نقش و اهمیت تمثیل در استدلال قدما

نقش و اهمیت تمثیل در استدلال قدما

 

محمدامین مروتی

قدما از حکایات و امثال به جای استدلال بیشترین بهره را می بردند. امروز هم به قدیمی تر ها که توجه می کنیم می بینیم به جای استدلال دستشان پر از متل و مثل است. این بدان جهت بود که ذهن بشر گذشته با این حکایات و تمثیل ها کاملا قانع می شد. کسی که مخاطب عامی و عادی دارد نیز تمثیل و شعر و حکایت را بهترین راه برای ارتباط و اقناع می یابد. در واقع شانِ تمثیل در منطق امروز هم جنبة اقناعی آن است نه قوت و مایة اثباتی آن. از همین رو قرآن که به زبان قوم سخن می گوید از تمثیل بیشترین استفاده را می کند، همین طور مولوی در مثنوی شریف. طبیعتا معاندان و مخالفان نیز به دلیل کارآمدی این شیوه ی گفتگو، از همین حربه استفاده می کرده اند. مولانا در مجلد سوم از مثنوی می گوید کافران هم در ردّ دعوت پیامبران تمثیل می آوردند و می گفتند دعوی ایشان به نبوت مانند دعوی ان خرگوشی است که می گفت من رسول ماه آسمانم و به جماعت پیلان گفته بود ماه دوست ندارد شما از آب فلان چشمه بخورید وگرنه عصبانی می شود و نشانة این عصبانیت هم اضطراب و تحرک عکس ماه در آب است. فیلان هم به محض دهان زدن به آب ، آن را متموج می ساختند و می دیدند عکس ماه به حرکت آمده و از عصبانیت ماه ترسیدند و آنجا را ترک کردند. مولانا می گوید کافران حدی برای آوردن تمثیل ندارند:

این بدان مانَد که خرگوشی بگفت

من رسول ماهم و با ماه جفت

کز رمه ی پیلان بر آن چشمه ی زلال

جمله نخجیران بُدند اندر وبال

جمله محروم و ز خوف از چشمه دور

حیله‌ای کردند چون کم بود زور

از سَرِ کُه بانگ زد خرگوش زال

سوی پیلان در شب غره ی هلال

شاه‌پیلا من رسولم پیش بیست

بر رسولان بند و زجر و خشم نیست

ماه می‌گوید که ای پیلان روید

چشمه آن ماست زین یکسو شوید

نک نشان آنست کاندر چشمه ماه

مضطرب گردد ز پیلِ آب‌خواه

چونک هفت و هشت از مه بگذرید

شاه‌پیل آمد ز چشمه می‌چرید

چونک زد خرطوم پیل آن شب درآب

مضطرب شد آب ومه کرد اضطراب

پیل باور کرد از وی آن خطاب

چون درون چشمه مه کرد اضطراب

کاف ران نتیجه می گیرند که:

مانه زان پیلانِ گولیم ای گروه

که اضطراب ماه آردمان شکوه

انبیا گفتند آوه پندِ جان

سخت‌تر کرد ای سفیهان بندتان

مولانا می گوید استفاده از این تمثیل حیله گری است و کافران را نرسد استفاده از این تمثیلات. چرا که صودت پرستند و به ظاهر می نگرند و در معنا راه ندارند:

آنچ در خرگوش و پیل آویختند

تا ازل را با حیل آمیختند

کی رسدتان این مثل ها ساختن

سوی آن درگاه پاک انداختن

تمثیل آوردن شایستة خدا و قرآن است که به کنه امور واقفند، نه فرعون و قارون و نه ابلیس که انسان را به چشم خاک می نگریست و روح خدا را در بشر نمی توانست ببیند:

آن مثل آوردن آنِ حضرتست

که به علم سرّ و جَهر او آیتست

این مثال آورد ابلیس لعین

تا که شد ملعون حق تا یوم دین

این مثال آورد قارون از لجاج

تا فرو شد در زمین با تخت و تاج

 

معنی صلوات و لعنت

معنی صلوات و لعنت

محمدامین مروتی

سوره أحزاب آيه  56: ‏ إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيماً ‏: ‏خداوند و فرشتگانش بر پيغمبر رحمت و عنایت دارند ، اي مؤمنان ! شما هم به او رو نمایید و تسلیم او باشید .‏

‏توضيحات : ‏

« صَلُّوا عَلَيْهِ » امروز ما صَلُّوا عَلَيْهِ را به صلوات فرستادن لفظی منحصر کرده ایم. در حالی که صَلُّوا عَلَيْهِ یعنی به او روی کنید.صلوات خدا به پیامبر هم رویکردن خدا به او به معنی عنایت و رحمت خدا به اوست. صلوات فرشتگان هم به معنی یاری ایشان به پیامبر است. کما این که صلات هم روی کردن به خداست نه صرف خواندن الفاظ نماز. چنان که از آیة بعدی بر می آید، نقطة مقابل صلوات، لعنت است.

معنی لعنت:

سوره أحزاب آيه  57: ‏ إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَاباً مُّهِيناً ‏: ‏كساني كه خدا و پيغمبرش را آزار مي‌رسانند ، خداوند آنان را در دنيا و آخرت نفرين مي‌كند ( و از رحمت خود بي‌نصيب مي‌گرداند ) و عذاب خواركننده‌اي براي ايشان تهيّه مي‌بيند .‏

معنی صلوه و صلوات:

"صلوه" مطلق عبادت است نه صرفاً نماز. روی آوردن به سوی خداست . "اقامه" صلوه به معنی جدی گرفتن این رویکرد و ادا کردن تمام و کمال حق آن است. جمع آن "صلوات" است.صلوه و صلوات از ریشه "صلی" به معنی نیت به اتصال است. به معني توجّه و عنايت و اقبال و روی کردن است . صلوه هم معنی وسیع تری از نماز دارد. روی کردن با توجه قلبی به خداست. از این رو در قرآن از اقامة صلوه یعنی برپا داشتن آن سخن می رود نه صرفا خواندن آن. « صَلُّوا عَلَيْهِ » در آیة 58 سورة احزاب نیز همین معنا را دارد. امروز ما صَلُّوا عَلَيْهِ را به صلوات فرستادن لفظی منحصر کرده ایم. در حالی که صَلُّوا عَلَيْهِ یعنی به او روی کنید.صلوات خدا به پیامبر هم رویکردن خدا به او به معنی عنایت و رحمت خدا به اوست. صلوات فرشتگان هم به معنی یاری ایشان به پیامبر است. کما این که صلات هم روی کردن به خداست نه صرف خواندن الفاظ نماز.

‏« صَلَوَات‌ » : جمع صَلاة ، نمازها . صلاه وسیلة اتصال با خداست. صلوات فرستادن به معنی خیر خواهی و دعای خیر برای رسیدن به خدا و ملاقات با او و اصطلاحا لقاءالله. چنان که در آیه زیر "صل علیهم " یعنی برایشان دعا کن: خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِم بِهَا وَصَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاَتَكَ سَكَنٌ لَّهُمْ وَاللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ(توبه-103):از دارايي هايشان صدقه بستان تا آنان را پاک و منزه سازی و برايشان دعاکن ، زيرا دعای تو مايه آرامش آن هاست ، و خدا شنوا و داناست. پس صلوات خدا بر پیامبر هم به معنی خیر خدا برای اوست.

 

ساموئل كوهن(1996-1922)

ساموئل كوهن(1996-1922)

محمد امین مروتی

ساموئل كوهن در كتاب"ساختار انقلاب‌هاي علمي" مي‌گويد برخلاف نظر پوپر، نظريات صرفاً با يك بار ابطال كنار گذاشته نمي‌شوند و اصولاً سير تحول علمي، از مراحل معيني عبور مي‌كند:

مرحله پيش از علم- مرحله علم عادي- مرحله بحران و بالاخره مرحله انقلاب علمي.

درمرحله پيش از علم، اختلاف بين دانشمندان زياد و اجماع ناچيز است. در مرحله علم عادي يك"پارادايم" و نوعي اجماع نسبي ايجاد مي‌شود. دراين مرحله حتي موارد ابطال باعث كنار گذاشته شدن نظريات نمي‌شوند مگر اين كه عدم پاسخ گويي نظريه به واقعيات باعث ورود آن به مرحله سوم يعني بحران گردد. بحران نه با يك بار ابطال، بلكه در صور وجود مشكلات جدي در انطباق با واقعيات، حاصل مي‌شود كه نهايتاً به مرحله بعد يعني انقلاب علمي، علم عادي جديد و بحران جديد و ... مي‌انجامد و در اين سلسله تحولات علم به پيش مي‌رود.

  نظرات كوهن در واقع كليت نظريه پوپر را رد نمي‌كند بلكه بيان تفضيلي‌تر و تاريخي‌تري از آن به دست مي‌دهد. در واقع نظريات پوپر طرح ساده شده و شماتيك نظريات كوهن است و همان چيزي كه كوهن عدم پاسخگويي و عدم انطباق با وضعيت و سؤالات جديد مي‌نامد، در اصطلاح پوپر "ابطال‌پذيري" نام مي‌گيرد.

 

حرفی از ان هزاران....

آیه هفته:

قرآن محتوای حکیمانه دارد:

سوره لقمان آيه  2: ‏ تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ الْحَكِيمِ ‏:اين است آيات كتاب حكمت‏ آموز.

بزرگ ترین حکمت این است که تا انسان نیکی نباشی، از هدایت و رحمت خدا  برخوردار نمی شوی:

سوره لقمان آيه  3: ‏ هُدًى وَرَحْمَةً لِّلْمُحْسِنِينَ ‏: ‏هدايت و رحمت براي نيكوكاران است .‏

توضيحات : ‏

این که تا انسان نیکی نباشی، از هدایت و رحمت خدا، برخوردار نمی شوی، بدان معناست که مطابق رای معتزله، حسن و قبح ، ماقبل شرعی است و قابل تشخیص به وسیلة عقل می باشد زیرا انسان قبل از این که هدایت یابد باید محسن باشد.

شعر هفته:

شهيدي كه بر خاك مي خفت/ سر انگشت در خون خود مي زد و مي نوشت/ در ســه حـرف برسنگ/ به اميــد پيروزي واقعي/ نه در جنگ/ كه بر جنگ                                         قيصر امين پور

کلام هفته:

ملتی که آزادی دارد ممکن است مشکلاتی داشته باشد، ولی ملتی که آزادی ندارد، مرده ای است که ادای زندگـان را درمی آورد........بزرگترین خطر برای آزادی از ناحیه کسانی است که نیت خوب و انرژی فراوانی دارند ولی نادانند.              هایک

داستانک:

هر کسی از ظن خود:

ﺩﺭ ﮐﻮﭘﻪ ﻗﻄﺎﺭ ﭼﻬﺎﺭ ﻧﻔﺮ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺍﺭﻧﺪ ...ﯾﮏ ﺳﺮﺑﺎﺯ ، ﯾﮏ ﺳﺮﻫﻨﮓ ، ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ، ﯾﮏ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﻗﻄﺎﺭ ﻭﺍﺭﺩ ﺗﻮﻧﻞ ﻣﯿ ﺸﻮﺩ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﯾﮏ ﺻﺪﺍﯼ ﻣﺎﭺ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﯾﮏ ﺻﺪﺍﯼ ﺳﯿﻠﯽ ﺯﺩﻥ ﻣﯿ ﺎﯾﺪ ...ﺑﻌﺪ ﮐﻪ ﻗﻄﺎﺭ ﺍﺯ ﺗﻮﻧﻞ ﺧﺎﺭﺝ ﻣﯿ ﺸﻮﺩ ، ﻫﺮ ﭼﻬﺎﺭ ﻧﻔﺮ ﺳﺎﮐﺖ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﻤﯿ ﺎﻭﺭﺩ ...ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺩﺭ ﺩﻟﺶ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﺧﺎﮎ ﺗﻮ ﺳﺮﺗﻮﻥ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﻣﯿﺮﯾﺪ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻭ ﺑﻮﺱ ﻣﯿ ﮑﻨﯿﺪ ﻣﻨﻮ ﺑﻮﺱ ﻣﯿ ﮑﺮﺩﯾﺪ ﭼﮏ ﻫﻢ ﻧﻤﯿ ﺨﻮﺭﺩﯾﺪ ...ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭ ﺩﻟﺶ ﻣﯿ ﮕﻮﯾﺪ : ﺣﺘﻤﺎ ﮐﻮﺭﯾد . ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﮔﻨﺪﮔﯽ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﻣﺮﺩﻧﯽ ﺭﻭ ﺑﻮﺱ ﻣﯿ ﮑﻨﯿﺪ ...ﺳﺮﻫﻨﮓ ﺩﺭ ﺩﻟﺶ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ( ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﺳﺮﺑﺎﺯ ) : ﺁﺷﻐﺎﻝ ﺑﻮ ﮔﻨﺪﻭ ﺍﯾﻦ ﻋﻮﺿﯽ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻭ ﺑﻮﺱ ﻣﯿﮑﻨد ﭼﮑﺶ ﺭﻭ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺨﻮﺭﻡ ...ﻭ ﺍﻣﺎ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻧﻔﺮ ...ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺩﺭ ﺩﻟﺶ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ : ﭼﻪ ﮐﯿﻔﯽ ﻣﯿﺪﻩ ﺁﺩﻡ کف ﺩﺳﺘﺸﻮ بوس ﮐﻨﻪ و ﺑﺰﻧﻪ ﺯﯾﺮ ﮔﻮﺵ ﯾﻪ ﺳﺮﻫﻨﮓ.

طنز هفته:

پیامک شوهر به زن :

آروم باش ، نترسیا من از پله های اداره افتادم سرم خورد به نرده ها .بیهوش شده بودم ، خانم جهانپور زنگ زده بود به اورژانس و الان توی بیمارستانم ، ولی دکترا میگن خونریزی مغزیه .پای چپ و دنده راستم شکسته .رباط آرنجم در رفته ، پیشونیم کبود شده

گردنم هم پیچیده و لبم چاک خورده .

جواب زن : خانم جهانپور کیه ؟!

کارل ریموند پوپر(1994-1902)

کارل ریموند پوپر(1994-1902)

 محمدامین مروتی    

منطق کشف علمی و منابع معرفت:

"پوپر" در باب ماهيت علم مي‌گويد كه علم تنها به حس يا عقل تقليل نمي‌پذيرد بلكه در روند كسب معلومات جديد، ابتدا در ذهن فريضه‌اي به وجود مي‌آيد كه با حس و عقل و شهود درآميخته است. وي معتقد است منبع نهايي و واحد شناخت وجود ندارد و منابع متعددي از قبيل تعقل و تجربه و شهود و مهم‌تر از همه، چيزي به نام "سنت" وجود دارد كه خود از تركيب اين منابع به وجود آمده و به صورت پيشيني و ماقبل تجربي در اذهان موجود دارد. هيچ معرفت و شناختي از صفر شروع نمي‌شود بلكه با ذهنيت‌ها آغاز مي‌شود. با عبارت ديگر ما اگر غول به نظر مي‌رسيم به خاطر آن است كه بر شانه ‌هاي نسل‌هاي ماقبل خود ايستاده‌ايم.   

پوپر دعواي منبع معرفت را دعواي بيخودي مي‌داند كه ربط چنداني به خود معرفت ندارد و معرفت بدون اعتنا به اين دعاوي راه خود را مي‌رود. اصلاً مهم اين نيست كه منبع شناخت كدام است بلكه مهم اين است كه بدانيم هيچ نوع شناخت و حقيقت نهايي، يقيني و خطاناپذيري وجود ندارد و لذا بايد راهي براي كاستن از عيار خطاها و كشف و رفع آن ها پيدا كنيم و در همین جاست كه پوپر معياري به عنوان "ابطال‌پذيري" را براي محك زدن معلومات و اصلاح‌خطاها و پيشرفت علمي پيش مي‌گذارد. او خودش اين روش را "عقل‌گرايي و تجربه گرايي انتقادي"مي‌نامد كه ميراث كانت است. کانت به ما آموخت که شجاعت آموختن داشته باشیم. او عدم استعمال فهم را نوعی عدم بلوغ عمدی و بزدلانه می دانست. اگر این شجاعت را نداشته باشیم برده پیشداوری ها و جزم ها و القائات خواهیم شد. از نظر پوپر عقل گرا کسی است که نه به تأثیرگذاری بر دیگران بلکه بر آموختن و نزدیک شدن روزافزون به حقیقت تأکید می کند.

ابطال پذیری:

پوپر در نقد استقرا می‌گفت  استقراء مبتنی بر تشابه آینده و گذشته است که توجیهی برای چنین تشابهی نداریم. به علاوه چه تعداد از مشاهدات می‌تواند به یک حکم تجربی بیانجامد ؟ یک تجربه سوختن با آتش برای حکم کردن به سوزانندگی آتش کافی است در حالی که مردن یک سیگاری مبتلا به سرطان ، دلیل بر سرطان زایی سیگار نمی‌شود . به همین دلیل او معیار ابطال پذیری را جای اثبات پذیری گذاشت . پوپر گفت میلیون ها مصداق، حکمی را به اثبات نمی رساند؛ در حالی که یک مورد ابطال، آن را منتفی می کند. پس ما باید احکام و قضایا را به نحوه ای فرمول بندی کنیم که طی آن نشان داده شود که در چه حالت و صورتی دست از ادعایمان بر می داریم. یعنی راه ابطالِ نظریة خود را باز بگذاریم تا به حک و اصلاح آن کمک کنیم و اصولا اکتشافات علمی از همین منطق حک و اصلاح و نقدپذیری، تبعیت کرده اند. به نظر می رسد که ملاک "ابطال پذیری" به نوعی مکمل" اثبات پذیری" است نه نافی آن. به همین دلیل عده ای به جای هر دوی آن ها، ملاک جامع تری به نام "تحقیق پذیری" را پیش نهادند که وفق آن گزارة مدعی حقیقت علی الاصول باید قابلیت تحقیق تجربی داشته باشد تا صحت یا سقم آن را بتوان در عمل نشان داد.

پوپر می گوید تا پیش از این، سؤال اساسی در فلسفه علم  این بوده که "منبع اصلی معرفت کدام است؟" و در فلسفه سیاسی "این که چه کسی باید حکومت کند؟". در حالی که در این سؤالات از دیدگاهی اقتدارگرایانه و تمام گرایانه، به طور ضمنی یک منبع شناخت خطاناپذیر و همچنین یک حکومت ایده آل و آرمانی از قبل مفروض گرفته شده است. در مقابل این سؤالات، پـوپـر سؤالاتی فروتنانه تر را پیشنهاد می کند. او سؤال اساسی فلسفه علم را این می داند که چه راهی برای کشف و رفع خطاها وجود دارد؟ و پاسخ می دهد نقد مداوم نظریاتمان این امکان را فراهم می سازد. او می گوید اصولاً منبع نهایی شناخت وجود ندارد، بلکه شناخت عبارت است از ترکیب ذهنیت های پیشینی انسان ها با تعقل و تجربه و شهود. و اصلاً این که منبع حقیقت چیست ارتباط چندانی به خود حقیقت ندارد. پس بیائید قناعت کنیم به اصلاح و نقد مداوم نظریاتمان نه جستجوی حقیقت نهایی و کامل. در فلسفه سیاسی هم به جای این که بپرسیم چه کسی بهتر است حاکم شود، بپرسیم چگونه حکومت کنیم تا خطاهای سیاسی مان با حداقل هزینه و بدون توسل به خشونت و خونریزی اصلاح شود.

داروینیسم پوپر:

    پوپر در مقابل استقراگرایان که به تأیید و تصدیق تجربی نظریات باور داشتند، مفهوم تقرب تدریجی به حقیقت را پیش نهاد. به لحاظ شباهت روش آزمایش و خطا به نظریه تنازع بقا و انتخاب اصلح، او خود را یک "داروینیست" می دانست با این تفاوت که موضوع این تنازع و بقا، حذف اندیشه ضعیف است نه حذف فیزیکی موجودات و اشخاص.  

آزادی هم به عنوان غایت هم به عنوان روش:

    او بر آن بود که دموکراسی های موجود غربی بهترین جهان قابل تصور نیستند بلکه بهترین جهان های سیاسی هستند که از لحاظ تاریخی تاکنون داشته ایم چه به لحاظ شکوفایی اقتصادی و چه به لحاظ انسانی فقر و اهانت کمتر شده است. کارآمدی دموکراسی نسبت به سایر سیستم های حکومتی از آنجاست که در آن امکان کشف و اصلاح خطاها بیشتر است و آن به دلیل فراهم شدن امکان طرح نظریات مختلف و نقد نقاط قوت و ضعف آنان است. مبنای دموکراسی بر جایزالخطا بودن انسان است و از اینجا نتیجه می شود که باید راهی برای کشف این خطاها پیش بینی شود. حکومت های غیردموکراتیک از آنجا که خود را در مقام و جـایگاه حقیقت نهـایی و مطلق می بینند، پیشاپیش امـکان ردیابی نقاط ضعف اشتباهاتشان را سـد می کنند و در نتیجه خـطـاهای خــود را پس از مدتی طولانی تر، کـه عوارض و لطمات مربوطه جبران ناپذیر نشده اند، کشف می کنند. هزینه کشف خطاها در دموکراسی به حداقل می رسد و در واقع به جای آن که یکدیگر را بکشیم و حذف کنیم، به حذف اندیشه ها و اصلاح آنها اکتفا می کنیم. از منظر کارآمدی، از دموکراسی به مثابه یک "روش" مفید و مؤثر دفاع می شود.

البته باید توجه داشت دموکراسی لزوماً یک معجزه اقتصادی را تضمین نمی کند و بالاخره باید از آزادی به عنوان یک ارزش غایی دفاع کرد چرا که آزادی از بندگی حتی اگر با تنعم همراه باشد بهتر است. دموکراسی تضمینی برای حکومت صالح نیست ولی تنها مشکل همزیستی عزتمندانه و مسئولانه انسان هاست. تفاوت اساسی دموکراسی با سایر اشکال حکومتی آن است که دموکراسی یک و شکل معین حکومتی با محتوای معین نیست. به قول پوپر دموکراسی "یک روش معین برای رسیدن به نتایج نامعین" است. نامعین بودن این نتایج به خاطر آن است که دموکراسی مبتنی بر رأی مردم است و رأی مردم هم امری متحول و متغیر است. در واقع دموکراسی نوعی "روش" حکومت کردن است نه یک "نظام حکومتی" با اهداف از پیش تعیین شده. به عبارت دیگر در دموکراسی مهم نیست که "چه کسی" حکومت کند بلکه "چگونه" حکومت کردن است که اهمیت دارد. اما این به آن معنا نیست که دموکراسی فقط یک "روش" است و نه در عین حال یک "ارزش".

معنای تاریخ:

    پوپر در نقد تاریخیگری و تزریق اندیشة جبر به تاریخ، می گوید زندگی معنایی ذاتی و درونی ندارد این انسان است که به زندگی معانی مختلفی می دهد. تاریخ نیز همین گونه است. ما می توانیم با آموختن درس های تاریخی بدان معنای مورد نظر خود را بدهیم چون تاریخ گرایش و تقدیر از پیش مقدری ندارد. ما صرفاً عروسک های خیمه شب بازی یک جبر تاریخی نیستیم بلکه با آزمایش و خطا می توانیم به اخلاقی تر شدن و بهتر شدن دنیایمان کمک کنیم.

 

حرفی از ان هزاران....

آیه هفته:

قرآن را باید با تدبر و خرد فهمید:

کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْکَ مُبارَکٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ وَ لِيَتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ (ص-29) ... این کتابی است پربرکت که بر تو نازل کرده ایم تا در آیات آن تدبّر کنند و خردمندان متذکّر شوند!

شعر هفته:

گه ملحد و گه دهری و کافر باشد

گه دشمن خلق و فتنه‌پرور باشد

باید بچشد عذاب تنهایی را

مردی که ز عصر خود فراتر باشد      دکتر شفیعی کدکنی

کلام هفته:

فرانسيس بيكن مي گويد سه نوع آدم داريم. عده اي مثل عنكبوت بافنده اند و خيال بافي مي كنند عده اي مثل مورچه ذخيره  كننده اند و همه چيز را بدون توجه به فايده ی آن ها انبار مي كنند و زندگيشان در داشتن و پركردن انبار حافظه از اطلاعات مي گذرد. ولي دسته سوم مثل زنبور داده هاي بیرونی نظیرِ شيره ي گل را مي گيرند و با دخل و تصرف و كار روي آن ، تبديلش مي كنند به محصولي ارزشمند تر مثل عسل.

دکترخلیل رفاهی در کتاب گردش ایام می گوید:

داستانک:

زمانی درقم طلبه بودم به علت خامی و بی ارتباطی با جامعه معتقد بودم، فقط کسی که در قم باشد و روحانی، بافضیلت است اما وقتی در دوره ای که دانشگاه تهران بودم با اشخاص با فضیلت روبه روشدم فهمیدم که درخارج از قم و درافراد غیر روحانی افراد ارزشمند وجود دارد،اما....! باز شیعه بودن را شرط اصلی می دانستم، بعد باسفر به کشورهای عربی فهمیدم که بین سایر فرقه اسلامی هم انسان ارزشمند یافت می شود پس ازسفربه اروپاب ه این نکته واقف شدم که دربین سایرادیان نیز انسان ارزشمند هست ولی در ژاپن حادثه ای برایم رخ داد که فهمیدم  فضیلت وانسانیت به زبان ومکان ونژاد و مذهب ورنگ نیست برای غذا به رستورانی شلوغ درتوكيو رفتم وبه جاهای دیگر سری زدم چند ساعت بعد ناگهان یادم آمد که ساکم راکه تمام زندگیم داخل آن بود درآن رستوران جا گذاشته ام با عجله رفتم وبا کمال ناباوری دیدم ساکم همانجاست و پیرمردی کنار آن نشسته او گفت: وقتی دیدم ساکت را فراموش کردی با اینکه وقت دندانپزشکی داشتم ماندم تا برگردی، از او تشکر کردم . او به انسانیت معتقد بود.     دکترخلیل رفاهی در کتاب گردش ایام

طنز هفته:

بچه بودیم پدر سالاری بود .زن گرفتیم زن سالاری شد .الان هم که فرزند سالاریه.

 

خودشناسی بر اساس مثنوی . گفتار هفتم :  وجوه تشخيص نفسانيت

خودشناسی بر اساس مثنوی

محمد امین مروتی

گفتار هفتم :

وجوه تشخيص نفسانيت

     نفس با مكاري هاي مختلف ، مانع ديده شدن دستش در پشت اعمال و گفتار ما مي‌شود ؛ لذا شناخت ملاك ها و علائم و نشانه هايي كه بر اساس آن ها ، بتوان دست او را روكرد ، اهميت زيادي دارد. من جمله :

     1 ـ حق ناپذيري :

     مهمترين وجه مشخصه نفسانيت ، حق ناپذيري و عناد است . هويت نفساني، زير بار حرف حساب نمي‌رود و به لطايفِ الحيَل از پذيرش حق سَر باز مي‌زند و در اين راه ،  از ارزشها و مقدسات  هم  خرج مي‌كند تا نتوانيم مچش را بگيريم . اما انسان وارسته ، فارغ از اينكه طرفش و مخاطبش كيست، حرف حق را ،از هركس خاصه از مخالف و دشمن خــود هم ، مي‌پذيــرد . پــا روي حق نمي‌گذارد و هميشه آمــاده است در مقابل حـرف حق ، عقب بنشيند و بر حرف  ناحق نايستد؛ ولو اينكه برای مدت های مدید، ناحقی را حق تلقي كـــرده باشد.

    نفسانيت به دو شكل با خرد مي‌ستيزد : اول خودفريبي، دوم تعصب . عقلانيت مشت نفسانيت را در هر دو اين موارد باز مي‌كند و دشمني نفسانيت با آن، از همين روست .

در دفتر پنجم مثنوی، حكايت بازي شطرنج بين غلامي و پادشاهي آمده است كه ب.......

ادامه نوشته

گذری بر دیوان سید یعقوب ماهیدشتی

 

 

هجدهمین گفتار از مجموعه گفتارهای "نام آوران شعر و ادب کرمانشاه" را به سید یعقوب ماهیدشتی اختصاص داده ایم. این مجموعه - که ادای دینی به بزرگان ادب و هنر دیارمان است- به پیشنهاد و تشویق آموزگار عزیزم یدالله عاطفی و بذل توجه دوست خوش ذوقم رضا حساس و الطاف روزنامة باختر تداوم یافته است. بزرگوارانی که پیش از این از آثار آن ها سخن گفته ایم، عبارت بوده اند از: یدالله بهزاد، پرتو کرمانشاهی، اسدالله و یدالله عاطفی، ابوالقاسم شیدا، یدالله لرنژاد، خانبابا جیحونی، معینی کرمانشاهی، محمدجواد محبت، شمس علیزاده، احمد عزیزی، سعید عبادتیان، وحدت کرمانشاهی، محمدرضا فتاحی، سید صالح ماهیدشتی، تمکین کرمانشاهی و جلیلی بیدار.   محمدامین مروتی

 

گذری بر دیوان سید یعقوب ماهیدشتی

(1192-1254ه.ش)

سید یعقوب ماهیدشتی در سال ۱۱۹۲ ه. ش در روستای قمشه ماهیدشت به دنیا آمد. خط و صوتی خوش داشته. با دستگاه های موسیقی ایرانی آشنا بوده و خود نیز تنبور می زده است. دیوان اشعار وی حاوی بیش از ۲۰هزار بیت بوده، ولی بیشتر آن‌ها نابود شده و فقط هزار بیت از آن باقی مانده‌است. از او اشعاری به کردی سورانی، هورامی و کردی جنوبی به‌جا مانده‌است. افرادی چون شهرام ناظری، سید خلیل عالی‌نژاد و سید هادی مشعشعی، اشعار وی را در موسیقی خود استفاده کرده‌اند.  سید از معروف ترین هوره چر (هوره خوان) های زمانه ی خویش بوده است و .......

ادامه نوشته

علم "محو" چیست؟

علم "محو" چیست؟

محمدامین مروتی

 

علم محو عصارة آموزه های عارفانه است. مولانا در دفتر اول و درحکایت آن اعرابی که کوزه ای از آب شیرین به رسم هدیه برای خلیفه می برد می گوید خلیفه نماد خدای بی نیاز و صمد است و اعرابی نماد انسان نیازمند. اطرافیان خلیفه به رسم مهمان نوازی آن هدیة کوچک را گرفتند و اصلا به روی اعرابی نیاوردند که خلیفه مالک بحر است و در کنار دجله خانه دارد. مولانا توضیح می دهد این از آن جهت است که خوی انسان های بزرگ مانند خلیفه در اطرافیانش تاثیر مثبت دارد؛ چنان که سبزی آسمان زمین را سبز می کند:

خوی شاهان در رعیت جا کند

چرخ اخضر، خاک را خضرا کند

بعد مثال های بیشتری برای تاکید بر این مطلب می زند و می گوید استاد هر علمی- از اصول تا فقه و صرف و نحو-شاگردش را به همان علم می آراید:

هر هنر که اُستا بدان معروف شد

جان شاگردان، بدان موصوف شد

پیش استادِ اصولی هم اصول

خواند آن شاگرد چُستِ با حصول

پیش استادِ فقیه، آن فقه‌خوان

فقه خواند، نه اصول اندر بیان

پیش استادی که او نحوی بود،

جان شاگردش ازو نحوی شود

اما مهمترینِ علم ها علمی است که تو را در قیامت رستگار کند:

باز استادی که او محو ره است

جان شاگردش ازو محوِ شه است

زین همه انواع دانش، روز مرگ

دانش فقرست سازِ راه و برگ

در جای دیگر هم می گوید:

جان جمله ی علم ها این است، این

که بدانی تو که ای در یومِ دین

در جای دیگر می گوید تمام نعمت هایی که خدا به ما داده است در حکم سرمایه هایی است تا با آن ها در این دنیا سود کنیم نه آن ها را معطل بگذاریم یا بر باد دهیم. در روز قیامت چشم و گوش و هوش مسئولند و مورد سوال و باز خواست قرار می گیرند که چگونه این نعمت ها را خرج کردی و به عوضشان چه خریدی:

حق همی‌گوید چه آوردی مرا،

اندرین مهلت که دادم من تو را؟

عمر خود را در چه پایان برده‌ای؟

قوت و قوّت در چه فانی کرده‌ای؟

گوهر دیده کجا فرسوده‌ای؟

پنج حس را در کجا پالوده‌ای؟

چشم و هوش و گوش و گوهرهای عرش،

خرج کردی، چه خریدی تو ز فرش؟

نعمتت دادم بگو شکرت چه بود؟

دادمت سرمایه، هین بنمای سود؟

 جانِ کلامِ مولانا این است که در میان علوم اسلامی، عرفان از همه به هدف نزدیک تر است. در روز قیامت از تو قلب سلیم می خواهند نه صرف و نحو و نه علم اصول و فقه. چنان که قران می فرماید: یوم لاینفع مال و لابنون الا من اتی الله بقلب سلیم: روزی که نه مال و نه فرزندان به حال کسی سود نمی بخشد، مگر کسی که با دلی پاک و سالم به سوی خدا بیاید." پس اگر در کنار این علوم، عاشقی و قلب سلیم نروید، به کارِ رستگاری نخواهند آمد. از همین رو شیخ بهایی هم می گوید:

علم نبود غیر علمِ عاشقی

مابقی تلبیس ابلیس شقی

این از آن روست که بسیاری از عالمان دین به علم خود غره اند و فخر می فروشند و نمی دانند که هدف از تمام علوم باید ساختن قلب سلیم باشد. برای تاکید بر این سخن است که در ادامه مولانا ماجرای معروف نحوی و کشتیبان را -که از امهات و غُررِ حکایات مثنوی است- نقل می کند. نحوی کشتیبان را به سخره می گیرد که چون نحو نمی دانی، نصف عمرت به هدر رفته است. کشتیبان چیزی نمی گوید ولی وقتی کشتی به غرقاب و گرداب در می افتد از نحوی می پرست شناگری می دانی؟ او می گوید خیر. کشتیبان می گوید همة عمرت به فنا خواهد رفت:

آن یکی نحوی به کشتی در نشست

رو به کشتیبان نهاد آن خودپرست

گفت هیچ از نحو خواندی؟ گفت لا

گفت نیم عمر تو شد در فنا

دل‌شکسته گشت کشتیبان ز تاب

لیک آن دم کرد خامش از جواب

باد کشتی را به گردابی فکند

گفت کشتیبان بدان نحوی بلند

هیچ دانی آشنا کردن بگو؟

گفت نی ای خوش‌جواب خوب‌رو

گفت کل عمرت ای نحوی فناست

زانک کشتی غرق این گردابهاست

مولانا نتیجه می گیرد که شرط نجات و رستگاری، محو شدن از انانیت و صیقل دادن قلب است. تا از اوصاف و عناوین و تعینات خود نمیری، رستگار نخواهی بود. این اوصاف و عناوین تو را سنگین می کنند و در بحر غرق می سازند. از این اوصاف که مردی و خود را سبک کردی و برای کسب تعینات دست و پا نزدی، روی آب می آیی و نجات می یابی. مولانا با مقابل نهادن نحو و محو به ما می گوید عرفان چیزی به ما می آموزد که سایر علوم نمی آموزند و آن محو و فقر و فروتنی است:

محو می‌باید نه نحو اینجا بدان

گر تو محوی بی‌خطر در آب ران

آب دریا مرده را بر سر نهد

ور بود زنده ز دریا کی رهد

چون بمردی تو ز اوصافِ بشر

بحر اسرارت نهد بر فرق سر

مولانا می گوید داستان مرد نحوی را برای انتقالِ همین آموزه ذکر کردیم:

مرد نحوی را از آن در دوختیم

تا شما را نحو محو آموختیم

فقه و نحو و صرف حقیقتی دارند که در "کم آمد" یعنی در فروتنی و خود را کم دانستن محقق می شود نه در تفرعن و تبختر بدان ها:

فقه فقه و نحو نحو و صرف صرف

در کم آمد یابی ای یار شگرف

سپس به داستان اعرابی بر می گرددو می گوید کوزه نماد دانش های ماست که بدان ها می نازیم و دجله نماد علم لایتناهی خدا. خدا هدیه ای از ما می خواهد که خود ندارد. یعنی فقر: انتم الفقرا و هوالغنی الحمید. خداوند از ما قلب سلیم می خواهد نه دانش های لفظی:

آن سبوی آب دانشهای ماست

وان خلیفه، دجله ی علم خداست

ما سبوها پُر به دجله می‌بریم

گرنه خر دانیم خود را، ما خریم

البته عذر اعرابی نادانی اوست و گرنه سبوی تعینات خود را می شکست و در دجله می ریخت و با بحر در می آمیخت:

باری اعرابی بدان معذور بود

کو ز دجله غافل و بس دور بود

گر ز دجله با خبر بودی چو ما

او نبردی آن سبو را جا به جا

بلک از دجله چو واقف آمدی،

آن سبو را بر سر سنگی زدی

کل عالم جلوه ای و قطره ای و پرتوی از وجود اوست. در اینجا مولانا  برای بیان سرشاری خداوند از نیکی،از حدیث قدسی معروف به "کنز مخفی" بهره می برد که طبق آن داوود نبی از خدا می پرسد چرا عالم را خلق کردی و خدا می فرماید گنجی مخفی بودم و دوست داشتم مر ابشناسند. لذا خلق را آفریدم تا شناخته شوم: کُنتُ کنزا مخفیا، فاحبُبتُ اُعرف، فَخَلَقَت خلقُ لکی اُعرف.:

کل عالم را سبو دان ای پسر

کو بُود از علم و خوبی تا به سر

قطره‌ای از دجله یِ خوبی اوست

کان نمی‌گنجد ز پُرّی زیر پوست

گنج مخفی بد، ز پرّی چاک کرد

خاک را تابان‌تر از افلاک کرد

گنج مخفی بد، ز پُرّی جوش کرد

خاک را سلطان اطلس‌پوش کرد

عارفان که عظمت این دجله ی اوصاف را دیده اند، سبوی اوصافشان را در آن غرقه کرده اند:

آنک دیدندش همیشه بی خودند

بی‌خودانه بر سبو سنگی زدند

نه سبو پیدا درین حالت، نه آب

خوش ببین والله اعلم بالصواب

البته این بینش مانند علوم ظاهر، با فکر کردن حاصل نمی شود. چرا که فکر و عقل جزئی عادت به دنیا و گِل خواری دارند. با بال عشق می توان به عالم معنا رسید نه با پرّ عقل جزئی. پس آن را بچین:

چون درِ معنی زنی بازت کنند

پرِّ فکرت زن که شهبازت کنند

مولوی می گوید علمای ظاهر به گل خواری عادت کرده اند و در گل مانده اند و گیر کرده اند:

پرّ فکرت شد گل‌آلود و گران

زانک گل‌خواری، تو را گِل شد چو نان

نان گل است و گوشت کمتر خور ازین

تا نمانی همچو گل اندر زمین

انسان دچار روزمرگی غریب است. وقتی گرسنه است مانند سگ بدخوست و وقتی سیر می شود مانند شیر دعوی استغنا می کند. در هر دو حالت، بازیچة نفس و انانیت خود است:

چون گرسنه می‌شوی سگ می‌شوی

تند و بد پیوند و بدرگ می‌شوی

چون شدی تو سیر مرداری شدی

بی‌خبر بی پا چو دیواری شدی

پس دمی مردار و دیگر دم سگی

چون کنی در راه شیران خوش‌تگی

مولانا ادامه می دهد که اصل کار عاشقی است. عاشق باشی و بعد عالم و فقیه و نحوی، اشکال ندارد.  ولی اول عاشق باش تا رستگار شوی. به قول معروف تزکیه مقدم بر تربیت است :

هر چه گوید مرد عاشق بوی عشق

از دهانش می‌جهد در کویِ عشق

گر بگوید فقه، فقر آید همه

بوی فقر آید از آن خوش دمدمه

ور بگوید کفر، دارد بوی دین

آید از گفتِ شکش بوی یقین

کفّ کژ کز بهر صدقی خاستست

اصل صاف آن فرع را آراستست

آن کفش را صافی و محقوق دان

همچو دشنام لب معشوق دان

گشته آن دشنام نامطلوب او

خوش ز بهر عارض محبوب او

مهم عدم توقف در صورت و ظاهر وحرکت از صورت به معناست. چنان که اگر بتی از طلا بیابیم، آن را دور نمی اندازیم بلکه ذوبش می کنیم و از طلایش استفادة بهتری می کنیم.

ور بیابد مؤمنی زرین وَثَن[1]

کی هلد آن را برای هر شَمَن (روحانی آیین هندو)

بلک گیرد اندر آتش افکند

صورتِ عاریتش را بشکند

تا نماند بر ذَهَب[2] شکلِ وثن

زانک صورت مانعست و راه‌زن

ذاتِ زرّش، دادِ ربانیت است

نقشِ بت بر نقدِ زر عاریت است

در واقع بت پرستی یعنی ماندن در صورت و نرفتن به سوی معنا:

بت‌پرستی، چون بمانی در صور

صورتش بگذار و در معنی نگر

در ادامه می گوید داستان اعرابی را پریشان و بدون صورت منطقی بیان کردم. این حکایت است . سعی نکن در صحت و سقم آن مناقشه و اتلاف وقت کنی بلکه معنایش را بیاب و بر حال و روز خویشتن تطبیقش ده:

این حکایت گفته شد زیر و زبر

همچو فکرِ عاشقان بی پا و سر

سر ندارد چون ز ازل بودست پیش

پا ندارد با ابد بودست خویش

بلک چون آبست هر قطره از آن

هم سرست و پا و هم بی هر دوان

حاش لله این حکایت نیست هین

نقد حال ما و تست این خوش ببین

عارف با داستان  و حکایت گذشته سر و کار ندارد. بلکه گذشته را هم تبدیل به حال می کند تا از حال خود خبر یابد:

زانک صوفی با کر و با فر بود

هرچ آن ماضیست لایذکَر بود[3]

همة این ها در خود ماست و نباید از حقیقتِ آن روی گردانیم:

هم عرب ما ، هم سبو ما، هم ملک

جمله ما: یؤفک عنه من افک[4]

در این داستان مرد که بی طمع است نماد عقل است و زن که طمع کار است، نماد نفس:

عقل را شو دان و زن این نفس و طمع

مولانا می گوید به جای سوال و جواب در خود حکایت به اصل آن بپردازید تا تشنگی تان را فرو نشاند:

گر شوم مشغول اشکال و جواب

تشنگان را کی توانم داد آب

اگر هم از درک داستان عاجزی، فکر و اندیشه و اشکال و جواب را رها و در عوض صبر و توکل پیشه کن:

گر تو اشکالی به کلی و حرج

صبر کن الصبر مفتاح الفرج

از تفکرات بی حاصل و رها کردن شیر و گورخر در بیشة دل –یعنی از داستان پردازی- پرهیز کن. زیرا فکر ، فکر می آورد و خودخوری می کنی. مانند خاراندن سرِ گر که خارش آن را فزون تر می کند:

احتما[5] کن احتما ز اندیشه‌ها

فکر شیر و گور و دل ها بیشه‌ها

احتماها بر دواها سرورست

زانک خاریدن فزونی گرست

احتما اصل دوا آمد یقین

احتما کن، قوتِ جانت ببین

قابل این گفته‌ها شو گوش‌وار

تا که از زر سازمت من گوش‌وار

حلقه در گوش مه زرگر شوی

تا به ماه و تا ثریا بر شوی

بدان که مردمان متفاوتند و از الفبای واحد درک های مختلف دارند. حال آن که سخن باید به معنای واحد راه ببرد:

اولا بشنو که خلق مختلف

مختلف جانند تا یا از الف

کلمات معانی مختلفی را تاب می آورند پس اگر از درک معانی این حکایات عاجزی،  به کلی از حرف و گفت و صوت و زبان اندیشه اجتناب کن و دل صافی دار با خدای که در روز قیامت -که عرض اکبر است- باید به او عرضه کنی تا روسیاه نباشی:

در حروف مختلف، شور و شکیست

گرچه از یک رو ز سر تا پا یکیست

از یکی رو ضد و یک رو متحد

از یکی رو هزل و از یک روی جد

پس قیامت روز عرض اکبرست

عرض او خواهد که با زیب و فرست

هر که چون هندوی بدسوداییست[6]

روز عرضش نوبت رسواییست

چون ندارد روی همچون آفتاب

او نخواهد جز شبی همچون نقاب

وانک سر تا پا گلست و سوسنست

پس بهار او را دو چشم روشنست



[1] وثن: بت

[2] ذهب: طلا

[3] لایذکر بود یعنی در خور ذکر نیست

[4] برگرفته است از آیهْ 9 سوره شریفهْ والذاریات: « إِنَّکُمْ لَفِی قَوْلٍ مُخْتَلِفٍ یُؤْفَکُ عَنْهُ مَنْ أُفِکَ» :شما اقوالتان مختلف است.روى گردان مى‏شود از آن(قرآن) کسى که روى گردان شده است.

[5] احتما: پرهیز. اجتناب

[6] هندوی بدسودایی یعنی سیاه روی بداندیش

سید جمال الدین اسدآبادی

سید جمال الدین اسدآبادی

محمدامین مروتی

سید جمال ظاهرا زاده همدان و بزرگ شده قزوین بود. در جوانی برای تحصیل به نجف می رود. سپس به افغانستان و هند و استانبول و مصر می رود.

سید جمال از این نظر که کشورهای غربی را به چشم الگویی برای ترقی می دید، بنیادگرا نیست زیرا اسلام را در مقابل غرب تعریف نمی کند. ولی از منظر استعمارستیزی با این کشورها و خصوصا انگلستان مخالفت می کرد. علاوه بر استعمار با استبداد داخلی هم به عنوان مانع دوم بیداری اسلامی در می افتد.  از این رو شاگردانی در هر دو حوزة اصلاح طلب (مانند محمد عبده) و بنیادگرا (مانند رشید رضا) دارد شاید شبیه ترین کس به او در این زمینه اقبال لاهوری باشد. حُسن ظنّش به الگو بودن غرب در این  کلامش مشهود است که می گفت در غرب اسلام دیدم و مسلمان ندیدم و در شرق مسلمان دیدم و اسلام ندیدم. همینطور در اسناد و نامه هایش دلیل برتری کشوری مانند فرانسه را وجود عدل و برادری و برابری و آزادی می داند. پیشرفت علمی و صنعتی را ارزش می نهد و از این رو برای امیر کبیر احترام زیادی قائل است. در مقابل کسانی مانند رشید رضا، سید قطب و ابوالاعلی مودودی، اسلام را در برابر غرب تعریف می کنند و دنیا را به دارالاسلام و دارالکفر تقسیم می کنند که کمترین سنخیتی با هم ندارند و نهایتا یکی باید دیگری را نابود کند. این تفکر همان تفکری است که برای غرب قائل به "ذات" است و آن را کل یکپارچه ای می داند که هیچ قسمتی از آن برگرفتنی نیست. یا باید کل آن را بر گرفت یا هیچ قسمتی از آن را. در حالی که سید جمال و اقبال و شریعتی در مقابل استعمار غرب جبهه می گرفتند نه فرهنگ غرب و به تعامل با این فرهنگ باور داشتند.

در زمینة اعتقادی نیز پرستش مصنوعات را کفر می داند و سجده به غیر خدا و قبور را نمی پذیرد. شیعة ایرانی بود ولی بنا به مصالح خود را افغانی و سنی معرفی می کرد. در مقابل پرسش از سنی یا شیعه بودن، خود را مسلمان معرفی می کرد و می گفت: "حنیفا مسلما و ما انا من المشرکین"

همچنین با نظریة تکامل داروین مخالف بود.

 سید جمال ابتدا تلاش داشت از طریق نزدیکی به حکومت ها، اتحاد بین کشورهای اسلامی را محقق گرداند اما در پایان حسرت می خورد که چرا همّش را مصروف بیداری مردم نکرد. با امیر کبیر احساس همدلی می کرد و به ناصرالدین شاه نزدیک شد اما با تحقیر و پس از لخت کردن و سوار کردن بر الاغ، او را از ایران به ترکیه تبعید کردند. تهمت دست داشتن در ترور ناصرالدین شاه توسط میرزا رضای کرمانی به او زدند و خواستار برگرداندنش توسط دولت عثمانی شدند که البته بدان وقعی نگذاشتند. خود میرزا رضا ضمن اظهار ارادت به سید، نقش او در ترور را تکذیب می کرد. سلطان عبدالحمید به واسطة شعار سید دائر بر اتحاد اسلامی با محوریت عثمانی از او به خوبی استقبال کرد ولی بالاخره با او درافتاد. سید به مصر رفت و شاگردانی چون عبده و رشید رضا پیدا کرد. به فراماسون ها هم که شعار حریت و برابری می دادند نزدیک شد و حتی وارد لژ انگلیس شد و باز از آن خارج شد. در اروپا بنیانگذار روزنامه هایی من جمله حبل المتین گشت.

 

راشد الغنوشی و جدا شدن از اخوان

راشد الغنوشی و جدا شدن از اخوان

فهمی هویدی، نویسنده و روزنامه نگار اسلامی مصر می گوید: مصر از انقلاب تونس آموخت که چه بکند و تونس از مصر آموخت که چه نباید بکند.

راشد الغنوشی در مصاحبه با لوموند می گوید:

ما می خواهیم دین عاملی برای وحدت مردم تونس باشد نه عاملی برای تفرقة آن ها. فعالیت سیاسی ما باید از فعالیت مذهبی مان مستقل باشد تا دین گروگان سیاست و منافع ملی گروگان دین نشود. دعوت باید از دولت جدا باشد. ما دیگر مدعی اسلام سیاسی نیستیم؛ ما مسلمانان دموکرات هستیم. ما در فعالیت سیاسی مان از دین نمی گوییم بلکه بر حل بهتر مسائل روزمره مردم تاکید می کنیم.

غنوشی متاثر از افکار "طهطاوی" مصری و "خیرالدین پاشا" ی تونسی (1899-1810) و "مالک بن نبی" الجزایری(1973-1905) از اصلاح طلبان مسلمان است. او معتقد است نظام اسلامی نظام شورایی است که امروزه نزدیک ترین و شبیه ترین نظام بدان، نظام دموکراتیک است. ما باید وفقِ قاعدة مصلحت و عدالت، به دنبال نظام عادلانه تر باشم در حالی که اخوان مطلق گراست و به دنبال نظام بی عیب اسلامی است.

ماخذ: مهرنامه شماره 48

خدای متشخص و خدای نامتشخص

خدای متشخص و خدای نامتشخص

محمدامین مروتی

 

تلقی و تصور بشر از خدا، تصوری متغیر بوده است. خدای متشخص انسانوار، متناسب با ذهن و زبان عوام و گذشتگان بوده است. تلقی خداباوران مدرن از خداوند نوعی شعور و آگاهی عظیم است که جهان را به سوی سمت و سوی معین هدایت می کند. خدایی که در ما خودآگاهی، عشق و میل به خوب بودن و اخلاقی بودن را نهاده. چرا که خودآگاهی و عقل و اخلاق با زبان علم قابل توضیح نیست. علم تنها جهتی و بعدی از ابعاد عالم را توضیح می دهد و آن چگونگی عالم است نه چرایی و غایت آن. خدا نزد تیلیش "متعلَق فرجامین" یا دغدغة واپسین انسان است که با کمک این دغدغه است که زندگی معنا پیدا می کند. هر چند امثال کامو و پوپر معتقد بودند معنا را ما به عالم تزریق می کنیم. اما سوال این است که چرا انسان نمی تواند بدون معنا سر کند و به عبارتی چرا انسان به حیوان بودن و حیوان ماندن قناعت نمی کند؟

انیشتین خدا را به چشم یک معما و راز می دید. او خود را "دیندار بی اعتقاد" می نامید. او به خدای غیر متشخصی اعتقاد اشت که قوانین علمی را نقض نمی کند در حالی که دعا و اجابت دعا این قوانین را نقض می کند و متناسب با خدای متشخص و انسانوار است.

در خداشناسی عرفانی، خدای بی صورت یا نامتشخص در باور عرفا جایگاه مهمی دارد. او صرف الوجود است نه موجودی از موجودات. خدا همه چیز است، اما هیچ چیز خدا نیست. رابطة او با موجودات رابطة نور و سایه، تجلی گر و تجلی کننده، معنا و واژه، روح و جسم است. معنای "نفخت فیه من روحی" نیز همین است. خدا معنای عالم است. پدیده ها کلمات خدایند و خداوند معنا و مسمای آن هاست. چنان که شیخ عبدالرحمن خالص می گوید:

همه عالم کلماتند و معنی: هو    

درس این است در این مکتب شاهانة ما

همین طور همه پدیده های عالم "آیه" اند. یعنی نشانة اویند نه این که موجودیت و هویت مستقل داشته باشند. نشانة او هستند یعنی بر او دلالت می کنند چنانکه اسم به مسما و کلمه به معنا. این غیر از رابطة علت و معلول است که در آن معلول، موجودیت و شان دارد.برغم نظر فلاسفه ای چوت ارسطو، رابطة خدا با عالم، رابطة دالّ و مدلول است نه رابطة علت و معلول.سایه نشانة نور و علامت وجودِ موجودی دیگر است و از خود شانی ندارد. اسم دلالت بر مسما دارد و حقیقتی بالاستقلال ندارد. تصویر حاکی از وجود آینه است و صرفا نوعی تجلی است و حقیقتی مستقل ندارد. جسم نیز حقیقتی بدون روح ندارد.

تنهایی

تنهایی

محمدامین مروتی

تنهایی، سرنوشت محتوم و گریز ناپذیر بشر است. انسان تنها به دنیا می آید و تنها می میرد و تنها حس می کند و تنها درد می کشد و تنها لذت می برد. این وضعیت اگزیستنسیل بشر است. با این همه بشر مدرن و معاصر از همة تاریخ تنها تر است. در گذشته با اینهمانی با گله و جماعت و طایفه و قبیله، نوعی هویت جمعی هم داشت که پناهگاهی بود و گریزگاهی از تنهایی. امروز با رشد فردیت، تنهاتر هم شده است. عشق به طبیعت، به هنر، به دوستان، به همسر و خانواده، به وطن، به کار و سایر مشارکت های اجتماعی، همه و همه قدری از تنهایی انسان می کاهند ولی به محض جدا شدن از این اشتغالات باز با خودش تنها می ماند و تنهایی و ملالت به سراغش می آید. برای گریز از تنهایی است که انسان مهمانی می رود، کار می کند، ازدواج می کند، به گروه های سیاسی و اجتماعی ملحق می شود، دوست پیدا می کند و..... به هر تقدیر با عشق و علاقه و علقه به هنر و بازی و تفریح فقط می توان از شدت تنهایی کاست و این در جای خود البته مغتنم است.

همة این کارها از تنهایی او می کاهد ولی در حقیقت تنها سرش را گرم می کنند تا با تنهایی عمیق خود و سرشت سوگناک زندگی و غم عمیق خود مواجه نشود. انسان با پناه بردن به دیگران، از خود می گریزد و خود را مشغول و تخدیر می سازد.  به قول مولانا:

جمله عالم ز اختیار و هستِ خود

می‌گریزد در سر سرمست خود

تا دمی از هوشیاری وا رهند

ننگ خمر و زمر بر خود می‌نهند

می گریزند از خودی در بیخودی

یا به مستی یا به شغل ای مهتدی

مع هذا مواجهه با تنهایی گاه و بیگاه رخ می نماید و انسان در عمق وجودش می داند که تا چه حد تنهاست. تنها عشق و تنها عشق است که درمان قطعی این جدایی و تنهایی است. این تنهایی تنها یک درمان قطعی دارد و آن هم عشق وحدت وجودی است که البته به دشواری ممکن است یافت شود.

عشق گریختن و پناه بردن به دیگران و از ان ها پناهگاه ساختن نیست. چسبیدن به دیگران نیست. به قول شاملو "پرواز" است نه "پناه و گریزگاه":

همه لرزش دست و دلم

از آن بود که عشق، پناهی گردد

 پروازی نه، گریزگاهی گردد

آی عشق! آی عشق! چهره ی آبیت پیدا نیست

 و خنکای مرهمی، بر شعله ی زخمی

 نه شور شعله، بر سرمای درون....

و نیچه بین دو نوع تنهایی تفکیک می گند و می گوید:

یک نوع تنهایی هست که ملجاء بیماران است و یک نوع تنهایی هست که از دست بیماران بدان پناه می بریم. سپهری هم فراوان از تنهایی سخن می گوید. او در تنهایی خود را پیدا می کند. تنهایی نزد او به معنی خود بودن و تحت تاثیر جمع نبودن است. تنهایی سپهری از نوع دوم و بلکه چیزی بیشتر است. نوعی از یگانگی وجودی و منحصر به فرد بودن و نوعی خلوت کردن و با خود بودن صمیمانه و صادقانه ای که ازدحام  جمعیت مانع آن می شود. از نظر سپهری " حیات نشئه تنهایی است " و " چه خوب یادم هست/ عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:/ وسیع باش و تنها، و سر به زیر و سخت"  میل سپهری به خلوت و انزوا از مقوله بیماری نیست . حتی از مقوله قهر کردن و دلخوری از سایر انسان ها نیست، بل فرصتی برای نزدیک شدن به خود است. پیچیدن به سمت گل تنهایی بخشی از سیر و سلوک  عارفانه سپهری برای ادراک صمیمیت خلوت اشیا است. عرفان سپهری از نوع ناتورالیستی و یکی شدن با پدیده های طبیعی است که مستلزم ره بردن به خلوت آن ها، درک گمنامی و تنهایی و تشخص آن ها و ویژگی های منحصر به فرد پدیده هاست.

" نرسیده به درخت/ کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتراست/ و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است/ می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد/ پس به سمت گل تنهایی می پیچی/ دو قدم مانده به گل/ پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی/ و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد" (کتاب حجم سبز، نشانی )

و عشق چیزی جز این ارتباط وحدت وجودی و تام و تمام با دنیا نیست. مانند ارتباطی که ماهی با آب و پرنده با هوا دارد. "دچار یعنی /عاشق / و فکر کن که چه تنهاست/ اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد" ( همان. مسافر)

 

 

اسلام 1 و 2 و 3

اسلام 1 و 2 و 3

محمدامین مروتی

ملکیان در یک تقسیم بندی مفید اسلام را به لحاظ منابع به سه دسته تقسیم می کند:

اسلام1: قرآن و احادیث موثق (احادیث صحیح هم به لحاظ سلسله و هم به لحاظ مضمون)

اسلام2: تفاسیر مسلمین از اسلام 1

اسلام3: پندار و کردار و گفتار و خلاصه عملکرد و نحوه زیست و سبک زندگی مسلمین و رویکردهای فردی و اجتماعی شان.

اسلام 2، فهم و قرائت علمای دینی از اسلام 1 است و اسلام 3 اسلام فهم عمومیِ مردم از اسلام 1 است.

با استفاده از این تقسیم بندی، می توان ملاحظاتی را به سخن ملکیان افزود:

اسلام یک، اسلام حقیقت است. اسلام 2 غالبا اسلام هویت است. اسلام هایی که تنها خود را قبول دارند و اغلب به جان هم می افتند، اسلام های مفسرین است. اما اسلام اکثر مردم عادی، اسلام مدارا است چرا که درک مردم از اسلام، مجموعه ای از اخلاقیات و تعهد و سلم نسبت به یکدیگر است. اسلام 3 متاثر از فرهنگِ هر سرزمینی متفاوت است. از همین رو این اسلام جلوة مناسکی پررنگی دارد که بعضا مورد تایید علمای همان گروه هم نیست. در همین چارچوب می توان از اسلام عربی، ایرانی، ترکی، هندی و غیره و ذلک سخن گفت. مناسک و مدارا با دیگران دو ویژگی مهم اسلام 3 است. مناسک تفاوت ها را دامن می زند و در عین حال به دلیل سویة مداراگر این نوع اسلام، باعث اختلاف و تعارض نمی شود و متمایل به همزیستی با دیگران است.

نتیجه آن که وقتی داریم راجع به اسلام بحث و داوری می کنیم برای پرهیز از سوء تفاهم و خلط بحث باید اول روشن کنیم راجع به اسلام 1 سخن می گوییم یا اسلام 2 و 3.

حرفی از ان هزاران....

آیه هفته:

مومنان کورکورانه از آیات تبعیت نمی کنند:

 سوره فرقان آیات 73 و 74: وَالَّذِینَ إِذَا ذُكِّرُواْ بِایاتِ رَبِّهِمْ لَمْ یَخِرُّواْ عَلَیْهَا صُماً وعُمْیَاناً: و آنان كسانی هستند كه چون به آیات پروردگارشان تذكّر داده شوند، كر و كور (چشم وگوش بسته) به سجده نمی‏افتند (بلكه عمل آنان آگاهانه است). (73)وَالَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا هَــبْ لَنَــا مِنْ أَزْواجِـنَا وَذُرّیاتِنَا قُرَّةَ أَعْیُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَاماً: و كسانی‏اند كه می‏گویند: پروردگارا! به ما از ناحیه‏ی همسران و فرزندانمان مایه‏ی روشنی چشم عطا كن و مارا پیشوای پرهیزگاران قرار ده. (74)

طنز هفته:

کودکی پیش خیاطی شاگردی می کرد. روزی خیاط کاسه ای عسل به دکان آورد و برای اینکه کودک به عسل دست نزند به او گفت : در این کاسه زهر است ، مراقب باش که از آن نخوری. خیاط دکان را ترک کرد و کودک مقداری پارچه فروخت و مقداری نان گرفت و تمام عسل را خورد ، وقتی خیاط برگشت سراغ پارچه را گرفت ،کودک گفت : من غفلت و نادانی کردم و دزد پارچه را دزدید و از ترس اینکه مرا بزنی کاسه زهر را خوردم تا بمیرم ولی تا حالا زنده مانده ام ، حالا دیگر خود دانی.                                   رساله دلگشا -عبید زاکانی

کلام هفته:

فلسفه، نبردی است علیه جادو شدن شعورمان توسط زبان.         لودویگ ویتگنشتاین

شعر هفته:

حق همی‌گوید چه آوردی مرا

اندرین مهلت که دادم من ترا

عمر خود را در چه پایان برده‌ای

قوت و قوت در چه فانی کرده‌ای

گوهر دیده کجا فرسوده‌ای

پنج حس را در کجا پالوده‌ای

چشم و هوش و گوش و گوهرهای عرش

خرج کردی چه خریدی تو ز فرش

نعمتت دادم بگو شکرت چه بود

دادمت سرمایه هین بنمای سود

داستانک:

بودا از كنار مردی می‌گذشت و دید كه او گردویی در مشت دارد؛ بودا به او گفت: اگر تمام مردم به تو بگویند که این گردو نیست، دُر و گوهر یا مروارید است، آیا خوشحال می‌شوی؟ فرد جواب می‌دهد: نه! سپس بودا می‌گوید اگر از آن طرف، گوهری در دست داشته باشی و تمام مردم بگویند این گردو است آیا بد‌حال می‌شوی؟ فرد دوباره پاسخ می‌دهد: نه! بودا می‌گوید چرا؟ می‌گوید چون می‌دانم این چیزی که در دست من است چیزی نیست که مردم می‌گویند؛ بعد بودا می‌گوید پس چرا در مورد خودت اینگونه نیستی. اگر خودت می‌دانی که چگونه هستی اگر دیگران تصوری فوق تصور خودت داشتند نباید خوشحال شوی و اگر تصوری دون تصور تو داشتند نباید ناراحت شوی.

 

ديالكتيك تشبيه و تنزيه

ديالكتيك تشبيه و تنزيه

محمدامین مروتی

الهیات تشبیهی، الهیات عامیانه است. فرافکنی تصورات و تصویرات ذهنی عامیانه به خداست. مثل اعلای آن شبان مولانا در داستان موسی و شبان است.

الهیات تنزیهی، الهیات عالمانه است. نمونة اعلایش خود موسی در همان داستان است.

الهیات عارفانه، الهیات تجلی است. اگر الهیات تشبیهی، تز باشد و الهیات تنزیهی، آنتی تز، آنگاه الهیات تجلی سنتز آن دو خواهد بود.

هر سه ی این الهیات در جای خود لازمند و کارکرد دارند. عوام بدون خدای محسوس و مشبّه، خدایشان را از دست می دهند. به همین علت نيچه مي‌گويد:" آن كس كه براي اولين بار گفت خدا روح است، بزرگ ‌ترين قدم را در راه بي‌ايماني برداشت." نقش مقابر و بارگاه ها- که از منظر علما شرک آلود و غیر توحیدی است- حداقل از منظر روانشناسی، در ارتباط عوام با خدایشان غیرقابل انکار است. در "مقالات شمس" می خواندم که عالمی در منبر از تنزیه خدا  و شرک مشبهان سخن می گفت. یکی را آه از نهاد برآمد که خدایت گم کُناد که خدایم گم کردی.

الهیات تنزیهی هم به نوبة خود در اصلاح ذهنیت عوامانه و خدای انسانوار و متشخص، مفید است. اما سردر گمی و اظهارنظرهای جدلی الطرفین و ابطال ناپذیر از نتایج نامطلوب آن است و خدای مانوس را از دسترس خارج می کند. به خدای نامحسوس و نامانوس نمی توان عشق ورزید و حتی خیلی نمی توان از او حساب برد. به همین دلیل این خدا کم کم تاثیر گذاریش در زندگی بشر را از دست می دهد.

اما در الهیات تجلی، خدا در همة محسوسات و نامحسوسات متجلی و در دسترس است. اساسا عالم و آدم رنگ و بوی خدایی دارند، بی آن که تشبیهی در کار باشد. خدا صرف وجود است نه یکی از موجودات. در عین حال در تمام موجودات متجلی و پیداست. هوالباطن و هوالظاهر. فاینما تولوا فثم وجه الله. به قول بابا طاهر:

به صحرا بنگرم، صحرا ته وینم       به دریا بنگرم ،دریا ته وینم

به هرجا بنگرم کوه و در و دشت       نشان از قامت رعنای ته وینم  

خدا همه چیز با هم است نه یک چیز به تنهایی. همةوجود است نه یکی از موجودات. همه جا هست ولی در یک جای معین متمکن نیست.از منظر عرفا، "خدا موجود است"، توحید ناقص است در حالی که خدا عین وجود است، توحید محض است.

  دیندار عامی صورت ذهنی خودرا به خدا فرافکنی می کند ولی عارف همه صورت ها را تجلی او می داند. این تعبیر"وجه الله" دقیقا یعنی "صورت خدا" و معنای آیه عینا مبینِ دوبیتی باباطاهر است که به هرجا روی کنی، صورتی از صورت های خدا را می بینی.

در نگاهي تاريخي به تصور انسان‌ها از خدا درمي‌يابيم كه هرچه انسان‌ها بدوي‌تر بوده‌اند، خدايشان مجسم‌تر و مشبه‌تر بوده است و با تكميل و تكامل دانش و فهم انساني ، خدا مجردتر و منزه‌تر مي‌شود، بدون آن كه مطلقاً از تشبيه و تجسيم رها شود. منزه‌ترين تصور از خدا در اسلام آمده كه "ليس كمثله شيء" است و به همين سبب به او خداي "متعال" گفته مي‌شود به اين معني كه اين خدا به حداكثر تعالي و تنزه رسيده و به همان اندازه از دسترس بشر خارج شده و اوج گرفته است ولي همان گونه كه گفتيم طبيعت سيستم ادراكي بشر عامی، چنين خدايي را حس نمي‌كند و هرچه اين خدا از دسترس ذهن بشر دورتر شود، به نوعي با آن بيگانه‌تر مي‌شود ؛ به اين معني كه تأثير عمليش در زندگي روزمره و ايمان كمرنگ تر مي‌شود. به همين خاطر ابن عربي در "فص نوحيه" از كتاب "فصوص الحكم" مي‌گويد حضرت نوح (ع) به دليل تأكيد بيش از حد بر تنزيه، مورد اقبال قومش قرار نگرفت. عوام احتياج به خدايي دارند كه حسش كنند به همين دليل است كه خداي متعال بايد از جايگاه متعالش نوعي تنزيل داشته باشد تا در معرض فهم انسان قرار گيرد و به همين دليل علي‌رغم اين كه خداي اسلام منزه‌ترين خدايان است، هنوز به نور تشبيه مي‌شود، با دست خود گل آدم را ورز مي‌دهد، بر عرش مي‌نشيند، كعبه خانه اوست و حجرالاسود نماد دست اوست كه انسان مسلمان با آن بيعت مي‌كند. مادام كه انسان، انسان است، از تشبيه چاره و گريزي نيست. عرفا و اهل تصوف، اقطاب و شيوخ و اولياءا.. را در حد خدا بزرگ كرده‌اند، خليفه و نايب او ساخته‌اند و حتي دم از حلول و اتحاد زده‌اند. با اين توضيحات مي‌توان احوال كساني را كه به شفاعت بزرگان و دوستان خدا اميدوارند و بر قبرها و درخت‌ها و نظرگاه‌ها و قدم گاه‌ها و امام زاده‌ها دخيل مي‌بندند و پناه مي‌برند، درك كرد.

    از آن سوي همچنان كه افراط در تشبيه مناسب احوال اذهان بدوي‌تر است، اذهان قوي‌تر، تصور منزه‌تري از خدا دارند. او را در همه جا و همه كس مي‌بينند بدون آن كه او را به مكان و جاي خاصي محدود سازند و تقليل دهند. حضرت علي (ع) مي‌فرمايد من خدايي را كه نبينم نمي‌پرستم. علي باب شهر علم است. او خدا را مي‌بيند نه به وجهي كه عوام او را در بت و مجسمه و كعبه گل مي‌بينند، بلكه او را" شهود" مي‌كند.

نمي‌دانم اين جمله زيبا از چه كسي است كه " نه آنان كه خدايان عوام را تحقير مي‌كنند، بي‌خدايند بل بي‌خدا كساني هستند كه تصورات عوام را به خدا نسبت مي‌دهند". خدای هر کس به رنگ اوست. امام جعفر صادق(ع) می فرماید مورچه گمان دارد که خداوند دو تا شاخک دارد:" تَزعَم النَّملَهُ اَنَّ لِله زُبانیَتَین."

 نتيجه اين كه ضمن آن كه بر افهام ساده و بدوي نبايد سخت گرفت كه چرا خداوند را به تشبيه مي‌آميزند، بر خواص هم نبايد سخت گرفت كه چرا خدايشان شبيه خداي ديگران نيست.

اذهان بدوي با صورت مأنوس ترند تا با بي صورتي و اين درست به ذهنيت كودكان در مورد خدا مي ماند كه كاملاً انسان وار و آميخته به تشبيه است و از آن جا كه خدا تكليفي فوق طاقت را به كسي روا نمي داند ، بر آن هم حرجي نيست و به همان دليل که حرجي بر "شبان" در حكايت "موسي و شبان" در مثنوي نيست . اين نگاه به تشبيه و تنزيه باعث مي شود با اذهان ساده تر هم مداراي بيشتري كنيم و محدوديت ذهني آن ها در توسل ناگزير به تشبيه را بفهميم و زياد بدانان سخت نگيريم ولي ضمنا بايد به تدريج براي فهم توحيد به آن ها ياري كنيم .

در گذشته نهي از تنزيه به دليل ترس از افتادن اذهان ساده در دام بت پرستي بود و به همين دليل مجسمه سازي و نقاشي منع مي شد ولي امروزه ديگر كسي نقاشي و مجسمه سازي را مشوق  بت پرستي نمي داند و دلايل ممنوعيت آن ها در ذهن علماي گذشته امروز ديگر موضوعيت ندارد . در واقع ذهن بايد زمان شناس باشد و اجتهاد بايد بر اساس اقتضائات زمانه انجام گيرد. پیامبر نقوش روی پردة منزلش را هم تاب نمی آورد ولی امروز ما برای بچه هایمان عروسک می خریم .در زمان کودکی عروسک بازی حرام نیست چرا که عروسک را بت تلقی نمی کنیم ولو این که بچه هایمان تصوری واقعی از عروسکشان به عنوان بچه شان داشته باشند. می گذاریم دوران کودکیشان را سر کنند و عقلشان به درجه ای برسد که دیگر آن را جدی نگیرند. انسان های کودکوار هم بدون عروسک سر نمی توانند کرد.  

عقل بدوي بايد ببيند تا باور كند پس به ديدن معجزات نيازمند تر است و همين طور ناچار است خدا را  بشري  و انسانوار كند و از او بت هاي سنگي و چوبي بسازد تا بتواند او را احساس كند و  با او رابطه برقرار كند . منشأ و مبناي بت سازي و بت پرستي همين است. به همين دليل پيشوايان ديني در گذشته نقاشي و مجسمه سازي را منع مي كردند.

آيه 11 سوره شوري مي فرمايد چيزي مثل او نيست و او سميع و بصير استلَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ البَصِيرُ  . اين آيه از نظر" ابن عربي" جمع تنزيه و تشبيه با هم است. انسان ناگزير از تشبيه است. اما اين دو تشبيه در دو مرتبه ي متباين صورت مي پذيرد. در سطح دينداريِ عاميانه انسان مفهوم را به محسوس تبديل مي كند از آن قبيل كه شبانِ مولوي مي كرد ولي در سطح دينداريِ عارفانه ، آن را شهود مي كند از آن قبيل كه حضرت علي(ع) مي گفت خدايي را که نبينم نمي پرستم. تشبيه اول حاصل كوچكي قوه ادراك انسان است و تشبيه نوع دوم حاصل به تسخير آمدن وجود انسان توسط معشوق و تبدیل شدنِ تمام وجود به آيينه ي ادراك او . در تشبيه اول معشوق ، محسوسِ سمع قرار مي گيرد و در تشبيه دوم محسوس كلِ وجود. به قول مولانا :

                 گوشم شنيد قصه ي ايمان و مست شد            كو سهم چشم؟ صورتِ ايمـانم آرزوست

و از آن زیباتر سعدی:

آستین بر روی و نقشی در میان افکنده ای              خویشتن پنهان و شوری در جهان افکنده ای

هر یکی نادیده از رویت نشانی می دهد                   پرده بردار ای که خلقی در گمان افکنده ای

     هیچ نقاشت نمی بیند که نقشی بر کند                   وان که دید از حیرتش ، کِلک از بَنان افکنده ای

                    این دریغم می کشد کافکنده ای اوصافِ خویش          در زبان عام و خاصان را زبان افکنده ای

 

   خداوند هم عملا در قرآن براي تقريب ذهن از تمثيل و تشبيه بيشترين استفاده را مي كند و بر تنزيه صرف پاي نمي فشارد.

خدا بي مكان است و در همه جا حاضر. مع الوصف در قرآن آمده كه او مقيم عرش و آسمان است و از آسمان بر زمين نظارت مي كند .(سجده ـ 4 و5 )  خرمشاهي در ذيل اين آيات مي نويسد بعضي از مفسران مثل ابوالفتوح رازي و ميبدي توصيفات شگرفي كه از نظر ذهنيت امروز غريب است در باره عرش و حاملان آن دارند.

بوسيدن و لمس كردن حجر الاسود در سنت رسول الله آمده است و اين رمزي است براي بيعت با خداوند. تو گويي حجرالاسود به منزله ی دست خداست. اين از موارد تشبيه و تجسيم ناگزيری است كه بايد به فحوا و محتواي آن متفطّن بود و نه به شكل ظاهري آن.

      مولوي در دفتر چهارم مثنوي و در حكايت" بلقيس" و" سليمان" مي‌گويد دعوت سليمان در دل بلقيس اثر كرد و باعث شد او از ملك و سلطنت دست بشويد ولي دل از تختش برنمي‌داشت و به قول مولانا آثاري از بت‌پرستي در دلش مانده بود. سليمان در اين مورد او را مورد عتاب و خطاب قرار نداد. با او مدارا كرد و اجازه داد تخت بلقيس براي او به ملك سليمان آورده شود. نكته مهم اين جاست كه سليمان به تخت، صفت "گول گير" يعني" ساده فريب" مي‌دهد چون تخت زرق و برقي داشته و نقش‌هاي زيبايي روي آن كنده شده بود:

پس نظر كرد آن سليمان سويِ تخت                     گفت: آري. گــول گيري اي درخت!

پيش چوب و پيش سنگِ نقشْ كَنْدْ                       اي بسا گولان كــه ســرها مي‌نهند

      با اين وصف سليمان نبي مي‌داند كه اگر بر بلقيس سخت بگيرد، چون در آغاز راه سلوك است ممكن است دوام نياورد و به اصطلاح امروزي بِبُرَد و كم بياورد. لذا اجازه مي‌دهد كه في الحال و عجالتاً بلقيس دلخوشي "كودكانه" به تختش را حفظ كند تا بتواند در آخر كار دل از آن ببرد:

پس سليمان گفت: گرچه في الاخير                     سرد خواهد شد بــر او تــاج و سرير

ليك خـود بـا ايـن همه بر نقدِ حال                     جُست بـايــد تـخـت او را، انـتـقال

تــا نـگــردد خـسته، هنگامِ لــقـا                      كـودكـانــه، حـاجـتش گــردد روا

      يعني سليمان براي وصل كردن آمده نه فصل كردن و به زبان همه مرغان در مراتب مختلف معرفتي آگاه است و منطق الطير مي‌داند. پس با هر مرغي به زبان او سخن مي‌گويد تا او را نرماند:

مـنـطـق الطـير سـليـماني! بـيــا                     بانگ هــر مــرغي كه آيد، مي‌سرا

چون به مرغانت فرستاده است حق                     لحن هــر مرغي، بداده ستت سَبَق

مــرغِ جبري را زبــان جــبـر گـو                     مــرغ پر اشكسته را از صــبر گــو

      مولانا در همين داستان مي‌گويد سليمان به "صفير" (زبان) و "ضمير" (ذهن) هر مرغي توجه مي‌كرد و هر مرغي را با عنايت به صفير و ضميرش صيد مي‌كرد.

      در ادامة همين داستان مولانا مي‌گويد ممكن است كسي به لحاظ روحي واله و حيران يك بت يا شير سنگي و بي‌جان هم بشود و از او پاسخ هم بشنود ولي خداوند از اين كه او خدمتش را در "ناموضع" و بي‌جا صرف كرده، از لطف خود محرومش نمي‌كند و به واسطه همان سنگ و چوب جوابش را مي‌دهد:

ديده در وقتي كه شد حيران و دنگ                   كـه سخن گفت و اشارت كرد، سنگ

نـرد خدمت، چون به ناموضع بباخت                  شـير سنگي را، شقي، شيري شناخت

از كــرم، شـيــر حقيقي كرد، جــود                 استخواني، ســوي سـگ انداخت زود

گفت گرچه نيست آن ســگ بر قوام                 ليك ما را استخوان، لطفي است عـام

      در واقع شير حقيقي، حضرت حق است كه از كرم، جودش را بر انسان گمراه و شقي هم دريغ نمي‌كند.

در دفتر سوم هم مي گويد :

اين تصور ويـــن تخيل ، لعـــبت است          تا تو طفلي ، پس بِدانَت حاجـــت است

چون زِ طفلي رست جان ، شد در وصال          فارغ از حس است و تصــوير و خـــيال

   حكايت" موسي و شبان" در دفتر دوم نيز ناظر به همين معناست . از تشبيه و تصوير گريزي نيست و فهم شبان نمي تواند مانند فهم موسي باشد و چون پيامبران به هدف وصل كردن آمده اند نه فصل كردن، موسي مورد عتاب حضرت حق قرار مي گيرد .    

در ادیان متکی بر تنزیه، تاثیر خدا در زندگی کم می شود و مردم عملا به گونه ای می زیند که گویی خدا وجود ندارد و هر چند به زبان، اعتقاد و التزام خود را اظهار نمایند. شاید به همین دلیل پیامبر مردمان را به پیروی از دین عجایز (پیر زنان) فرا می خواند و شاید به همین دلیل فخر رازی در خاتمه جستجوهایش در پی خدا، حسرت دینداری پیرزنان نیشابوری را می خورد و دین عجایز هم مثل دین شبان موسی و شبان است که به تشبیه و تجسیم آمیخته است. آیا می توان ضمن پرهیز از توابع تنزیه، به وادی تشبیه عوامانه هم در نغلطید؟ به نظر می رسد جواب عرفا به این سوال جالب باشد. عرفا با دین فلاسفه و متکلمان که خدا را از انسان دور می کند و او را از دسترس دور می کند، مشکل دارند. آنان به لحاظ اهمیتی که به "حال" در مقابل "قال" می دهند با دین شبانی و عجایزی مشکلی ندارند ولی قدم مهمتری که عرفا برداشته اند، نظریه آفرینش آن ها  یعنی نظریه تجلی خدای بی صورت در صورت دنیا است. همه چیز خداست و از جمله همه صورت های مادی نه تنها " از او" که خودِ اویند. غیر از خدا هیچکس نبود و هیچکس هم نیست. همه چیز اوست و تجلیات مختلف او. لذا کسی که همه عالم را تجلیات مختلف خدا می داند عملا از دوگانه و دوقطبی کاذبی به نام خدا و غیر خدا یا خدا و مخلوق رهیده است. شاعر عارف مسلکی مثل سپهری هم خدایی نزدیک دارد. خدایی که در این نزدیکی است لای شب بو ها و پای کاج ها و جالب آن که در بیان مولا علی هم مضمون مشابهی آمده است که "خدایی را که نمی بینم، نمی پرستم" که با بیانات متعارف و رسمی مذهبی در تضاد است. عرفا بدون آن که به تشبیه عوامانه دچار شوند، خدای متعال و دور از دسترس را از راهی دیگر و به صورتی دیگرگونه دوباره فرود می آورند تا جایی که از رگ گردن به ما نزدیک تر گردد. این فرود و نزول و هبوطی از نوع دیگر است و با انسانوارانگاری عوامانه و کودکانه بسیار متفاوت است. 

جلالت خداوند در مبهم ماندن و تنزيه است ولي جمالش در تجلي و نزولش به عالم محسوسات، جلوه گر مي شود. خداي منزه به دليل ابهام و عدم تشخص است كه ترسناك است چرا كه انسان از ناشناخته و  مجهول و هر آن چه كه از آن سر در نياورد، مي ترسد ولي خداي مشبه، محسوس و نزديك مي شود. عوام ذهنيت خود را به صورت يك خداي انسانوار در خداي خود فرافكني مي كنند. علما آن قدر بر منزه بودنش اصرار مي كنند كه ارتباط آدم را با او به كلي قطع مي كنند و يك شكاف (gap) پر نشدني بين خالق و مخلوق برپا مي كنند. خدايي كه در اين نزديكي نيست و از دسترس انسان دور است، لا محاله نقش و تأثيرش در زندگي بشر را هم رفته رفته از دست می رود. خدايي كه دست كسي به او بند نمي شود. در دام ذهن كسي نمي گنجد و تنها صفات سلبي دارد نه ايجابي و البته صفات سلبي، هیچ توضيحي راجع به موصوف نمي دهند. اما خداي عارفان نخست از چنگ تشبيه عوامانه و فرافكنانه عوام به در آورده مي شود و عرفا با تنزيه از تشبيه عاميانه و برائت جستن از آن قدم اول را بر مي دارند و ثانياً به جاي آن كه از منظر عاميانه و بشري و فرافكنانه به خدا بنگرند، خدا را در عالم فرا مي فكنند يعني از منظر خدا در عالم مي نگرند و از جايگاه متعال اوست كه در عالم نزول  و تجلي مي كنند و عالم را عين خدا مي بينند و خدا را محسوس و نزديك مي كنند نه از منظر فرافکنيِ انساني. بل اين خداست كه با نزول و تجلي خود را در عالم متجلي مي كند و خود در دسترس عالميان قرار مي دهد و اين لطيفه و رازي است پنهاني كه عرفا پرده از آن برگرفته اند. خداي عالمان در تصوير و تصور نمي گنجد چون فقط صفات سلبي دارد. اما عرفا از راهي ديگر غير از تشبيهِ عوامانه خدا را به ما نزديك مي كنند يعني به نوعي تنزيه و تشبيه جمع مي كنند. از خداي علما جز اسمي بي مسما و موصوفي بي صفت چيزي عايد بشر نمي شود. با موجود بي مسما و بي صفت هم ارتباطي نمي توان برقرار كرد و پيوندي حاصل نمي شود تا از او طرفي بست. به همين علت تنزيه افراطي خدا را از متن و  بطن زندگي بشر خارج مي كند تا جايي كه فقط اسمي بي مسما از او باقي مي ماند و اين با بي خدايي فرق چنداني ندارد. در يك كلام خداي عالمان به اسم و لفظ فرو كاسته مي شود و اين عرفا هستند كه بار ديگر اركان جهان را از خدا پُر مي كنند. از منظر عرفا جهان خدا نيست ولي خدا جهان است در واقع همين خداي منزه است كه دارد از زندگي انسان ها خارج مي شود و بلا تاثير و خنثي مي شود.

اگر خداوند چنان متعالی است که هیچ چیز در باره او نمی‌دانیم پس اصلا از کجا میدانیم که وجود دارد؟ یاسر میردامادی در مقالة روشنگر "الهیات سلبی " می گوید: "این، به نظر، مثل این می‌ماند که از ما بخواهند به کسی-که نه خود او را ملاقات کرده‌ایم، نه عکس و فیلمی از او دیده‌ایم، نه درباره‌ی او چیزی ایجابی شنیده‌ایم و نه حتی می‌دانیم که اصلاً وجود دارد یا نه- عشق بورزیم و امید دریافت مهربانی از سوی او داشته باشیم......ریچارد کارنی (Richard Kearney) فیلسوف دین ایرلندی، که در سنت فلسفه‌ی قاره‌ای کار فلسفی می‌کند، مفهوم «آناتئیزم» (anatheism) را ... برساخته است. آناتئیزم را، با وام کردن تعبیری از عبدالکریم سروش، می‌توان در فارسی «نو کردن ایمان» ترجمه‌ کرد -ترجمه‌ای آزاد البته («آنا» پیشوندی به معنای دوباره و «تئیزم» هم به معنای خداباوری است). کارنی معنای مورد نظر خود از این واژه‌ی برساخته‌اش را این‌گونه توضیح می‌دهد: بازگشت به خدا پس از (عبور از) خدا (Returning to God After God). کارنی از بازگشت به خدایی که برای ما غریبه شده و غایب گشته سخن می‌گوید و این را فراسوی خداباوری و خداناباوری معمول می‌داند. این یعنی فردی که از خدا عبور کرده و به او باز می‌گردد، به همان خدایی که قبلاً از او عبور کرده است، باز نمی‌گردد، بلکه به آن خدا کافر باقی می‌ماند. به نظر کارنی، دین‌داری در جهان پست‌مدرن، خداناباوری گشوده و خداباوری گشوده -و به عبارت دیگر ایمان و شکاکیت- هر دو را در درون خویش جمع می‌کند. در چنین فضایی فرد می‌تواند در عین اذعان به غیبت خداوند، به درگاه او نیایش کند..... "

 

درک ما از اقتصاد، خودکفایی و تقسیم کار بین المللی

درک ما از اقتصاد، خودکفایی و تقسیم کار بین المللی

محمدامین مروتی

سیاسی شدن اقتصاد و خارج شدنش از حیطة علم و تخصص، آن را عامیانه و ملعبة سیاستمداران می کند. به یاد آوریم زمانی را که می گفتیم چرا گاز و نفت را به آمریکا و شوروی بفروشیم، بلکه باید آن ها را داخل کشور به صنعت و تولید تبدیل کنیم. یا پول نفتی را که باید برای هر نفر بر سر سفره هایمان بیاید حساب می کردیم و جمع می زدیم یا درکمان از مفهوم استقلال شعار خود کفایی و عدم وابستگی به محصولات خارجی بود.

محمدحسین شریعتمدار، مشاور عالی وزیر جهاد کشاورزی می گوید نود درصد آب کشور صرف کشاورزی می شود. در ایران در هر هکتار از مزارع آبی، سه تن گندم برداشت می‌شود که اصلا صرفه اقتصادی ندارد؛ چراکه با این میزان برداشت، می‌توان گفت به ازای هر متر مکعب مصرف آب به‌طور متوسط 500 گرم گندم تولید می‌شود، در حالی که میانگین تولید گندم در جهان به‌ازای مصرف یک مترمکعب آب 930 گرم است. (دنیای اقتصاد-16 شهریور 1393) آب مورد نیاز برای تولید یک کیلوگرم برنج در ایران ۳۴۰۰ لیتر و برای تولید یک کیلوگرم گندم ۱۳۰۰ لیتر می باشد و این در حالی است که ما با خطری به نام بحران کم آبی مواجهیم.

سیاسی کردن اقتصاد جنبة علمی آن را تحت الشعاع قرار می دهد و با منطق تقسیم کار تعارض دارد. تقسیم کار پروسه ای تاریخی بوده است که باعث شده هر کس در تولید یک کالا تخصص پیدا کند و گرنه باید به سیاق گذشته های دور، هر کس همة نیاز های معیشتی خود را تامین کند. برای خود بکارد و خودش هم بخورد. هم کشاورز باشد و هم کفاش و هم خیاط و هم..... اما بشر متوجه شد که در نتیجة تقسیم کار می توان کالایی را هم ارزان تر و هم با کیفیت بهتری تولید نماید. اگر منطق تقسیم کار که در محدودة یک جامعه کاملا پذیرفتنی است، در سطح بین المللی هم صدق می کند. منطق اقتصادی حکم می کند که هر کشوری به دنبال تولید محصولی باشد که می تواند آن را ارزان تر تولید کند و به اصطلاح تولید آن مزیت اقتصادی یا مزیت نسبی comprative advantage داشته باشد.

تفکر خود کفایی دنبالة تفکر تولید و مصرف همة کالاها توسط خانواده است که دورانش مدت هاست که سپری شده است.

 

چرا حسن و قبح عقلی است؟

چرا حسن و قبح عقلی است؟

پیامبر می فرماید: "بعثت لاتمم مکارم اخلاق." چند نکتة مهم در این کلام طلایی وجود دارد:

اول این که هدف و محور بعثت، اخلاق است و تعالیم دیگر من جمله شرعیات باید خادمِ اخلاق باشند. لذا نمی فرماید بُعثت لاتمم اصول الشریعه.

ثانیا می فرماید "لاتمم"، نمی فرماید "لاسّسُ". یعنی مکارم اخلاقی مقدم بر دعوت پیامبران وجود دارد و پیامبران برای تایید و تکمیلش مبعوث می شوند نه برای تاسیس آن . این بدان معناست که حسن و قبح ماقبل شرعی و عقلی است و با رجوع به فطرت و عقل قابل تشخیص است. یعنی هر چه شرع بدان حکم می کند عقلی است. اصولا اگر چنین تشخیصی نبود، از کجا می دانستیم پیامبران راست می گویند و باید پیرویشان کنیم. باید این تمییز و تشخیص ماقبل شرعی در انسان وجود داشته باشد تا بتواند دعوت پیامبران را اجابت کند.

جماعت گرایی چیست؟

جماعت گرایی چیست؟

محمدامین مروتی

جماعت گرایی در دهة 1990 در واکنش به آراء جان رالز در باب عدالت به وجود آمد. نام های برجستة این نحله عبارتند از:  مایکل سندل، مایکل والترز،چارلز تیلور و الساندر مک اینتایر.

جان رالز لیبرالی بود که در صدد تعدیل لیبرالیسم، گنجاندن نظریة عدالت در دل لیبرالیسم بود او به اصطلاح یک لیبرتارین بود. محور نظریه پردازی های لیبرال، اصالت فرد است در حالی که محور نظریات عدالت محور و برابری خواه -و در صدر آن ها کمونیسم و سوسیالیسم- اصالت دادن به جامعه است. لذا سوسیالیست ها منافع جمعی را بر منافع فردی ترجیح می دادند و از این مسیر به استبداد می رسیدند. لیبرال ها هم منافع فردی را بر منافع اجتماعی اولویت می دادند و می گفتند اگر هر کس به دنبال سود خودش باشد، همه از آن منتفع می شوند و دولت باید راه را برای رقابت آزاد آحاد مردم باز کند و خود یک طرف ماجرا نباشد و به نفع هیچ گروهی و طبقه ای وارد معرکه نشود. شکل تعدیل شدة لیبرالیسم در اندیشة موسوم به "دولت رفاه" تجلی پیدا کرد که نمونة موفق تر آن سوسیال دموکراسی های اروپایی مثل سوئد و دانمارک و نروژ هستند. آن ها با بستن مالیات های مضاعف به ثروت های بالا، به مقولة "تامین اجتماعی" جهتِ تامین حداقل نیاز های بهداشتی و آموزشی و معیشتی برای تمام آحاد جامعه توجه می کنند.

اما محور مخالفت جماعت گرایان یا کمونیتارین ها با لیبرال ها و سوسیالیست ها، هم نفی اصالت فرد و هم نفی اصالت اکثریت و تبلیغ اصالت جماعات است. لیبرالیسم تصویری اتمیستی و ذره گرایانه از هویت انسان دارد. انسان ها هم حقوق فردی دارند و هم حقوق اجتماعی. هم مانند همة انسان ها ، حقوق مشترک لیبرالی با سایرین دارند و هم حق شبیه دیگران نبودن دارند. توضیح آن که جماعت گرایان -مانند ارسطو- انسان را به عنوان موجودی اجتماعی تعریف می کنند که در انفراد و انزوا، معنی محصّلی ندارد. مفهوم انسان در ارتباط با دیگری شکل می گیرد. لکان نیز انسان را عبارت از "تمنای غیر" می دانست. اما این به معنای ترجیح منافع اکثریت جامعه بر اقلیت ها نیست. جامعه (society)یک کل یکپارچه و همگن نیست و از جماعت ها (community) و گروه های مختلف با منافع متفاوت تشکیل شده. این تکثر جماعت ها باید به رسمیت شناخته شود تا کار به استبدادِ اکثریت و بدتر از آن استبداد یک حزب و گروه به نام جامعه و به نام اکثریت نرسد. برغم نظریة لیبرالی، دولت یک موجودیت بی طرف و فراطبقاتی نیست. همچنین ارزش های لیبرالی لزوما جهانشمول نیستند. جماعت گرایان به عکس سوسیالیست ها، تمرکز گرا و دولت محور نیستند بلکه کاملا پلورالیست اند و چندفرهنگ گرایی را تایید می کنند. اصالت جماعت، راه سومی است بین اصالت دادن به جامعة سوسیالیسم و اصالت دادن به فرد لیبرالیسم. فرد نزد لیبرال ها مفهومی نحیف و انتزاعی دارد و باید با مفاهیمی چون فرهنک و سنت غنی و فربه گردد. حقوق بشر در اعلامیة جهانی به سنت و فرهنگ ها بی توجه است. حقوق بشر باید با مفهوم و منافع جماعت ها هم انطباق یابد. برغم استفاده ای که  اهل استبداد می خواهند از این آراء به سودِ توجیه استبدادهای قومی و دینی خود بجویند، جماعت گرایی آن چنان که والرز می گوید به معنی نفی ارزش های عام و جهانشمولی مانند آزادی، برابری و تکثر گرایی نیست، بلکه افزودن ارزش های "خاص" و جماعت گرایانه و چند فرهنگی به ارزش های "عام" است.

 

البته کمونیتارین ها در بین خود نیز اختلافاتی دارند. از بین کمونیتارین ها، سندل در کتاب معروفش ، "لیبرالیسم و محدودیت های عدالت" مدافع فردگرایی است رونالد دورکین ناقد لیبرالیسم فایده گرای بنتام است و به جای آن در کتاب "جدی گرفتن حق ها"، از لیبرالیسم حقوق بشری دفاع می کند . مک اینتایر در کتاب "در پی فضیلت"، در صدد تبیین اصول اخلاقی جماعت گرایی است. مایکل والرز در کتابش به نام "فربه و نحیف"، به نقد جان رالز می پردازد و در نقد جهانشمولی ارزش های لیبرالی از "عدالت، اینجا و اکنون" سخن می راند. او معتقد است لیبرالیسم انسان را به یک سوژة نحیف تقلیل می دهد؛ در حالی که انسان هویتی فربه تر دارد.  چارلز تیلور هم تفسیرهای انسان را متاثر از جامعة زبانی او می داند و از نوعی اخلاق فضیلت گرای ارسطویی و هگلی در برابر اخلاق کانتی دفاع می کند. رالز در کتاب "عدالت به مثابة انصاف"، عدالت را اصل محوری اخلاق فضیلت گرای خود قرار می دهد. می توان گفت که مک اینتایر جناح چپ جماعت گرایی است و والرز جناح راست آن که با لیبرالیسم قابل جمع است. پل ریکور هم از کسانی بود که به جماعت گرایی به نظر تایید می نگریست.

نقد جماعت گرایان بر رالز:

برای رالز آزادی پیش شرط عدالت و انصاف است. نظر رالز آن‌ است‌ که‌ آزادی‌ انتخاب‌ دقیقاً‌ برای‌ یافتن‌ امور ارزشمند زندگی‌ - تشکیل، بررسی‌ و تجدید نظر اعتقادات‌ ارزشی‌ ما - لازم‌ است.

زندگی‌ هیچکس‌ با هدایت‌ از بیرون‌ و مطابق‌ ارزشهای‌ نامقبول‌ برای‌ فرد، بهتر نمی‌شود. زندگی‌ من‌ فقط‌ وقتی‌ بهتر می‌شود که‌ خود من‌ از درون‌ و مطابق‌ با باورهای‌ ارزشی‌ خود آن‌ را هدایت‌ نمایم. چرا باید فکرکنیم دولت خیر مردم را بهتر تشخیص می دهد در حالی که تجربة تاریخی خلاف آن را ثابت می کند. در واقع هیچکس صلاح خود را بهتر از خود او نمی داند. درست است که انسان ابتدا به ساکن خودخواه است و پی جوی منافع شخصی، ولی در درازمدت و ضمن تعاملات اجتماعی و تاریخی متوجه شده و متوجه می شود که برای نیل به خیر شخصی هم باید دنبال خیر جمعی باشد. به این دلیل ساده که انسان موجودی تعریف شده در اجتماع است و می داند ما با تشریک مساعی توان بیشتری برای نیل به اهدافمان را داریم تا زمانی که هرکس ساز خود را بزند. اگر بعضا و در مقاطع کوتاه مدت این اصل به وسیلة خودمداری و خودخواهی کسانی که به قدرتی دست یافته اند، نقض می شود، اما از منظری تاریخی و در دراز مدت، انسان به سمت تشریک مساعی و عقد قراردادهای اجتماعی برای پیش بردن بهتر زندگی اش حرکت کرده است. رالز نتیجه می گیرد که زندگی من وقتی بهتر می شود که حق انتخاب داشته باشم. اگر قیم سالارانه و به زور مرا به کلیسا ببرند احساس بهتر و زندگی بهتری پیدا نخواهم کرد.

حکومت باید بی طرفانه شرایط را برای ایجاد فرصت های برابر و انتخاب آزاد مردم باز کند.

در دیدگاه کانتی و لیبرالی فرد انسان و تصمیمات او اصالت دارد اما این بدان معنی نیست که انتخابِ آزادانة فرد مغایرِ خیر جامعه است. خیرِ جامعه هم از توافقِ بین همین افراد حاصل می شود. در واقع خیر جامعه چیزی وراء خیر مورد توافق همگان یا اکثریت نمی تواند باشد.

جماعت گرایان در نقد لیبرالیسم می گویند:

نتیجه‌ اعتقاد به‌ ارزش‌ ذاتی‌ آزادی‌ انتخاب‌ آن‌ است‌ که‌ ما هرچه‌ بیشتر از توان‌ انتخاب‌ خود استفاده‌ کنیم‌ آزادتر هستیم‌ و بنابراین‌ زندگی‌ ما ارزشمندتر می‌شود. اما این‌ مطلب‌ باطل‌ و درواقع‌ منحرف‌ کننده‌ است. این‌ نتیجه‌ سریعاً‌ به‌ این‌ دیدگاه‌ اگزیستانسیالیستی‌ منتهی‌ می‌شود که‌ هر روز که‌ از خواب‌ بیدار می‌شویم‌ تصمیم‌ بگیریم‌ که‌ چگونه‌ فردی‌ باشیم. این‌ کار از آن‌ نظر منحرف‌ کننده‌ است‌ که‌ زندگی‌ ارزشمند مملو‌ از تعهدات‌ و ارتباطات‌ است. ما فکر نمی‌کنیم‌ فردی‌ که‌ بیست‌ مرتبه‌ دست‌ به‌ انتخاب‌ در ازدواج‌ می‌زند دارای‌ زندگی‌ ارزشمندتری‌ از آن‌ که‌ انتخاب‌ اولیه‌ خود را مورد سئوال‌ قرار نمی‌دهد باشد. زندگی‌ با انتخاب های‌ بیشتر در ازدواج‌ حتی‌ اگر همه‌ شرایط‌ دیگر هم‌ یکسان‌ باشند، بهتر از زندگی‌ با انتخابهای‌ کمتر در چنین‌ امری‌ نیست.

تیلور از جماعت گرایان، مدعای تعدیل شده و قابل دفاعِ لیبرالیسم را چنین صورت بندی می کند:

لیبرال ها نمی‌گویند چون‌ آزادی‌ ارزشمندترین‌ چیز دنیاست، ما باید آزادی‌ انتخاب‌ برنامه‌هایمان‌ را فی‌نفسه‌ به خاطر خود آزادی‌ داشته‌ باشیم، بلکه‌ می‌گویند برنامه‌ها و کارهای‌ ما مهمترین‌ چیز در زندگی‌ ما است‌ و به‌ علت‌ همین‌ اهمیت‌ است‌ که‌ باید آزاد باشیم‌ تا در صورت‌ پی‌بردن‌ به‌ بی‌ارزش‌ بودن‌ آن ها، در آن ها تجدید نظر کنیم. آزادی‌ انتخاب‌ ضمن‌ آنکه‌ محور زندگی‌ ارزشمند است‌ اما ارزش‌ محوری‌ مورد تعقیب‌ در آن‌ نیست. من‌ نوشتن‌ را بخاطر آزادی‌ خود انجام‌ نمی‌دهم، بلکه‌ کاملاً‌ برعکس، نوشتن‌ را بخاطر خود آن‌ انجام‌ می‌دهم‌ زیرا مطالبی‌ وجود دارد که‌ ارزش‌ نوشتن‌ و گفتن‌ دارند. آزادی‌ از آن‌ جهت‌ ارزشمند است‌ که‌ به‌ من‌ اجازه‌ گفتن‌ و نوشتن‌ آنها را می‌دهد.

در واقع انتخاب های شخصی انسان ها در عین حال معطوف به اهداف اجتماعی شان و برخاسته از جایگاه هایشان در جامعه است چون انسان منتزع از اجتماع وجود ندارد. پیش فرض نظریة لیبرالیسم به هیچوجه انسان منتزع و منفرد نیست بلکه احترام گذاشتن به تصمیمات فردافرد انسان ها و به خصوص برآیند اجتماعی این تصمیمات است.

سندل می گوید برغم نظر رالز "خود نامقید" وجود ندارد. چرا که‌ ما خویشتن‌ خویش‌ را بصورت‌ خود نامقید درک‌ نمی‌کنیم .ما انتخاب‌ نمی‌کنیم‌ بلکه‌ به‌ علت‌ قرار داشتن‌ در بعضی‌ بافتهای‌ اجتماعی‌ مشترک، فقط‌ آنها را کشف‌ می‌کنیم‌ . او می‌گوید که‌ لیبرالیسم‌ نهفتگی‌ ما را در نقشهای‌ اجتماعی‌ ما نادیده‌ می‌گیرد.

اما دیدگاه رالز به این معنی نیست که در پس و پشتِ انگیزه های اجتماعیِ ما چیزی به نام من یا خود وجود دارد که بی قید و مقدم بر جامعه است. بلکه به این معنی است که من در اهداف اجتماعیم حق تغییر عقیده و تجدید نظر دارم. نکتة مهم بحث این است که ارزش های اجتماعی هم نهایتا برآیند انتخاب ها و اختیارهای افرادند و هویت مستقلی از این انتخاب ها ندارند. حکومت حق ندارد به نیابت از مردم، ارزش های اجتماعی خاصی را تبلیغ و ارزش های دیگری را که آن ها هم اجتماعی اند، تضعیف نماید. خاصه که ارزش های فرهنگی و اجتماعی مستمرا در حال دگرگونی و بازسازی هستند و هویت ثابتی ندارند.

مطابق‌ استدلال‌ سندل اعضای‌ گروه های‌ حاشیه‌ای‌ باید شخصیت‌ و اعمال‌ خود را به‌ نحوی‌ تنظیم‌ کنند که‌ موجب‌ تعرض‌ به‌ ارزشهای‌ غالب‌ و حاکم‌ جامعه‌ نباشد . تعریف خاص و به خصوص تعریف حکومتی از "ارزش های غالب" می تواند مستند نقض حقوق بسیاری جماعات اقلیتی قرار گیرد.

به نظر می رسد مبانی اختلافی لیبرالیسم و جماعت گرایی قدری بزرگ نمایی شده و بعضا لفظی است. دلیل مهم این مدعا آن که این دو نحله نهایتا در اعتقاد به پلورالیسم –یعنی نتیجه نهایی- به هم نزدیک می شوند.

 

ماخذ: مهرنامة شماره 48. مرداد1395 و مقالة مبسوط "جماعت گرایی" نوشتة ویل کیملیکا. مترجم: فرهاد مشتاق صفت در نشریة "قبسات" 1376 شماره 5 و 6

پیشنهاد فیلم برادران 44

پیشنهاد فیلم برادران (فیلم ۲۰۰۹)

محمدامین مروتی

فیلم هایی را که انسان  را بر سر دو راهی و چند راهی های واقعی قرار می دهند، دوست دارم. از این جهت که انسان را از روی تصمیم هایی که بر سر دوراهی های دشوار زندگی می گیرد، باید شناخت. بیننده هم با قرار دادن خود به جای شخصیت های فیلم، به شناختِ از خود نزدیک می شود.

 برادران فیلمی است با سویه های پررنگ اگزیستانسیال. آدم های فیلم -از بچه ها تا آدم بزرگ هایش- در دو راهی های انتخاب های سخت قرار داده شده اند. بیننده می تواند خود را در جای تک تک این آدم ها قرار دهد و به این فکر کند که اگر به جای هر یک از این آدم ها بود، چگونه عمل می کرد. این همذات پنداری به شناخت ما از خودمان بیشترین کمک را می کند و از این رو پیشنهاد دیدن فیلم را می کنم.

در زیر معرفی مختصری از فیلم را از دو مآخذ: یکی بانک فیلم انسان شناسی و فرهنگ نوشتة زهرا ابطحی و دیگری ویکی‌پدیا، تقدیم می کنم:

کارگردان فیلم برادران، جیم شریدان است. این فیلم در سال ۲۰۰۹ میلادی ساخته شد. جیک جیلنهال، ناتالی پورتمن، توبی مگوایر و سام شپارد بازیگران این فیلم هستند.

سام افسر ارتش آمریکاست و همراه گریس و دو دخترشان یک زوج ایده‌آل هستند. تامی برادر سام به تازگی از زندان آزاد شده. سام باید به گروهش در افغانستان بپیوندد. او خانواده اش را به برادرش تامی می‌سپارد و راهی جنگ می‌شود. هلیکوپتر سام سقوط می‌کند و او به همراه یک سرباز آمریکایی به اسارت شبه نظامیان افغان در می‌آیند. خبر مرگ سام را به گریس می‌دهند و گریس و تامی به گمان آنکه سام کشته شده روز به روز به هم نزدیک تر می‌شوند. با حمله نظامیان آمریکا به شبه نظامیان افغان سام از اسارت آزاد می‌شود و نزد خانواده اش باز می‌گردد.گریس کم‌کم در می‌یابد که سام دیگر آن همسر دوست داشتنی و پدر خوب خانواده نیست و همواره از خود می‌پرسد که در دوران اسارت چه براو گذشته است؟

سم از کودکی فرد موفقی بوده و مورد علاقه پدر و مادرش است. تامی نقطه مقابل برادرش است.در طول فیلم با گذشته وی آشنا می شویم؛ اینکه همیشه دعوا می کرده و مست بوده و همیشه در قیاس با برادر بزرگترش از جانب پدر تحقیر می شده.

تامی در نبود سم بیشتر به خانواده او کمک می کند و کم کم دلبسته گریس می شود. اما سم و  سرباز تحت فرماندهیش نمرده اند بلکه به اسارت نیروهای طالبان در آمده اند. سم بر اثر فشار طالبان مجبور می شود، جو سرباز زیردست خود را بکشد تا خود زنده بماند و بتواند دوباره خانواده خود را ببیند و از این جهت دچار عذاب وجدان شدید است. سرانجام ارتش امریکا موفق می شود در یک عملیات سم را نجات دهد. به خانواده سم خبر داده می شود که سم زنده است و سم به نزد خانواده اش بر می گردد. سم به حالا به خانه برگشته ولی از شکی عطیم رنج می برد؛ اینکه چه رابطه ای بین همسر و برادرش شکل گرفته است. از سوی دیگر او به خاطر قتل جو هم دچار عذاب وجدان است در حالی که کسی هم نمی داند که جو به دست او به قتل رسیده است.  تامی نیز دچار تضاد است، از یک طرف به گریس علاقه پیدا کرده و از طرفی به برادرش. گریس دلبسته سم است ولی رفتار و بدخلقی سم را درک نمی کند. او می داند اتفاقی برای سم افتاده ولی سم حاضر به بازگو کردن آن نیست. بچه ها هم از بدخلقی پدر در رنجند و به عمویشان دل بسته اند.

 

آیا روشنفکری دینی یک ترکیب متناقض است؟

آیا روشنفکری دینی یک ترکیب متناقض است؟

محمدامین مروتی

هستة اصلی استدلال کسانی که روشنفکری دینی را یک ترکیب پارادکسیکال می دانند، دو پیش فرضِ ثابت نشده است: اول این که جوهر و ذات روشنفکری، عدم تعلق و عدم تعصب و وفاداری متفکرانه و معقول به حقیقت ناب است و دوم این که ذات دین ورزی تعبد و اطاعت کورکورانه است. هر دو پیش فرض خلاف واقع است.

اگر تعاریف مِن عندی را ملاک قرار دهیم، هر کسی می تواند مدعی باطل بودن ادعای طرف دیگر باشد. دینداران می توانند مخالفانشان را به عدم تعقل متهم کنند و بالعکس.

اما اگر واقعیات تاریخی مد نظر باشد، در هر دو گروه روشنفکر و غیر روشنفکر داریم. در هر دو گروه متعصب و بی تعصب یا کم تعصب داریم. این بدان جهت است که انسان به عنوان موجودی زنده و تحول یابنده، در قالب تعریف معین نمی گنجد . چرا که برغم مدعای ذات انگاران، ذات متعین و از پیش تعیین شده و تعریف شده ای ندارد. به عبارت دیگر هم روشنفکری و هم دینداری و هم بی دینی مفاهیمی سیال و سیار و از همه مهم تر نسبی اند. انسان بی تعصب نداریم چه مذهبی چه غیر مذهبی. روشنفکر ناب هم نداریم. دیندار ناب هم نداریم. انسان ترکیبی ار تعقل و تعصب است جه نوع مذهبی اش چه نوع غیر مذهبی اش. چه بسا دیندارانی که تسامح بیشتری با مخالفانشان دارند و نیز بسا خداناباورانی که اهل تسامح بیشتری از دینداران اند. در تاریخ هم دیده ایم تعصبات چپ های خداناباور که کمترین مدارایی با اندیشه های مخالف نداشتند و جز تبعیت کورکورانه و مطلق از رهبرانشان نمی کردند و به عنوان روشنفکران زمان خود هم معرفی می شدند. کافی است نگاهی به کارنامة روشنفکران وطنی در صد سال اخیر بیاندازیم تا ببینیم چیزی که محلی از اعراب نداشته، تفکر و مدارا با دگراندیشان بوده است. فاشیست ها و کمونیست ها ایدئولوژی ضد مذهبی داشتند و تعصب می ورزیدند. در این سوی ماجرا هم دینداران سفاک و دینداران متساهل داشته ایم که در بین خود دائما نزاع داشته اند. لذا روشنفکری دینی نه تنها ترکیبی متناقض نیست بلکه امر واقع و واقعیت موجود بیشتر و بلکه تمام انسان هاست. همة ما ترکیبی از فکر روشن و تاریک، تعصب و بی تعصبی هستیم چون روشنفکر خالص نداریم.

 

ارتباط با واقعیت و مکانیسم های دفاعی

ارتباط با واقعیت و مکانیسم های دفاعی

محمدامین مروتی

به لحاظ بهداشت روحی و روانی انسان سالم کسی است که ارتباط نزدیک تری با واقعیت داشته باشد. روان نژندی یا نوروز، حاصل کاهش رابطه با واقعیت است و روان پریشی یا سایکوز حاصل قطع این رابطه است. این تعاریف به همان اندازه که راجع به افراد بشر صادق است در مورد حکومت ها هم مصداق دارد. انسان ها و حکومت ها از طریق مکانیسم های متنوع روانی، فاصله شان را با واقعیت می افزایند.

اولین مکانیسم انكار(DENIAL): است. واقعیاتی را که دوست نداریم انکار می کنیم و چشممان را بر آن ها می بندیم. این حقایق روانی در مورد حکومت ها هم صادق است و در بسیاری موارد به مانند کودکان نابالغ رفتار می کنند. یا فردی که به خاطر ترس از بیماری، به پزشک مراجعه نمی کند. اما این سرکوب و انکار نمی تواند واقعیت را دور بزند از این رو مشکل در جایی دیگر سر بر می کند. مثل مادري که مرگ پسرش را انكار كرده و باز بشقاب غذايش را سر ميزغذاخوري مي آورد. یا افراد مسنی که پير شدن خود را انكار می كنند یا معتادانی که اعتياد خود را انكار مي كنند یا هنگامي كه پزشك سرطان را در بيمارش تشخيص مي دهد، بيمار آن را نادرست می پندارد.

دومین مکانیسم "سرکوب" یا واپس راني(REPRESSION):است. سرکوب نوعی سانسور، حذف و نادیده گرفتن حقایق تلخ و نامطلوب و پس راندن آن ها به ناخودآگاه و قسمت تاریک و نامرئی روان است. مثلا کسي كه در خردسالي مورد تعـرض جنسي واقع شده، ايـن تـجـربـه دردنـــاك را سركوب مي كند. واپس راني اي كه بطور ارادي و خودآگاه صورت مي گیرد، فرونشاني(SUPPRESSION) ناميده مي شود. مثل دانش آموزي كه به تعطيلات رفته، براي اينكه تعطيلاتش خراب نشود سعی می کند امتحاناتش را فرو نشانده و به آنها فكر نكند. واپس روي(REGRESSION) مكانيسمی است که شيوه هاي كودكانه حل مسائل  در بزرگسالان باز می گردد. مثل مكيدن شست و يا مداد، به لحن كودكان صحبت كردن.

سومین روش "جابجایی"(DISPLACEMENT) است.  شخص دق دلیش را برسر امر نامرتبط و فرد ضعیف تری خالی می کند. مثلا کسی با رئیسش دعوا کرده به سگ یا میز لگد بزند یا سر بچه هایش داد بزند. مثل کسانی که عصبانيت خود را با كوبيدن درها به هم ابراز مي كنند. یا  دختري كه از سوي دوست پسر خود طرد شده فورا با پسر ديگري دوست ميشود.

چهارمین مکانیسم مهم "فرافکنی" projection)) است که ترکیبی است از انکار و جابجایی که ایرادات خود را به پای دیگران می نویسیم. خطاهای خود را نمی بینیم و به دیگران فرافکنی می کنیم. «‌ برون فكني » ، مكـانيسمي رواني است كه بـراساس آن ، بـراي فرصت دادن و مهلت دادن به عيوب  نفساني خود، آنها را نه به خود،كه به ديگران نسبت مي‌دهيم و با سلب مسئوليت ازخود ، ديگر درصـدد رفع آن ها بـر نمي‌آئيم . اين مكانيسم ، نوعي آدرس غلط دادن براي گمراه كردن خود است. دختري كه نسبت به همكار مرد خود گرايش جنسي دارد، همكار خود را متهم به چشم چراني و هوسراني ميكند. یا شما از فردي نفرت داريد اما می گویید وي از شما نفرت دارد یا مرد بولهوسی که همسر خود را به خيانت متهم مي كند.  مولوي مي‌گويد بدان وآگاه باش كه عيب در توست و اگرجهان را ، كبـود مي‌بيني ، به خاطر آن است كه عينك كبـود بـرچشم زده‌اي و ايـن ظلمي كه به ديگران نسبت مي‌دهي، خويي است كه در قعر وجود خودت لانه كرده است :

اي بسـا ظلمي كـه بينـي دركسان               خويِ تـوباشد درايشان ، اي فلان

چون به قعرِخويِ خـود ، اندر رسي               پس ببيني ، از تو بود آن ناكَسي

پيش چشمت داشتي، شيشه ی كبود            زان سبب ، عالم كبودَت مي‌نمود

فرعون از ترس تعبيرشدن خواب سرنگوني‌اش، دستور قتل عام اولاد ذكور قـومش را مي‌دهد .غـافل از آن كه دشمن او كه موسي بود ، داشت درخانه خودش بزرگ مي‌شد و او در بيرون از خانه ، دنبـال اين دشمن مي‌گشت و همين آدرس غلط ، حيله و چـاره‌انديشي او را، نقشِ برآب مي‌‌كرد :

در ببست و  دشمن انــدرخـانه بـود              حيلة فـرعـون ، زين ، افسانه بـــود

صد هزاران طفل مي كشت ، از بُرون               موسي انــدر صـدرِ خـانه ، در درون

از جنون مي كشت هر جا بُد جنين                از حيَــل ، آن كــورچشمِ دوربيـن

در مقابل فرافکنی، "درون فکنی"  (introjection)نیز داریم که شخص خصوصیات خوب دیگران را به خود نسبت می دهد. کودک به عروسکش می گوید از تاریکی نترس. یا نوجوانان از سوپراستارهای مورد علاقه خود الگو می گیرند. در موردی از گروگان گیری که به" سندرم استکهلم " معروف شد، گروگان ها کم کم با گروگان گیران احساس همدلی و سمپاتی می کردند. این حالت در زندان ها و شرایط شدیدِ سرکوب هم وجود دارد که زندانی برای آن که دوام بیاورد با زندانبان رابطه ی عاطفی پیدا می کند.

"خیالبافی"(FANTACY) مکانیسم مهم دیگر است که ارتباط ما را با واقعیت کمتر و کمتر می کند.

"تحریف واقعیت" و "دلیل تراشی یا توجیه" (RATIONALIZATION) مکانیسم دیگری است که در آن برای معقول جلوه دادن اعمالمان، به سفسطه و مغالطه روی می آوریم. نفس به لطايف الحيل مي‌كــوشــد خود را موجّه و مقبول نشان دهـد، ولي درمقابل حجّت هاي واقعي ، دست به سفسطه مي‌زند و زير بار حق نمي‌رود. او خود را پشت عقل و منطق هم قايم مي‌كند و از آن بدتر گاه حتي لباس دين هم به تن مي‌كند:

مـن زِ مكــرِ نفس، ديـدم چيــزها              كــو زِ سِحــــر خـود ، بـرد تمييزها[1]

نفسانيت خود را به نوعي نابينايي تعمدي مي‌زند تا حقايق عليه خود را –كه معمولا از آن ها به "تلخ" تعبير مي‌كند ـ نبيند . ذهن را به نوعي تخدير و منگي و خنگي دچار مي‌كند تا به فريبﹾ دل خوش باشد . انسان را به خواب مي‌زند و دلش نمي‌خواهد كه بيدار شود . از این رو گفته اند كسي را كه خواب است مي‌توان بيدار كرد، ولي آن كس كه خود را به خواب زده ، نمي‌توان .

"واکنش معکوس" مکانیسم دیگری است. به عنوان مثال به کسی که دوست داریم، پرخاش می کنیم و یا از کسی بدمان می آید و به او احترام می گذاریم. یا کسی که مستبد است، در کلماتش به شکل افراطی، از استبداد اظهار انزجار و برائت می کند . مردي كه گرايش به مردان ديگر دارد، نسبت به همجنس بازان ابراز نفرت مي كند. یا از مهماني بدتان مي آيد اما بيشتر از ميهمانان ديگر به وي احترام مي گذاريد. استاد دانشگاهي كه تصور مي كند از دانش علمي كافي برخوردار نيست بيشتر از واژه ها و اصطلاحات پيچيده و علمي استفاده مي كند.

چنان که جامی می گوید:

اگر با من نبودش هیچ میلی،                    چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟

"چاپلوسی" شکل دیگری از این مکانیسم به حساب می آید که خاصه در مقابل مقامات بالاتر شایع است.

نفس همانند یک دیکتاتور درونی، همان بلاهایی را سر انسان می آورد که یک دیکتاتور بیرونی بر سر جامعه می آورد. از همین جا ارتباط بین اصلاح فردی و اجتماعی روشن می شود. اصلاح فردی را نباید از اصلاح اجتماعی تفکیک کرد. رهایی از دست دیکتاتور برون زمانی امکان پذیر است که همزمان با آن با دیکتاتور درون هم بجنگیم. نه این که در مناسبات خانوادگی یا هر جا که دستمان برسد زورگو باشیم و هر جا که قدرت نداریم شعارهای آزادی خواهانه سر دهیم. همة دیکتاتورها هم قبل از هر چیز باید به لحاظ روحی و روانی تست شوند و سلامت روان در حد نرمال جزء شرایط صالح بودن و تایید صلاحیتشان باشد و این مسئله در مورد سایر مسئولیت ها هم به فراخور اهمیتشان صائب و صادق است.

بي ارزش سازي(DEVALUATION) که در آن فرد به مصداق ضرب المثلِ "گربه دستش به گوشت نمي رسد مي گويد بو مي دهد"، اهداف مطلوب و غير قابل دسترس را بي ارزش مي داند . مثل فردي كه در مصاحبه ورودي استخدام رد مي شود، شركت مورد نظر را بي اعتبار معرفي مي كند.

 

اما در مقابل مکانیسم های روانی مخرب، مکانیسم هایی هم برای ارتباط بیشتر با واقعیت داریم. مهمترین مکانیسم های مفید عبارتند از: "جبران" و "والایش". در جبران(COMPENSATION)، انسان بدون انکار واقعیت، سهم خود از خطا و اهمال را می پذیرد و در صدد جبران آن بر می آید. جبران هم از احساس گناه ما می کاهد و هم حالمان را بهبود می بخشد. به خنثي كردن گفتار و اعمال پيشين اطلاق مي گردد. تلافي كردن رفتار وكردار ناپسند. مثل مردي كه همسر خود را تحقير كرده است، براي او گل مي خرد . پشت سر دوست خود بدگويي مي كنيد. پشيمان می شوید و او را به شام دعوت مي كنيد. یا  فرد ثروتمندي كه به موسسات خيريه كمك مالي مي كند، چون ثروت خود را از طرق نامشروع كسب كرده است.

والایش و تصعید(SUBLIMATION): عبارت است از تعالی و تصاعد و پالایشِ انرژی های مزاحم و مخرب در قالب هنر، ورزش، بازی، تفریح، شوخ طبعی و مزاح گویی، کمک های مادی و معنوی به نیازمندان و همنوعان و انواع و اقسام خلاقیت و خلاصه ایجاد رابطة عاشقانه و عاقلانه با عالم و آدم. هم انرژی های مخربی که ممکن است به مردم آزاری منجر شوند مهار و مدیریت می شوند و هم حس خوبی از خودمان و دیگران پیدا می کنیم.

 

در پایان نكته قابل ذکر این است که مکانیسم های روامی غالبا برخورد نامعقول با مشکلات هستند اما در عین حال کاربرد محدودشان به سرپا ماندنِ موقتی انسان کمک می کند تا مجال یابد به تدریج خود را بازیابد و به مشکلاتش واکنش معقول نشان دهد. اما بدیهی است استفادة مداوم و نامحدود از آن ها باعث قطع تدریجی ارتباط انسان با واقعیت و عقلانیت و حرکت به سمت بیماری های روانی می شود.

 



[1] تمییز: تشخیص

شجاعت دانستن و ندانستن

 

 

شجاعت دانستن و ندانستن

محمد امین مروتی

برتراندراسل می گوید: انسان ها نادان به دنیا می آیند نه احمق! احمق شدن، نیاز به آموزش دارد.

این بدان جهت است که میل به حقیقت جویی در نهاد همة ما قرار دارد. تحمیق و القا، نوعی هیپنوتیزم و شستشوی مغزی برای به کار نگرفتن عقل اس ت. همة ما عقل داریم ولی به دلایل تربیتی و اجتماعی و خودباخته بار آمدن،مایل به استفاده از آن نیستیم. از این رو قرآن وقتی می فرماید الذین لایعقلون، مرادش کسانی نیست که عقل ندارند، بلکه کسانی است که عقل خدادادی دارند ولی تقلید و عادت و دنباله روی و از همه مهمتر ترس، مانع استفاده از آن می شود. از این رو کانت می گفت شعار عصر روشنگری این است که: "شجاعت دانستن داشته باش."

در کنار شجاعت دانستن باید شجاعت ندانستن هم داشت و در مورد اموری که از آن ها علم نداریم خاموش بمانیم. چنان که قرآن در آیه 36  سوره اسرا می فرماید: لا تقف ما لیس لک به علم: از چیزی که بدان علم نداری تبعیت مکن. در بارة خیام گفته بودم شجاعت ندانستن داشت و پاسخ های تکراری و مقلدانه به پرسش از هستی نمی داد. این هم داستانی در این باب:

حدود چهل سال پیش  که در دانشگاه تهران تحصیل میکردم روزی  امتحان تاریخ داشتیم ، استاد آمد و فقط یک سوال داد و از کلاس بیرون رفت. "مادر یعقوب لیث صفار از چه نظر در تاریخ معروف است؟"

از هر کدام از همکلاسی هایم پرسیدم نمیدانستند. تقلب هم آزاد بود چون مُراقب و مُمتِحنی حضور نداشت اما براستی هیچکس چیزی نمی دانست. همگی دو ساعت نوشتیم  از صفات برجسته این بانوی بزرگِ ایرانی: ازشجاعت او - از مهارت در شمشیر زنی،  تیراندازی و اسب سواریِ او-   از  تقوا ، اخلاق و رفتارِ شایسته ی بانویی چون او !  خلاصه هرچه که در شأن و شخصیتِ مادرِ سرداری چون یعقوب لیث صفاری به ذهنمان آمد نوشتیم !

استاد بعد از دو ساعت آمد و ورقه ها را جمع کرد و رفت . چند روز بعد موقعِ اعلام نتایج امتحان تاریخ،  در تابلو ، مقابل اسامی همه نوشته شده بود: مردود ‼️

برای اعتراض به دفتر استاد رفتیم  . استاد گفت کسی اعتراض دارد ؟ همه گفتیم آری. گفت: خوب پاسخ صحیح را چرا ننوشتید؟

پرسیدیم پاسخ صحیح چه بود استاد؟ گفت: "در هیچ کتاب و منبع و سندٍ تاریخی ، نامی از مادر یعقوب لیث صفار برده نشده است .  پاسخ صحیح  "نمی دانم بود ".

همه چند صفحه نوشته بودید اما کسی شهامت نداشت بنویسد:" نمی دانم ."

گذار به جامعة مدرن به روایت میرزا محمد حسین نائینی

گذار به جامعة مدرن به روایت میرزا محمد حسین نائینی

محمدامین مروتی

گذار درون دینی و برون دینی:

دینداران برای تسهیل گذار از جامعة سنتی به جامعة مدرن، به دو گونه عمل می کنند. گروهی می گویند فقه موجود ظرفیت لازم برای این گذار را ندارد لذا باید اجتهاد را به بیرون از فقه سنتی گسترش داد. جماعتی نیز با نگاه درون دینی، ظرفیت های فقه موجود را به رسمیت می شناسند. سروش و ملکیان به موضع نخست نزدیک ترند. طباطبایی و فیرحی و کدیور به موضع دوم.

نقد اصلی سید جواد طباطبایی به روشنفکری دینی این است که ایشان دغدغة دین ندارند و دین را فدای دغدغه های سیاسی شان می کنند در حالی که اشخاصی مانند آخوند خراسانی و میرزای نائینی در دوران مشروطیت –برغم امثال جلال آل احمد و سروش- ، دغدغة تسخیر قدرت سیاسی نداشتند؛ بلکه دردفاع از حریم دیانت بود که به عرصة دفاع از مشروطیت گام نهادند. شاید این حکم در مورد آل احمد- با توجه به سوابق فکری و سیاسی اش- تا حد زیادی صادق باشد؛ اما به نظر نمی رسد چندان در مورد سروش- با توجه به سوابق فکری و سیاسی او- صادق باشد. به خصوص که سروش و کدیور دیگر مثل گذشته از حکومت دینی دفاع نمی کنند. آن ها نیز مانند راشد الغنوشی در تونس، از دین حکومتی به حکومت دینی و از حکومت دینی هم به نوعی جدایی دین از حکومت رسیده اند. یعنی برغم نظر طباطبایی داعیة حکومت ندارند تا دین را فدای سیاست کنند. ایشان هم مانند نائینی، حوزة دولت و سیاست را منطقة فراغی تلقی می کنند که تدبیر و تاملِ کارشناسانِ خود را می طلبد. به قول حافظ:

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار

 کار ملک است آن که تدبیر و تأمل بایدش

این سخن طباطبایی که گذار از سنت به مدرنیته باید جنبة حقوقی پیدا کند تا متحقق گردد تا حد زیادی قابل تامل است، اما متاسفانه روشنفکران ما عادت دارند به جای تکمیل سخنان یکدیگر و تعامل با هم، در رد و ابطال کامل یکدیگر با زبان تند و تلخ بکوشند و بعضا دعواهای عمدتا لفظ محور و صوری راه بیاندازند.  به هر تقدیر محدود کردن این گذار حقوقی به حیطة تخصص فقهایی از قبیل نایینی و خراسانی خیلی موجّه نیست و کسانی هم که در دین غور و تحقیقات طولانی و عمیق دارند هم صالح به اظهار نظرند. بنده هم معتقدم گذار درون دینی به مدرنیسم محتمل و در عین حال عملی تر است. اما می توان در موارد لازم و نوظهوری که فقهای سابق به دلیل عدم احساس ضرورت، کار نکرده اند، هم کار کرد و منطقة فراغی را که دست و بال مجتهدان در آن باز است، توسعة بیشتری داد. در این منطقة فراغ، لزومی ندارد که تئوری های ما با تئوری های فقهای گذشته تطابق داشته باشد، همین قدر که با محکمات قرآن- به عنوان قانون اساسی دین- تعارض نداشته باشد، جواز گشایش باب اجتهاد وجود دارد. اتفاقا نائینی نیز همین کار را کرده است و سخنان جدیدی در عدم تعارض و بلکه در تطابق دین با مشروطیت و آزادی گفته است، که در سخنانِ فقهای پیشین- به دلیل عدم احساس ضرورت- مسبوق به سابقه نیست.

آراء نایینی در باب این گذار:

این مقدمه می تواند بابی برای دخول در تفکر "میرزا محمد حسین نائینی" باشد که انتشار کتاب داود فیرحی تحت عنوان "آستانة تجدد" نیز پرداختن بدان را موجه تر می سازد.

کتاب "تنبیه الامه و تنزیه المله" نائینی، شامل احتجاجات درون دینی برای تبرئة اسلام از استبداد است. همان طور که از عنوان کتاب بر می آید نائینی می خواهد امت را بیدار کند و به حقوقشان دائر بر آزادی و مساوات متنبه سازد و در عین حال ملت یعنی دین را از اتهام استبداد بپیراید و منزه سازد. نایینی شاگرد برجستة آخوند خراسانی بود که با کتاب معروفش  "کفایه الاصول"، خونی نو در رگ های اصولی گری و اجتهاد عقلی در مقابل اخباری گری جاری کرده بود.

تنبیه الامة نائینی ابتدا در 1327 قمری و 1287 شمسی در 95 صفحه به طبع رسید. نثر فنی و غامض این کتاب باعثِ مهجور ماندن نسبی آن شد. آیت الله طالقانی بعد از کودتای 28 مرداد، زمانه را برای نقدِ استبداد از طریق دین مساعد دانست و در سال 1334 شمسی به باز نشر آن با توضیحاتی اقدام کرد که بیشتر جنبة سیاسی داشت. سید جواد ورعی تصحیحی از کتاب را در سال 1386 منتشر کرد و بالاخره در سال 1395 فیرحی کتاب "آستانة تجدد" را- در شرح مبسوط آن- توسط نشر نی چاپ کرد.

فیرحی به درستی معتقد است که گره خوردگی اسلام شیعی و سنی با نهاد سلطنت، به اقتضای روزگار و حاصلِ اجتهاد فقها در گذشته بوده است. اما همین دین با داشتنِ اصولی چون "شورا" و حق مردم در "امر به معروف و نهی و از منکر" و نامة حضرت علی (ع) به مالک اشتر و لزوم توجه حکومت به حق الناس، ظرفیتِ گره خوردن با دموکراسی و مشروطیت را هم دارد و این کاری بود که نایینی به عنوان شاگرد برجستة آخوند خراسانی و حوزة نجف، در تنبیه الامه انجام داده است. ضمن این که مردم به واسطة مالیاتی که به دولت می پردازند، شرعا حق دارند بر چگونگی مصرف آن نظارت کنند. او کتاب را در پاسخ به رسالة شیخ فضل الله نوری به نام "حرمت مشروطه" نوشت که در آن استبداد محمدعلی شاه به مذهب مستند می شود. نایینی معتقد بود در اسلام حکومت مطلقه و مستبد نداریم و حکومت باید مقید به قانون و شریعت باشد.

نایینی به دنبال حکومت اسلامی نبود بلکه تنها به دنبال حکومتی بود که با اسلام در تعارض نباشد و در عین حال بیشتر به سود مصالح ملت باشد. وی حکومت ها را به دو دستة ولایی و تملیکی تقسیم می کند. حکومت تملیکی، حکومت استبدادی است که در آن، حاکم، مالک جان و مال مردم است. اما حکومت ولایی، ولایت بر اساس وکالت و قرارداد است. ولایت هم بر دو نوع است: ولایت عام به معنی امانت داری نوع و ولایت خاص به معنی سرپرستی. در ولایت عام ارادة "مولی علیه" مغلوب ارادة "ولی" نیست و مولی علیه می تواند ولی را عزل و نصب کند ولی در ولایت خاص -مثلا در امور حسبیه- ولایت مولی علیه مغلوب ارادة ولی است. ولایت عام مثل تصدی وقف یا وکالت دادن به کسی و ولایت خاص مثل سرپرستی محجورین و کودکان. حکومت از نوع ولایت عام و به معنی وکالتِ نوع است و به معنی "قرارداد اجتماعی" مورد نظر لاک و روسو نزدیک است. بدین ترتیب ولایت عامه، مربوط به سلاطین و فقها نیست مگر با وکالتِ نوع و مردم . فقها جز در امور حسبیه و قضاوت ولایت ندارند. سید علی میر موسوی در گفتگو با مهرنامة شمارة 48  می گوید:

 امور حسبه اموری است که خداوند راضی به زمین ماندن آن ها نیست.مثل ولایت محجورین و نابالغان. نایینی معتقد بود فقها من جملة کسانی هستند که می توانند این امور را برعهده گیرند نه از باب ولایت، بلکه از باب جواز. یعنی اصطلاحا فقیه، قدرِ متیقن کسانی است که مجاز به تکفل امور حسبه اند؛ مِن لَهُ الاذن نه مِن لَهُ الولایه. (نقل به مضمون)

در واقع حکومت امانتدار مردم در ادارة کشور و نظم امور و دفاع از مرزها و محافظِ حقوقِ مشترکِ نوع است. فقیه حداکثر کارش رفع خصوماتی است که بدو ارجاع می شود و در بحث حق و حقوق مردم که امری حکومتی است، نمی تواند دخالت کند. البته ممکن است گاهی اختلاطی در مرز اختیارات فقیه و حکومت منتخب مردم به وجود آید که برای رفع شبهه، فقها می توانند و باید به مجلس منتخب مردم، "اذنِ" قانون گذاری بدهند تا مشکل روی زمین نماند. نایینی بین ولایت معصوم و غیر معصوم هم تفاوت می گذارد. می گوید معصوم از همة امانت داران، امین تر است ولی غیر معصوم به طور نسبی می تواند امانت دار باشد و امین ترینِ غیر معصومان آن است که منتخب مردم باشد و معنای مشروطه نیز همین است.

نایینی می گوید دین نه تنها مخالف تمدنِ ناشی از عقلانیت نیست و طبق قاعدة "کل ما حکم به الشرع، حکم به العقل" ، آنچه را که عقل بدان ملتزم است، تایید می کند بلکه اصول تمدن قابل استخراج از دین است و این کاری بود که غربی ها به وساطتِ میراث اسلامی، برای بازگشت به تراث یونانی خود، انجام دادند. اصولیین بحثی دارند در تایید سیرة عقلا یا بناء عقلا که در آن سیرة عقلا را به شرط عدم نعارض با شرع، تایید می کنند و عقلای امروز ، دموکراسی و حق تعیین حکومت را بهترین و کارآمدترین حکومت ها می دانند.

ایضا سید علی میر موسوی در گفتگو با مهرنامة شمارة 48 در تبیین اندیشة نایینی می گوید:

 نایینی معتقد بود حکومت مطلقه، حق خدا و امام معصوم و مردم را یکجا غصب می کند ولی حکومت مشروطه حداقل به حق خدا و مردم تجاوز نمی کند و در شرایطی که امام معصوم خود غایب است و حکومت نمی کند، با جواز کسی که از سوی امام جواز دارد ، مشکل غصب حق امام هم حل می شود ضمن این که اساسا نتیجة عصمت و کارکرد سیاسی آن، عدم تجاوز به حقوق مردم است که در غیاب معصوم، سازو کاری که تجاوز به حقوق مردم را محدود می کند، انتخابی بودن و مشروط بودن حکومت به قانون است. فقها هم باید نظارت کنند تا قانونی خلاف شرع تصویب نشود. شرع نیز همان برداشت و قرائت مشهور بین علماست نه قرائت فرد و جریانی خاص. مجلس 5 نفر از 20 نفری را که مراجع معرفی می کنند برای نظارت بر قوانین مصوبِ خود، انتخاب می کند. البته این با نظریة شیخ فضل الله که به حکومت انتصابی باور دارد هیج سنخیتی ندارد. شیخ معتقد بود حکومت از آن امام است و ترجیح نظام استبدادی بر مشروطه به دلیل "دفع افسد" -یعنی حکومت قانون- "به فاسد" -یعنی حکومت مستبده- است. شیخ قانون گذاری توسط مردم را بدعت تلقی می کرد در حالی که نایینی بدعت را وارد کردن قانونی در دین می داند که در دین نیست در حالی که قوة مقننة مشروطه در مناطق فراغِ دینی قانون گذاری می کند که دین در آن ها ورود نکرده است. (نقل به مضمون)

ماخذ: مهرنامة شمارة 48 مردادماه 1395

 

میراث عرفا

میراث عرفا

محمدامین مروتی

در مواجهة با عرفان، باید دید که آیا میراث عرفا چیزی برای زندگی امروز ما دارد یا فراتر از مجموعه ای از آموزه هایِ موزه ای و غیرکاربردی نمی رود؟

اگر بخواهم به طور خلاصه به این سوال جواب بدهم، خواهم گفت تصوف یا همان عرفان اسلامی، آموزه های گرانبهایی دارد که کماکان به درد نسل امروز و حتی فردا می خورد. اما ضمنا بدآموزی هایی هم داشته و دارد که باید جدا از آن ها احتراز کرد.

نقاط قوت عرفا، نگاه های وجودشناسانه، معرفت شناسانه و خودشناسانة ایشان است. توضیح آن که :

از منظر وجودشناسی، تئوری وحدت وجود، رابطة خالق و مخلوق را بهتر تبیین می کند. یعنی می گوید خدا مطلق وجود است نه موجودی در عداد سایر موجودات. این نگاه بسیاری از غوامض تئوریک وجودشناسانه را به نحو بهتر و قانع کننده تری حل می کند.

از منظر معرفت شناسی، عرفا به سلسله مراتبی بودن معرفت و شناخت باور دارند. این که هر کس در پله ای قرار دارد و این که راه های رسیدن به خدا متکثر و متعدد است. این رهیافت مورد تایید هرمنوتیک مدرن هم قرار دارد. زیرا انسان با افق های فکری و فرهنگی اش در امر شناخت جهان ورود می کند و احدی بدون پیش زمینه های ذهنی و فرهنگی شروع به دانستن نمی کند. داستان هایی مثل موسی و شبان و فیل در خانة تاریک این ذومراتب بودن حقیقت را به خوبی تبیین می کنند. این تکثرگرایی و پلورالیسم باعث افزایش مدارا و تحمل نسبت به دگراندیشان می شود که در جهان معاصر نیاز مبرمی بدان داریم.

اما مهمترین دستاورد عرفا، اهتمامشان در جهت خودشناسی و کمال بوده است. تهذیب نفس و خودسازی و مراقبة هر روزه در جهت بهتر شدن، دستاوردی است که روانشناسی امروز هم به عنوان یک علم بدان اهتمام ویژه دارد و حتی بحثی تحت عنوان سبک زندگی به یک علم مهم تبدیل شده است. اهتمام عرفا به اخلاق و عشق و مبارزه با خودمداری و خودخواهی به ما کمک می کند جهان را به جای بهتری برای زیستن تبدیل کنیم.

در کنار این نقاط قوت باید از گژروی هایی هم که به نام تصوف به وجود آمده اجتناب کرد. در آسیب شناسی تصوف به بیراهه هایی بر می خوریم که اهم آن ها عبارتند از: فرقه پرستی به جای وحدت گرایی، شیخ پرستی به جای خداپرستی، تحقیر علم بخصوص علوم تجربی و تحقیر علم به بهانة تقدیر از عشق.

 

حرفی از ان هزاران....

آیه هفته: اعمال بر اساس نیات ارزیابی می شوند: سوره أحزاب آيه 5:‏ ادْعُوهُمْ لِآبَائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِندَ اللَّهِ فَإِن لَّمْ تَعْلَمُوا آبَاءهُمْ فَإِخْوَانُكُمْ فِي الدِّينِ وَمَوَالِيكُمْ وَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ فِيمَا أَخْطَأْتُم بِهِ وَلَكِن مَّا تَعَمَّدَتْ قُلُوبُكُمْ وَكَانَ اللَّهُ غَفُوراً رَّحِيماً ‏: ‏..... هر گاه اشتباهی كرديد گناهي بر شما نيست . ولي آنچه را كه دلتان مي‌خواهد ( يعني از روي عمد و اختيار مي‌گوئيد ، گناه است و كيفر دارد ) . به هر حال ، پيوسته خدا آمرزگار و مهربان بوده و هست.‏ شعر هفته: خرد بهتر از هرچه ایزد بداد ستایش خرد را به از راه داد خرد رهنمای و خرد دلگشای خرد دست گیرد به هر دو سرای خرد چشم جان است چون بنگری تو بی‌چشم، شادان جهان نسپری فردوسی کلام هفته: اگر برای یک اشتباه هزار دلیل بیاورید،در واقع هزار و یک اشتباه از شما سرزده است. ابن سینا داستانک: حدود چهل سال پیش که در دانشگاه تهران تحصیل میکردم روزی امتحان تاریخ داشتیم ، استاد آمد و فقط یک سوال داد و از کلاس بیرون رفت. "مادر یعقوب لیث صفار از چه نظر در تاریخ معروف است؟" از هر کدام از همکلاسی هایم پرسیدم نمیدانستند. تقلب هم آزاد بود چون مُراقب و مُمتِحنی حضور نداشت اما براستی هیچکس چیزی نمی دانست. همگی دو ساعت نوشتیم از صفات برجسته این بانوی بزرگِ ایرانی: ازشجاعت او - از مهارت در شمشیر زنی، تیراندازی و اسب سواریِ او- از تقوا ، اخلاق و رفتارِ شایسته ی بانویی چون او ! خلاصه هرچه که در شأن و شخصیتِ مادرِ سرداری چون یعقوب لیث صفاری به ذهنمان آمد نوشتیم ! استاد بعد از دو ساعت آمد و ورقه ها را جمع کرد و رفت . چند روز بعد موقعِ اعلام نتایج امتحان تاریخ، در تابلو ، مقابل اسامی همه نوشته شده بود: مردود ‼️ برای اعتراض به دفتر استاد رفتیم . استاد گفت کسی اعتراض دارد ؟ همه گفتیم آری. گفت: خوب پاسخ صحیح را چرا ننوشتید؟ پرسیدیم پاسخ صحیح چه بود استاد؟ گفت: "در هیچ کتاب و منبع و سندٍ تاریخی ، نامی از مادر یعقوب لیث صفار برده نشده است . پاسخ صحیح "نمی دانم بود ". همه چند صفحه نوشته بودید اما کسی شهامت نداشت بنویسد:" نمی دانم ." طنز هفته: زشت رویی در آیینه می‌نگرست و می‌گفت: سپاس خدای را؛ که مرا صورتی نیکو بداد! غلامش ایستاده بود و این سخن می‌شنید. چون او بدر آمد، کسی بر در خانه او را از حال صاحبش پرسید. گفت: در خانه نشسته و بر خدا دروغ می‌بندد... عبیدزاکانی