تنهایی

محمدامین مروتی

تنهایی، سرنوشت محتوم و گریز ناپذیر بشر است. انسان تنها به دنیا می آید و تنها می میرد و تنها حس می کند و تنها درد می کشد و تنها لذت می برد. این وضعیت اگزیستنسیل بشر است. با این همه بشر مدرن و معاصر از همة تاریخ تنها تر است. در گذشته با اینهمانی با گله و جماعت و طایفه و قبیله، نوعی هویت جمعی هم داشت که پناهگاهی بود و گریزگاهی از تنهایی. امروز با رشد فردیت، تنهاتر هم شده است. عشق به طبیعت، به هنر، به دوستان، به همسر و خانواده، به وطن، به کار و سایر مشارکت های اجتماعی، همه و همه قدری از تنهایی انسان می کاهند ولی به محض جدا شدن از این اشتغالات باز با خودش تنها می ماند و تنهایی و ملالت به سراغش می آید. برای گریز از تنهایی است که انسان مهمانی می رود، کار می کند، ازدواج می کند، به گروه های سیاسی و اجتماعی ملحق می شود، دوست پیدا می کند و..... به هر تقدیر با عشق و علاقه و علقه به هنر و بازی و تفریح فقط می توان از شدت تنهایی کاست و این در جای خود البته مغتنم است.

همة این کارها از تنهایی او می کاهد ولی در حقیقت تنها سرش را گرم می کنند تا با تنهایی عمیق خود و سرشت سوگناک زندگی و غم عمیق خود مواجه نشود. انسان با پناه بردن به دیگران، از خود می گریزد و خود را مشغول و تخدیر می سازد.  به قول مولانا:

جمله عالم ز اختیار و هستِ خود

می‌گریزد در سر سرمست خود

تا دمی از هوشیاری وا رهند

ننگ خمر و زمر بر خود می‌نهند

می گریزند از خودی در بیخودی

یا به مستی یا به شغل ای مهتدی

مع هذا مواجهه با تنهایی گاه و بیگاه رخ می نماید و انسان در عمق وجودش می داند که تا چه حد تنهاست. تنها عشق و تنها عشق است که درمان قطعی این جدایی و تنهایی است. این تنهایی تنها یک درمان قطعی دارد و آن هم عشق وحدت وجودی است که البته به دشواری ممکن است یافت شود.

عشق گریختن و پناه بردن به دیگران و از ان ها پناهگاه ساختن نیست. چسبیدن به دیگران نیست. به قول شاملو "پرواز" است نه "پناه و گریزگاه":

همه لرزش دست و دلم

از آن بود که عشق، پناهی گردد

 پروازی نه، گریزگاهی گردد

آی عشق! آی عشق! چهره ی آبیت پیدا نیست

 و خنکای مرهمی، بر شعله ی زخمی

 نه شور شعله، بر سرمای درون....

و نیچه بین دو نوع تنهایی تفکیک می گند و می گوید:

یک نوع تنهایی هست که ملجاء بیماران است و یک نوع تنهایی هست که از دست بیماران بدان پناه می بریم. سپهری هم فراوان از تنهایی سخن می گوید. او در تنهایی خود را پیدا می کند. تنهایی نزد او به معنی خود بودن و تحت تاثیر جمع نبودن است. تنهایی سپهری از نوع دوم و بلکه چیزی بیشتر است. نوعی از یگانگی وجودی و منحصر به فرد بودن و نوعی خلوت کردن و با خود بودن صمیمانه و صادقانه ای که ازدحام  جمعیت مانع آن می شود. از نظر سپهری " حیات نشئه تنهایی است " و " چه خوب یادم هست/ عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:/ وسیع باش و تنها، و سر به زیر و سخت"  میل سپهری به خلوت و انزوا از مقوله بیماری نیست . حتی از مقوله قهر کردن و دلخوری از سایر انسان ها نیست، بل فرصتی برای نزدیک شدن به خود است. پیچیدن به سمت گل تنهایی بخشی از سیر و سلوک  عارفانه سپهری برای ادراک صمیمیت خلوت اشیا است. عرفان سپهری از نوع ناتورالیستی و یکی شدن با پدیده های طبیعی است که مستلزم ره بردن به خلوت آن ها، درک گمنامی و تنهایی و تشخص آن ها و ویژگی های منحصر به فرد پدیده هاست.

" نرسیده به درخت/ کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتراست/ و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است/ می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد/ پس به سمت گل تنهایی می پیچی/ دو قدم مانده به گل/ پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی/ و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد" (کتاب حجم سبز، نشانی )

و عشق چیزی جز این ارتباط وحدت وجودی و تام و تمام با دنیا نیست. مانند ارتباطی که ماهی با آب و پرنده با هوا دارد. "دچار یعنی /عاشق / و فکر کن که چه تنهاست/ اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد" ( همان. مسافر)