گورباچف که بود و چه کرد؟

محمدامین مروتی

گورباچف(1931-2022) پس از حکومت های آخرین رهبران سالخورده اتحاد شوروی به قدرت رسید. رهبرانی که به سبب کِبَر سن، دولت هایی مستعجل بودند. گورباچف به عنوان رهبری میانسال در 54 سالگی به قدرت رسید. او از معدود رهبرانی بود که پس از انقلاب به دنیا آمده بود.

پس از مرگ استالین با خروشچف در استالین زدایی او همراهی کرد. ظرف 3 سال سه تن از رهبران سالخورده حزب، یعنی برژنف، آندروپف و چرنینکو درگذشتند و گورباچف در 1985 به رهبری و دبیرکلی حزب رسید.

در سال 1986 فاجعه چرنوبیل اتفاق افتاد. متعاقب این حادثه، در 1988 شوروی نیروهایش را افغانستان را بیرون کشید و به مذاکرات کنترل سلاح های هسته ای با غرب پرداخت. در داخل نیز همزمان دو سیاست اصلاحات اقتصادی(پروستریکا) و سیاسی (گلاسنوست) را پیش برد.

درست است که میخائیل گورباچف نقشی تعیین کننده در فروپاشی اتحاد شوروی داشت اما او نقش یک کاتالیزور را داشت. کفگیر اقتصاد دولتی اتحاد شوروی پیش از آن به ته دیگ خورده بود. قطعاً گورباچف مایل به فروپاشی اتحاد شوروی نبود و اصلاحاتش را نیز به همین منظور دردستور کار قرار داد. اما انباشت هفتاد سالة اصلاحات، به اندازه ای به تعویق افتاده بود که دیگر کارساز نباشد.

وی ابتدا با آزادی برخی زندانیان از اردوگاه های کار اجباری و تیمارستان ها شروع کرد. پارازیت روی موج رادیوی بی بی سی را برداشت. نسبت به مذاکره با غرب روی خوش نشان داد. گورباچف از دخالت نظامی به سبک رهبران پیشین اجتناب کرد و حمایت نظامی- امنیتی بی چون و چرا از رهبران دست نشانده در اروپای شرقی را کاهش داد که ظرف یکسال موجب سرنگونی مسالمت آمیز همه قدرت های اروپای شرقی در 1989 شد. قدرت هایی پوشالی که فقط به اتکای حمایتِ برادر بزرگ، سر پا ایستاده بودند. ابتدا همین کشورها به عنوان حلقه های سست زنجیر اقتدار اتحاد شوروی عمل کردند. نهضت همبستگی کارگری لهستان به رهبری لخ والسا در جریان یک انتخابات دموکراتیک در 1989 به قدرت رسید. نهایتاً دیوار برلین فروریخت. فروریزی دیوار برلین در 1989، قوی ترین لرزه ای بود که بر ارکان سوسیالیسم روسی افتاد. دعوی استقلال خواهی هم از خود جمهوری های شوروی هم به صدا می رسید.

گورباچف به دلیل تلاش برای محدود کردن سلاح های اتمی در 1990 برنده صلح نوبل شد.

نهایتا اتحادشوروی در 1991 و پس از کودتای ناموفق کمونیستهای ناراضی علیه گورباچف از هم فروپاشید و جمهوری ها هم یکی یکی از اتحاد اجباری با شوروی کناره گرفتند.

چپ های ارتدوکس از او به عنوان یک خائن خودفروخته یاد کردند در حالی که اصلاحات او فقط پروسه اقتصاد به بن بست رسیده اتحاد شوروی را تسریع کرد.

پس از او بوریس یلتسین بر سرکار آمد که دولت او هم مستعجل بود. ظاهراً روس ها هاضمه لیبرال دموکراسی را نداشتند و به قدرت رسیدن ولادیمیر پوتین، بر بستر ناکارآمدی اقتصادی بوریس یلتسین، به غلبة نوعی الیگارشی و مافیاهای اقتصادی انجامید. دولتی که کمابیش از سوی روس ها نیز حمایت می شود. پشتوانه این حمایت، عظمت طلبی دیرینه روس ها و امپراطوری های تزاری و کمونیستی و سودای همیشگی و نوستالژیکِ ابرقدرت بودن است.

پوتین زمانی گفته بود هر کس از فروپاشی اتحادشوروی خوشحال است، قلب ندارد و هرکس سودای بازگشتن به آن را دارد، عقل ندارد.