چکیدة تئوری ایرانشهری و نقد آن

محمدامین مروتی

در اندیشه های دکتر جواد طباطبایی، "ایران"، به گونه ای تافته جدا بافته از خاورمیانه و حتی جهان است. او این جدابافتگی را نخست از نوشته های هگل در مورد تاریخ ایران وام می گیرد و سپس آن را بر اندیشه های فردوسی، سهروردی، ابن مقفع و خواجه نظام الملک منطبق می کند.

به نظر طباطبایی، هیچیک از ملل خاورمیانه، تاریخ و تفکر خاص خود را ندارند و به نوعی از "فرهنگ جاهلی" نمایندگی می کنند. تنها ملتی که بعد از یونانیان فلسفه داشتند، ما بودیم.فردوسی با نوشتن شاهنامه تاریخ وزبان و فرهنگ ایران را زنده نگاه داشت که بر مدار خردورزی، دیانت، عدالت، پرهیز از دروغ و پندار و گفتار و کردار نیک می چرخد. به طور خاص ترکیب دین و سیاست در قالب ایده "فره ایزدی"، مورد تاکید فردوسی است که به حکمروانی "حاکم حکیم" می انجامد. سمبل این حاکم حکیم علاوه بر فریدون و جمشید، به طور برجسته در "کیخسرو" است که جامع دین و دنیا و حکمت و حکومت است.

سهروردی بر وجه جهان بینی ایرانی تاکید می کند و با احیای "حکمت خسروانی"، جنبه اشراقی آن را برجسته می کند. به تعبیر "هانری کُربن"، اگر شاهنامه حماسه ای بیرونی و تاریخی است، حکمت اشراق، مبین حماسه ای درونی در مبارزه با نفس است که نزد سهروردی باز کیخسرو قهرمان آن است.

در "دو قرن سکوت"ی که پس از حاکمیت اعراب بر ایران سایه می افکند، تنها "ابن مقفع" است که به مدتی کوتاه، ندای ایرانیت را طنین انداز می کند. پس از ان خواجه نظام الملک و سیاست نامه نویسی مظهر استمرار تفکر ایرانی می شوند.

با این مقدمات است که طباطبایی معتقد است ایران در میان همه کشورهای اسلامی، تنها ملتی است که می توانند رنسانس خود را هم داشته باشد. (چنان که فلسفه و حکمت و عرفان خود را داشته.)

با این مقدمات، حامد زارع در مقاله "میدان جاذبه ایران" (مندرج در سیاست نامه 23 (شهریور 1401) ما را به این نتیجه می رساند که "تمسک به ریسمان ایران" تنها راه نجات ماست.

نقد و بررسی:

این سخنان البته خالی از حقیقت نیست و باید اذعان کرد سید جواد طباطبایی با درایت و نوعی بصیرت، پروژة ایران را پیش برده است.

اول در مورد گذشته اندیشه ایرانی باید گفت که این پروژه، تقلیل گرایانه و گزینشی است، به این معنی که قسمتی از تاریخ و اندیشه ایرانی را تئوریزه و بقیه را حذف می کند. نه حکمت اشراق کل حکمت ایرانی است و نه شاهنامه تنها تاریخ نگاری ایرانی و نه سیاست نامه نویسی تنها شکل کنش سیاسی.

دوم در مورد رنسانس ایرانی و گذار به مدرنیته، بدیهی است که باید بخش های مهمی از همین ایده ایرانشهری حذف و تعدیل و اصلاح گردد. هویت ایرانی را نمی توان در تاریخ گذشته اش، فریز و قاب کرد. هویت امری سیال و متحول است. هویت امروزی ما به همان اندازه که ایرانی است، غربی و اسلامی هم شده است و از این به بعد نیز عناصر و مولفه های آن دچار قبض و بسط خواهند شد. هویت امری سیّال است که از گذشته شروع می شود و در عین حال به آینده گشوده و باز است و نمی توان آن را در پرانتز ایرانشهری محصور کرد.

مثلاً امروز دیگر دوران سیاست نامه نویسی گذشته است.

همچنین در عصر حاکمیت های دموکراتیک و ارزش های دموکراتیک، دیگر نمی توان به ایده "فره ایزدی" متکی بود و رنسانس ما دیری است که از جنگهای روس و ایران به بعد در اشکال مختلف آن شروع شده است و منتظر تئوری ایرانشهری دکتر طباطبایی نمانده است. اَشکالی که هر یک شان و مرتبه و ارزش خود را دارد و قابل حذف نیست. یکی از این رویکردها که سید جواد طباطبایی؛ به نحوی غیرمتعارف و بیانی تند بر آن می تازد، نوزایی دینی و اصلاح دینی است که پروژه نواندیشی دینی است. کما این که اصلاح دینی، بخش مهمی از رنسانس و مدرنیته در اروپا هم بوده است.