خودشناسی بر اساس مثنوی . گفتار هفتم : وجوه تشخيص نفسانيت
خودشناسی بر اساس مثنوی
محمد امین مروتی
گفتار هفتم :
وجوه تشخيص نفسانيت
نفس با مكاري هاي مختلف ، مانع ديده شدن دستش در پشت اعمال و گفتار ما ميشود ؛ لذا شناخت ملاك ها و علائم و نشانه هايي كه بر اساس آن ها ، بتوان دست او را روكرد ، اهميت زيادي دارد. من جمله :
1 ـ حق ناپذيري :
مهمترين وجه مشخصه نفسانيت ، حق ناپذيري و عناد است . هويت نفساني، زير بار حرف حساب نميرود و به لطايفِ الحيَل از پذيرش حق سَر باز ميزند و در اين راه ، از ارزشها و مقدسات هم خرج ميكند تا نتوانيم مچش را بگيريم . اما انسان وارسته ، فارغ از اينكه طرفش و مخاطبش كيست، حرف حق را ،از هركس خاصه از مخالف و دشمن خــود هم ، ميپذيــرد . پــا روي حق نميگذارد و هميشه آمــاده است در مقابل حـرف حق ، عقب بنشيند و بر حرف ناحق نايستد؛ ولو اينكه برای مدت های مدید، ناحقی را حق تلقي كـــرده باشد.
نفسانيت به دو شكل با خرد ميستيزد : اول خودفريبي، دوم تعصب . عقلانيت مشت نفسانيت را در هر دو اين موارد باز ميكند و دشمني نفسانيت با آن، از همين روست .
در دفتر پنجم مثنوی، حكايت بازي شطرنج بين غلامي و پادشاهي آمده است كه بازنده اش پادشاه است و غلام از ترس خشم پادشاه -كه سمبل نفسانيت حق ناپذير است - خود را زير لحاف قايم ميكند . پادشاه از او دليل اين كارش را ميپرسد و غلام جواب ميدهد :
كي تــوان گفت جز زير لحاف با تو اي خشم آورِ آتش سجاف[1]
2 ـ نارضايتي :
مشخصه ديگر اعمال نفساني آن است كه نتيجه آنها، هميشه احساس نارضايتي و ناآرامي است. اگر پس از انجام كاري متوجه شديم نه تنها راحت نشديم بلكه به خلجان و وسوسه هم دچار شديم ، به يكي ديگر از نشانه هاي اعمال نفساني برخوردهايم كه تعبير عمومي و افواهي آن ، همان ناراحتي وجدان است .
3 ـ فصل :
وجه تشخيص ديگر اعمال و گفتارهاي نفساني، اين است كه نتيجه نهايي آنها، افزايش درگيري و اصطكاك و تفرقه بين آدمهاست و اين بايد معياري باشد براي سنجش همه اعمال . اگرعملي، به وصل بين انسان ها، ياري رساند، عملي صحيح بوده ولي اگر، به فصل و جدايي انجاميد ، بايد بدانيم به نوعي پاي نفس مكّار در كار است كه گفت :
ما براي وصل كردن ، آمديم ني براي فصل كردن ،آمديم
بر اين اساس ، هرجا حس كرديم دوست نداريم زير بار حرف حق برويم و دوست داريم هر طور شده ، حــرف خودمان به كرسي بنشيند ، و هــرجا ، ديديم رفتــار و گفتارمان، به جدايي و تفــرقه ميافزايد و آنجا كه متوجه شديم پس از فعلي و گفتهاي ، ناراحتي وجدان و خلجان روحي داريم ، بدانيم راه را عوضي رفته و آلت دست نفسانيت شدهايم. ولي آنجا كه احساس محبت و وجد و دوست داشتن و انبساط و آرامش به سراغمان آمد و بسادگي و با طيب خاطر ،حرف حق را از هركس ، پذيرفتيم ، بدانيم راه را درست رفته ايم .
4 ـ بوي نفس :
نفس عليرغم زرنگي هايش ، بودار است و بوي بد آن در زمان سخن گفتن و سفسطه ، احساس مي شود ، و اگر انسان هم نتواند با دلايل منطقي ، مشت او را وا كند ، معهذا احساس ميكند كاسه اي زير نيم كاسه هست و بـه اصطلاح ، چیزی هست که به دلمان نمينشيند . شرط تشخيص رد پاي نفس در تحليل نهايي ، به ميزان جديت ما درحق پذيري و داشتن صدق نيت و خلوص در اين كار است .
بوي حرص و بوي كينه ، بوي آز در سخن گفتن بيايد ، چون پياز
در اين باره داستان خدو انداختن عمرو بِن عبدود درجنگ بر روي علي ( ع ) آموزنده است . مولوي علي را الگوي اخلاص ميداند . علي ، عَمرو را بر زمين زده ، و آماده كشتن اوست كه عمرو بـر روي او از روي غيظ ، آب دهان مياندازد . علي دست از او ميدارد مبادا كه به خاطر خشم و غضب شخصي كسي را بكشد و نه از سر صدق و اخلاص.
5 ـ مشغوليات فكري :
يكي ديگر از روش هاي جستجوي ردپاي نفسانيت آن است كه ببينيم مشغوليات فكري روزانه ما چه چيزهايي است . با نگاهي به فهرست اين مشغوليت ها خواهيم توانست رد نفس را بگيريم . ما همان چيزي هستيم كه در طول روز بدان ميانديشيم . اگر فكرهاي زيبا ذهنمان را مشغول كرده، زندگيمان هم زيباست و اگر خانه ذهنمان به اشغال فكرهاي منفي و درگيريهاي ذهني و دعواهاي نفساني درآمده است، بدا بحالمان:
اي بـرادر تــو همان انديشهاي مابقي خود استخوان و ريشهاي
گـر بود انديشهات گل، گلشني ور بـود گلخن، تو هيمه ی گلخني[2]
آئينه تمام نماي شخصيت ما ، كاري است كه امروزه انجام ميدهيم نه آنچه وعده آن را به فردا دادهايم . نقد شخصيت ما مهم است نه نسية آن و نقد آن عبارت از امروزمان نه فردايمان . اگر امــروز به بيراهه ميرويم ، فردا هم آن را ادامه خواهيم داد . هــر تحول واقعي از لحظه موجود شروع ميشود و نه لحظه موعود . پارسای تویسرکانی می گوید:
گويند روزي هر كسي آيينه فرداي اوست از تيره روزيهاي من ، پيدا بود فرداي من
وضعيت موجود وگرفتاري هاي ناشي از نفس پرستي و همچنين وضعيت مطلوب و انبساط آميز را از زبان مولانا تشريح كرديم . سؤال مهمي كه اكنون پيش ميآيد ، اين است كه آيا اصولا ،راه رسيدن از وضعيت موجود به وضعيت مطلوب باز است وآيا تحول ممكن و ميسر است و اگر هست مولانا، در اين باب چه گفته است ؟
خودشناسی بر اساس مثنوی
محمدامین مروتی
در هفت گفتار گذشته از وضعیت موجود و وضعیت مطلوب بشر و روش های تشخیص نفسانیت و ترفندهایش سخن گفتیم. زمان آن رسیده که به مجموعه ی راهکارهایی که در تضعیف نفسانیت نقش دارند بپردازیم.
گفتار هشتم :
راهكارهاي عملي تحول ومكانيسم آن
1 ـ عاشقي :
عشق كلام اول و آخر و مخلص همه سير و سلوك هاي عارفانه و همه حركت هاي اصيل خودشناسانه و خودسازانه است . عشق اكسير وكيمياي تحول انسان از نفسانيت به الوهيت است. كيميايي كه مس وجــود انسان را به طلا بدل ميكند . عشق، ديو را هم حوري ميكند.
دَردها را شافي ، حزن ها را شادي و حتي غولان رهزن و فريبكار را هم هادي ميگرداند:
از محبت ، خـــار ها، گل ميشـود از محبت ، سركه ها ، مل[3] ميشود
از محبت ، تلخ ها ، شيـــرين شود از محبت ، مِس ها ، زرين شـــود
از محبت ، دُرد[4] ها، صافي ميشود از محبت، دَرد ها شافي ميشود
از محبت ، نار ، نوري ، ميشـــود از محبت ، ديو ، حــوري ميشود
از محبت ، حزن ، شادي ميشـود وز محبت ، غول ، هادي ميشـود
پيامبر(ص) فــرمــود كه شيطان من ، به دست من ، اسلام آورد و او جــز به نيكي فـــرمــان
نميدهد.مولانا ميگويد عشق ، همچون كيميايي ديو را فرشته ميكند و « يزيد » را « بايزيد » :
ديو، اگر عاشق شود هم ، گوي بـرد جبــرئيلي گشت و آن ديوي ، بِمرد
اَسَلَمَ الشَّيطانَ آنجا شـــد پـديــد ، كه يــزيدي ، شد زِ فضلش ، بايَزيد
و مخلص كلام آن كه عشق ، طبيب همه بيماري ها ( علت ها )ي انسان بيمار است و داروي غرور و غيرت (نخوت و ناموس ) اوست :
شادباش اي عشق خوش سودايِ ما اي دواي جملــه علت هـــايِ مـا
اي دوايِ نخــوت و نــامــوس مـا اي تــو افلاطون و جالينوس مــا
همه خوشي ها از عشق است . به همين دليل وقتي از عاشق ميپرسند ؛ خوش ترين شهرها كدام است، بي درنگ پاسخ ميدهد همان شهري كه دلبر در آن ساكن است :
گفت معشو قي به عاشق ،كَاي فَتـي[5] تــو به غربت ، ديدهاي ، بس شهرها
پس كدامين شهر زان ها خوشترست؟ گفت آن شهري كه در وي دلبرست
انسان هميشه فكر ميكرده است براي اين كه احساس ارزش و وجود نمايد ، بايد سعي كند مورد توجه ديگران باشد و جلب نظر كند و خلاصه در مقام معشوقي و محبوبي قرارگيرد و همين فكر، اساس به بيراهه رفتن او شده و او را به گدايي محبت و جلب توجه ديگران واداشته است . در حالي كه بشر ، به اين طريق به جاي حل مسئله ، براي خود مسائل جديدي درست كرده و با جابه جا كردن جاي مسئله و راه حل آن ، دنياي وارونهاي براي خود ساخته كه البته راه به حل نهايي مسئله ، نميبرد . مولوي دريك كلمه ميگويد ؛ مسئله انسان اين نيست كه دوستش ندارند ؛بلكه اين است كه خود توانايي و هنر دوست داشتن ندارد. انسان اگر به جاي سوداي معشوق بودن ، عاشقي و عشق ورزيدن را ميآموخت ، همه مسائلش حل ميشدند و در اوج احساس وجود و سرشاري اندرون قرار ميگرفت .پس به جاي صيادي وجستجوي صيدي به نام عشق ، بيائيد خودمان را به دام و صيد عشق بيندازيم :
آن كه ارزد صيد را ، عشق است و بس ليك ، او كي گنجد انـــدر دام كس
تــو مگــر آيي و صيــدِ او شـــوي دام بگــــذاري ، بــــه دامِ او روي
عشق آهسته آهسته ( پَست پَست ) درگوش مـولوي رازي را زمزمه ميكند كه دانستن آن مشكل را حل ميكند :
عشق ميگويد به گوشم ، پَست پَست صيد بودن ، خوش تــر از صيادي است
عشق به من ميگويد حيران من شو ( گَول من باش ) و به جاي غرور آفتاب بودن ، به ذرّه بودن ، اكتفا كن. ذرّهاي كه چرخ زنان و طواف كنان ، با نيروي عشق و مهرورزي ميتواند به منزلگه خورشيد برسد؛ آن سان كه حافظ گفت :
كمتر از ذرّه نهاي ، پَست مشو ، مِهر بِوَرز تا به منزلگه خورشيد رسي ، چرخ زنان
و مولانا :
گــَول من كـن خويش را، غـِرّه مشــو آفتــــابي را رهـــا كن ، ذَرّه شــــو
اگر ميخواهي طعم و چاشني زندگي را حس كني ، به جــاي سـوداي شمع بودن ، بخواه كه پروانه باشي و عشق بورزي :
بر دَرَم ساكن شــو و بيخانه بــاش دعــوي شمعي مكــن ، پروانه باش
تـا ببينـــي ، چاشنــّيِ زنــدگـي سلطنت بينــي ، نهان در بنــدگي
تمام تمايز عشق مجازي و حقيقي و به قول مولانا عشق هاي رنگي و عشق هاي بيرنگ، درآن است كه عشق مجازي ، خودمحور است و طالب توجه معشوق ولي عشق حقيقي، معشوق محور است .
كل مطلب درفهم اين نكته است كه بدانيم، صيد بودن خوشتر و مهمتر از صيادي است و اكثر به بيراهه رفتن ها از آنجا آغاز ميشود كه اين نكته به خوبي فهم نشده و نفسانيت ، با لطايف الحيل به ما اين آدرس غلط را ميدهد كه چگونه كسب محبت و اعتبار و توجه كنيم ؛ درحالي كه تمام ارزش ها در وجه معكوس قضيه، يعني ايثار عشق است نه طلب آن . اين يك قانون طبيعي است كه بايد هميشه به ياد داشته باشيم . بدون دادن،گرفتني دركــار نيست . همان گونه كه بــدون كاشتن بــذر و آب دادن به آن ، نميتواني محصولي برداري . در عاشقي هم اصل دادن است ؛ گرفتن، نتيجه فرعي و تبعي آن است . وقتي به جاي آب ، به دنبال تشنگي رفتيم همه وجودمان آب ميشود :
آب كم جو ، تشنگي آور بدست تا بجوشد آبت از بالا و پست
عشق ورزيدن ، خود يك راهكار مؤثر است كه خود را تشديد ميكند . نثار عشق به معشوق ، معشوق را هم بخشنده ميكند . به معشوق انرژي ميدهد و معشوق، اين انرژي را به تو باز ميگرداند و باز تو به او . تمام داشته ها و ثروت هاي معنوي از بخشيدن است كه زياد ميشوند . دانش هم همي نطور است. خورشيد و زنبور عسل در بخشيدن نور و عسلشان است كه احساس خوشبختي ميكنند . از خــوبي ، خــوبي ميزايد و از بدي ، بدي . از عشق ، عشق و از تنفر ، تنفر . با دانستن اين قانون ( قانون بخشش ) ، مِن بعد خواهي دانست كه بهترين سرمايه گذاري ، بخشيدن است و بيشترين سود در امور معنوي ، عايد كساني ميشود كه بيشتر ميدهند. به قول آندره ژيد :
“ انسان چيزي جز آنچه ميبخشد ، ندارد و هر چه را كه نتواني ببخشي ، مالك تو ميگردد و تو مملوك او . ” ( مائده هاي زميني )
در مورد داشته هاي اعتباري كه با آن براي خود جعل هويت و تشخص و تعين كردهاي ، قضيه معكوس است . آنها را دو دستي نگاه ميداري تا نقصان نپذيرند و بتواني تفوق و تفاخرِ نسبيِ خود به ديگران را حفظ كني . اما در مورد امور معنوي از هر دست كه بدهي از همان دست ميگيري .درواقع نفرت و عشق ، براي اينكه به ديگران برسند بايد از درون خود ما و از كانال قلب و مغزخود ما بگذرند و در نتيجه اولين اثرشان در خودمان است . هر گونه تنفر به ديگران اول تنفر به خود و خيانت به خود ماست . و هر گونه دوست داشتن ، خدمت به خود است . تا شيريني و تلخي عشق و نفرت را در اعماق وجود و جان خود حس نكنيم ، نميتوانيم آن ها را به ديگران بچشانيم . نيش و نوش و مرارت وحلاوت نفرت و عشق ، اول دامن گير خودمان ميشود و بعد ديگران .
مولانا در فيه مافيه ميگويد:« اگر كسي در حق كسي نيك گويد، آن خير و نيكي به وي عايد ميشود و در حقيقت، آن ثنا و حمد به خود ميگويد. نظير كسي كه گرد خانه خود گلستان و ريحان كارد. هر باري كه نظر كند، گل و ريحان بيند؛ او دائماً در بهشت باشد... همه را دوست دار تا هميشه در گل و گلستان باشي و چون همه را دشمن داري، خيال دشمنان در نظر آيد. چنان است كه شب و روز در خارستان و مارستان ميگردي. پس اوليا كه همه را دوست ميدارند و نيك ميبينند، آن را براي غير نميكنند، براي خود، كاري ميكنند... پس هر چه ميكني در حق خلق و ذكر ايشان ميكني به خير و شر، آن جمله به تو عايد ميشود و از اين فرمايد حق تعالي: اگر نيكي كنيد آن نيكي به خود كردهايد و اگر بدي كنيد، آن بدي شما راست. (اسراء- 7) و هركس به مقدار ذرهاي نيكويي كند به يقين آن را خواهد ديد و هركس به مقدار ذرهاي بدي كند به يقين آن را خواهد ديد. (زلزال- 7 و 8)
جالب است بدانيم مؤثرترين نسخهاي كه آلفرد آدلر، روانكاو نامدار براي بيماران افسردهاش تجويز ميكرد اين بود كه طي 14 روز، هر روز با كاري كسي را خوشحال كنند. بيماران با عمل كردن به اين نسخه پس از 14 روز معالجه ميشدند. اين معجزه تنها به دليل آن رخ ميدهد كه آدلر با اين تمهيد، كاري ميكرد كه بيمار از فكر خودخواهيهاي نفساني خارج ميشد و رابطه عاشقانه با ديگران برقرار ميكرد. هم نگرانيهاي عزيزدردانه نفس را از بين ميبرد و هم با محبت كردن به ديگران به نوبه خود محبت ميديد و داروي دردش را كه عشق بود به دست ميآورد.
يك روش براي تضعيف نفرت اين است كه آدم هايي را كه بد ميدانيم به دوران كودكيشان برگردانيم و آن ها را در معصوميت اوليه كودكانهشان دوست بداريم و بدانيم تمام بدي ها را بعداً عوامل اجتماعي و تربيتي به او افزودهاند .
ازديگر راهكارهاي علمي تقويت حس عشق، خود را به جاي ديگران گذاشتن و درك وضعيّت آن هاست. اين روش ، با نفوذ كردن در دل مردم ، به تضعيف تنفر ميانجامد و حس همدلي را ميافزايد.
انسان بايد بتواند به عنوان سوم شخص (فردبي طرف)خود را به جاي ديگران بگذارد و اين روشي است كه صورت علمي هم پيدا كرده و درNLP [6] برآن تاكيد خاصي ميشود.
ازديگر شگردهايساده تقويتعشق، سلام كردن است كه واقعاً سلامتي روح ميآورد و برغرورهاي نفساني غلبه مينمايد.
مهمتــر از آن عذرخواهي و توان عذرخواهي به هنگام اشتباهات است كه تاثير شگرف در تزكيه روح دارد و نيز تشكركردن از ديگران بابت حركات مثبتي كه انجام ميدهند. اين نفسانيت و غرور نفساني است كه مانع تشكر و اعتذار ميشود. راستي چرا گفتن "دوستت دارم" اينقدر برايمان سخت است. عبارت ساده اي كه در تحكيم روابط معجزه مي كند و به شيريني زندگي كمك مي كند ولي غرور و خودخواهي مانع بيانِ آن مي شود . همينطور است گفتن "معذرت مي خواهم "،"تشكر مي كنم" و گاهي حتي پيشدستي در سلام كردن . نفسانيت كاري با ما كرده است كه ناتوان از بيان عبارات ساده ، كوتاه و معجزه گري از اين نوع ، نمی توانيم زندگي را به كام يكديگر شيرين كنيم.در حالي كه اين ها ساده ترين و آسان ترين راهكارها براي قدم نهادن در مسير يك زندگي بهتر است.
هديه دادن را بمب صميميّت ناميدهاند و نامه نوشتن و ارتباطات تلفني و احوالپرسيها به خصوص عيادت بيماران، همه و همه راهكارهاي ساده افزايش ظرفيّت عشقورزياند.
بخشش چه بخشيدن خطاهاي ديگران و چه بخشيدن دارايي هاي خود، به شرط آن كه در زبان خرج نشود و درخاموشي و سكوت صورت گيرد ، نتيجهي فوق العاده دارند ولي بايد تاكيد كنيم به شرطي كه درخلوت باشد و نه درجلوت . هرچه را كه درجلوت كني و براي جلوت ، به هدردادهاي و در دل اثر نمي كند. اين يك معيار كاربردي و علمي است كه چقدر خلوت و جلوتت به هم نزديكند. هرچه اين فاصله كمتر باشد، مسافت بيشتري از راه را طي كردهاي .
محبت زماني واقعي و برخاسته از عشق است كه رد پايي از خود بر جاي نگـذارد . نامشروط باشد و محتاج دليل خاصي نباشد . بي دليل و طبيعي و خود جوش باشد به نحوي كه از وجود سرريز كند و خود به خود ساطع شود . محبت هاي مشروط و معمول نوعي بده بستان و معامله است . پس به عنوان يك راهكار براي تقويت حس عاشقي بايد محبت را متوجه كساني كنيم كه نميشناسيمشان ، ديگر نميبينيمشان تا عوض محبتمان را بدهند و آن را جبران كنند . به كساني تلفن كنيد و از كساني احوالپــرسي كنيد و دلجـــويي نمائيد كه منتظر آن نيستند و در دايرة انتظارات پا يا پاي و دو طرفه نميگنجد . محبت بي شائبه و حقيقي همان است كه در حق غريبه ها ، كودكان ، حيوانات و زيردستانمان ميكنيم چون اين محبت به قصد سرمايهگذاري و برگشت سود صورت نميگيرد و بلا عوض است . به همين خاطر است كه به بچه ها آنقدر صميمانه عشق ميورزيم . خلاصه كلام آن كه بهترين راه تقويت حس عاشقي در وجودمان ، محبت هاي بدون رد پاست . سعدي ميگويد :
تو نيكي ميكن و در دجله انداز كه ايــزد در بيـابانت دهد بـاز
من ميخواهم بگويم نيكي هايمان را در دجله بياندازيم كه آب آن را ببرد و حتي عوض آن را از ايزد هم نبايد خواست. چرا كه نيكي واقعي ناظر به منظور و معطوف به هيچ سودي نيست و به طور طبيعي و فطري عمل ميكند و هدفي خارج از خود ندارد . يكي ديگر از محبت هاي بي شائبه محبت با طبيعت وحيوانات و به خصوص محيط زيست است . آدم عاشق براي طبيعت و پاكيزگي محيط زيست ارزش قائل است و گل ها و گياهان را دوست دارد و به قول سپهري به گل سوسن خطاب ميكند. «شما » و « روي قانون چمن پا نميگذارد .»
در باب التفات بلاعوض و یکسویه، حكايت آمدن نابينا در خانه پيامبر كه در دفتر ششم مثنوی آمده است شنيدني است . پيامبر كوري را به خانه مي آورد و ام المومنين عايشه ، به احترام او از جا برميخيزد . پس از رفتن نا بينا پيامبر از عايشه ميپرسد او كه تــو را نمي ديد ، چــرا برخاستی؟ عایشه پاسخ ميدهد او مرا نميديد ، ولی من كه او را ميديدم . اين حكايتي از رابطة مستقل از بده بستان و مستقل از معامله است . يكي ديگر از حكايات آموزنده مثنوي باز هم در دفتر ششم آمده است و از شفقت و دلسوزي موسي به حيوانات سخن ميگويد . اين شفقت خود جوش و طبيعي و بلا عوض است چون حيوان نميتواند محبت انسان را جبران كند مولوي ميگويد پيامبران ابتدا در رابطه با شفقت و خوش قلبيشان امتحان پس دادهاند و بعد از آن به مقام پيامبري رسيدهاند . موسي مشفقانه به بره گريزاني كه از گله گريخته و خود را در معرض خطر قرار داده خطاب ميكند كه :
گفت : گيرم بر منت رحمي نبود طبعِ تو ، بر خود چرا ستم نمود ؟
با ملائك گفت يزدان آن زمــان كه نبــوّت را ، همي زيبـد فـلان
بي شباني كردن و آن امتحــان، حــق ندادش ، پيشوايي جهــان