فلسفه از پاریس داشت و در زمینه فلسفه هم قلم زده است.

ایشان در مقاله ای با عنوان "حافظ چه می گوید؟"(1317 ش)، زندگی حافظ را به پنج دوره تقسیم می کند:

دوره اول، دوره جوانی و نظر بازی:

حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز

بس طورِ عجب، لازم ایام شباب است

دوره دوم، دوره حاکمیت زهد ریایی (امیرمبارزالدین):

می صوفی افکن کجا می‌فروشند

که در تابم از دست زهد ریایی

دوره سوم دوره آزادی نسبی و می نوشی(شاه شجاع):

شد آن که اهلِ نظر بر کناره می‌رفتند

هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش

دوره چهارم دوره در خود فرورفتن و لذت جویی:

آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی

کار ما با رخِ ساقیّ و لبِ جام افتاد

دوره پنجم تمایلات عرفانی:

لطیفه‌ایست نهانی که عشق از او خیزد

که نام آن نه لبِ لعل و خطِ زنگاریست

و بالاخره باز هم بازگشتن به زندگی درونی:

حالیا مصلحتِ وقت در آن می‌بینم

که کشم رَخت به میخانه و خوش بنشینم

محور سخن دکتر هومن در باره اندیشة حافظ این است که حافظ به عنوان یک آزادة رند از هفت دولت، به جز دولت عشق، آزاد بوده و گرفتار هیچ تعلق ایدئولوژیکی معین نبوده است، بلکه بین اندیشه های مختلف به نوعی جمع می کرده است یا در میانه تفکرات مختلف می ایستاده است:

فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم

بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

هومن، غزلیات حافظ را بر مبنای همین پنج دوره دسته بندی و منتشر کرده است یعنی از جوانی به پیری.

در پایان کتاب نیز در موارد زیادی به نقد نسخه قزوینی نشسته و ترجیحات خود را که اغلب مبتنی بر نسخه خلخالی است به طور مستدل آورده است، که در جای خویش خواندنی است.

بدفهمی های لیبرالیسم

بدفهمی های لیبرالیسم

محمدامین مروتی

لیبرالیسم در وجه اقتصادی اش در معرض بدفهمی ها و کج فهمی هایی بوده که پروپاگاندای مخالفان بدان دامن زده است.

اولین بدفهمی این است که هسته اقتصادی لیبرالیسم، بازار است و بازار نهادی است سنتی و قدیمی نه مدرن. از وقتی که انسان خود را شناخته مبادله مستقیم و غیر مستقیمِ کالا با کالا را هم شناخته است. به عبارتی، بازار نهادی مقدم بر نظام بورژوازی بوده است. همینطور سرمایه گذاری امری قدیمی است و سرمایه گذاری در ابعاد غیر صنعتی از دیرباز وجود داشته و کماکان هم وجود دارد. معاملات ما با پس انداز های مان در هر سطح و میزانی نوعی سرمایه گذاری است. لذا سرمایه داری هم امری مقدم بر بورژوازی بوده است. بورژوازی -همانطور که از کلمه اش هم برمی آید- یک نظام مدنی است که بر پایه شهرنشینی و صنعتی شدن قرار دارد. در مقابل زمین داری که مبتنی بر روستا نشینی و کار روی زمین است.

استعمال سرمایه داری به معنای حکومت سرمایه داران اشتباهی است که حاصل پروپاگاندای چپ است. لذا بهتر است از نظام بورژوازی(به معنای شهر نشینی( یا نظام صنعتی یا نظام بازار آزاد برای توصیف آن استفاده کنیم.

به طور مختصر بازار مکانی بوده است برای تعویض آنچه کمتر بدان نیاز داریم با آنچه بیشتر مورد نیاز ماست. بدین ترتیب، حاصل جمع کارکرد بازار و به اصطلاح خروجی آن، برآورده شدن نیازهای طرفین معامله بوده که یک بازی داوطلبانه و در عین حال یک بازی برد-برد به حساب می آید.

البته بازار در مفهوم مدرن آن، توسل به تکنولوژی های جدید است، اما هسته مفهومی و مرکزی آن همان مبادله است.

دومین بدفهمی آن است که سرمایه داری نظامی مبتنی بر پول و ثروت است.

ابتدا مبادله مستقیم و کالا با کالا بوده است. سپس به دلیل گسترش آن، از واسطه ای به نام پول برای تسهیل این مبادله استفاده کرده اند. لذا پول هم ربطی به نظام بورژوازی ندارد و مسبوق به سنت و سابقه ای طولانی است. موسی غنی نژاد می گوید در مطالعات اقتصاددانان آمده است که حتی در جاهایی که دسترسی به پول وجود نداشته- مانند زندان- زندانیان کوشیده اند، یک واسطه- مثلاً سیگار- برای تبادل کالاهایشان پیدا کنند.

سومین بدفهمی آن است که لیبرالیسم با استعمار و امپریالیسم نسبت دارد. در حالی که لیبرالیسم مخالف دخالت سیاست در اقتصاد و کاملاً مخالف استعمار و توسعه طلبی نظامی و سیاسی است. این موضوع هم از تعریف لیبرالیسم برمی خیزد و هم از مواضع روشن تئوریسین های ان مانند میزس و دیگران.

استعمار، ایده ای قدیمی مبتنی بر مرکانتلیسم و غارت منابع دیگران است و ربطی به لیبرالیسم ندارد.

امپریالیسم هم نوعی تمایل به انحصار است مه با مبانی رقابت آزاد ناسازگار است. لیبرالیسم مخالف هر گونه انحصاری است.

چهارمین نکته که گوشزد کردنش لازم است آن است که لیبرالیسم، ایده ای برای افزایش ثروت است نه افزایش ثروت طبقه ای خاص به قیمت نابودی طبقه ای دیگر. همانطوری که گفتیم بازی برد-برد است. از همین رو آدام اسمیت نام کتابش را می گذارد "تحقیق در افزایش ثروت ملل". این مارکس بود که بازار آزاد را مکانیمسی برای تشدید فاصله طبقاتی به قیمت به خاک نشستن طبقات فرودست تلقی می کرد و البته تاریخ نشان داد که بر خطا بود.

چکیدة تئوری ایرانشهری و نقد آن

چکیدة تئوری ایرانشهری و نقد آن

محمدامین مروتی

در اندیشه های دکتر جواد طباطبایی، "ایران"، به گونه ای تافته جدا بافته از خاورمیانه و حتی جهان است. او این جدابافتگی را نخست از نوشته های هگل در مورد تاریخ ایران وام می گیرد و سپس آن را بر اندیشه های فردوسی، سهروردی، ابن مقفع و خواجه نظام الملک منطبق می کند.

به نظر طباطبایی، هیچیک از ملل خاورمیانه، تاریخ و تفکر خاص خود را ندارند و به نوعی از "فرهنگ جاهلی" نمایندگی می کنند. تنها ملتی که بعد از یونانیان فلسفه داشتند، ما بودیم.فردوسی با نوشتن شاهنامه تاریخ وزبان و فرهنگ ایران را زنده نگاه داشت که بر مدار خردورزی، دیانت، عدالت، پرهیز از دروغ و پندار و گفتار و کردار نیک می چرخد. به طور خاص ترکیب دین و سیاست در قالب ایده "فره ایزدی"، مورد تاکید فردوسی است که به حکمروانی "حاکم حکیم" می انجامد. سمبل این حاکم حکیم علاوه بر فریدون و جمشید، به طور برجسته در "کیخسرو" است که جامع دین و دنیا و حکمت و حکومت است.

سهروردی بر وجه جهان بینی ایرانی تاکید می کند و با احیای "حکمت خسروانی"، جنبه اشراقی آن را برجسته می کند. به تعبیر "هانری کُربن"، اگر شاهنامه حماسه ای بیرونی و تاریخی است، حکمت اشراق، مبین حماسه ای درونی در مبارزه با نفس است که نزد سهروردی باز کیخسرو قهرمان آن است.

در "دو قرن سکوت"ی که پس از حاکمیت اعراب بر ایران سایه می افکند، تنها "ابن مقفع" است که به مدتی کوتاه، ندای ایرانیت را طنین انداز می کند. پس از ان خواجه نظام الملک و سیاست نامه نویسی مظهر استمرار تفکر ایرانی می شوند.

با این مقدمات است که طباطبایی معتقد است ایران در میان همه کشورهای اسلامی، تنها ملتی است که می توانند رنسانس خود را هم داشته باشد. (چنان که فلسفه و حکمت و عرفان خود را داشته.)

با این مقدمات، حامد زارع در مقاله "میدان جاذبه ایران" (مندرج در سیاست نامه 23 (شهریور 1401) ما را به این نتیجه می رساند که "تمسک به ریسمان ایران" تنها راه نجات ماست.

نقد و بررسی:

این سخنان البته خالی از حقیقت نیست و باید اذعان کرد سید جواد طباطبایی با درایت و نوعی بصیرت، پروژة ایران را پیش برده است.

اول در مورد گذشته اندیشه ایرانی باید گفت که این پروژه، تقلیل گرایانه و گزینشی است، به این معنی که قسمتی از تاریخ و اندیشه ایرانی را تئوریزه و بقیه را حذف می کند. نه حکمت اشراق کل حکمت ایرانی است و نه شاهنامه تنها تاریخ نگاری ایرانی و نه سیاست نامه نویسی تنها شکل کنش سیاسی.

دوم در مورد رنسانس ایرانی و گذار به مدرنیته، بدیهی است که باید بخش های مهمی از همین ایده ایرانشهری حذف و تعدیل و اصلاح گردد. هویت ایرانی را نمی توان در تاریخ گذشته اش، فریز و قاب کرد. هویت امری سیال و متحول است. هویت امروزی ما به همان اندازه که ایرانی است، غربی و اسلامی هم شده است و از این به بعد نیز عناصر و مولفه های آن دچار قبض و بسط خواهند شد. هویت امری سیّال است که از گذشته شروع می شود و در عین حال به آینده گشوده و باز است و نمی توان آن را در پرانتز ایرانشهری محصور کرد.

مثلاً امروز دیگر دوران سیاست نامه نویسی گذشته است.

همچنین در عصر حاکمیت های دموکراتیک و ارزش های دموکراتیک، دیگر نمی توان به ایده "فره ایزدی" متکی بود و رنسانس ما دیری است که از جنگهای روس و ایران به بعد در اشکال مختلف آن شروع شده است و منتظر تئوری ایرانشهری دکتر طباطبایی نمانده است. اَشکالی که هر یک شان و مرتبه و ارزش خود را دارد و قابل حذف نیست. یکی از این رویکردها که سید جواد طباطبایی؛ به نحوی غیرمتعارف و بیانی تند بر آن می تازد، نوزایی دینی و اصلاح دینی است که پروژه نواندیشی دینی است. کما این که اصلاح دینی، بخش مهمی از رنسانس و مدرنیته در اروپا هم بوده است.

دو وجه و دو جزء سیاست

دو وجه و دو جزء سیاست

محمدامین مروتی

سیاست وجهی آرمانگرایانه دارد و وجهی واقع بینانه. اما سیاست ناب و خالص نداریم. سیاست امری التقاطی و ترکیبی است. سیاست واقعی همواره در جایی بین آرمان و واقعیت می ایستد. به آرمان نیاز دارد تا هدف را گم نکند و به واقعیت تا کوتاه ترین مسیر ممکن را پیدا کند. آرمان را باید گم نکرد و راه را باید پیدا کرد. آرمان متکی بر عشق ماست و واقعیت به عقل ما.

بنابراین به بهانه واقع گرایی نباید به سیاست منهای آرمان(سیاست بی پدر و مادر) تن داد. به بهانه آرمانگرایی هم نباید به خیالبافی سیاسی گرفتار شد. اینجا هم دیالکتیکِ میان آرمانخواهی و واقع بینی به کار می آید.

واقع بینی حکم می کند از بسیاری از آرمان ها عقب نشست و آرمانگرایی حکم می کند به هر راه حلی تن در نداد.

نهایتاً تکلیف امر سیاسی در تعادل بین نیروهای سیاسی تعیین می شود که مهمترین مولفه آن قدرت طرف های درگیر است. مولفه وهم دیگر میزان انعطاف و واقع بینی آن هاست. هستند نیروهای بی انعطافی که به مرگ خود و ضرر دیگران راضی می شوند.

از همه این مقدمات روشن می شود که چگونه گاهی آرمان ها، فدای تعادل قوای سیاسی می شود. چگونه مفاهیمی مانند حقوق بشر، بعضاً وجه المصالحه قرار می گیرند. چگونه شعار از عمل فاصله می گیرد. به همین دلیل گفته اند سیاست یعنی مانور دادن در میان ممکنات و سیاست گزیدن آن چیزی است که گزندش کمتر است.

تفکرات ایدئولوژیک بر حسبِ شدّتِ آرمانگرایی شان، حتی الامکان به این تعامل تن نمی دهند یا در دقیقه 90 به آن تن در می دهند که دیر شده است. آرمانگرایی شان رنگ توهم می گیرد و رابطه اش با واقع گرایی و واقع بینی گسسته می شود.

کاظم زاده ایرانشهر

کاظم زاده ایرانشهر

محمدامین مروتی

حسین کاظم زاده(1262-1340 ش) به سبب نشر مجله ایرانشهر با رویکرد ملی و اخلاقی مشهور است. به همین سبب کلمه ایرانشهر به اسم اصلی او اضافه شد. این مجله در برلین منتشر می شد. کاظم زاده مشکل ایران را بی اخلاقی می دانست. آلودگی به تزویر و ریا و اعتیاد و تنبلی و دروغگویی و راه حل را احیای غیرت ملی و سجایای اخلاقی از طریق دیانت و تشویق تعلیم اجباری و ورزش و تاسیس انجمن های آموزشی، می دانست. او برخلاف آخوندزاده و تقی زاده و میرزا آقاخان و کسروی، رویکرد افراطی به تغییر الفبا و دین نداشت. رویکرد او همواره معتدل بود. تشیع را نوعی دین ملی تلقی می کرد و از همین رو صفویه را خادم کشور می دانست در عین حال از موضع گیری علیه تسنن خودداری می کرد و از خلفا با احترام نام می برد. قرائت های پرتستان از دین را می پسندید.

همچنین از غربگرایی و غربزدگی احتراز می کرد.

ملی گرایی او بعضاً به تاکید بر نژاد آریایی می انجامد ولی به نژادپرستی آلوده نمی شود.

کاظم زاده در انتهای عمر به عرفان و تبلیغ صلح جهانی روی آورد و سفرنامه ای عرفانی نیز در سفر حج نوشت.

منبع:

سیاست نامه 23 شهریور 1401

سیاست به مثابه شطّاری

سیاست به مثابه شطّاری

محمدامین مروتی

یک شطرنج باز(شطّار) خوب کسی است که ذهنیات و حرکات حریف را نیز پیش بینی کند و صرفاً به حرکت خود و شعارهای خود فکر نکند. این موضوع هم در سیاست صدق می کند و هم در روابط اجتماعی.

در سیاست، حرکت خوانی حریفان موجب کاهش خطای محاسبه می شود و در تعاملات اجتماعی موجب همدلی.

در هر دو مورد باید بتوان خود را به جای طرف مقابل گذاشت و به جای او فکر و حتی احساس کرد و در مقام کنش و واکنش، روانشناسی و انسان شناسی او را نیز مد نظر قرار داد تا بی گدار به آب نزد.

بسیاری از بن بست های سیاسی و عاطفی ما ناشی از ناتوانی در چنین ذهن خوانی هایی است.

روانشناسی رفتار متقابل و سیاست

روانشناسی رفتار متقابل و سیاست

محمدامین مروتی

به نظر "داریوش آشوری"، ما باید غرب را به درستی بشناسیم، به غرب برسیم و همزمان خود را نقد و اصلاح کنیم. ضعف های فلسفی و علمی خود را بشناسیم و راهی برای برون رفت از دوگانة غرب ستیزی و غربزدگی پیدا کنیم.

به نظر آشوری، غربزدگی، کاریکاتوری از شیوه زندگی غربی است. انسان غربزده به صورت تابعی از متغیّر غرب عمل می کند. از خود و فرهنگ خود بیزار است. حتی از دین خود بیزار می شود.

از آن طرف، روشنفکران جهان سومی، به تدوین نظریه "وابستگی" و تئوری هایی نظیر "بازگشت به فرهنگ بومی" دست زدند. این بازگشت در اشکال ملی و مذهبی نمود می یافت.

آشوری با نقد هر دو رویکرد، در پی بومی کردن علم و فرهنگ غربی بر اساس یک تفکر فلسفی است تا گریبان خود را از چنگال عقده حقارت(خود کمتر بینی) و واکنش مالیخولیایی و مگالومانیایی(خود بزرگ بینی) رها کند. باید بدون کین توزی(روسانتیمان) نسبت به غرب(نظیر جلال آل احمد و علی شریعتی و چپ) و فرهنگ و تاریخ گذشته خود (نظیر آرامش دوستدار و ناصر پور پیرار) و همچنین بدون برساختن یک تاریخ شکوهمند و پر افتخار از ایران قبل از اسلام، به غرب شناسی و در کنار آن ایران شناسی و خودشناسی روی آوریم.

اگر بخواهیم به زبان روانشناسی رفتار متقابل سخن بگوییم، غرب زدگی، مبین وضعیت اول و غرب ستیزی، مبین وضعیت سوم و غرب شناسی، مبین وضعیت چهارم است.

توضیح آنکه هر فرد در طول زندگی و رشد خود، 4 وضعيت را مي‌گذراند:

وضعيت اول: شما خوب هستيد و من خوب نيستم. من بد هستم به خاطر احساس غيرخوب كودك نسبت به دنيا و آن خود به دليل حادثه فجيع تولد و احساس ناتواني و ناداني كودك است. شما خوب هستيد به خاطر اين است كه شما سرچشمه نوازش من هستيد و من را تروخشك مي‌كنيد. وضعیت اول به جنبه "کودک" وجود ما یعنی بخش رشد نایافته و وابسته ما مربوط است که بر متنی از احساس حقارت شکل می گیرد.

وضعيت دوم: من خوب نيستم شما خوب نيستيد. اين وضعيت در پايان يك سالگي و با آغاز راه رفتن شروع مي‌شود و ديگر نوازش مطلق در كار نيست و گاهي سرزنش هم مي‌شود بعلاوه به علت جنب و جوش بيشتر، بچه در معرض حوادث نامطلوب قرار مي‌گيرد و بنابراين به احساس غيرخوب خودش، احساس غيرخوب ديگران هم اضافه بشود. (نوعی نفی نیهیلیستی)

وضعيت سوم: من خوب هستم شما خوب نيستيد كه در دو سه سالگي شكل مي‌گيرد و بسياري از جنايت‌كاران به خاطر تأثير و ثبات با بازنواخته شدن اين دوران به وجود مي‌آيند. در اين وضع كودك به سختي تا حد شكسته شدن دست و پا از والدين كتك مي‌خورد و احساس مظلوميت شديد (من خوب هستم) مي‌كند و نفرت و وعده انتقام وجودش را در بر مي‌گيرد و از آن پس نخواهد توانست منصفانه به واقعيت و روابط پي ببرد. این وضعیت نیز به بخش کودکانه و عاصی وجود برمی گردد، با این تفاوت که در زمینه ای از خودشیفتگیِ جبرانی، اظهار می شود.

وضعيت چهارم: يا وضعيت آخر من خوب هستم شما خوب هستيد به جنبه "بالغ" وجود مربوط است و بيانگر صميميت است. وضعيت چهارم برخلاف آن سه‌تاي ديگر يك تصميم آگاهانه است.

مبانی هویت ملی و ظرایف آن

مبانی هویت ملی و ظرایف آن

محمدامین مروتی

هر چند در حقوق بین الملل هنوز تعریف دقیقی از ملت وجود ندارد، معهذا حق تعیین سرنوشت به طور کلی پذیرفته شده است.

از زمان ساسانیان تا کنون، عوامل متفاوتی محور حس هویت ما بوده است. در ایران قدیم، تمایلی به جدایی و استقلال از سرزمین ایران وجود نداشته بلکه هر قوم و قبیله ای می کوشیده بر تمامیت این سرزمین حاکم شود. جدایی خواهی مسئله ای جدید و متاخر است.

در زمان ساسانیان جدال و رقابتی بین دین زردشت و پادشاهان برای تعریف هویت کشور وجود داشته است که در شاهنامه هم انعکاس و رد پای آن دیده می شود.

ایرانیان پس از حمله اعراب، به مدت نهصد سال تا زمان صفویه، حکومت ایرانی نداشته اند در حالی که در اروپا چنین نبوده است. ایران در میان کشورهای دیگر ویژگی های خود را دارد.

در میان روشنفکران مشروطه مثل آخوندزاده و میرزا آقا خان کرمانی و پس از آن در حلقه برلنی ها، گرایشی ایدئولوژیک در بازگشت به ایران قبل از حمله اعراب وجود داشت که در شکل افراطی خواهان ممنوعیت زبان های محلی و رسمیت بخشیدن به زبان فارسی بود. در زمان رضا شاه پروژه ملت سازی آمرانه از طریق پاکسازی زبان دنبال شد. رویکرد آمرانه در فارسی سازی و مدرن سازی توامان دنبال می شد. الگوی آلمانی و ترکی در این مسیر، به نوعی راهنمای دولتمردان بود.

ذات گرایی در برساختن هویتی ایدئولوژیک از ایران و ایرانی، در معرض انتقاداتی است که به همه گرایش های ذاتگرایانه وارد است. "روح ایرانی" که دکتر طباطبایی با استناد به فلسفه هگل، مبنای "تئوری ایرانشهری" خود کرده نیز در معرض همین انتقاد قرار دارد. همینطور است شعار پان ایرانیستیِ "فلات ایران در زیر یک پرچم" که کماکان و به وجهی زمان پریشانه، سودای احیای امپراتوری ایران باستان را دارد.

ادغام فرهنگ ترکی و به خصوص عربی در طی این نهصد سال در فرهنگ پیشین، غیرقابل انکار است به گونه ای که دین اسلام به بخشی از هویت ما تبدیل شده است.

سرزمین ما به زبان مشترک و دین مشترک و خون مشترک تقلیل پذیر نیست. نوعی تکثر طبیعی در کشور ما وجود دارد که به رسمیت نشناختنش به هویت مشترک مان لطمه می زند.

برسازنده هویت ملی، حسّ تعلق است و برسازنده حس تعلق، عوامل مختلفی نظیر منافع مشترک، زبان مشترک، خاک مشترک، خون مشترک(نژاد)، دین مشترک، فرهنگ مشترک(آداب و رسوم) و عقیده مشترک است.

بر این اساس انسان هایی که در یک کشور زندگی می کنند، نقاط مشترک و نقاط مفترقی دارند که باعث نزدیکی و دوری آن ها می شود.

تاکید بر ویژگی های خاص و پس زدن ویژگی های دیگر به احساس تعلق ضربه می زند. همه ایرانیان آریایی نیستند، مسلمان نیستند، فارس زبان نیستند و فرهنگ های مختلف هم دارند. حتی وحدت سرزمینی در طول تاریخ دستخوش تغییر بوده است و حدود نیمی از خاک این کشور، از آن جدا شده است و تمایلی هم به بازگشت به قلمرو سابق ندارد. در مرزها نیز به دلیل مشترکات قومی با همسایگان، نوعی گریز از مرکز و احساس تعلق به آن سوی مرز وجود دارد.

راه حل در پذیرش تکثر در عین وحدت است. نوعی پلورالیسم که ترجمه سیاسی اش چیزی نظیر فدرالیسم و خودگردانی نسبی از آب در می آید.

ابعاد و اصول این خودگردانی باید حاصل یک توافق وگفتگوی همگانی باشد نه تحمیل یکجانبه وگرنه آن حس تعلق که برسازنده هویت مشترک است، شکل نمی گیرد.

این تکثر، پتانسیل های واگرایی و همگرایی را همزمان در خود دارد. برای بالفعل کردن ظرفیت های همگرایانه، این تکثر باید به شیوه ای پست مدرن و دموکراتیک مورد استقبال قرار گیرد. این تنوع و رنگارنگی نه تنها چیز بدی نیست بلکه بسیار زیبا و مطلوب است. چه چیزی زیباتر از تنوع لهجه ها و آداب و رسوم و رقص و موسیقی. مبنا را باید بر رضایت داوطلبانه اقوام و ملیت ها برای با هم بودن بگذاریم. وحدتی درونزا به جای وحدتی دستوری و آمرانه. وحدتی که به واسطه علقه ها و علاقه های مشترک و روحیه مدارای ساکنان این سرزمین، در دسترس است. چندلایگی هویت ایرانی، امکان تقلیل آن را به یک پروژه سیاسی و ایدئولوژیک منتفی می کند.

این وحدت متکثر حداقل در زمان هخامنشیان وجود داشته است و می تواند مبنا قرار گیرد که به شکل نامتمرکز و ساتراپی(ایالتی) اداره می شد.

زبان فارسی نیز می تواند به عنوان زبان مشترک، نقش واسطگی و وحدتبخش بین زبان های مختلف داشته باشد.

منبع:

سیاست نامه 23 شهریور 1401 مقاله "سرزمین یا هویت؟" از "حیدرعلی تیموری"

متاورس و مولتی ورس

متاورس و مولتی ورس

محمدامین مروتی

دنیا به سرعت در حال تحول است. شتاب یا نرخ تحولات، کمتر و کمتر می شود. می گویند امروزه دیگر طی هر 5 سال می توان به اندازه کل تاریخ بشر پیش رفت.

امروز صحبت از "متاورس" یعنی فراجهان می شود. فراجهانی که تا چند سال دیگر بدان می رسیم. فراجهانی که در آن، اینترنت سه بعدی داریم و به کمک "هدست"( عینک‌های واقعیت افزوده یا مجازی)، یکدیگر را ملاقات می کنیم و به سبک عرفا، در چشم به هم زدنی، طی الارض و طی الزمان می کنیم و به فضای زندگی یکدیگر وارد می شویم. دنیایی که زندگی مجازی، ادامه زندگی واقعی خواهد بود. دنیایی که از آن به "مولتی ورس" (بس جهانی) هم تعبیر می شود. یعنی ما می توانیم جهان های بسیاری در کنار هم داشته باشیم و از یکی به دیگری بلغزیم.

ما در کجای این جهان ایستاده ایم؟

معرفی کتاب "ذهن درستکار" اثر جاناتان هایت

معرفی کتاب "ذهن درستکار" اثر جاناتان هایت

محمدامین مروتی

کتاب "ذهن درستکار" اثر جاناتان هایت است که توسط آقایان امین یزدانی و هادی بهمنی ترجمه شده و در سال 1398 توسط نشر نوین در 401 صفحه چاپ شده است.

جاناتان هایت در روانشناسی اخلاق، تخصص دارد.

"چرا سیاست و مذهب، افراد خوب را از هم جدا می‌کند؟" چرا تا این حد برایمان سخت است که با یکدیگر کنار بیاییم؟

در این کتاب، جاناتان هایت به این سوال جواب می دهد که چرا انتخاب‌ها و عقاید سیاسی و مذهبی ما را از هم جدا می‌کند و چرا بسیاری از اوقات نمی توانیم با استدلال کسی را قانع کنیم و چرا نمی‌توانیم بپذیریم که مخالفان عقیده‌ُ ما هم ممکن است نیت خیرخواهانه داشته باشند یا پشت عقیده‌هایشان منطق و استدلالی باشد.

هایت معتقد است انسان ها بر اساس شهودگرایی و نه استدلال، جهت گیری اخلاقی خود را انتخاب می کنند. لذا این جهت گیری ها با استدلال هم تغییر نمی کند.

هایت می گوید ما در ماتریس های اخلاقی مختلفی زندگی می کنیم. با این وجود مبانی و اصول کمابیش یکی است. تفاوت ها در آنجار قم می خورد که هر یک بر اصول خاصی پافشاری بیشتر و در مورد اصول دیگر آسانگیری بیشتری داریم. این تفاوت تاکیدات، اختلاف های ما را رقم می زند. مثلاً کسی بر سنت بیشتر تاکید دارد و دیگری بر نوآوری. در عین حال هیچیک مخالفت کامل با سنتگرایی و نوگرایی ندارند.

یا لیبرال و سوسیالیست هر دو نهایتاً مدعی عدالت هستند، ولی تاکیدات مختلفی بر شیوه کار و اولویت ها دارند. یکی برابری سیاسی را عمده می کند دیگری برابری اقتصادی را.

تاکیدات مختلف است. برای تقریب ذهن ذهن هریک از ما مانند اکولایزر است که اهرم های مختلفی، صداهای خروجی را کنترل می کند. تفاوت ما در میزان کردن و تنظیمات صداهای خروجی است. در واقع ذهن ما بر اساس ماتریس های اخلاقی مختلفی تنظیم شده است.

این به معنی نسبیت گرایی نیست ولی به معنی تکثرگرایی است.

بنابراین بر خلاف تفکر مانوی، نمی‌توان عده‌ای از افراد را در گروه خیر و سایرین را در گروه شر قرار داد. بلکه ذهن ما به جهت تکاملی گروه گراست و به‌گونه‌ای طراحی شده که به دنبال اثبات حقانیت گروه خودمان هستیم. بنابراین به‌سختی می‌توانیم با افرادی ارتباط برقرار کنیم که در ماتریس‌های اخلاقی متفاوتی زندگی میکنند، هرچند این کار غیرممکن نیست.

نویسنده می گوید اخلاق یعنی ظرفیت شگفت انگیز انسانی که تمدن را ممکن ساخته است. تکامل ما طوری بوده است که گروه گرا هستیم خوشحالی از همین گروه گرایی نشات می‌گیرد. (نظریه کندو). در برخی شرایط رفتاری شبیه به زنبور داریم.

نویسنده اعتقاد دارد برخی از درجات نزاع و درگیری در داخل گروه ها برای توسعه و سلامت هر جامعه‌ای لازم است. اخلاقیات هم انسان ها را به هم وصل میکند و هم از طرفی آنها را کور می کند.

وقتی چیزی را دوست نداری قرار نیست از آن متنفر باشی!

ما پیش فرض های اخلاقی و سیاسی و مذهبی داریمراه حل، تعامل است نه تفاوت زدایی و نه تکثرزدایی. در کنار پذیرش تکثر، می توان برای کاهش اختلافات گفتگو کرد ولی نه برای از بین بردنشان.

بنابراین در گفتگو با یک فرد با ماتریس اخلاقی متفاوتی نسبت به خودتان سعی نکنید بلافاصله به میانه‌ی بحث بپرید. بلکه سعی کنید از نقاط اشتراک آغاز کنید. بنابراین شما باید بکوشید با شکیبایی، ترجیحات شهودی طرف مقابل را بفهمید و درک کنید.

منبع:

پادکست بی پلاس

ایدئولوژی و سبک زندگی

ایدئولوژی و سبک زندگی

محمدامین مروتی

دیدگاه های ایدئولوژیک اعم از چپ استالینی و مائویی، دین داعشی و طالبانی و ناسیونالیسم هیتلر و موسولینی، مدینه فاضله ای دارند که در آن همه انسان ها به انسان مورد نظر خودشان تبدیل شده اند. آنان می خواستند و می خواهند انسان طراز نوین دینی و غیردینی بسازند و همه انسان ها را شبیه هم کنند و قالب زنند و از روی هم بسازند و به قامت خود درآورند. انسان قالبی و تقلبی را به جای انسان زنده و انتخابگر می گذارند. حتی در نحوه لباس پوشیدن. چپ های قدیمی همه مثل هم لباس می پوشیدند. لباس های ساده با حذف کت و شلوار و کراوات به عنوان نماد زندگی غربی. این تفکر در نحوه ریش و سبیل گذاشتن هم تاثیر می نهد. سبیل استالینی و هیتلری و ریش داعشی، برای پیروان شان نوعی شاخص و وجه تمایز می شود.

لذا خود را در هیئت مرشد می پندارند و انواع مختلفی از پایش های ارشادی را راه می اندازند تا همه را به هیئت خود درآورند.

تاکید بر ارشاد دیگران، مبتنی بر این پیش فرض غلط است که فقط یک روایت و خوانش صحیح از زندگی وجود دارد و آن روایت و خوانش پیش من است.

در این رویکرد ریش و سبیل و نحوه پوشش تبدیل به شاخص و معیار و خط قرمز می شود و برگذشتن از این شاخص ها، گناه انگاری و جرم انگاری می شود.

در مقابل، تکثر در سبک زندگی یعنی شکفتن گل هایی با رنگ و بوی متفاوت در گلستان جامعه. حق داشتن انتخاب سبک زندگی و مهمتر از همه فرهنگ مدارا با سبک های دیگران. مدینه فاضله من، جایی نیست که همه مثل هم بیندیشند. جایی نیست که یک سبک زندگی جای تنوع و تکثر در شیوه های زیست را بگیرد.