علم "محو" چیست؟
محمدامین مروتی
علم محو عصارة آموزه های عارفانه است. مولانا در دفتر اول و درحکایت آن اعرابی که کوزه ای از آب شیرین به رسم هدیه برای خلیفه می برد می گوید خلیفه نماد خدای بی نیاز و صمد است و اعرابی نماد انسان نیازمند. اطرافیان خلیفه به رسم مهمان نوازی آن هدیة کوچک را گرفتند و اصلا به روی اعرابی نیاوردند که خلیفه مالک بحر است و در کنار دجله خانه دارد. مولانا توضیح می دهد این از آن جهت است که خوی انسان های بزرگ مانند خلیفه در اطرافیانش تاثیر مثبت دارد؛ چنان که سبزی آسمان زمین را سبز می کند:
خوی شاهان در رعیت جا کند
چرخ اخضر، خاک را خضرا کند
بعد مثال های بیشتری برای تاکید بر این مطلب می زند و می گوید استاد هر علمی- از اصول تا فقه و صرف و نحو-شاگردش را به همان علم می آراید:
هر هنر که اُستا بدان معروف شد
جان شاگردان، بدان موصوف شد
پیش استادِ اصولی هم اصول
خواند آن شاگرد چُستِ با حصول
پیش استادِ فقیه، آن فقهخوان
فقه خواند، نه اصول اندر بیان
پیش استادی که او نحوی بود،
جان شاگردش ازو نحوی شود
اما مهمترینِ علم ها علمی است که تو را در قیامت رستگار کند:
باز استادی که او محو ره است
جان شاگردش ازو محوِ شه است
زین همه انواع دانش، روز مرگ
دانش فقرست سازِ راه و برگ
در جای دیگر هم می گوید:
جان جمله ی علم ها این است، این
که بدانی تو که ای در یومِ دین
در جای دیگر می گوید تمام نعمت هایی که خدا به ما داده است در حکم سرمایه هایی است تا با آن ها در این دنیا سود کنیم نه آن ها را معطل بگذاریم یا بر باد دهیم. در روز قیامت چشم و گوش و هوش مسئولند و مورد سوال و باز خواست قرار می گیرند که چگونه این نعمت ها را خرج کردی و به عوضشان چه خریدی:
حق همیگوید چه آوردی مرا،
اندرین مهلت که دادم من تو را؟
عمر خود را در چه پایان بردهای؟
قوت و قوّت در چه فانی کردهای؟
گوهر دیده کجا فرسودهای؟
پنج حس را در کجا پالودهای؟
چشم و هوش و گوش و گوهرهای عرش،
خرج کردی، چه خریدی تو ز فرش؟
نعمتت دادم بگو شکرت چه بود؟
دادمت سرمایه، هین بنمای سود؟
جانِ کلامِ مولانا این است که در میان علوم اسلامی، عرفان از همه به هدف نزدیک تر است. در روز قیامت از تو قلب سلیم می خواهند نه صرف و نحو و نه علم اصول و فقه. چنان که قران می فرماید: یوم لاینفع مال و لابنون الا من اتی الله بقلب سلیم: روزی که نه مال و نه فرزندان به حال کسی سود نمی بخشد، مگر کسی که با دلی پاک و سالم به سوی خدا بیاید." پس اگر در کنار این علوم، عاشقی و قلب سلیم نروید، به کارِ رستگاری نخواهند آمد. از همین رو شیخ بهایی هم می گوید:
علم نبود غیر علمِ عاشقی
مابقی تلبیس ابلیس شقی
این از آن روست که بسیاری از عالمان دین به علم خود غره اند و فخر می فروشند و نمی دانند که هدف از تمام علوم باید ساختن قلب سلیم باشد. برای تاکید بر این سخن است که در ادامه مولانا ماجرای معروف نحوی و کشتیبان را -که از امهات و غُررِ حکایات مثنوی است- نقل می کند. نحوی کشتیبان را به سخره می گیرد که چون نحو نمی دانی، نصف عمرت به هدر رفته است. کشتیبان چیزی نمی گوید ولی وقتی کشتی به غرقاب و گرداب در می افتد از نحوی می پرست شناگری می دانی؟ او می گوید خیر. کشتیبان می گوید همة عمرت به فنا خواهد رفت:
آن یکی نحوی به کشتی در نشست
رو به کشتیبان نهاد آن خودپرست
گفت هیچ از نحو خواندی؟ گفت لا
گفت نیم عمر تو شد در فنا
دلشکسته گشت کشتیبان ز تاب
لیک آن دم کرد خامش از جواب
باد کشتی را به گردابی فکند
گفت کشتیبان بدان نحوی بلند
هیچ دانی آشنا کردن بگو؟
گفت نی ای خوشجواب خوبرو
گفت کل عمرت ای نحوی فناست
زانک کشتی غرق این گردابهاست
مولانا نتیجه می گیرد که شرط نجات و رستگاری، محو شدن از انانیت و صیقل دادن قلب است. تا از اوصاف و عناوین و تعینات خود نمیری، رستگار نخواهی بود. این اوصاف و عناوین تو را سنگین می کنند و در بحر غرق می سازند. از این اوصاف که مردی و خود را سبک کردی و برای کسب تعینات دست و پا نزدی، روی آب می آیی و نجات می یابی. مولانا با مقابل نهادن نحو و محو به ما می گوید عرفان چیزی به ما می آموزد که سایر علوم نمی آموزند و آن محو و فقر و فروتنی است:
محو میباید نه نحو اینجا بدان
گر تو محوی بیخطر در آب ران
آب دریا مرده را بر سر نهد
ور بود زنده ز دریا کی رهد
چون بمردی تو ز اوصافِ بشر
بحر اسرارت نهد بر فرق سر
مولانا می گوید داستان مرد نحوی را برای انتقالِ همین آموزه ذکر کردیم:
مرد نحوی را از آن در دوختیم
تا شما را نحو محو آموختیم
فقه و نحو و صرف حقیقتی دارند که در "کم آمد" یعنی در فروتنی و خود را کم دانستن محقق می شود نه در تفرعن و تبختر بدان ها:
فقه فقه و نحو نحو و صرف صرف
در کم آمد یابی ای یار شگرف
سپس به داستان اعرابی بر می گرددو می گوید کوزه نماد دانش های ماست که بدان ها می نازیم و دجله نماد علم لایتناهی خدا. خدا هدیه ای از ما می خواهد که خود ندارد. یعنی فقر: انتم الفقرا و هوالغنی الحمید. خداوند از ما قلب سلیم می خواهد نه دانش های لفظی:
آن سبوی آب دانشهای ماست
وان خلیفه، دجله ی علم خداست
ما سبوها پُر به دجله میبریم
گرنه خر دانیم خود را، ما خریم
البته عذر اعرابی نادانی اوست و گرنه سبوی تعینات خود را می شکست و در دجله می ریخت و با بحر در می آمیخت:
باری اعرابی بدان معذور بود
کو ز دجله غافل و بس دور بود
گر ز دجله با خبر بودی چو ما
او نبردی آن سبو را جا به جا
بلک از دجله چو واقف آمدی،
آن سبو را بر سر سنگی زدی
کل عالم جلوه ای و قطره ای و پرتوی از وجود اوست. در اینجا مولانا برای بیان سرشاری خداوند از نیکی،از حدیث قدسی معروف به "کنز مخفی" بهره می برد که طبق آن داوود نبی از خدا می پرسد چرا عالم را خلق کردی و خدا می فرماید گنجی مخفی بودم و دوست داشتم مر ابشناسند. لذا خلق را آفریدم تا شناخته شوم: کُنتُ کنزا مخفیا، فاحبُبتُ اُعرف، فَخَلَقَت خلقُ لکی اُعرف.:
کل عالم را سبو دان ای پسر
کو بُود از علم و خوبی تا به سر
قطرهای از دجله یِ خوبی اوست
کان نمیگنجد ز پُرّی زیر پوست
گنج مخفی بد، ز پرّی چاک کرد
خاک را تابانتر از افلاک کرد
گنج مخفی بد، ز پُرّی جوش کرد
خاک را سلطان اطلسپوش کرد
عارفان که عظمت این دجله ی اوصاف را دیده اند، سبوی اوصافشان را در آن غرقه کرده اند:
آنک دیدندش همیشه بی خودند
بیخودانه بر سبو سنگی زدند
نه سبو پیدا درین حالت، نه آب
خوش ببین والله اعلم بالصواب
البته این بینش مانند علوم ظاهر، با فکر کردن حاصل نمی شود. چرا که فکر و عقل جزئی عادت به دنیا و گِل خواری دارند. با بال عشق می توان به عالم معنا رسید نه با پرّ عقل جزئی. پس آن را بچین:
چون درِ معنی زنی بازت کنند
پرِّ فکرت زن که شهبازت کنند
مولوی می گوید علمای ظاهر به گل خواری عادت کرده اند و در گل مانده اند و گیر کرده اند:
پرّ فکرت شد گلآلود و گران
زانک گلخواری، تو را گِل شد چو نان
نان گل است و گوشت کمتر خور ازین
تا نمانی همچو گل اندر زمین
انسان دچار روزمرگی غریب است. وقتی گرسنه است مانند سگ بدخوست و وقتی سیر می شود مانند شیر دعوی استغنا می کند. در هر دو حالت، بازیچة نفس و انانیت خود است:
چون گرسنه میشوی سگ میشوی
تند و بد پیوند و بدرگ میشوی
چون شدی تو سیر مرداری شدی
بیخبر بی پا چو دیواری شدی
پس دمی مردار و دیگر دم سگی
چون کنی در راه شیران خوشتگی
مولانا ادامه می دهد که اصل کار عاشقی است. عاشق باشی و بعد عالم و فقیه و نحوی، اشکال ندارد. ولی اول عاشق باش تا رستگار شوی. به قول معروف تزکیه مقدم بر تربیت است :
هر چه گوید مرد عاشق بوی عشق
از دهانش میجهد در کویِ عشق
گر بگوید فقه، فقر آید همه
بوی فقر آید از آن خوش دمدمه
ور بگوید کفر، دارد بوی دین
آید از گفتِ شکش بوی یقین
کفّ کژ کز بهر صدقی خاستست
اصل صاف آن فرع را آراستست
آن کفش را صافی و محقوق دان
همچو دشنام لب معشوق دان
گشته آن دشنام نامطلوب او
خوش ز بهر عارض محبوب او
مهم عدم توقف در صورت و ظاهر وحرکت از صورت به معناست. چنان که اگر بتی از طلا بیابیم، آن را دور نمی اندازیم بلکه ذوبش می کنیم و از طلایش استفادة بهتری می کنیم.
ور بیابد مؤمنی زرین وَثَن[1]
کی هلد آن را برای هر شَمَن (روحانی آیین هندو)
بلک گیرد اندر آتش افکند
صورتِ عاریتش را بشکند
تا نماند بر ذَهَب[2] شکلِ وثن
زانک صورت مانعست و راهزن
ذاتِ زرّش، دادِ ربانیت است
نقشِ بت بر نقدِ زر عاریت است
در واقع بت پرستی یعنی ماندن در صورت و نرفتن به سوی معنا:
بتپرستی، چون بمانی در صور
صورتش بگذار و در معنی نگر
در ادامه می گوید داستان اعرابی را پریشان و بدون صورت منطقی بیان کردم. این حکایت است . سعی نکن در صحت و سقم آن مناقشه و اتلاف وقت کنی بلکه معنایش را بیاب و بر حال و روز خویشتن تطبیقش ده:
این حکایت گفته شد زیر و زبر
همچو فکرِ عاشقان بی پا و سر
سر ندارد چون ز ازل بودست پیش
پا ندارد با ابد بودست خویش
بلک چون آبست هر قطره از آن
هم سرست و پا و هم بی هر دوان
حاش لله این حکایت نیست هین
نقد حال ما و تست این خوش ببین
عارف با داستان و حکایت گذشته سر و کار ندارد. بلکه گذشته را هم تبدیل به حال می کند تا از حال خود خبر یابد:
زانک صوفی با کر و با فر بود
هرچ آن ماضیست لایذکَر بود[3]
همة این ها در خود ماست و نباید از حقیقتِ آن روی گردانیم:
هم عرب ما ، هم سبو ما، هم ملک
جمله ما: یؤفک عنه من افک[4]
در این داستان مرد که بی طمع است نماد عقل است و زن که طمع کار است، نماد نفس:
عقل را شو دان و زن این نفس و طمع
مولانا می گوید به جای سوال و جواب در خود حکایت به اصل آن بپردازید تا تشنگی تان را فرو نشاند:
گر شوم مشغول اشکال و جواب
تشنگان را کی توانم داد آب
اگر هم از درک داستان عاجزی، فکر و اندیشه و اشکال و جواب را رها و در عوض صبر و توکل پیشه کن:
گر تو اشکالی به کلی و حرج
صبر کن الصبر مفتاح الفرج
از تفکرات بی حاصل و رها کردن شیر و گورخر در بیشة دل –یعنی از داستان پردازی- پرهیز کن. زیرا فکر ، فکر می آورد و خودخوری می کنی. مانند خاراندن سرِ گر که خارش آن را فزون تر می کند:
احتما[5] کن احتما ز اندیشهها
فکر شیر و گور و دل ها بیشهها
احتماها بر دواها سرورست
زانک خاریدن فزونی گرست
احتما اصل دوا آمد یقین
احتما کن، قوتِ جانت ببین
قابل این گفتهها شو گوشوار
تا که از زر سازمت من گوشوار
حلقه در گوش مه زرگر شوی
تا به ماه و تا ثریا بر شوی
بدان که مردمان متفاوتند و از الفبای واحد درک های مختلف دارند. حال آن که سخن باید به معنای واحد راه ببرد:
اولا بشنو که خلق مختلف
مختلف جانند تا یا از الف
کلمات معانی مختلفی را تاب می آورند پس اگر از درک معانی این حکایات عاجزی، به کلی از حرف و گفت و صوت و زبان اندیشه اجتناب کن و دل صافی دار با خدای که در روز قیامت -که عرض اکبر است- باید به او عرضه کنی تا روسیاه نباشی:
در حروف مختلف، شور و شکیست
گرچه از یک رو ز سر تا پا یکیست
از یکی رو ضد و یک رو متحد
از یکی رو هزل و از یک روی جد
پس قیامت روز عرض اکبرست
عرض او خواهد که با زیب و فرست
هر که چون هندوی بدسوداییست[6]
روز عرضش نوبت رسواییست
چون ندارد روی همچون آفتاب
او نخواهد جز شبی همچون نقاب
وانک سر تا پا گلست و سوسنست
پس بهار او را دو چشم روشنست
[3] لایذکر بود یعنی در خور ذکر نیست
[4] برگرفته است از آیهْ 9 سوره شریفهْ والذاریات: « إِنَّکُمْ لَفِی قَوْلٍ مُخْتَلِفٍ یُؤْفَکُ عَنْهُ مَنْ أُفِکَ» :شما اقوالتان مختلف است.روى گردان مىشود از آن(قرآن) کسى که روى گردان شده است.
[6] هندوی بدسودایی یعنی سیاه روی بداندیش