در باب جاودانگی
در باب جاودانگی
محمدامین مروتی
جاودانگی یا نامیرایی آرزوی همیشگی بشر بوده است. ظاهرا انسان از زندگی سیر نمی شود. خدایان نامیرایی و جاودانگی را سهم خود کردند و انسان سیزیف وار همواره می خواسته به این نامیرایی دست یابد. لذا اسطوره ها و افسانه هایی مانند "آب حیات" بازتاب دهندة این آرزوی بشر بوده اند.
اما آیا از منظر فلسفی، جاودانگی مطلوب است؟
انسان هر چه پیرتر می شود، شیرینی و مزة زندگی کاستی می گیرد تا زمانی می رسد که آرزوی مرگ می کند. به همین دلیل شاعر گفته است:
گـفتـی: « بــرو کــه پیـر شـوی » ای پــدر بیــــا
نفــریـن کـه در لبــاس دعــا کــردهای ببیـن . . . !
بیماری صعب العلاج و جانکاه و همینطور شکنجه نیز همین بلا را به سر آدم می آورند. در این شرایط بی تردید مرگ یک "نعمت" است.
صائب تبریزی هم بر خضر نبی دل می سوزاند که:
ما ازین هستی ده روزه به جان آمده ایم
وای بر خضر که زندانی عمر ابدست
اما اگر چیزی مثل آب حیات باشد که علاوه بر جاودانگی، جوانی و تندرستی را نیز حفظ کند، جاودانگی از هر جهت خواستنی نمی شود؟
این فرض محال نیست ولی تصورش مشکل است و واقعا معلوم نیست که جاودانگی پس از مدتی ملال انگیز نگردد. توضیح اینکه لذت های بشری، در اثر تکرار، خسته کننده می شوند و اگر انسان در چنین شرایطی اختیار پایان دادن به زندگی خود را نداشته باشد، زندانی آرزوی خود یعنی عمر ابد می شود.
نکته مهم سوم این است که بسیاری از زیبایی ها و خوشی ها، به واسطة از دست رفتنی بودن شان ارزش دارند. مثلا کسی که در جنگ فداکاری می کند اگر بداند که نامیراست، فداکاری اش کمرنگ و بیرنگ می شود. در واقع وجود نرگ است که این همه به زندگی ارزش داده است. اگر ما تا ابد برای همه چیز وقت داشته باشیم، اصلا چرا باید تلاش و کوشش کنیم؟