تلگرام فرهنگی-فلسفی " محمدامین مروتی "
تلگرام فرهنگی-فلسفی " محمدامین مروتی ":
https://telegram.me/manfekrmikonan
وبلاگ فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی:
فیس بوک محمدامین مروتی:
https://www.facebook.com/amin.morovati.9
به دوستانتان معرفی کنید.
خلاف آمد عادت، توجه و علاقه است
خلاف آمد عادت، توجه و علاقه است
محمدامین مروتی
اگر از همین لحظة حاضر لذت نبری از لحظه بعد و لحظات بعد هم لذت نمی بری. اگر از ظرف شستن به اندازة فوتبال یا فیلم سینمایی لذت ببری، به جایی رسیده ای. باید همه کاری را بدون "الاهم فالاهم کردن"، با دقت و علاقه انجام دهی. کوچکترین کارها را با بزرگ ترین عشق ها توام کنی تا از همه چیز لذت ببری. به قول معروف باید دل به کار بدهی تا دل از دیگران بستانی. راه صحیح غلبه بر ملالت زندگی، رفتن از راهی غیر راه عادت است. دور زدن عادت و رفتن در راه های جدید است. شکستن طلسم عادت تنها با توجه و علاقه و عشق و دل دادن به کار میسر است. به تعبیر حافظ جمعیت خاطر حاصل عشق به ماجراجویی و دل دادن به زلف های پریشان است:
در خلاف آمد عادت بطلب کام، که من
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
پابلو نرودا در همین مضمون می سراید:
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی پابلو نرودا (ترجمه شاملو)
معرفی فیلم آقای نوبادی Mr. Nobody. 62
معرفی فیلم آقای نوبادی Mr. Nobody
محمدامین مروتی
کارگردان ژاکو وان دورمال
بازیگران:جرد لتو. سارا پلی. دیانه کروگر. ریس ایفانز. ناتاشا لیتل.
تاریخ انتشار: ۲۰۰۹
آقای نوبادی یک فیلم علمی–تخیلی و داستان زندگی مرد ۱۱۸ سالهای به نام «نیمو نوبادی» است که آخرین انسان فانی روی کره زمین است. سایر انسانها به جاودانگی رسیده اند.
نیمو تقریباً تمام خاطرات گذشته خود را به یاد میآورد. او به سه معشوق زندگی خود، طلاق پدر و مادرش و تحمل سختیهای پس از آن و انتخابهایش در سه تقاطع بحرانی زندگی خود اشاره میکند: ۹ سالگی، ۱۵ سالگی و ۳۴ سالگی. مسیر زندگی او با هر کدام از انتخابهایش تغییر میکند.
فیلم روایتی غیر خطی دارد و سرشار از تحلیلهای فلسفی میباشد. داستان خط مستقیم ندارد. امکان واحتمال زندگی های موازی با سه معشوق را مطرح می کند. همه چیز در ذهن راوی می گذرد و واقعیت بخشی از ذهنیت اوست. نوبادی همان هیچ کس است که در عین حال می تواند چند کس باشد. امیلی الیزابت دیکنسون در آن شعر معروفش می گوید:
من كسي نيستم (I am nobody)
تو كيستي؟ (Who are you)
اگر تو همانند من، كسي نيستي (If you are nobody like me)
پس با هم دوكسيم(Then we are two )
مبادا به كسي بگويي (Do not tell anybody)
چرا كه آنان كسي هستند (Because they are somebody)
و ما را تاب نمي آورند (and denyed us)
چه ملالت بار است كسي بودن(How boring is – to be – Somebody!)
اگر كسي نباشي(when you are nobody)
همه كس هستي (then you are everybody)
بحث های فلسفی مثل پیدایش مفهموم زمان پس از انفجار بزرگ و بحث احتما وجود جهان های موازی در فیلم طرح می شود.
هنگامی که ژورنالیست جوان به نیموی میگوید: «هر چیزی که شما تا حالا گفتین متناقض بوده، نمیشه در آن واحد در چند جا حضور داشته باشی، از بین این همه زندگی که تعریف کردین کدوم یکیشون حقیقت داره؟» پیرمرد با پاسخ خود، شک را در قامت نظریات و فرضیههای جذاب قرن جدید، به امکان انتخاب محدود میکند: «تمام زندگیهایی که تعریف کردم عین واقعیتن و اتفاق افتادن. همهی مسیرها، مسیر درست بودن. هرچیزی میتونه چیز دیگهای باشه و بازهم در همه جهات معقول و واقعی و منطقی باشه»
بحث اگزیستانسیالیستی انتخاب و اختیار بسیار مهم و تعیین کننده است. ذهنیت راوی نقش اصلی را در کیفیت واقعیت ایفا می کند. راوی در زندگی بر سر دو راهی های مختلف قرار می گیرد و سرنوشتش تغییرات شگرف می کند.
از ان سو بحث جبر هم مطرح شده است.بحث اثر پروانه ای در نظریه آشوب chaos: که طبق آن حرکت بال های یک پروانه در آن سوی عالم هم بر سرنوشت ما در این سو اثر می نهد. با حرکت پروانهای یک برگ و با فرود آن بر پیاده رویی که چند لحظه بعد، مردی خندان را در مسیر یک اتفاق ساده و درحالی که زمین خورده است با زنی آشنا میکند که از این آشنایی پسری به نام نیمو وارد داستان میشود.
تخم مرغ پختن آدمی در آن سو، بخاری و ابری ایجاد می کند که در این سوی عالم به صورت باران بر یادداشتی حاوی شماره تلفن محبوبش می بارد و آن را ناخوانا می کند تا بار دیگر دو دلداده همدیگر را گم کنند. بارش بارانی غیر مترقبه باعث پاک شدن شماره تلفن آنا میشود و نیمو دوباره او را گم می کند! چون یک برزیلی تخم مرغی را جوشاند و دوماه بعد در اثر تغییر دمای حاصل از آن ، باران سنگینی فرود آمد که شماره را پاک کرد!علت قبل آن هم این بود که من شلوار جین یک کارخانه را نخریدم و آن کارخانه ورشکست شد و آن برزیلی بیکارشد!
یک ضرب المثل چینی می گوید: دانه ای برف می تواند ساقه بامبو راخم کند.........
اما چرا سرنوشت نیمو از جهاتی استثنایی شده است؟
برای پاسخ این سوال، دوربین به عالم ذر یا به تعبیر افلاطونی اش، عالم مُثُل هم می رود. جایی که نیمو هنوز به دنیا نیامده است. فرشته ای با نهادن دست بر لب آدمیان، موجب فراموشی آن ها نسبت به زمانی می شود که هنوز به دنیا نیامده بودند. اما یادش می رود دست بر لب نیموی بنهد. لذا نیمو همه چیز را و زندگی در جهان های موازی را به یاد می آورد. اگر ما به یاد نمی آوریم لابد به خاطر این است که آن فرشته انگشت بر لبمان نهاده است. او تنها کودکی بود که فرشتهها فراموش کرده بودند تا خاطرات پیش از به دنیا آمدنش را پاک کنند و اکنون نیمو مدعی است که میتواند آینده را پیش بینی کند.
ناب گرایی و سلفی گری
ناب گرایی و سلفی گری
محمدامین مروتی
ناب گرایی اشکال گوناگون دارد ولی همه در سودای بازگشت به امر ناب و خالص مشترک اند. گذشته گرای ناراضی از روزگار، چون در زمان خود با امر ناب مواجه نمی شود و همه جا آمیختگی می بیند و چون گمان می کند این آمیختگی امروز پدید آمده و دیروز وجود نداشته ، لذا در جستجوی امر ناب به گذشته پناه می برد و سلفی گری را رونق می دهد.
اشکال مختلف ناب گرایی:
نژادپرستی شکلی از ناب گرایی است که بر خلوص خون تاکید دارد.
سره گرایی و سودای بازگشت به زبان ناب، بر خلوص زبان و پیرایش آن از واژه های بیگانه تکیه دارد. از آنجا که زبان یکی از عوامل مهم برسازندة حس ملی است، زبان ناب، مقصد و مقصود بسیاری از ملی گرایان و بومی گرایان است.
دین ناب و خالص نیز سودای مشابهی است که تمنای بازگشت بدان موجد انواع سلفی گری دینی شده است.
فرهنگ ناب قومی یا مذهبی شکل دیگری از این تمایل و گرایش است.
همه این سوداها، در تحلیل نهایی سودای حقیقت ناب است که به قول نیچه دروغ ناب است. حقیقت ناب وجود ندارد. مناظر و مرایا و زاویه های دید و افق های ذهنی بر نحوة پدیدار شدن حقیقت نزد ما تاثیر دارند. درست مثل حکایت فیل در خانة تاریک. نه خون خالص داریم، نه ملت پاک، نه دین خالص، نه زبان سره و نه حقیقت ناب.
نفی ناب گرایی:
1. علم ژنتیک نشان می دهد که به رغم نازیسم و آپارتاید، چیزی به عنوان نژاد خالص وجود ندارد. هر بشری در هر گوشة دنیا، نوعی اشتراک درD.N.A و ذخایر ژنتیکی با دورترین انسان روی زمین دارد.
2. زبان شناسان به ما می گویند که زبان و فرهنگ، مدام در حال تغییر و وام دادن و وام گرفتن واژه است. نه ما مثل والدینمان حرف می زنیم و نه بچه هایمان مثل ما. متدولوژی زبان شناسانه، بهترین الگو برای کاستن از سوداهای متعصبانه در همه عرصه هاست.
3. سایر عناصر فرهنگی نظیر شیوه تغذیه و شیوه لباس پوشیدن نیز همین طورند. هیچ نسلی مانند نسل قبل و بعد از خود غذا نمی خورد و لباس نمی پوشد و سخن نمی گوید و دین نمی ورزد. ما از نحوه تغذیه یکدیگر متاثر می شویم. ماکارنی و پاستا و پیتزا و کولا می خوریم. دیگران هم از پختن ما قورمه سبزی و کباب را یاد می گیرند. شاید در غذا خوردن، تعصب غذاهای بومی را نداشته باشیم چون مسئله شکم در میان است ولی در مسائل ذهنی، این تعصب مجالِ میدان داری پیدا می کند. غافل از این که افکارمان هم مانند لباس و غذایمان دستخوش تحول دائمی اند. البته هستند معدود کسانی که کماکان به لباس و غذای بومی هم تعصب دارند.
4. علم هرمنوتیک، فلسفة زبان و از همه مهم تر فلسفة علم از نسبیت معرفت به جهت تاثیر افق های ذهنی و زوایای بینشی سخن می گویند. در این میان دانستن فلسفة علم بیشتر از هر دانشی، پیشداوری های تعصب آمیز و ناب گرایانه را پس می زند. منطق اکتشافات علمی و نحوة رشد دانش بشری از جادو و خرافه و اسطوره تا علم تجربی، به ما نشان می دهد که چگونه این تحول در تاریخ، دم به دم، جاری و ساری بوده است.
حقیقت ناب و مطلق جایش را به حقیقت آمیخته و نسبی داده است. در عالم خاکی همه چیز آمیخته به خاک است.
اثبات اصالت آمیختگی:
ناب گرایان التقاط و اختلاط را به مثابة یک تهمت و برچسب برای دفع مخالفان فکری خود استفاده می کنند. مثلا می گویند نمی توان هم سوسیالیست بود و هم با سرمایه دار بخش خصوصی موافق بود. بین دو صندلی نمی توان نشست. منطق آن ها ، منطق ایستای دوفازی است. "یا این یا آن". غیر از این التقاط و اختلاط خرده بورژوایی است. در حالی که منطق دیالکتیکی و پویایی، منطق سنتز و منطق "هم این و هم آن" و منطق آمیختگی است. اصالت به معنای فلسفی آن با آمیختگی و التقاط است و دیگر التقاط یک تهمت و ایراد تلقی نمی شود.
نژاد آریایی ناب نداریم. این نژاد در هند با نژادهای همسایه آمیختگی خونی پیدا کرده و در اروپا با نژادهای اروپایی. همه نژادها با نژادهای همسایه در آمیخته اند.
ایرانی ناب نداریم. ایرانی کرد و عرب و فارس و ترکمن داریم. عرب ناب هم نداریم. عرب مصر و عراق و شام داریم که هر یک اختصاصات خود را دارند.
زبان ناب هم نداریم. ترکی ایرانی و ترکیه و حتی ترکی آذربایجان و همدان و قزوین با هم فرق دارند. انگلیسی آمریکا و انگلیس و هند هم تمایزات خاص خود را دارند.
دین خالص هم نداریم. اسلام ایرانی با اسلام عربی و ترکی و هندی تفاوت های خود را دارد. در صدر اسلام نیز همین تفاوت ها بوده است. اسلام عربیِ مصری با نوع عربستانی اش هم فرق دارد و در داخل هر فرقه ای فرقه های دیگر وجود دارند. چون هر قوم و گروه و فردی اختصاصات و ویژگی های خود را بر اندیشه هایش می زند.
نتیجه آن که هم به جهت تاریخی و تجربی (پسینی) و هم به جهت تحلیلی و فلسفی(پیشینی)، اصالت با آمیختگی است و امر ناب وجود نداشته و ندارد و نخواهد داشت. دنیای ما دنیای تکثّر و تکثیر و تلوّن و تلوین است.
مدارا یا منازعه:
آتش منازعات قومی و مذهبی و نژادی را ناب گرایان از سر جهل نسبت به واقعیت و به جهت تعصب روشن می کنند و بدان دامن می زنند. ناب گرایی بر مبنای دفع حداکثریِ غیر و انحصارگرایی و درگیری و سودای تقابل و غلبه ، شکل می گیرد. اما آمیخته گرایی بر اساس نگاه علمی و باز و گشوده، به تساهل و مدارا و تولرانس و جذب حداکثری و تعامل و بده بستان و بُرد- بُرد با دیگران می رسد.
اما چرا حافظ، حافظة فرهنگی ماست؟
حافظ، شاعر اختلاط و التقاطِ بهترین عناصر فرهنگی است. او می گوید در این عالم، آدم بی گناه وجود ندارد. همه تردامن اند و نیمه بیدار و خواب آلوده و نیمه هشیار:
دوش رفتم به درِ میکده خواب آلوده
خرقه تردامن و سجّاده، شراب آلوده
در همه چیز نوعی آمیختگی و التقاط وجود دارد و التقاطی بودن یک حقیقت است نه یک عیب. حافظ به لحاظ فرهنگی مبین این گرایش به آمیختگی و پذیرش جنبه های مثبت وجودی و درآمیختن آن هاست. از گلستان های مختلف فرهنگی گل می چیند و دسته گل خود را می سازد. البته هر انسانی چنین می کند. اما حافظ به عنوان حافظة فرهنگی مان این کار را در حد اعلا و نهایت ذوق به سامان رسانده است.
گفت که با صنم منشین، مدتی با صمد نشین
گفتم : به کوی عشق ، هم این و هم آن کنند
حرفی از ان هزاران.....
آیه هفته:
وظیفة پیامبر فقط تبلیغ است نه وکالت و وصایت دیگران:
سوره نساء آيه 80: مَّنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللّهَ وَمَن تَوَلَّى فَمَا أَرْسَلْنَاكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً : هر كه از پيامبر اطاعت كند، از خدا اطاعت كرده است. و آنان كه سرباز زنند، پس ما تو را به نگهبانى آنها نفرستادهايم.
کلام هفته:
هرکس بدون کفایت بالا رود، بدون جنایت پایین نخواهد آمد... علی ابن ابیطالب
شعر هفته:
چون نور که از شمس جدا هست و جدا نیست
عالم همه آیات خدا هست و خدا نیست
درآیینه، تو بینی اگر صورت خود را
آن صورت آیینه شما هست و شما نیست
عالم همه جا جلوه گر شاهد غیبی است
او را نتوان گفت کجا هست وکجا نیست نایینی
داستانک:
زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد. آسیابان گندم او را در کنار سایر کیسه ها گذاشت تا به نوبت آرد کند. زاهد گفت: «اگر گندم مرا زودتر آرد نکنی دعا می کنم خرت سنگ بشود».
آسیابان گفت: «تو که چنین مستجاب الدعوه هستی دعا کن گندمت آرد بشود.»
طنز هفته:
پسر ملانصرالدین از او پرسید پدر ، فقر چند روز طول میکشد؟ ملا گفت : چهل روز پسرم. پسرش گفت : بعد از چهل روز ثروتمند میشویم؟ ملا جواب داد : نه پسرم ، عادت می کنیم.
تلگرام فرهنگی-فلسفی " محمدامین مروتی "
روزنوشته های کوتاه محمدامین مروتی در تلگرام
شنبه ها: گفتارادبی - هنری یکشنبه ها:گفتار دینی دوشنبه ها: گفتار اجتماعی-فرهنگی سه شنبه ها: گفتار عرفانی با تاکید بر مولانا چهارشنبه ها: گفتار فلسفی پنجشنبه ها: خودشناسی و شیوه زندگی جمعه ها: گفتارهای متفرقه
https://telegram.me/manfekrmikonan
لطفا برای دوستان علاقمندتان ارسال فرمایید.
زبان من
زبان من
محمدامین مروتی
حالا که نگاه می کنم، می بینم قلم و زبانم از متون و اشخاص متعددی تاثیر پذیرفته است. به جهت فلسفی از نثر "منوچهر بزرگمهر" که قدمایی و پر از واژگان عربی است. به جهت دینی ، از سروش و به خصوص از ترمینولوژی او و همچنین از الهی قمشه ای، به جهت خودشناسی هم، از زبان محمدجعفر مصفا متاثر بوده ام. از فصاحت زبان سروش و روانی زبان الهی لذت می برم.
نکته ای را که در دکتر عبدالحسین زرین کوب می پسندم و با او احساس همدلی می کنم، هنر تبدیل معارف سنگین فکری به زبان مخاطب عادی است. این هنر زرین کوب را همواره ستوده ام. زرین کوب به مثابة واسطه ای بین ادبیات فکری و ادبی قدیم و مخاطب عادی روزگار ما عمل می کند. شیوة او برای همه فهم کردن این ادبیات، "روایی" است. هنری که به نوع دیگر الهی قمشه ای از آن برخوردار است. ایشان هم با تکیه بر امثال و حکایات شیرین و طنز گونه و نوعی از براعت استهلال شیرین، راه را برای ارتباط موثر با مخاطب عام باز می کند. شیوه ای که استاد آن در گذشته های دورتر مولانا بوده است.
بنده هم در نوشته هایم درجهت تبدیل و تسهیل این معارف به زبان ساده کوشیده ام. خلاصه گویی و ایجاز یک هنر است اما می دانم که در مورد من این خلاصه گویی بعضا مخلّ معناست.
به قول الهی قمشه ای، کار ما به مثابه کار دکانداری است که اجناس دیگران از سعدی و حافظ و مولانا را عرضه و پخش می کند و چیزی از خود ندارد. به تعبیر ایشان کوپن های تحویل این اجناس را به ما داده اند تا بین مردم پخش کنیم.
در باب جاودانگی
در باب جاودانگی
محمدامین مروتی
جاودانگی یا نامیرایی آرزوی همیشگی بشر بوده است. ظاهرا انسان از زندگی سیر نمی شود. خدایان نامیرایی و جاودانگی را سهم خود کردند و انسان سیزیف وار همواره می خواسته به این نامیرایی دست یابد. لذا اسطوره ها و افسانه هایی مانند "آب حیات" بازتاب دهندة این آرزوی بشر بوده اند.
اما آیا از منظر فلسفی، جاودانگی مطلوب است؟
انسان هر چه پیرتر می شود، شیرینی و مزة زندگی کاستی می گیرد تا زمانی می رسد که آرزوی مرگ می کند. به همین دلیل شاعر گفته است:
گـفتـی: « بــرو کــه پیـر شـوی » ای پــدر بیــــا
نفــریـن کـه در لبــاس دعــا کــردهای ببیـن . . . !
بیماری صعب العلاج و جانکاه و همینطور شکنجه نیز همین بلا را به سر آدم می آورند. در این شرایط بی تردید مرگ یک "نعمت" است.
صائب تبریزی هم بر خضر نبی دل می سوزاند که:
ما ازین هستی ده روزه به جان آمده ایم
وای بر خضر که زندانی عمر ابدست
اما اگر چیزی مثل آب حیات باشد که علاوه بر جاودانگی، جوانی و تندرستی را نیز حفظ کند، جاودانگی از هر جهت خواستنی نمی شود؟
این فرض محال نیست ولی تصورش مشکل است و واقعا معلوم نیست که جاودانگی پس از مدتی ملال انگیز نگردد. توضیح اینکه لذت های بشری، در اثر تکرار، خسته کننده می شوند و اگر انسان در چنین شرایطی اختیار پایان دادن به زندگی خود را نداشته باشد، زندانی آرزوی خود یعنی عمر ابد می شود.
نکته مهم سوم این است که بسیاری از زیبایی ها و خوشی ها، به واسطة از دست رفتنی بودن شان ارزش دارند. مثلا کسی که در جنگ فداکاری می کند اگر بداند که نامیراست، فداکاری اش کمرنگ و بیرنگ می شود. در واقع وجود نرگ است که این همه به زندگی ارزش داده است. اگر ما تا ابد برای همه چیز وقت داشته باشیم، اصلا چرا باید تلاش و کوشش کنیم؟
حرفی از ان هزاران.....
آیه هفته:
چرا کردارتان با گفتارتان یکی نیست؟
سوره صف آيه 2: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ : اى كسانى كه ايمان آوردهايد، چرا چيزى مىگوييد كه انجام نمىدهيد؟
کلام هفته:
اگر آدمی را شادیی در دل میآید جزای آن است که کسی را شاد کرده است، و اگر غمگین میشود کسی را غمگین کرده است. فیه ما فیه مولانا
شعر هفته:
چو نیکو منش باشی و بردبار
نگردی به چشم خردمند خوار
از آن پاک دین تر کس را مجوی
که خوانند خلقش پاکیزه خوی فردوسی
داستانک:
مولانا و مردِ حلوائی:
میگویند مولانا در آغاز کار مردی فقیه و مدرّس بود، طلّاب قونیه در مجلس درس او حاضر میشدند و به کسب علم و دانش میپرداختند. یک روز مردی حلوائی که طبقی حلوا بر سر داشت وارد مدرسه شد، او حلوا را به قطعاتی بریده بود و هر قطعه را به یک فلس میفروخت. شیخ گفت طبق پیش آر، حلوائی پارهای حلوا برداشت و به شیخ داد. شیخ آن را گرفت و خورد. حلوائی از مدرسه بیرون رفت و کسی دیگر را از آن حلوا نداد. شیخ نیز مجلس درس را ترک گفت و به دنبال او بیرون رفت. طلاب هر چه منتظر شدند خبری از مراجعت او نیافتند و هر چه جُستند به جایگاه شیخ راه نبردند. پس از چند سالی مولانا مراجعت کرد، لیکن این بار وی آن مرد فقیه نخستین نبود و جز به اشعار فارسی مبهم و نامفهوم زبان نمیگشاد، طلاب به دنبال او راه میرفتند و اشعار او را مینوشتند. این اشعار در مجموعهای گرد آمده که «مثنوی» نامیده میشود. مردم این نواحی «مثنوی» را حرمت فراوان مینهند و آن را به عنوان سخنان مولانا تدریس میکنند و شبهای جمعه در خانقاهها میخوانند.
سفرنامه ابن بطوطه، ترجمه محمدعلی موحد
طنز هفته:
کارت شارژ گرفتم دادم ب بابام , میگم: بخون رمزشو من بزنم. برداشته میگه :هیفده تیلیارد و نهصد و نود و سه میلیارد و…..
تلگرام فرهنگی-فلسفی " محمدامین مروتی "
تلگرام فرهنگی-فلسفی " محمدامین مروتی ":
https://telegram.me/manfekrmikonan
وبلاگ فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی:
http://amin-mo.blogfa.com/
فیس بوک محمدامین مروتی:
https://www.facebook.com/amin.morovati.9
به دوستانتان معرفی کنید.
اصول طلایی شاد زیستن
اصول طلایی شاد زیستن
محمدامین مروتی
یک زندگی خوب؛ باید هم راهبردها و هم راهکارهای نیل به راهبردهایش را مشخص کند.
اگر راهبرد ما در زندگی خوب(اخلاقی زیستن) و خوش بودن (شاد زیستن) باشد، چه راهکارهای معین و ملموسی برای رسیدن بدان وجود دارد؟
مهمترین راهکارها به ترتیب امکان و دشواری:
1. مثبت بینی:
شاد کردن دیگران (از طریق توجه به نقاط مثبت دیگران و دادن انرژی مثبت). یعنی هرجا و با هرکس نشستیم با دقت بر نقاط قوت دیگران و تشویق آن قوت ها، به تکامل و بهتر شدن آنان کمک کنیم. این کمک از ما انسان های بهتری می سازد و زندگی خودمان را هم بهتر می کند.
2. نرنجیدن:
دریادلی ( از طریق ندیدن عیب دیگران و نرنجیدن و سخت نگرفتن بر آن ها). برداشتن این قدم دوم دشوارتر از اولی است. دریا دلی حالتی از سعه صدر و وسعت مشرب است که از درک کردن شرایط دیگران و از طریق خود را در جای دیگران نهادن و همدلی و همدردی با آن ها حاصل می شود. چنان که تولستوی گفت: "آن کس که همه چیز را می فهمد، همه چیز را می بخشد."
3. معجزة لبخند:
خوشرویی (که از طریق لبخند زدن ولو به تکلف و همچنین از طریق شوخی و طنزگوییِ متعادل با اطرافیان و از طریق کودکانه زیستن و بی خیالی کودکانه میسر است). خوشرویی پیش از هرکس حال خودمان را خوش می کند و ترشرویی و بداخلاقی نیز پیش از هر کسی، حال خودمان را می گیرد. به محض لبخند زدن، رویکرد و جهت گیری ات نسبت به زندگی مثبت می شود. به قول بچه های امروز، فازت عوض می شود.
4. حیرانی و استغراق:
لذت بردن از همه چیز ( از طریق آهستگی و غرق شدن و حیران شدن در همه کارهای مهم و غیر مهم). این سخت ترین قدم و بخش مشکل کار است که بتوانی بدون الاهم و فالاهم کردن امور، با هر امر کوچک و بزرگی، با تمام وجود درگیر شوی. با تمام حواس. با چشم و گوش باز. با دقت و تمرکز. با حیرانی و کنجکاوی.
بورژوازی کمپرادور و بورژوازی ملی
بورژوازی کمپرادور و بورژوازی ملی
محمدامین مروتی
بورژوازی کمپرادور هم اصطلاح پرطمطراق و جذابی بود که به خصوص در کشورهای جهان سومی کاربرد داشت. بورژوازی کمپرادور یا وابسته در مقابل بورژوازی ملی قرار می گرفت. بورژوازی ملی تا مرحله ای از انقلاب، متحد انقلابیون چپ بود. بورژوازی کمپرادور عامل سرمایه خارجی و امپریالیستی بود.
کمونیست ها با جعل این اصطلاح دچار دو انحراف دیگر شدند:
اول این که منادیِ استقلال و تکیه بر تولید داخلی و مخالف رشد نیروهای تولیدی در ابعاد بین المللی شدند. در واقع حمایت از صنایع بومی و فناوری ملی نوعی ارتجاع و بازگشت تاریخی بود.
دوم اینکه تحت عنوان اصطلاحات حاوی بار سنگین ارزشی مانند امپریالیسم، (تو بخوان سرمایه جهانی)، مفهوم و سرشت جهانی بودن سرمایه نادیده گرفته می شد. سرمایه جهانی با اشتراک نهادن علم و فناوری و نیروی کار و منابع از سوی شرکاء، امکان تشریک سرمایه و منافع و جهت گیری برد-برد را فراهم می ساخت. چپِ پوپولیست این تشریکِ سرمایه را غارت تلقی می کرد و مونتاژی بودن صنایع را به باد انتقاد می گرفت. در حالی که در جهان جدید، هر کس بخشی از کار را بر عهده می گیرد که برایش ارزان تر و به صرفه تر تمام می شود و منطق سودآوری و ایجاد ارزش افزوده ناشی از همین رویکرد است.
اهمیت مارکس
اهمیت مارکس
محمدامین مروتی
در بارة اهمیت مارکس، اقوالی گویا از بزرگان منقول است.
مارکس تنها فیلسوفی است که نمی توان بی تفاوت از کنار او گذشت .
اگر در جوانی مارکسیست نبوده ای ابلهی ولی اگر در میانسالی مارکسیست مانده ای، ابله تری.
اقبال لاهوری هم به عنوان یک متفکر مسلمان و مذهبی قلب او را مومن می دانست و نوعی تعلق خاطر بدو داشت:
صاحب سرمایه از نسل خلیل
یعنی آن پیغمبرِ بی جبرئیل
زان که حق در باطل او مُضمر است
قلب او مؤمن، دماغش کافر است
مارکس تاریخ قرن 19 و 20 را تحت تاثیر قرار داده و هیچ فیلسوفی به اندازة او از چنین نفوذی برخوردار نبوده است. بنابراین هیچ متفکر جدی، نمی تواند او را جدی نگیرد.
مارکس دانش جامعه شناسی را وارد مرحلة جدیدی کرد. بزرگترین جامعه شناسان تاریخ بشر از دورکیم تا هابرماس تئوری های طبقاتی و اقتصادی او متاثر بوده اند ولو این که گرایش لیبرال و غیرسوسیالیستی داشته اند.
مارکس اندیشة انتقادی عدالت محور را وارد فاز جدیدی کرد. تاکید بر مسئلة از خود بیگانگی به عنوان آسیب مهم جامعة معاصر، اعتراض به بی عدالتی و تبعیض، در زمان معاصر ریشه های قوی مارکسیستی دارد. آسیب شناسی قوی مارکس از جامعة سرمایه داری مجالی برای اصلاح این نظام فراهم اورد که عمدتا در سهیم کردن کارگران در ارزش اضافیِ نظام سرمایه داری متجلی شد. نظام رفاه و تامین اجتماعی، کاهش ساعات کار، ایجاد حق اعتصاب، بیمه بیکاری و بهداشتی اشکال مختلف این تسهیم بوده اند.
بعد از فروپاشی اتحاد شوروی و احزاب لنینیستی، این مجال فراهم شد که به مارکس به مثابة یک متفکر و نه یک پیامبر مقدس یا یک ملحدِ خرابکار، پرداخته شود. متفکری که نقاط قوت و ضعف فراوان دارد.
شرح بیتی از حافظ
شرح بیتی از حافظ
محمدامین مروتی
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
مشکل این بیت این است که گفته اند سالک نمی تواند از راه و رسم منزل ها با خبر باشد و حافظ باید می گفت مرشد یا مراد بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها، نه سالک. یا باید می گفت: که سالک "با خبر" نبود ز راه و رسم منزل ها.
خرمشاهی گفته است منظور از سالک سالک واقعی است که فی الحمله باید بداند و قبول کند که طی منازل بی رخصت پیر ممکن نیست. اما اگر سالک راه و رسم منازل را بداند که دیگر سالک نیست.
به نظر می آید که اگر نخواهیم در شعر حافظ دست ببریم –یعنی اگر "بی خبر" را به "با خبر" تبدیل نکنیم- شق پذیرفتنی تر این باشد که بگوییم سالم همان پیرِ طی طریق کرده و مجربی است که به واسطة سلوک، راه و رسم منزل ها را یاد گرفته است و لاجرم سخن او مُتبَع است.
شرح غزل 48 حافظ
شرح غزل 48 حافظ
محمدامین مروتی
صوفی از پرتوِ می، راز نهانی دانست
گوهر هر کس از این لعل توانی دانست
مهمترین خاصیت می برملا کردن حقیقت است. صوفی در دیوان حافظ شخصیت محبوبی نیست. اهل ریا و تظاهر است. مَی، می نوشد و از خلائق پنهان می کند. اما اگر چیزی هم عایدش شود از برکت و پرتو همین می خوردن است. چرا که میِ لعل فام، گوهر آدمیان و من جمله حقیقت وجود مدعیان تصوف را نشان می دهد.
قدر مجموعة گل مرغ سحر داند و بس
که نه هر کو ورقی خواند، معانی دانست
علم حقیقی ذوب شدن در معشوق است و راه بردن به معنا و حقیقت و ارزش امور؛ حاصلِ عاشقی است نه درس و مطالعه. چنان که حافظ با تجربة شخصی به این حقیقت رسیده است:
عرضه کردم دو جهان بر دل کارافتاده
به جز از عشق تو، باقی همه فانی دانست
عاشق اهمیتی به قضاوت مردم نمی دهد و همه چیزش برملاست تا جایی که محتسب و داروغه هم از آن باخبر شده است:
آن شد اکنون که ز اَبنای عوام، اندیشم
مُحتسب نیز در این عیشِ نهانی دانست
نمی شود معشوق دل نگران عاشق نباشد و عاشق خوب می داند سختی های راه سلوک مصلحتِ سالک است:
دلبر آسایش ما مصلحتِ وقت ندید
ور نه از جانب ما دل نگرانی دانست
قدما پیدایشِ لعل و عقیق را مدیونِ تابش آفتاب بر سنگ می دانستند. وجود معشوق هم سنگی است که نفس مرد حق تبدیلش می کند به جواهر:
سنگ و گِل را کند از یُمن نظر، لعل و عقیق
هر که قدر نفسِ بادِ یمانی[1] دانست
بیت بعد تاکید بر معنای بیت دوم است. " بشوی اوراق اگر همدرس مایی/ که علم عشق در دفتر نباشد". آیه های عشق را در دفتر عقل نمی توان یافت. احتمالا خطاب به مفسران قرآن است:
ای که از دفتر عقل، آیتِ عشق آموزی
ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست
بیت بعدی فَحوا و طنین خیّامی دارد و از ناپایداری زیبایی های عالم و پناه بردن به می سخن می گوید تا این ناپایداری ها در روح و جانمان کمتر خلل کند:
مَی بیاور که ننازد به گُلِ باغ جهان
هر که غارتگریِ باد خزانی دانست
حافظ این گوهر منظوم که از طبع انگیخت
زَ اثرِ تربیت آصف ثانی دانست
گوهر منظوم شعر حافظ است که مدیون حمایت های قوام الدین وزیر شاه شجاع است که ه.ای حافظ را داشته است و حافظ او را به آصف –وزیر سلیمان نبی- و تلویحا شاه شجاع را به سلیمان تشبیه کرده است.
[1] باد یمانی . [ دِ ی َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) باد منسوب به یمن . ریح یمانیه . یعنی بادی که از جانب یمن آید چنانکه حضرت رسالت پناه صلی اﷲ علیه و آله و سلم فرمود: انی وجدت نفس الرحمن من الیمن ؛ یعنی بدرستی که یافتم نفس رحمان را در یمن ، بعضی گویند مراد از آن خواجه اویس قرنی است و بعضی گویند همین باد یمانی مراد است و آن بادی لطیف است و بعضی باد بهار مراد دارند. (لغتنامه دهخدا) در اصطلاح سالکان ، عبارت ازنفس روحانی است ، زیرا که روح طرف راست است و در شرح مخزن میگوید باد بهار اوست . (آنندراج )
شناخت بی واسطه در مثنوی
شناخت بی واسطه در مثنوی
محمدامین مروتی
مولانا در حكايتي در دفتر ششم مولانا از فقيري سخن ميگويد كه از خدا طلب روزي ميكند . شب خواب ميبيند كه در فلان جا نقشه گنجي است كه از روي آن ميتواني به روزي خود دست يابي . پس از بيدار شدن ، نقشه را در همان محل كه خواب ديده بود پيدا ميكند كه در آن نوشته چند قدم و در كدام جهت بردارد تا به فلان نقطه برسد و تير در كمان بگذارد و هر جا تير افتاد ، زمين را بكند و گنج را بيابد . فقير چنان ميكند و بدان نقطه كه ميرسد تير در كمان ميگذارد و با تمام قدرت چله كمان را ميكشد و تير را رها ميكند و محل افتادن تير را ميشكافد و گنجي نمييابد و بارها اينكار را تكرار ميكند و طرفي بر نميبندد. دوباره به گريه و زاري ميافتـد و از خــدا كمك ميطلبد . اين بار هاتفی به او ميگويد گفتيم به فلان نقطه كه رسيدي تير را بيانداز ولي نگفتيم كمان را بكش . معني حكايت آن است كه اگر كمان را نكشي تير پيش پاي خودت ميافتد و همانجايي را كه هستي بايد بكني . يعني گنج خودت هستي و گنجي خارج از وجودت نيست :
اندرین بود او که الهام آمدش
کشف شد این مشکلات از ایزدش
کو بگفتت در کمان تیری بنه
کی بگفتندت که اندر کِش تو زِه
نکتة نخست این داستان این است که کوشش فراوان بعضا جواب نمی دهد. خاصه که با فزون خواهی و حرص و طمع و عجولی توام باشد:
او نگفتت که کمان را سخت◦کش
در کمان نه گفت او، نه پُر کُنِش[1]
نکته دوم این است که به علم های دنیوی مغرور و مستظهر مباش. دنبال هنر کمان کشی و انتخاب بهترین و قوی ترین کمان ها مرو بلکه به درون خود و به خدای خود رجوع کن:
از فضولی تو کمان افراشتی
صنعت قواسیّی[2] بر داشتی
ترک این سَخته کمانی[3] رو بگو
در کمان نه تیر و پریدن مجو
چون بیفتد بر کن آنجا میطلب
نکته مهم و اصلی هم این است که گنج در خود ماست نه بیرون از ما. در خودشناسی است نه دنیا شناسی. در جان شناسی است نه در جهان شناسی. چرا که معشوق و گنج ما از رگ گردن به ما نزدیک تر است. بنابر این هرچه تیر را دورتر بیندازی، از محبوب و از حقیقت وجودت دورتر می شوی:
زور بگذار و به زاری جو ذَهَب[4]
آن چه حقّست اقرَب از حبل الورید
تو فکنده تیر فکرت را بعید
ای کمان و تیرها بر ساخته
صید نزدیک و تو دور انداخته
هرکه دوراندازتر، او دورتر
وز چنین گنجست او مهجورتر
مولانا این داستان را به دستمایه ای برای نقد عقل فلسفی تبدیل می کند و می گوید حکایت این فقیر به فیلسوف می ماند که خود را با واژه ها و اصطلاحات فلسفی مشغول می کند و از این طریق از حقیقت خلقت دور می افتد:
فلسفی خود را از اندیشه بکشت
گو: " بدو"، کو راست سوی گنج، پشت
گو: " بدو"، چندان که افزون میدود
از مرادی دل جداتر میشود
خداوند فرمود در من بکوشید نه از من. در غیر او کوشیدن، عین دور شدن از مقصودی است که مانند خون در رگ ما جاری است و بلکه از رگ گردن هم به ما نزدیک تر است:
"جاهدوا فینا" بگفت آن شهریار
"جاهدوا عنّا" نگفت ای بیقرار
کنعان پسر نوح هم چندان که از کشتی نجات می گریخت، به غرق شدن نزدیک تر می شد:
همچو کنعان کو ز ننگِ نوح رفت
بر فراز قلة آن کوهِ زفت
هرچه افزونتر همیجست او خلاص،
سوی که میشد جداتر از مناص[5]
مثل این درویش که هر روز دنبال کمان قوی تری می گشت:
همچو این درویش بهر گنج و کان
مولانا بار دیگر به تعریض نسبت به علوم دنیوی می پردازد و می گوید عریان شدن از این علوم به سلامت نفس نزدیک تر است. به همین دلیل پیامبر فرمود اکثر اهل بهشت ابله اند:
هر صباحی سختتر جستی کمان
علم تیراندازیش آمد حجاب
وان مراد او را بُده حاضر به جیب
ای بسا علم و ذکاوات و فطن[6]
گشته رهرو را چو غول و راهزن
بیشتر اصحاب جنت ابلهند
تا ز شرّ فیلسوفی میرهند
خویش را عریان کن از فضل و فضول
تا کند رحمت به تو هر دم نزول
اهل علوم دنیوی به صنعت گری مشغول و از صانع غافل می شوند:
زیرکان با صنعتی قانع شده
ابلهان از صُنع در صانع شده
مولانا بار دیگر این بار در دفتر پنجم به این موضوع می پردازد که علم فلاسفه با واسطه است و با وساطت واژه و کلام است. عنوان این بخش این است:
در حقیقت فکر و واژه در شناخت حقیقت به خراش ناخن بر روی صفای نفس مطمئنه یا تیره و مشوب کردن صافی آینه می ماند:
روی نفس مطمئنه در جسد
زخم ناخن های فکرت میکشد
فکرت بد ناخن پر زهر دان
میخراشد در تعمق روی جان
فلاسفه شب وروز مشغول گشودن گره های خیالی و بی فایده هستند. گره های کور را از سر کیسه های تهی باز می کنند و چیزی عایدشان نمی شود. یعنی ذوقی نمی یابند. تحولی در احوالشان حاصل نمی شود:
عقده را بگشاده گیر ای منتهی[7]
عقدة سختست بر کیسه ی تهی
روزگار و عمر فیلسوف به گشودن گره های فکری و زبانی می گذرد، بدون اینکه سعادت و رستگاری بیابد:
در گشادِ عقدهها گشتی تو پیر
عقدة چندی دگر، بگشاده گیر
عقدهای کان بر گلوی ماست سخت
که بدانی که خسی یا نیکبخت؟
حل این اشکال کن گر آدمی
خرج این کن دم، اگر آدم◦دمی
تعریف همه اشیا را می داند و تعریف خود را نه:
حدّ اعیان و عرض دانسته گیر
حدّ خود را دان که نبود زین گزیر
عمرش صرف اصطلاحات فلسفی مانند موضوع و محمول یا شنیده ها و اقوال دیگران می شود و چشمش به جمال حقیقت بینا نمی شود:
عمر در محمول و در موضوع رفت
بیبصیرت عمر در مسموع رفت
جان کلام مولانا در نقد عقل فلسفی در ابیات بعدی می آید که فیلسوف به واسطة مصنوعات و با قیاسات فکری، حق را می شناسد و اهل دل و اهل صفا با استدلال کاری ندارد. فیلسوف از دود، به وجود آتش استدلال می کند و بدان پی می برد در حالی که صافی، خودِ آتش را می بیند و بلکه در خود آن آتش نشسته و از این بابت حال خوشی دارد:
جز به مصنوعی ندیدی صانعی
بر قیاسِ اقترانی[8] قانعی
میفزاید در وسایط فلسفی
از دلایل، باز برعکسش صفی
گر دُخان[9] او را دلیل آتشست
بیدخان ما را در آن آتش خوشست
خاصه این آتش که از قُرب و ولا
از دُخان نزدیکتر آمد به ما
استدلال از علت به معلول را استدلال "لمّی" گویند و استدلال از معلول به علت را استدلال "انّی" و عرفا به نوع اول و فلاسفه به نوع دوم مشغولند.
لشک کولاکوفسکی
لشک کولاکوفسکی
محمدامین مروتی
لشک کولاکوفسکی ( ۱۹۲۷– ۲۰۰۹) فیلسوف و متفکر لهستانی بود. او بیشتر بهخاطر شناخت و نقد مارکسیسم در دنیا شناختهشده بود. برجستهترین اثر او، «جریانهای اصلی مارکسیسم» نام دارد.
زندگینامه:
کولاکوفسکی در سال ۱۹۲۷ در لهستان زاده شد. وقتی او دوازده ساله بود، کشورش از دو سو مورد حمله نیروهای آلمان نازی و ارتش شوروی قرار گرفت و پدرش توسط گشتاپو دستگیر شد و به قتل رسید. به عضویت حزب کمونیست لهستان درآمد، اما خیلی زود به سوسیالیسم دمکراتیک گرایش یافت. در سال ۱۹۶۶ میلادی به جرم دفاع از آزادی بیان و انتقاد علنی از کمونیسم از حزب اخراج شد و پس از چندی در پی سیاست «کمونیستی کردن دانشگاه ها» که بر اساس آن منتقدان و معترضان نظام، از کار برکنار و «پاکسازی» می شدند، او نیز از تدریس در دانشگاه محروم شد و کرسی درس فلسفه تاریخ از او گرفته شد. در پی فشارهای گوناگون، نخست به پاریس و سرانجام به انگلستان رفت. لشک کولاکوفسکی، در 2009 در گذشت.
آثار:
جریانهای اصلی در مارکسیسم (کتاب سه جلدی، ترجمه به فارسی توسط دکتر عباس میلانی)
زندگی به رغم تاریخ (گزیده گفتارها و گفتگوهایی از لشک کولاکوفسکی به انتخاب و ترجمه خسرو ناقد)
دو چشم اسپینوزا و دیگر مقالات در باب فیلسوفان (۲۰۰۴)
درسهایی کوچک درباب مقولاتی بزرگ، لشک کولاکوفسکی، هومن پناهنده (مترجم)، روشن وزیری (مترجم)، تهران: طرح نو، ۱۳۸۱
مارکس جوان و مارکس پیر:
او در آغاز تفکر فلسفی خود، روح انتقادی را از مارکسیسم به عاریت گرفت؛ از آنجا که «مارکس جوان» بیش از همه در مرکز توجه و علاقه کولاکوفسکی جوان قرار داشت، او پاسخ پرسش های خود را درباره انسان و درباره معنا و مقصود زندگی، در این محدوده تنگ جست وجو می کرد.
اما کولاکوفسکی با نگارش کتاب «جریان های اصلی مارکسیسم؛ تکوین، توسعه و تباهی مارکسیسم»، با «پدرمعنوی خود» مارکس وداع کرد، پدری که به رغم شناخت و درک بسیاری از پدیده ها، عشق را کم داشت؛ عشق به حقیقت و دلیری در اعتراف به خطا.
در نوشته های اولیه مارکس، این انسان بود که می توانست و می بایست جهان را تغییر دهد و تاریخ را بسازد و فقط مهره یی در ماشین عظیم تاریخ نبود که خواهی نخواهی مسیر حرکتش بر طبق قانون از پیش تعیین شده بود. «مارکس جوان» طرفدار زندگی، نه تنها در تضاد دیالکتیکی ابطال ناپذیری با «مارکس پیر» طرفدار تاریخ قرار داشت، بلکه در تقابل با سوسیالیسمی نیز بود که در روسیه شوروی و دیگر کشورهای بلوک شرق کاربرد داشت.
نقد کمونیسم:
به نظر او مارکسیسم بزرگترین خیالبافی قرن بیستم است.
"لِشِک کولاکوفسکی" از کمونیست های پشیمان لهستانی در دفاع از پشت کردنش به کمونیسم، نامه مهمی به ادوارد تامپسون مورخ انگلیسی چپگرا نوشته است. تامپسون علیرغم انتقادهایی که به سیستم حکومتی شوروی داشت کماکان از سوسیالیسم موجود دفاع و کولاکوفسکی را به خاطر خروج از دایرة چپ گرایی سرزنش می کرد.
کولاکوفسکی در این نامه می گوید تنها دارویی که کمونیسم برای بی عدالتی در کشورها تجویز می کند، دولتی کردن اقتصاد و قدرت سیاسی است که حال مریض را به مراتب بدتر می کند.
منطق دوگانه:
کولاکوفسکی در فراز دیگری از این نامه آنچه منطق انتقادی مارکسیستی از سرمایه داری را یک بام و دو هوایی بودن و دوگانه تلقی می کند.
در منطق لنینیستی هر کاستی در جامعه سرمایه داری مربوط به سیستم و ذات این نظام است ولی هر کاستی در جامعه سوسیالیستی، عارضی و تحمیلی و ایضا ناشی از ذات توطئه گر سرمایه داری است. هر قتلی در جامعة آمریکا مربوط به نظام ناعادلانه ای است که سیستم فقر و غنا را بازتولید می کند ولی اولا قتل و غارتی در شوروی وجود ندارد و اگر هم موردی فاش شود حاصل تبلیغات سوء خارجی ها یا نتیجة توطئة آن هاست. با دارندگان چنینن منطقی نمی توان وارد هیچ بحث جدی و مستند و مستدلی شد.
با این منطق دیگر نه تنها عیب ها دیده نمی شدند، بلکه لاپوشانی می شدند و منتقدانی که انگشت بر عیوب می نهادند، سرکوب و حذف می شدند. با این منطق می توان از بدترین حکومت ها هم دفاع کرد. با این منطق امکان کشف و اصلاح خطاهای احتمالی منتفی می شود و به قول پوپر این نوع استدلال، ابطال ناپذیر است. این منطق مصداق بسیاری از ضرب المثل های خودمان است. نظیر: یک بام و دو هوا بودن. یک سوزن به خودت بزن و یک جوالدوز به دیگران. کاه را دیدن و کوه را ندیدن. دیدن عیب دیگران و ندیدن عیب خود.
علت اصلی فشل شدن نظامهای سوسیالیستی، تعریف نکردن مکانیسمی برای عیب یابی و اصلاح کاستی هایشان بود. در حالی که در جوامع سرمایه داری بیشترین انتقادها به نظام از درون خود نظام بود.
عرفان:
کولاکوفسکی خود را عارف نمی داند، ولی معتقد است که تجربه عرفانی، به رغم آنکه در همه حال پدیده یی پیرامونی بوده است، بر تاریخ ادیان بزرگ تاثیری پایدار و دامنه دار داشته است. او به این نکته مهم نیز اشاره می کند که تشابهاتی حیرت انگیز و باورنکردنی میان مکاتب عرفانی و عارفان سرزمین ها و فرهنگ های گوناگون می توان نشان داد؛ مثلاً میان مایستر اکارت آلمانی و شانکارای هندی. کولاکوفسکی عرفان را یکی از صور مهم ولی کم پیدای دینداری می داند و معتقد است که پیروان این نوع دینداری به خوبی می توانند بدون قیود جزم اندیشانه، زندگی دنیوی و حیات معنوی خود را سامان دهند و رابطه یی مستقیم با خدای خود برقرار کنند.
با استفاده از: اندیشه پویا شماره 50 (اردیبهشت 97)
مخلص نگره داریوش آشوری به حافظ
مخلص نگره داریوش آشوری به حافظ
محمد امین مروتی
دیدگاه ششم نسبت به حافظ به داریوش آشوری تعلق دارد.
آشوری با انتقاد به دیدگاه های غیر منظومه ای به جهان بینی حافظ می کوشد نگاه جامعی از حافظ را بیابد که بینقسمت های مختلف اندیشة او پیوندی منسجم برقرار سازد. لذا به سراغ اسطوره می رود و به طور خلاصه می گوید اگر فرشتگان به سجده به آدم مامور شدند، دلیلش جز برتری مقام انسان نبود و انسان این برتری را به واسطة داشتن اختیارِ انتخاب سبک زندگی داشت. انسان مختار بود گناه کند و فرشته مختار نبود:
جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد
ما را چگونه زیبد دعوی بی گناهی
به همین سیاق انسان می توانست عشق بورزد و فرشته نمی توانست:
فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی
بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز
وجه تمایز و به عبارت بهتر وجه امتیاز انسان بر فرشته همین دو چیز است. اختیار گناه کردن و توان توبه کردن و عشق ورزیدن. ضمنا عشق و گناه با هم ارتباط ظریفی دارند. انسان باید گناه بکند تا بتواند توبه کند و عاشق شود.
اختلاف حافظ با زاهد و صوفی در همین است که زاهد طبیعت و خلقت گناه آلودة بشر را به رسمیت نمی شناسد و با عشق هم آشنایی ندارد و خشک دماغ است:
پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیدهاست بو
از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند
و:
عبوس زهد به وجه خمار ننشیند
مرید خرقة دُردی کشان خوش خویم
منطق دوگانة لنینیسم
منطق دوگانة لنینیسم
محمدامین مروتی
"لِشِک کولاکوفسکی" از کمونیست های پشیمان لهستانی در دفاع از موضع جدیدش، نامه مهمی به ادوارد تامپسون مورخ انگلیسی چپگرا نوشته است. تامپسون علیرغم انتقادهایی که به سیستم حکومتی شوروی داشت کماکان از سوسیالیسم موجود دفاع و کولاکوفسکی را به خاطر خروج از دایرة چپ گرایی سرزنش می کرد.
کولاکوفسکی در این نامه می گوید تنها دارویی که کمونیسم برای بی عدالتی در کشورها تجویز می کند، دولتی کردن اقتصاد و قدرت سیاسی است که حال مریض را به مراتب بدتر می کند.
کولاکوفسکی در فراز دیگری از این نامه آنچه منطق انتقادی مارکسیستی از سرمایه داری را یک بام و دو هوایی بودن و دوگانه تلقی می کند.
در منطق لنینیستی هر کاستی در جامعه سرمایه داری مربوط به سیستم و ذات این نظام است ولی هر کاستی در جامعه سوسیالیستی، عارضی و تحمیلی و ایضا ناشی از ذات توطئه گر سرمایه داری است. هر قتلی در جامعة آمریکا مربوط به نظام ناعادلانه ای است که سیستم فقر و غنا را بازتولید می کند ولی اولا قتل و غارتی در شوروی وجود ندارد و اگر هم موردی فاش شود حاصل تبلیغات سوء خارجی ها یا نتیجة توطئة آن هاست. با دارندگان چنینن منطقی نمی توان وارد هیچ بحث جدی و مستند و مستدلی شد.
با این منطق دیگر نه تنها عیب ها دیده نمی شدند، بلکه لاپوشانی می شدند و منتقدانی که انگشت بر عیوب می نهادند، سرکوب و حذف می شدند. با این منطق می توان از بدترین حکومت ها هم دفاع کرد. با این منطق امکان کشف و اصلاح خطاهای احتمالی منتفی می شود و به قول پوپر این نوع استدلال، ابطال ناپذیر است. این منطق مصداق بسیاری از ضرب المثل های خودمان است. نظیر: یک بام و دو هوا بودن. یک سوزن به خودت بزن و یک جوالدوز به دیگران. کاه را دیدن و کوه را ندیدن. دیدن عیب دیگران و ندیدن عیب خود.
علت اصلی فشل شدن نظامهای سوسیالیستی، تعریف نکردن مکانیسمی برای عیب یابی و اصلاح کاستی هایشان بود. در حالی که در جوامع سرمایه داری بیشترین انتقادها به نظام از درون خود نظام بود.
مورد شاخص این امر در خاطرات ثمین باغچه بان آمده است. باغچه بان دو بار به اتجاد شوروی رفت و در بازگشت از شوروی مانند آندره ژید از حزب توده گسست.
او در خاطراتش که در "اندیشة پویا"ی شماره 50 (اردیبهشت 97) آمده است می گوید در هر دو بار برای این که نشان دهند مردم شوروی چقدر خوشبختند، وانمود می کردند که به طور اتفاقی پیرمردی سر راه هیات ایرانی ظاهر می شود و آن ها را به خانه زیبایش می برد که پیانو هم دارد و دخترش با مهربانی و انواع غذاها از آنان پذیرایی می کند. مسئولین این برنامه نمی دانستند که ثمین در هیات قبلی هم بوده و گرنه یک سناریو را دو بار برایش تکرار نمی کردند. همین طور باغچه بان در هر دو بار تقاضای دیدار ناظم حکمت را می کند که در هر دو بار با این پاسخ مواجه می شود که متاسفانه رفیق حکمت سرماخوردگی سختی گرفته است و نمی توان شما را ببیند.
این همان رویة سرپوش گذاشتن بر روی حقایق به بهانة سوء استفادة دشمن خارجی بود که نهایتا پایان کار اتحاد شوروی را رقم زد.
نظری به پرونده مطهری در اندیشه پویا شماره 50
نظری به پرونده مطهری در اندیشه پویا شماره 50 (اردیبهشت97)
مطهری و سیاست:
علی اکبر معین فر می گوید مطهری با جبهة ملی و نهضت آزادی همدل بود ولی وجهه فکریش بر وجهه سیاسی اش می چربید و هرگز عضو این جریانات نشد. اما بهشتی صبغة سیاسی پررنگ تری داشت و حتی در جوانی عضو جبهه ملی بود.
مطهری و آیت الله خمینی:
عبدالمجید معادیخواه می گوید مطهری به جهت فکری و هاشمی رفسنجانی به لحاظ سیاسی بیشتر از دیگران مورد اعتماد آیت الله خمینی بودند و شورای انقلاب حاصل این اعتماد بود.
مطهری و بازرگان:
ابراهیم یزدی می گوید رابطه مطهری با بازرگان بسیار خوب بود. در نماز جماعت به او اقتدا می کرد و عامل اصل نخست وزیر شدن او بود. ولی به لحاظ فکری با کتاب "راه طی شده" او و تفاسیر علمی اش از دین همدل نبود.
بیانیه مشترک بازرگان و مطهری در نقد ملایم شریعتی، نتیجه این نزدیکی بود.
مطهری با سیدحسین نصر و احسان نراقی هم رابطة بسیار خوبی داشت و در نجات نراقی پس از انقلاب از زندان به او کمک کرد و حتی پیشنهاد عضویت نصر در شورای انقلاب را هم کرده بود.
مطهری و شریعتی :
مطهری شریعتی و پدرش محمدتقی را مطهری برای سخنرانی به حسینیة ارشاد دعوت کرد. اما جریان حامی شریعتی (میناچی) ، خودِ مطهری را در ارشاد ایزوله کرد.
اختلاف شریعتی و مطهری اساسا در دو نکته بود:
شعار "اسلام منهای روحانیت" و گرایشات سوسیالیستی شریعتی.
مطهری علیرغم انتقاداتی که به روحانیت سنتی و ساختار معیشتی آن داشت، روحانیت را حامل اصلی تفکر دینی تلقی می کرد.
قطب زاده به دلیل روابط خوبش با الجزایری ها از بوتفلیقه خواسته بود که آزادی شریعتی را از شاه بخواهد. شریعتی آزاد شد. ولی در ایران نماند و به لندن رفت و نابهنگام درگذشت.
ابراهیم یزدی می گوید مطهری لیبرالیسم سیاسی را قبول داشت. به نوعی لیبرالیسم اقتصادی مشروط باور داشت ولی لیبرالیسم فلسفی را رد می کرد. در حالی که شریعتی به نوعی سوسیالیسم سیاسی و اقتصادی باور داشت.
علی اکبر معین فر می گوید مطهری با تندروی های خلخالی و نحوه کشتن هویدا هم مخالف بود.
احسان نراقی می گوید مطهری معتقد به تدریس مارکسیسم از زبان یک استاد معتقد به ماتریالیسم بود ولی آبش با امیرحسین آریان پور توی یک جو نمی رفت و با او تعارضاتی پیدا کرد.
مطهری و مجاهدین:
عبدالمجید معادیخواه می گوید مطهری تا سال 52 و 53 که مسئلة تحول ایدئولوژیک در مجاهدین مطرح شد، با آن ها همدل بود ولی پس از آن جریان التقاط مارکسیستی را در آن ها مهم تشخیص داد و به جد درمقابلشان ایستاد و در این باره مورد تایید آیت االه خمینی هم بود.
نیچه و نازیسم
نیچه و نازیسم
محمدامین مروتی
بسیاری از فلاسفه من جمله برتراندراسل در "تاریخ فلسفة غرب"، نیچه را به تئوری پردازی و زمینه سازی برای اندیشه های نازیستی متهم می سازند. همسویی خواهر نیچه با هیتلر نیز مُقوّم و موید موضع گیری است.
تحقیر سرمایه داری و تعریف از نظام اشرافی و نوعی آریستوکراسی شوالیه ها، در کلام نیچه موج می زند. تحقیر سوسیالیسم هم به دلیل برابر نهادن مردم عادی با انسان های برتر هم جنبة دیگری از فلسفه سیاسی نیچه است.
او مدرنیسم را به سبب حاکم ساختن نظام ارزشی پول محور تقبیح می کند و آرزوی بازگشت به دنیای اشرافیت و شمشیر و جنگ شوالیه ها را در سر می پرورد.
در عین حال به نظر می رسد سویه های دیگری از روشن بینی در فلسفة نیچه وجود دارد که با این رهیافت ها سازگار نیست. آنجا که نیچه به خودشناسی و روانشناسی انسان می پردازد و از عشق و ابرمن سخن می گوید، موجود دیگری است. باید گفت رویکرد سیاسی نیچه، عارض بر فلسفة اصلی اوست و ربط وثیقی با نوع نگاه او ندارد.
به نظر می آید نسبت نیچه با هیتلر، قابل مقایسه با نسبت مارکس با لنین باشد. همان فاصله در هر دو مورد وجود ندارد. مارکس در اواخر عمر به دلیل دگم کردن آموزه هایش گفته بود من مارکسیست نیستم. اگر می دید لنین و استالین چه بر سر آموزه هایش آوردند، به طریق اولی از مارکسیسم تبری می جست. فکر می کنم ارتباز نیچه با هیتلر نیز در همین حد باشد.
حرفی از ان هزاران.....
آیه هفته:
کسی که اظهار اسلام کند، مسلم است مگر اینکه خلافش ثابت شود. چون اصل بر برائت است:
سوره نساء آيه 94: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِذَا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ فَتَبَيَّنُواْ وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ أَلْقَى إِلَيْكُمُ السَّلاَمَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فَعِندَ اللّهِ مَغَانِمُ كَثِيرَةٌ كَذَلِكَ كُنتُم مِّن قَبْلُ فَمَنَّ اللّهُ عَلَيْكُمْ فَتَبَيَّنُواْ إِنَّ اللّهَ كَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيراً : اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هنگامى كه در راه خدا گام بر مىداريد پس خوب وارسى كنيد و كسى را كه به شما اظهار اسلام مىكند نگوييد تو مؤمن نيستى، كه بهرهى ناپايدار زندگى دنيا را بجوييد چرا كه غنيمتهاى فراوان نزد خداست. پيشتر خودتان نيز همين گونه بود.
کلام هفته:
هرجایی که هستی همان جا بمان ! فکر نکن جای دیگر خبری هست . خبر همان جایی است که تو ایستاده ای. کاوه گلستان
شعر هفته:
سرگشته ی محضیم و در این وادیِ حیرت
عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم ... ! مهدی اخوان ثالث
داستانک:
جعبه مقوايي را صاف و مرتب كرد و روي زمين كنار ديوار خانه اي گسترد. جيب هاي لباس مندرسش را گشت، پشيزي در آن نبود. آن وقت آسوده و بي خيال روي بستر مقوايي دراز كشيد و با خودش گفت: شهر ما، خانه ما! در برج زيباي روبرو مردي نگران كليد در خانه اش كه هرز شده بود، در حسرت لحظه اي خواب تا صبح قدم زد. پوران حجت انصاري
طنز هفته:
من هی میام از اشتباهات زندگیم درس بگیرم؛زندگی هی از جاهایی که من نخوندم امتحان می گیره...
تلگرام فرهنگی-فلسفی " محمدامین مروتی "
تلگرام فرهنگی-فلسفی " محمدامین مروتی ":
https://telegram.me/manfekrmikonan
وبلاگ فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی:
http://amin-mo.blogfa.com/
فیس بوک محمدامین مروتی:
https://www.facebook.com/amin.morovati.9
به دوستانتان معرفی کنید.
بازتولید نارضایتی و ناسپاسی
بازتولید نارضایتی و ناسپاسی
محمدامین مروتی
این زندگی حق من نبود. این شغل برای من کم است. اگر در تهران زندگی می کردم زندگیم این رو به آن رو می شد. من چوب کمبود امکانات و تبعیض را می خورم. اگر جای دیگری و در خانواده دیگر ی به دنیا می آمدم، وضعیتم بهتر بود. چرا من فشارخون دارم و فلانی ندارد؟ چرا بچه های فلانی تحصیل کرده اند و بچه های من به زور دیپلم گرفته اند؟ چرا من با این استعداد هشتم گرو نه است و آن دیگری به لطف ارث و میراث در ناز و تنعم به سر می برد؟ چرا من زیبا نیستم و فلان کس که سرش به تنش نمی ارزد، به سبب جذابیتش، مورد توجه دیگران است؟ و......
ذهن ما در طول روز به این اما و اگرها مشغول است. این ذهن چندان انصاف و واقع بینی ندارد که آن روی سکه را هم ببیند و به خود بگوید موقعیتی که ما داریم نسبت به موقعیت بسیاری از کسان در همین اجتماع، تبعیض مثبت بوده است. یعنی ما هم از امکانات و عواملی برخوردار بوده ایم که برای بسیاری از کسان فراهم نبوده است. درست است که ما در اروپا به دنیا نیامده ایم ولی از آن طرف می توانستیم در افغانستان و سومالی هم به دنیا بیاییم. درست است که فشارخون داریم ولی افت فشار نداریم. درست است که بچه مان دکتر نشده ولی ازدواج خوبی کرده یا حداقل سالم است و.....
این اما و اگرها به مثابة یک ماشین بازتولید و یادآوری مداوم و مکرر نارضایتی، زندگی را به ما حرام می کنند و مانع لذت بردن از داشته هایمان می شوند. "داشته" ای هم که از آن لذت نبری، انگار نیست و وجود ندارد.
دنیا، دنیای نابرابری است. در عین حال جای آدم های نق زن نیست. به جای فحش دادن به عالم و آدم، قدر سهممان از دنیا را بدانیم و به جای مقایسه و تلخی و حسادت، سعی کنیم به همت خود سهممان از کیک زندگی را افزایش دهیم و از این تلاش لذت ببریم.
تاریخ مغزبه روایت دکتر اسماعیل اردستانی
تاریخ مغزبه روایت دکتر اسماعیل اردستانی
دکتر اسماعیل اردستانی (نوروآنالیزیست) در مقاله "تاریخ روان" می گوید با رشد بخش فرونتال انسان قوه تفکر پیدا کرد. اولین مفاهیمی که انسان ابتدایی درک می کرد ترس و درد و لذت بوده است و سپس از مفهوم مرگ به بودن خود پی برده (هایدگر) چنان که از بیماری به سلامت پی می بریم. از دل مفهوم ترس هم مفهوم ایمان در آمده است. (کرکه گور). مفاهیم اخلاقی از دل احساس گناه پدیدار شده اند.
دکتر اسماعیل اردستانی نورو آنالیزیست در مقاله "تحلیل مفهوم خودآگاهی" می گوید:
"در بیماریهایی که هوشیاری بیمار از بین می رود یا حتی کم می شود انسان هیچ درکی از "خود" ندارد. عمیق ترین سطح کاهش هوشیاری بیمار همان کما coma می باشد در کما نه تنها درک "خود" از بین می رود، بلكه کل فعالیت های انسانی و حیوانی مغزی نیز از بین می رود....
درک خودآگاهی را قسمت راست پیشینی مغز ما Right frontal cortex به عهده دارد. در ضایعات گیجگاهی پیشانی مغز fronto temporal cortex خود آگاهی ما نسبت به وقتی که درگیری در قسمتهای پاریتال مغزاست دست نخورده تر باقی می ماند و ما می دانیم که قسمتهای پاریتال مغز مرکز اینتگریشن integration درکهای حسی ما می باشد.
درک خود owne perception به یک منطقه خاصی از مغز محدود نباشد و کل مغز از سیستم هوشیاری Reticular Activating system گرفته تا قسمت های مربوطه به حافظه و قسمتهای پیشانی و پاریتال مغز در این امر دخالت دارند. شاید درک مفهوم "خود" از جمله مفاهیمی باشد که توجیه کننده نظر طرفداران نظریه هولستیک مغزی باشد.
بخشی از حافظه ما که به حافظه درونی implicit memory معروف است در مقابل حافظه خود آگاه Explicit memory مسئول اعمالی از کارهای روزانه ما مثل رانندگی است که ما درحین انجام آن عمل توجهی به آن نداریم مثلا مسیری که ما هر روز از خانه تا محل کار با ماشین رانندگی می کنیم در حافظه خود آگاه ما حاضر نیست و ما بدون اینکه تصادفی بکنیم این مسیر را هر روز رانندگی می کنیم."
دکتر اسماعیل اردستانی، نوروآنالیزیست در مقاله "انسان دومغزی" می گوید تمام مفاهیم دینی و فلسفی متعاقب تشکیل قسمت فرونتال مغز و پیدایش قدرت تجرید و خودآگاهی شکل گرفته اند. پیش از آن انسان حس تمایز با عالم نداشت. عرفان و مذهب و حتی ایدئولوژی هایی مانند مارکسیسم و فلاسفه ای مثل نیچه و هگل نوعی تمنای بازگشت به وضعیت تمپورالی هستند.
حقیقت ناب، دروغ ناب است
حقیقت ناب، دروغ ناب است
محمدامین مروتی
نیچه می گوید حقیقت ناب همان دروغ ناب است.
عقل بشر در طول تاریخ رشدی تدریجی داشته است و به همین منوال رشدی تدریجی خواهد داشت. توجه به همین حقیقت ساده و روشن تاریخی ثابت می کند نه حقیقت ناب وجود دارد و نه کسی عقل کل است. کسی که همه چیز را بداند و نظریاتش کامل و کامل تر نشود، وجود ندارد و در بهترین حالت در توهم به سر می برد.
رشد عقلانیت در طول زندگی فرد هم کاملا ملموس و بدیهی است. از زمان نوزادی که هیچ چیز نمی دانیم تا کودکی که بر اساس تقلید می آموزیم و نوجوانی که پرسش گری مان شروع می شود تا جوانی و میانسالی که به سن کمالمان نزدیک می شویم و سپس پیری و کهنسالی که تجاربمان به حداکثر می رسد. اگر عمری دوباره به ما می دادند چه بسا این عقلانیت در جهات مختلفی به رشد بیشتری دست می یافت. با این حساب کسی نمی تواند مدعی شود end دانش است. کسی نمی تواند مدعی علم اول و آخر شود مگر اینکه دروغگو یا متوهم باشد.
اگر چنین است و اگر ما ابزاری جز عقل برای تشخیص نداریم، باید نسبت به افکار خویش حسن ظن کامل و نسبت به افکار دیگران سوءظن کامل نداشته باشیم. به قول ابن سینا همه چیز را در بقعة امکان و احتمال بگذاریم.
دینداری در جهان امروز
دینداری در جهان امروز
محمدامین مروتی
روزگاری فلسفه، جامع علوم بود. حکیم و فیلسوف به کسی می گفتند که هم طب بداند هم موسیقی و ریاضی و هم نجوم و فلک شناسی و الهیات. ابن سینا و خیام و ابوریحان همه چیز دان بودند. ارسطو و افلاطون در باب همه چیز از زیست شناسی و فیزیک تا نجوم و الهیات اظهار نظر می کردند و الحق پایة نخستین همه علوم با همین اظهار نظرها شروع شد.
با پیشرفت علوم و پیچیده شدن ارتباطات انسانی مسئلة تخصص پیش آمد. متخصص کسی است که چیزهای بیشتری راجع به چیزهای کمتری بداند.
خلاصه عالم، جامع علم دینی و دنیوی بود. در میان این علما کسانی به محدود شدن گسترة دانش خود رضایت می دادند و کار هر علمی را به متخصص و خبرة آن وامی گذاشتند و کسانی هم بودند که رضایت نمی دادند.
علوم دینی نیز از این روند تخصصی شدن متاثر بودند. تقسیم علمای دینی به فیلسوف و متکلم و محدث و مفسر و عارف و فقیه و اصولی مدت ها پس از از صدر اسلام رخ داد.
رفته رفته علوم غیرمرتبط مانند فیزیک و نجوم و طب و فلسفه و زیست شناسی از پیکرة علم مشترک جدا شدند. امروز این جدایی به حوزة سیاست، جامعه شناسی و روانشناسی رسیده است. در جوامع پیچیدة امروزی، وضع احکام و قوانینِ مفید و کارآمد ، بدون مشورت و کارشناسی فشرده یا اصحاب علوم انسانی امکان پذیر نیست.
محل نزاع دیرینة سنت و مدرنیته هم به این نقطه رسیده که آیا علم دینی جنبة حداکثری دارد یا حداقلی؟ دین برای حل مسائل همه علوم اعم از ریاضی، تجربی و انسانی آمده یا برای تتمیم مکارم اخلاقی؟
دعوای سنت و مدرنیته بر سر همین نکته است که علوم تخصصی شده اند یا نه؟ از هم جدا شده اند یا هنوز عالمان دینی متولی همة احکام هستند؟
دین حداقلی چیست؟
دینی رقیق و کم ادعاست که اولا عقل ستیز نیست و ثانیا معطوف به رابطة انسان با امر قدسی و عالم معناست و ثالثا کلید گشایش همه مشکلات و پرسش های علمی را در جیب خود ندارد.
مناسبات علم و دین
با وجود تئوری داروینی تکامل یا تئوری نجومی کوپرنیک و گالیله و سایر تئوری های علمی جدید:
اولا دیگر به نحو گذشته نمی توان دین ورزید. یعنی بخشی از نگاه دینی ما باید متحول شود.
ثانیا و در عین حال دین ورزی برنمی افتد. چون هنوز کارکردهای مفید خودش را دارد. دینداری پوسته می اندازد و از قشر و ظاهر به لبّ و باطن مایل می شود.
با استفاده از سخنرانی های دکتر سروش در باب امکان دینداری در دنیای امروز
زبان کودکانه و نقش بازی
محمدامین مروتی
نقش "بازی" در رشد قوای عقلی کودک در روانشناسی امروز، به خوبی شناخته شده و مورد تاکید قرار گرفته است. با کودک نمی توان به زبان استدلال عقلی سخن گفت. بلکه باید ضمن بازی، به او آموزش داد. مثلا بازی های کودکانه از قبیل عروسک بازی یا ماشین بازی، کودکان را برای پذیرش نقش اجتماعی شان آماده می کند. مولانا در خصوص انتقال حقایق رفیع معنوی به عوام معتقد است باید به زبان تمثیل و داستان و قصه با آن ها سخن گفت تا ذهنشان به مفاهیم بلند عرفانی نزدیک شود. ار همین رو خودش بیشترین استفاده را از تمثیل و حکایت می کند:
باز گرد از بحر و رو در خشک نه
هم ز لعبت گو که کودک راست بِه
تا ز لعبت، اندک اندک در صِبا[1]
جانش گردد با یمِ عقل آشنا
عقل از آن بازی همییابد صبی
گرچه با عقلست در ظاهر؛ ابی
کودک دیوانه بازی کَی کند،
جزو باید تا که کل را فَی کند[2]
فلسفه دین و نبوت در قرآن
فلسفه دین و نبوت در قرآن
محمدامین مروتی
از کنار نهادن آيه 48 سوره مائده و آیه 213 سوره بقره، تصویر واضحی از فلسفه دین و نبوت از منظر اسلام و قرآن به دست می آید که بسیار راهگشا و روشنگر و موجب فصل خصومات مهمی است.
این دو آیه به ما می گویند:
1. مردم قبل از آمدن پیامبران و شرایع، امت واحده بوده اند و بر سر دین با هم نزاعی نداشتند.( کَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِیِّینَ) امت واحده به جهت اعتقادی است وگرنه منازعات معیشتی و اجتماعی همیشه بین مردمان بوده است.
2. دین پیامبران یکی بود ولی به اقتضای زمان و مکان و به خواست خدا شرایعشان متفاوت بود ( لِكُلٍّ جَعَلْنَا مِنكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً ) چرا که خدا نمی خواهد همه یک دین داشته باشند (وَلَوْ شَاء اللّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً ) و تفاوت های بین ادیان را به رسمیت می شناسد تا مردمان را ( به اختیار و آگاهی) امتحان کند (وَلَكِن لِّيَبْلُوَكُمْ فِي مَا آتَاكُم )که آیا به گوهر واحد ادیان -یعنی احسان و نیکوکاری - می پردازند (َفاسْتَبِقُوا الخَيْرَاتِ) و در صلح با هم به سر می برند یا بر سر شرایع به جان هم می افتند؟
3. منشاء اختلافات، صورت گرایی و بغی بود.( وَمَا اخْتَلَفَ فِیهِ إِلاَّ الَّذِینَ أُوتُوهُ مِن بَعْدِ مَا جَاءتْهُمُ الْبَیِّنَاتُ بَغْیاً )آنان توجه نکردند که گوهر کتب پیامبران تمام ادیان سبقت جویی در امر خیر است (َفاسْتَبِقُوا الخَيْرَاتِ) و کتب الهی نسبت به هم، مصدق و مهیمن اند.( مُصَدِّقاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتَابِ وَمُهَيْمِناً عَلَيْهِ) هر پیامبر جدید برای احیای تعالیم وحدتبخش و گوهرین پیامبر قبلی و رفع اختلافات مومنین به ادیان مختلف می آمد.
4. دلیل دیگر منازعات این بود که متولیان ادیان می خواستند به جای خدا بنشینند و حکم آخرت را در دنیا اجرا کنند.( إِلَى الله مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ)
آیه 213 سوره بقره، از این نظر بسیار مهم است که اولا نحوه ایجاد اختلافات دینی را در طول تاریخ توضیح می دهد و ثانیا فلسفه بعثت را بیان می کند و ثالثا امر حل اختلاف را به خدا ارجاع می دهد نه مدعیان ادیان مختلف:
آیه 213: کَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ وَأَنزَلَ مَعَهُمُ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ فِیمَا اخْتَلَفُواْ فِیهِ وَمَا اخْتَلَفَ فِیهِ إِلاَّ الَّذِینَ أُوتُوهُ مِن بَعْدِ مَا جَاءتْهُمُ الْبَیِّنَاتُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ فَهَدَى اللّهُ الَّذِینَ آمَنُواْ لِمَا اخْتَلَفُواْ فِیهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَاللّهُ یَهْدِی مَن یَشَاءُ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ : مردم (از منظر فطرت) يك امّت بودند (ولی به تدریج دچار اختلاف شدند)، پس خدا پيامبران بشارتدهنده و ترساننده را بفرستاد، و بر آنها كتاب بر حق نازل كرد تا آن كتاب در آنچه مردم اختلاف دارند ميانشان حكم كند، ولى جز كسانى كه كتاب به آنها داده شده و حجّتها آشكار گشته بود از روى حسدى كه نسبت به هم مى ورزيدند در آن اختلاف نكردند.(که اغلب متولیان ادیان مختلفند) و خدا مؤمنان را به اراده خود در آن حقيقتى كه اختلاف مىكردند راه می نماید، كه خدا هر كس را كه بخواهد به راه راست هدايت مىكند.
توضیحات :
« اُمَّةً » : ملّت . دسته . « بَعَثَ » : برانگیخت . فرستاد . « وَ مَا اخْتَلَفَ فِیهِ » : و حال آن که درباره آن کتاب ، یا درباره آن حق اختلاف پیدا نکردند ، مگر . . . « بَغْیاً » : از روی ستم . از حسادت . مفعولٌله است . « بِإِذْنِهِ » : به فرمان او . به توفیق و مرحمت او . معنی دیگر آیه : مردمان جملگی بر سرشت واحدی بودند ، و این سرشت ، استعداد هدایت و ضلالت را داشت . بر برخی از آنان ، اسباب هدایت چیره گشت ، و بر برخی دیگر ضلالت غالب آمد . به همین علّت انسانها اختلاف پیدا کردند و خداوند آنان را دریافت و پیغمبرانی را به عنوان هادی و مژدهرسان و بیمدهنده ایشان به سویشان روانه کرد ، و به همراهشان کتابهای مشتمل بر حق فرستاد ، تا این کتابها میان مردمان حَکَم و داور گردند و کشمکش با رجوع بدانها از میان برخیزد . ولیکن تنها آنان که از هدایت پیغمبران سود بردند ایمان آوردند ، آن کسانی که خداوند به هنگام اختلاف ، به سوی حق رهنمودشان کرد . و این خدا است که طرفداران حق را - اگر مخلص باشند - موفّق میگرداند ( نگا : تفسیرالمنتخب ) .
آیه بعدی به نتیجه گیری می پردازد و می فرماید قرآن هم تصدیق کننده و نگهبان کتب پیش از خود است و ثانیا برای هر امتی شریعتی جداگانه هست که باید وفق آن عمل کند. ثالثا خدا نمی خواهد همه یک دین داشته باشند و تفاوت های بین ادیان را به رسمیت می شناسد و رابعا معیار رستگاری و قبولی در آزمایش الهی، نه تاکید بر اختلافات، بلکه سبقت گرفتن در کارهای نیک و خیر است و در باره ی اختلافات خدا در قیامت بینمان قضاوت می کند.
سوره مائدة آيه 48: وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتَابِ وَمُهَيْمِناً عَلَيْهِ فَاحْكُم بَيْنَهُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ وَلاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاءهُمْ عَمَّا جَاءكَ مِنَ الْحَقِّ لِكُلٍّ جَعَلْنَا مِنكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً وَلَوْ شَاء اللّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلَكِن لِّيَبْلُوَكُمْ فِي مَا آتَاكُم فَاسْتَبِقُوا الخَيْرَاتِ إِلَى الله مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ : و ما اين كتاب [=قرآن] را به حق به سوى تو فرو فرستاديم در حالى كه تصديقكننده كتابهاى پيشين و حافظ و نگهبان بر آنهاست پس ميان آنان بر وفق آنچه خدا نازل كرده حكم كن و از هواهايشان [با دور شدن] از حقى كه به سوى تو آمده پيروى مكن براى هر يك از شما [امتها] شريعت و راهی قرار دادهايم و اگر خدا مىخواستشما را يك امت قرار مىداد ولى [خواست] تا شما را در آنچه به شما داده است بيازمايد پس در كارهاى نيك بر يكديگر سبقت گيريد بازگشت [همه] شما به سوى خداست آنگاه در باره آنچه در آن اختلاف مىكرديد آگاهتان خواهد كرد.
توضيحات :
« مُهَيْمِناً » : حافظ و نگهبان . گواه و ديدبان . « شِرْعَةً » : شريعت . راه و روشي كه خداوند براي ملّتي معيّن فرموده است . « مِنْهَاجاً» : برنامه . راه و روش .
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
معنی بیتی از حافظ
محمدامین مروتی
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد
محل نزاع این است که خطا به چه کسی برمی گردد و پیر ما، خطای چه کسی را پوشانده؟
خطای کسانی که می گویند خطا بر قلم صنع رفته؟ یا خطای قلم صنع را؟
نظر الهی قمشه ای:
پیر ما خطای کسانی را پوشانده که گفته اند بر قلم صنع خطا رفته. نخیر چنین خطایی بر قلم صنع نرفته است.
برخی ازشارحین گفته اند مرجع ضمیر « ش » در کلمه ی «خطاپوشش »، نه پیر، بلکه خداوند است که ستار العیوب است. مصرع اول می گوید پیر ما به نظام احسن باور دارد و مصرع دوم ربط زیادی با مصرع اول ندارد و از صفت خطاپوشی خدا صحبت می کند.
نظر محمد دارابی :
محمد دارابی ( قرن ۱۱) می گوید آفرین بر نظر پاک خطاپوش پیر باد که خطای مارا پوشید ؛ یعنی نگذاشت که از ما را از این گمان خطا که : خطا برقلم صنع رفته بازداشت.
نظر سروش:
پیر ما خطاپوش است، چون چشم خطا بین ندارد و همه چیز را خوب و نیکو می بیند و می یابد. پس خطایی هم در قلم صنع نمی بیند.
نظر بهاءالدین خرمشاهی در کتاب "حافظ نامه":
حافظ در دوران حکومت شاه شجاع مورد سعایت حاسدان و مدّعیان قرار می گیرد و نظر لطف شاه شجاع از او بر می گردد و حافظ با این غزل غرا قصد دلجویی از او و زایل کردن کدورت و بر چیدن دام مدّعیان را دارد:
شعر با طنز لطیفی به صوفی ریاکار آغاز می شود همان کسانی که زبان برّا و عصیانگر حافظ را خوش نداشتند و زمینه رنجش شاه شجاع را فراهم کردند و قصد خونش را داشتند . دربیت چهارم به اذعان استاد خرمشاهی و دکتر معین منظور از شاه ترکان ، شاه شجاع و منظور از سیاوش خود حافظ است:
شاه ترکان سخن مدعیان میشنود
شرمی از مظلمه خون سیاووشش باد
حافظ می گوید افراسیاب با سخن حاسدان سیاوش را کشت و خون او تا ابد بردامن بی شرمی شاه جاودان ماند و با این بیت به شاه شجاع ندا می دهد هان تا نکنی .
آیا خلق آدمهایی چنین و انسان نماهایی چون چنگیز و امیر مبارز الدین و ….. خطایی در نظم آفرینش نیست ؟ بااین وجود من این خطا را گر تو گویی به مصلحت است یا وسیله ی آزمایش انسان جفا کار می پذیرم و دم بر نمی آورم.
نظر نگارنده:
شاید هم حافظ به سیاق رندی خود به هر دو معنی نظر داشته و با خلق صنعت کرده است.
حافظ از منظر خیامی اش در قلم صنع کمی و کاستی می بیند:
چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش؟
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است؛
کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست؟
ولی چون برغم خیام، عارف مسلک و عاشق مسلک هم هست به فتوای پیرش، نظر به عیب نمی کند و خطاپوشی می کند و بلکه در عالم عشق و ذوق و هنرش، خطایی حس نمی کند و نمی بیند. پیر از این نظر خطا در قلم صنع نمی بیند که مرامش خطاپوشی است. او از منظر عشق در عالم می نگرد نه مانند خیام از منظر فلسفه. فلاسفه ای مانند خیام در قلم صنع چون و چرا می کنند و خطا می بینند. اما حافظ در جای دیگر می گوید:
نیست در دایره یک نکته خلاف از پس و پیش
که من این مساله بی چون و چرا می بینم
در واقع حافظ خیامی است که عاشق شده است و به فتوای پیرش، راه نجات را در عیب پوشیدن می داند:
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات؟
بخواست جام می و گفت : عیب پوشیدن
و:
نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان
هرچه کردیم به چشم کرمش زیبا بود
مفسر قرآن کیست؟
مفسر قرآن کیست؟
محمدامین مروتی
دینداران سنتی بر آنند که تفسیر قرآن کار مردم عادی نیست و ایشان باید متکی به تفسیر علما باشند. لذا به ضرورت، علمی به نام تفسیر قرآن در بین مسلمین ایجاد شد.
اهل حدیث (از شیعه و سنی) جلوتر رفتند و گفتند تفسیر کار علما هم نیست بلکه کار معصومین است. یعنی تفسیر باید منقول و ماثور باشد و به روایات و احادیث پیامبر و ائمه متکی باشد.
نواندیشان دینی می گویند خدا خودش در قرآن بارها فرموده قرآن را آسان گردانیدیم و به زبان مردمان نازل کردیم تا آن را بفهمند و از آن پند گیرند. " وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ ". به همین دلیل پیامبر و معصومین نیازی به نوشتن تفسیر ندیدند و تفسیری هم ننوشتند.
عرفا از اهل حدیث هم پیشتر می روند و می گویند تفسیر قرآن کار خودِ خداست. کارِ بشرِ دارای تمایلات نفسانی نیست که بر اساس هوا و هوس و حدس و ظنّ و گمان، تفسیر به رای می کند. در عین حال قرآن دارای معانی تو در توست. اگر انسان دل صاف دارد و از نفسانیت تهی گردد، قرآن را به اندازة فهمش در می یابد. لذا سالک باید از خدا بخواهد که حقایق قرآنی را بر او مکشوف دارد. مولانا معتقد است که مفسِّر قرآن باید خدا باشد. او باید رموز من لدنی را با تو در میان نهد:
قول حق را هم زِ حق تفسیر جو
هین مگو ژاژ از گمان، ای سخترو[1]
آن گره کو زد، همو بگشایدش
مهره کو انداخت، او بربایدش
گرچه آسانت نمود آن سان سخُن
کی بود آسان، رموز من لدُن[2]
در دفتر پنجم هم می گوید:
معنی قرآن ز قرآن پرس و بس
وز کسی که آتش زدست اندر هوس
پیش قرآن گشت قربانی و پست
تا که عین روح او، قرآن شدست
نیاز و فرانیاز
نیاز و فرانیاز
محمدامین مروتی
هرم مازلو یکی از روشن بینانه ترین و هوشمندانه ترین و به دلیل هماهنگی با واقعیات جسمی و ذهنی بشر، یکی از کاربردی ترین تئوری های علوم انسانی هم هست.
نیازهای اساسی بشر در قاعده هرم قرار دارد که وسیع ترین و مشترک ترین نیازهاست و هر چه به راس هرم نزدیک می شویم، دو اتفاق می افتد. اول تعداد کمتری از افراد بشر به نیازهای بالاتر وابسته اند، دوم شرط پرداختن به نیازهای بالاتر رفع نیازهای پایین تر است یعنی سطوح پایین تر پیش نیاز سطوح بالاتر است.
اساسی ترین و بیسیک ترین نیازهای انسان که قاعده هرم بر آن قرار گرفته نیازهای فیزیولوژیک و غریزی اند که بقای انسان را تامین می کنند. مثل آب، هوا، غذا و خواب.
سطح دوم نیاز به امنیت است مثل نیاز به شغل وتامین اجتماعی و قانون.
سطح سوم نیازهای اجتماعی و ارتباطی مثل وابستگی، تعلّق خاطر، عشق ، دوستی و عضویت در گروههای اجتماعی، محلی و مذهبی.
سطح چهارم نیازهای روحی و شخصیتی مثل اعتماد به نفس و موفقیت و اعتبار.
سطح پنجم سطح نیازهای معنوی و به عبارت دیگر فرانیازهاست. فرانیازها معطوف به خودشکوفایی قوه ها و استعدادهای هر شخص هستند.
با توجه به این هرم است که وظایف دولت ها و حکومت ها عمدتا معطوف به سطح یک و دو است. نیاز به دموکراسی و آزادی، پس از رفع نیاز فیزیولوژیک و امنیت قابل تحقق و قابل طرح است و پیش از آن موضوعیت ندارد. لذا تقدم اقتصادی بر امر معنوی در اینجا به خوبی فهمیده می شود و علت بی ثباتی دموکراسی های با اقتصاد ضعیف از همین جاست. ضرب المثل هایی مثل "شکم گرسنه ایمان ندارد" و "عقل سالم در بدن سالم است" یا احادیثی مثل "آمدن فقر همانا مساوی رفتن ایمان است" و "هر کس معاش ندارد، معاد ندارد"، همه و همه بر حقیقت هرم مزلو گواهی می دهند. مولانا هم می گوید:
آدمی اول حریصِ نان بود
چون که قوت و نان، ستون جان بود
چون به نادر گشت مستغنی زِ نان،
عاشق نام است و مدحِ شاعران
حرفی از ان هزاران.....
آیه هفته:
سوره إسراء آیه 7: إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لِأَنفُسِکُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا: گر نيكى كنيد، به خود نيكى كردهايد، و اگر بدى كنيد، به خود [بد نمودهايد].
کلام هفته:
عشق فوران عاطفه است. مرتضی مردیها
شعر هفته:
در باد وَرق می خورَد این دفترِ خالی
این غفلتِ مشهور به تقویمِ جلالی
هرجا بِگُریزم، غمِ تو زودتر آن جاست
از گریه پُرم، ای همه جا، جایِ تو خالی!
هرگز شده دریا برَوَد دیدنِ رودی؟
دیدار من و عشق؟ چه بیهوده خیالی!
ای هرگز نومید! در این دایرهی وَهم
شوقِ سفری کو؟ چه سقوطی؟ چه کمالی؟
خوباست همهچیز و به کام است شب و روز
ای مرگ! به جز دوریِ تو نیست ملالی
این قافیه بازیّ و گرفتاریِ الفاظ ...
ما را به کجا می برَد این بی پر و بالی؟ عبدالحمید ضیایی
داستانک:
یک روز نلسون ماندلا زمانی که رئیس جمهوری آفریقای جنوبي بود برای نهار خوردن با همراهان به یک رستوران می رود. روی میز بزرگی که نشسته اند نگاه می کند به گوشه رستوران می بیند یک نفر نشسته و رو از آنها می گیرد.
به یکی از محافظین می گوید بروید او را به میز ما دعوت کنید.
طرف می آید با شرمندگی عرض ادب می کند و نهار را با رییس جمهوری صرف می کند.
پس از آنکه از رستوران خارج می شوند یکی از دوستان به ماندلا می پرسد که این شخص کی بود که شما فقط او را دعوت کردید.
ماندلا گفت این نگهبان زندان سلول من بود که هر گاه زیاد تشنه بوده و درخواست آب می کردم به جای آب ، شلوار خود را پایین آورده و از پنجره سلول بر من ادرار می کرد.
همراه ماندلا خیلی عصبانی می شود که چرا او را دعوت کردید.
نلسون جواب می دهد دیدم ما وقتی به رستوران وارد شدیم آن شخص بسیار شرمنده و با ترس نشسته و در ذهن خود فکر کرد حالا که او را دیده شاید به فکر انتقام از کارهای گذشته او باشم. خواستم به او اطمینان دهم که انقلاب ما به قصد انتقام جویی نیامده نفرین و آرزوی مرگ برای دیگران داشتن بذر سیاه ناآرامی و آشفتگی را در وجودمان پرورش می دهد . ما به دعای هم محتاجیم، نه به نفرین و لعن !
طنز هفته:
ایران کشوریه که بدون خرج کردن پولت، ازش کم میشه.