شرح غزل 320 حافظ

محمدامین مروتی

زیبایی این غزل بیش از هر چیز مدیون تصاویر بی نظیر و بکر آن است. حافظ در فراق یار خواب به چشمش نمی آید و اشک می ریزد.

می گوید اشکم راه را بر خوابم بسته بود و تصویر تو بر این قطرات اشک نقش بسته بود. نقاش خود حافظ است که تصویر معشوق را بر اشک هایش نقش می زند. اما نقش زدن بر آب محال است و معشوق همچنان دور از دسترس:

دیشب به سیلِ اشک رَهِ خواب می‌زدم

نقشی به یادِ خَطِّ تو بر آب می‌زدم

خرقه زهد و تعین را سوزانده بودم و به جای قبله و محراب، مستانه و بیخود، روی در قوس ابروی تو کرده بودم:

ابرویِ یار در نظر و خرقه سوخته

جامی به یادِ گوشه محراب می‌زدم

مرغان فکر و سخن را شکار می کردم و به شعر تبدیل می کردم. اما چگونه؟ به کمک مضراب طره موی تو. یعنی موی تو مانند مضراب موسیقی، به اندیشه و سخن من نظم می داد:

هر مرغِ فکر کز سرِ شاخِ سخن بِجَست

بازش ز طُرِّه تو به مِضراب می‌زدم

در خیالم روی چون ماه تو را از دور می بوسیدم:

رویِ نگار در نظرم جلوه می‌نمود

وز دور بوسه بر رخِ مهتاب می‌زدم

چشمم به روی ساقی و گوشم به نغمه چنگ بود تا از آن میانه فال خود را بگیرم:

چشمم به رویِ ساقی و گوشم به قولِ چنگ

فالی به چشم و گوش در این باب می‌زدم

مثل بافندگان فرش، دیده ام را کارگاه کرده بودم و تا صبح نقش تو را بر دارِ آن می بافتم:

نقشِ خیالِ رویِ تو تا وقتِ صبحدم

بر کارگاهِ دیده بی‌خواب می‌زدم

ساقی هم از این غزل من به وجد آمده بود و به من می می نوشاند:

ساقی به صوتِ این غزلم کاسه می‌گرفت

می‌گفتم این سرود و مِیِ ناب می‌زدم

حال خوشی داشتم و به نیت درازی عمر و خوشبختی دوستان، فال کامروایی آنان را می گرفتم:

خوش بود وقتِ حافظ و فالِ مراد و کام

بر نامِ عمر و دولتِ احباب می‌زدم