لشک کولاکوفسکی

محمدامین مروتی

لشک کولاکوفسکی ‏( ۱۹۲۷–  ۲۰۰۹) فیلسوف و متفکر لهستانی بود. او بیشتر به‌خاطر شناخت و نقد مارکسیسم در دنیا شناخته‌شده بود. برجسته‌ترین اثر او، «جریان‌های اصلی مارکسیسم» نام دارد.

زندگی‌نامه:

کولاکوفسکی در سال ۱۹۲۷ در لهستان زاده شد. وقتی او دوازده ساله بود، کشورش از دو سو مورد حمله نیروهای آلمان نازی و ارتش شوروی قرار گرفت و پدرش توسط گشتاپو دستگیر شد و به قتل رسید. به عضویت حزب کمونیست لهستان درآمد، اما خیلی زود به سوسیالیسم دمکراتیک گرایش یافت. در سال ۱۹۶۶ میلادی به جرم دفاع از آزادی بیان و انتقاد علنی از کمونیسم از حزب اخراج شد و پس از چندی در پی سیاست «کمونیستی کردن دانشگاه ها» که بر اساس آن منتقدان و معترضان نظام، از کار برکنار و «پاکسازی» می شدند، او نیز از تدریس در دانشگاه محروم شد و کرسی درس فلسفه تاریخ از او گرفته شد. در پی فشارهای گوناگون، نخست به پاریس و سرانجام به انگلستان رفت. لشک کولاکوفسکی، در 2009 در گذشت.

آثار:

جریان‌های اصلی در مارکسیسم (کتاب سه جلدی، ترجمه به فارسی توسط دکتر عباس میلانی)

زندگی به رغم تاریخ (گزیده گفتارها و گفتگوهایی از لشک کولاکوفسکی به انتخاب و ترجمه خسرو ناقد)

دو چشم اسپینوزا و دیگر مقالات در باب فیلسوفان (۲۰۰۴)

درسهایی کوچک درباب مقولاتی بزرگ، لشک کولاکوفسکی، هومن پناهنده (مترجم)، روشن وزیری (مترجم)، تهران: طرح نو، ۱۳۸۱

مارکس جوان و مارکس پیر:

او در آغاز تفکر فلسفی خود، روح انتقادی را از مارکسیسم به عاریت گرفت؛ از آنجا که «مارکس جوان» بیش از همه در مرکز توجه و علاقه کولاکوفسکی جوان قرار داشت، او پاسخ پرسش های خود را درباره انسان و درباره معنا و مقصود زندگی، در این محدوده تنگ جست وجو می کرد.

اما کولاکوفسکی با نگارش کتاب «جریان های اصلی مارکسیسم؛ تکوین، توسعه و تباهی مارکسیسم»، با «پدرمعنوی خود» مارکس وداع کرد، پدری که به رغم شناخت و درک بسیاری از پدیده ها، عشق را کم داشت؛ عشق به حقیقت و دلیری در اعتراف به خطا.

در نوشته های اولیه مارکس، این انسان بود که می توانست و می بایست جهان را تغییر دهد و تاریخ را بسازد و فقط مهره یی در ماشین عظیم تاریخ نبود که خواهی نخواهی مسیر حرکتش بر طبق قانون از پیش تعیین شده بود. «مارکس جوان» طرفدار زندگی، نه تنها در تضاد دیالکتیکی ابطال ناپذیری با «مارکس پیر» طرفدار تاریخ قرار داشت، بلکه در تقابل با سوسیالیسمی نیز بود که در روسیه شوروی و دیگر کشورهای بلوک شرق کاربرد داشت.

نقد کمونیسم:

به نظر او مارکسیسم بزرگترین خیالبافی قرن بیستم است.

"لِشِک کولاکوفسکی" از کمونیست های پشیمان لهستانی در دفاع از پشت کردنش به کمونیسم، نامه مهمی به ادوارد تامپسون مورخ انگلیسی چپگرا نوشته است. تامپسون علیرغم انتقادهایی که به سیستم حکومتی شوروی داشت کماکان از سوسیالیسم موجود دفاع و کولاکوفسکی را به خاطر خروج از دایرة چپ گرایی سرزنش می کرد.

کولاکوفسکی در این نامه می گوید تنها دارویی که کمونیسم برای بی عدالتی در کشورها تجویز می کند، دولتی کردن اقتصاد و قدرت سیاسی است که حال مریض را به مراتب بدتر می کند.

منطق دوگانه:

کولاکوفسکی در فراز دیگری از این نامه آنچه منطق انتقادی مارکسیستی از سرمایه داری را یک بام و دو هوایی بودن و دوگانه تلقی می کند.

در منطق لنینیستی هر کاستی در جامعه سرمایه داری مربوط به سیستم و ذات این نظام است ولی هر کاستی در جامعه سوسیالیستی، عارضی و تحمیلی و ایضا ناشی از ذات توطئه گر سرمایه داری است. هر قتلی در جامعة آمریکا مربوط به نظام ناعادلانه ای است که سیستم فقر و غنا را بازتولید می کند ولی اولا قتل و غارتی در شوروی وجود ندارد و اگر هم موردی فاش شود حاصل تبلیغات سوء خارجی ها یا نتیجة توطئة آن هاست.  با دارندگان چنینن منطقی نمی توان وارد هیچ بحث جدی و مستند و مستدلی شد.

با این منطق دیگر نه تنها عیب ها دیده نمی شدند، بلکه لاپوشانی می شدند و منتقدانی که انگشت بر عیوب می نهادند، سرکوب و حذف می شدند. با این منطق می توان از بدترین حکومت ها هم دفاع کرد. با این منطق امکان کشف و اصلاح خطاهای احتمالی منتفی می شود و به قول پوپر این نوع استدلال، ابطال ناپذیر است. این منطق مصداق بسیاری از ضرب المثل های خودمان است. نظیر: یک بام و دو هوا بودن. یک سوزن به خودت بزن و یک جوالدوز به دیگران. کاه را دیدن و کوه را ندیدن. دیدن عیب دیگران و ندیدن عیب خود.

علت اصلی فشل شدن نظامهای سوسیالیستی، تعریف نکردن مکانیسمی برای عیب یابی و اصلاح کاستی هایشان بود. در حالی که در جوامع سرمایه داری بیشترین انتقادها به نظام از درون خود نظام بود.

عرفان:

کولاکوفسکی خود را عارف نمی داند، ولی معتقد است که تجربه عرفانی، به رغم آنکه در همه حال پدیده یی پیرامونی بوده است، بر تاریخ ادیان بزرگ تاثیری پایدار و دامنه دار داشته است. او به این نکته مهم نیز اشاره می کند که تشابهاتی حیرت انگیز و باورنکردنی میان مکاتب عرفانی و عارفان سرزمین ها و فرهنگ های گوناگون می توان نشان داد؛ مثلاً میان مایستر اکارت آلمانی و شانکارای هندی. کولاکوفسکی عرفان را یکی از صور مهم ولی کم پیدای دینداری می داند و معتقد است که پیروان این نوع دینداری به خوبی می توانند بدون قیود جزم اندیشانه، زندگی دنیوی و حیات معنوی خود را سامان دهند و رابطه یی مستقیم با خدای خود برقرار کنند.

 

با استفاده از:  اندیشه پویا شماره 50 (اردیبهشت 97)