ملت چیست؟

ملت چیست؟

 

محمدامین مروتی

برای تعریف ملت پیش از هر چیز باید ملت را در مقابل غیر آن تعریف کنیم و بگوییم ملت چه نیست. ملت در مقابل "رعیت"تعریف می شود. رعایا در تعیین سرنوشت حکومت جامعه، حقی ندارند. ملت کسانی هستند که کمابیش صاحب چنین حق هستند.

"احساس تعلق" نقش اساسی در ایجاد حس وحدت و به تبع آن ایجاد مفهوم ملت دارد.

مبنای "احساس تعلق" رعیت با کشورش تاریخ و جغرافیا (خون و خاک) و حکومت واحد است. در این جامعه، هر چه اشتراکات خونی و جغرافیایی بیشتر باشد، حس تعلق بیشتر است.

مبنای احساس تعلق ملت با کشورش داشتن علائق و منافع مشترک با بقیة اعضای آن جامعه است. هرچه مشارکت و سهم اعضا در تمشیت و مدیریت کشود بیشتر باشد، این احساس تعلق بیشتر است. لذا مفهوم "حاکمیت ملی" و حق تعیین سرنوشت و مشارکت در تصمیم گیری ها در مفهوم ملت مندرج است.

"دولت" هم در مقابل "حکومت" تعریف می شود. دولت از اعضای جامعه و سلائق و علائق و منافع آن ها نمایندگی می کند ولی حکومت نمایندة سلائق و علائق و منافع حاکم و حکمران است.

پس مفهوم "دولت- ملت" هم یعنی دولتی که با نظر ملت و به روشی دموکراتیک تمشیت و اداره می شود.

حالا می رسیم به معنای ایجابی ملت:

ملت به معنای دقیق و امروزی کلمه مجموعة کسانی هستند که به دلیل مشترکات خاکی و علائق مشترک فرهنگی، تحت قوانینی که به نحوی دموکراتیک ایجاد شده اند، دولتی را برای اجرای این قوانین در روندی انتخاب می کنند.

این تعریف تبصره هایی هم دارد:

- در گذشته وجود علائق تاریخی و جغرافیایی مشترک برای ایجاد ملت کفایت می کرد.  مفهوم هم نژادی و هم خونی در گرایش های ناسیونالیستی قرن 19 و 20 بسیار مهم بود که به بیگانه ستیزی تا حد نژادپرستی منجر می شد. امروز ناسیونالیسم مبتنی بر نژاد و زبان، جایش را به ملی گرایی مبتنی بر حقوق و اقتصاد داده است. ناسیونالیسم متقدم بر عنصر "استقلال سیاسی" از بیگانگان و اقتصاد دولتی و سوسیالیستی و بسیج عاطفی ملت ها متمرکز بود. ملی گرایی متاخر، متاثر از روند جهانی شدن بر مفهوم منافع ملی و اقتصاد لیبرال تمرکز دارد. نهضت ملی شدن نفت از این دست بود.

-این تعریف از دولت- ملت، از نمایندگی و دموکراسی ایدئال حکایت می کند. در عمل دولت ها کم یا بیش از این ایدئال فاصله دارند.

-"علائق مشترک" امروز بیش از هرچیز معنای اقتصادی دارد و به منافع مشترک بر می گردد. لذا امروزه ملت بیش از هر چیز افرادی با منافع مشترک اقتصادی است. مفهوم "منافع ملی" به تبع از این واقعیت پر رنگ شده است. دولت بیش از هرچیز نماینده ملت در دفاع از منافع ملی است. لذا دولت هایی که سیاست داخلی و خارجی شان را بی اعتنا به منافع ملی و خواست ملی تنظیم می کنند، به نسبت این بی اعتنایی و بی مسئولیتی، از مفهوم دولت-ملت فاصله می گیرند.

-جهانی شدن بر پررنگ شدن وجهِ اقتصادی "منافع ملی" تاثیر به سزایی داشته است. به این معنا که باعث می شود که منافع یک ملت بیش از پیش در خارج مرزهای آن کشور تعیین شود. در عصر جهانی شدن منافع جهانی است که به منافع ملی می انجامد. به این معنا که تزلزل دراقتصاد چین، تزلزل و اخلال در اقتصاد آمریکا را به دنبال دارد و بالعکس. تو گویی همه در یک قایق نشسته اند.

 

رهبانیت در مسیحیت و اسلام

رهبانیت در مسیحیت و اسلام

قرآن رهبانیت را رد می کند در عین حال برخورد ملایمی با آن دارد  و می گوید ما رهبانیت را بر مسیحیان واجب نکرده بودیم اما در همان حال می گوید در دل ایشان رافت و رحمت بود و هدف ایشان جلب رضای خدا بود اما آن چنان که باید پاس آن را نداشتند. در نهایت مومنانشان پاداش دارند و فاسقانشان مجازات:

ثُمَ‌ قَفَّيْنَا عَلَى‌ آثَارِهِمْ‌ بِرُسُلِنَا وَ قَفَّيْنَا بِعِيسَى‌ ابْنِ‌ مَرْيَمَ‌ وَ آتَيْنَاهُ‌ الْإِنْجِيلَ‌ وَ جَعَلْنَا فِي‌ قُلُوبِ‌ الَّذِينَ‌ اتَّبَعُوهُ‌ رَأْفَةً وَ رَحْمَةً وَ رَهْبَانِيَّةً ابْتَدَعُوهَا مَا کَتَبْنَاهَا عَلَيْهِمْ‌ إِلاَّ ابْتِغَاءَ رِضْوَانِ‌ اللَّهِ‌ فَمَا رَعَوْهَا حَقَ‌ رِعَايَتِهَا فَآتَيْنَا الَّذِينَ‌ آمَنُوا مِنْهُمْ‌ أَجْرَهُمْ‌ وَ کَثِيرٌ مِنْهُمْ‌ فَاسِقُونَ‌(الحديد ٢٧): سپس از پی ایشان پیامبرانمان را آوردیم، و عیسی بن مریم را از پی آوردیم، و به او انجیل دادیم و در دل کسانی که از او پیروی کردند رأفت و رحمت قرار دادیم، و رهبانیتی را به صورت بدعتی در پیش گرفتند که ما آن را بر ایشان واجب نکرده بودیم، مگر آنکه در طلب خشنودی الهی آن را در پیش گرفته بودند، ولی چنان که شایسته رعایت بود، رعایتش نکردند، آنگاه به مؤمنان آنان پاداششان را بخشیدیم و بسیاری از آنان نافرمانند.

حرفی از ان هزاران....

آیه هفته:

رحمت و جهاد:

 این آیه پس از فتح مکه و در عین قدرت مسلمانان و برای کنترل انتقام جویی و خروج از صراط خدا و عدالت است.

 يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ كُونُواْ قَوَّامِينَ لِلّهِ شُهَدَاء بِالْقِسْطِ وَلاَ يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُواْ اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَاتَّقُواْ اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ ‏: ای کسانیکه ایمان آورده اید، بخاطر خدا قسط را بر پا دارید و شهادت به عدل بدهید و دشمنی با گروهی شما را به انحراف از حق نکشاند،عدالت کنیدکه آن به تقوی نزدیکتر است و از خدا بترسید که خدا از آنچه می کنید باخبراست. (مائده-8)

کلام هفته:

فرش تمدن را با گره‌های ریز می‌بافند، نه با شعارهای تیز.    رضا بابایی

شعر هفته:

اگر ســــنت اوســت نـــوآوری                    نگاهـــی هم از نو بـه سنت کنیم

مگو کهنه شد رســم عهد الست                     بــیایید تجدیـــد بیعـــت کنیم

رعایت کن آن عاشقی را که گفت:                  بـــیا عـــاشقی را رعــایت کنیم         قیصر امین پور

داستانک:

قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کیست که با ما سفر کند ؟ کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود . در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زیرا سبکی قانون راه خداست .قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت :‌اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند . اما اینجا ایستگاه آخرین نیست .مسافرانی که پیاده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : درود بر شما ٬ راز من همین بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید ٬ دیگر نه قطاری بود و نه مسافری .

طنز هفته:

مثلث برمودا چیست؟

  موبایل            مبل

          تلگرام

بری توش دیگه نمیتونی بیای بیرون

 

خودشناسی بر اساس مثنوی  16- رابطه سالم :

خودشناسی بر اساس مثنوی

محمدامین مروتی

گفتار هشتم: راهکارها

     16- رابطه سالم :

     هــرانساني را دريچــه اي بــه دنيــايي جــديـد تلقي كن كه هم مي‌تواند جالب باشد و هم آموزنده و هم به توسعه مرزهاي دنياي كوچك تــو بيــانجــامد . بــايــد بــا هستي انســان ها مــربوط شـوي نه با چيستي شان. يعني انسان‌ها به اعتبار انسان بودن برايت محترم باشند . بهترين و زيباترين و مطبوع ترين روابط آنهايي هستند كه مسبوق به سابقه نيستند و از هيچ شروع مي‌شوند:

چونكه گشتي هيچ ، از سندان مترس               هــر زمان ، از فقرِ مطلق ، گير درس

به همين علّت در اوّلين برخوردمان با غريبه‌ها ،كاملا مؤدب و خوش اخلاقيم. هر انساني، بدون لحاظ كردن اينكه چگونه انساني است و به صرف انسان بودنش ،ارزش دوست داشتن و تفاهم و درك شدن دارد. بدون سوابق ذهني ، با انسان ها مربوط شو.

     درگفتگو ازجملات متمم و مكمل استفاده كنيم تا رابطه‌مان با هم موازي و تبادلي باشد نه متقاطع و تقابلي . از لحن لَيّن و نرم استفاده كنيم كه خــداونــد حتّي مـــوسي را درگفتگو با فرعون ، بدان توصيه مي‌كند. مـــولا نا، مجـــادله و مـــكالمه متقاطع را ، مانند ريختن آب بر روي روغن داغ ، خطرناك مي‌داند و مي‌گويد از حرف حق كوتاه نيا ، ولي با زبان خوش:

موسيا ! در پيشِ فرعون زَمَن              نرم بايد گفت : قـولا  لَيّنا

آب چون در روغن جوشان كني ،               ديگدان و ديگ را ، ويران كني

نرم گو ، لكن مگو غيرِ صواب               وسوسه مفروش در لَين الخطاب

   روانشناسان مي‌گويند 70% توانايي ما در ايجاد رابطه مثبت و سالم با ديگران از نحوة بيان و قول ليّن ماست و تنها 30% آن به محتواي خود پيام بر مي‌گردد . مولوي در دفتر پنجم حكايت مؤذن بد صدايي را  نقل مي‌كند كه اهالي محل را به تنگ آورده ولي مردي كافر ، هدايايي براي او مي‌برد . وقتي  حكمت اين عمل را از او مي‌پرسند ، جواب مي‌دهد حقيقت اين است كه  دخترم عاشق مؤمني شده بود و اصرار بر ازدواج با او داشت ولي از وقتي كه صداي اين مؤذن را شنيده از مسلمان شدن و ازدواج با مؤمنين سرد شده است و اين همه از سايه سر مؤذن بدآواز است:

چون يقين گشتش ، رخ او  زرد شد              از مسلماني ، دلِ او ، سرد شد

 

حرفی از ان هزاران....

آیه هفته:

لَقَدْ جَاءكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ : قطعا براى شما پيامبرى از خودتان آمد كه بر او دشوار است‏شما در رنج بيفتيد به [هدايت] شما حريص و نسبت به مؤمنان دلسوز مهربان است (توبه-128)

کلام هفته:

کسانی که پشت سرتان حرف می زنند ، دقیقا به همانجا تعلق دارند، پشت سرتان.

شعر هفته:

در میان گونه گونه مرگ ها                 تلخ تر مرگی ست مرگ برگ ها

زان که در هنگامه اوج و هبوط             تلخی مرگ ست با شرم سقوط

وز دگر سو "خوش ترین مرگ جهان"      -زانچه بینی،آشکارا و نهان-

رو به بالا و ز پستی ها، رها               خوش ترین مرگی ست مرگ شعله ها             شفیعی کدکنی

داستانک:

  آقای کوینر از پسر بچه‌ای که زار ‌زار گریه می‌کرد علت غم و غصه‌اش را پرسید .

پسر بچه گفت : من دو سکه برای رفتن به سینما جمع کرده بودم ، اما پسرکی آمد و یکی از آن‌ها را از دستم قاپید . و به پسری که دورتر دیده می‌شد اشاره کرد .

آقای کوینر پرسید : مگر با داد و فریاد ، مردم را به کمک نخواستی؟ پسر بچه با هق‌هق شدیدتری گفت : چرا .

آقای کوینر در حالی که با مهربانی او را نوازش می‌کرد دوباره پرسید : کسی صدایت را نشنید؟ پسر بچه هق هق کنان گفت : نه. آقای کوینر پرسید : نمی‌توانی بلندتر فریاد بزنی ؟ پسر بچه با امیدواری گفت : نه .

آن‌گاه آقای کوینر لبخندی زد و بعد گفت : پس حالا آن یکی سکه را هم بده بیاد . و آخرین سکه را از دست بچه گرفت و بی‌واهمه به راهش ادامه داد .                                                                                                    برتولت برشت

طنز هفته:

     مردي از دولت به نكبت افتاده بود. روزي در آن حال عطسه اي برد، جمعي كه نزديك او بودند گمان كردند كه مگر بادي از او جدا شده. او را دشنام دادند و ناسزا گفتند. بخنديد و گفت: عجب حاليست، در ايام دولت اگر بادي تند از من جدا شد، مردم آن را عطسه مي شمردند و خدا تو را رحمت آرد مي گفتند و اكنون كه در نكبتم عطسه مرا تيز پندارند و خدا تو را لعنت كند، مي گويند. 

 

حرفی از ان هزاران....

آیه هفته:

شرطِ رستگاری، کارکردن برای رضای خدا و نیکوکاری است:

سوره لقمان آيه  22:‏ وَمَن يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى وَإِلَى اللَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ ‏:و هر كس روى دلش را به سوى خداوند نهد و نيكوكار باشد، به راستى كه دست در دستاويز استوارى زده است، و سرانجام كارها با خداوند است‏.

کلام هفته:

این گرسنگی نیست که انقلاب‌ها را برپا می‌کند، بلکه این است که مردم در اثر خوردن اشتها کسب کرده‌اند!

                                                                                            نيچه- اراده‌ى معطوف به قدرت

داستانک:

مردی وارد خانه شد و دید همسرش گریه می کند. از او علت را جویا شد، همسرش گفت گنجشک‌هایی که بالای درخت هستند وقتی بی‌حجابم به من نگاه می کنند و شاید این امر معصیت باشد!

مرد به خاطر عفت و خداترسی همسرش پیشانیش را بوسید و تبری آورد و درخت را قطع کرد. پس از یک هفته روزی زود از کارش برگشت و همسرش را در آغوش فاسقش آرمیده یافت!

شوهر زن فقط وسایل مورد نیازش را برداشت و از آن شهر گریخت...به شهر دوری رسید که مردم آن شهر در جلوی کاخ پادشاه جمع شده بودند. وقتی از آنها علت را جویا شد، گفتند؛از گنجینه پادشاه دزدی شده!

در این میان مردی که بر پنجه ی پا راه میرفت از آنجا عبور کرد.مرد پرسید او کیست؟

گفتند: این شیخ شهر است و برای اینکه خدای نکرده مورچه‌ای را زیر پا له نکند، روی پنجه ی پا راه می رود! آن مرد گفت به خدا دزد را پیدا کردم مرا پیش پادشاه ببرید.

او به پادشاه گفت؛ شیخ همان کسی است که گنجینه تورا دزدیده است! شیخ پس از بازجویی به دزدی اعتراف کرد.

پادشاه از مرد پرسید: چطور فهمیدی که او دزد است؟

مرد گفت: «تجربه به من آموخت وقتی در احتیاط افراط شود و در بیان فضیلت زیاده روی شود بدان که این سرپوشی است برای یک جرم!»

شعر هفته:

انکحتُ... عشق را و تمام بهار را !

زوّجتُ... سیب را و درخت انار را !

متعتُ... خوشه‌خوشه رطب‌های تازه را

گیلاس‌های آتشی آب‌دار را

هذا موکلی...: غزلم دف گرفت، گفت:

تو هم گرفته‌ای به وکالت سه‌تار را

یک جلد... آیه ‌آیه‌ی قرآن! تو سوره‌ای

چشمت «قیامت» است، بخوان «انفطار» را

یک آینه... به گردن من هست... دست توست،

دستی که پاک می‌کند از آن غبار را

یک جفت شمع‌دان؟ نه عزیزم! دو چشم توست

که بردریده پرده شب‌های تار را

مهریه‌ی تو چشمه و باران و رودسار

بر من بریز زمزمه آبشار را

ده شرطِ ضمنِ... ده؟ نه! بگویید صدهزار

با بوسه مُهر می‌کنم آن صدهزار را

لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده

پس خط بزن شرایط دیوانه‌وار را

سیامک بهرام‌پرور

طنز هفته:

قبول دارین همه مون يه خريت هايى كرديم تو زندگى كه خود خَر نكرده؟؟

ما و کورش

ما و کورش

 

محمدامین مروتی

مهرنامه در شمارة 50 خود پرونده ای برای کورش دارد. این مقاله نوعی جمع بندی نویسنده از مقالات مختلف این شماره است.

زندگی کورش:

کورش سومین شاه هخامنشی و درگذشته به 530 ق.م است.

منابع زندگی کورش عبارتند از گل نوشته یا همان استوانه یا منشور کورش که در 1879 میلادی و 1257  ه.شمسی در خرابه های بابل کشف شد، کتیبه ای در پاسارگاد، کورش نامة گزنفون، تاریخ هرودت و کتب عهد عتیق. ابوالقاسم اسماعیل پور می گوید به طورکلی یونانیان کورش را رقیب می دانسته اند و با او حس همدلی نداشته اند. در مقابل یهودیان او را منجی و خود و فرستادة یهوه تلقی می کرده اند. با همة این اوصاف حتی هرودت و بخصوص گزنفون هم نتوانسته اند سجایای اخلاقی کورش را نادیده بگیرند در حالی که  از کمبوجیه و خشایارشاه به عنوان بربر یاد می کردند. هرودت او را جهانگشایی جوانمرد می نامد.

این که در شاهنامه نامی از کورش و اشکانیان نیامده ناشی از کمبود منابع در این باب است کما این که تا قرون اخیر - و آن هم به همت خاورشناسان -کسی نمی توانست خط میخی را بخواند. اصولا تا 150 سال پیش اطلاعاتی از هخامنشیان و اشکانیان نداشتیم و سلسله های ماقبل ساسسانی را پیشدادی و کیانی می خواندیم.  چنان چه فردوسی درباب اشکانیان می گوید:

از آنان به جز از نام نشنیده ام        نه در نامة خسروان دیده ام

همین کمبود منابع زندگی کورش را به اسطوره های مشابه هم پیوند می زند. مانند داستان موسی، داراب و کیخسرو و ....از همین رو پاره ای  محققان کیخسرو شاهنامه را کورش و داریوش را همان فریدون دانسته اند که او هم اصلاحات کورش را در ابعادی وسیع تر ادامه داد.کیخسر  را هم افراسیاب به پیران ویسه دا تا سر به نیست کند و او چنین نکرد و کورش را به چوپانی سپرد. داراب به معنی از آب کشیده شده هم سرنوشتی مانند موسی دارد زمانی که همای مادر او او را در صندوقی به آب می سپارد و به وسیلة گازری از آب کشیده می شود.

هرودت می گوید مادر کورش ماندانا خواب دید که فرزندی که در شکم دارد بر کل آسیا چیره می شود . او از ترس پدرش آستیاگ (یا اژدهاک احتمالا همان ضحاک)، نوزاد تازه به دنیا آمده را به هارپاگ وزیر می دهد و او هم کورش را به بچه چوپانی می سپارد. کورش در دربار آستیاگ بزرگ می شود.

دلائل رونق اقتصادی و فرهنگی  در زمان کورش :

شروین وکیلی در مهرنامة 50 دلائل رونق اقتصادی و فرهنگی  در زمان کورش را چنین بر می شمارد که  استفاده از خیش آهنی و شخم عمیق در زمان کورش موجب انقلابی در بارآوری زراعت شده بود. همینطور استفاده از جنگ افزارهای فلزی مانند زره و شمشیر آهنی. سازماندهی ارتش بر مبنای دهدهی تحولی در عرصظنظامی بود. رواج دین یکتاپرستی با اندیشه های اسطوره ای و فلسفی قوی نیز مزید بر این رونق همه جانبه شده بود. سیر از اقتصاد کالا با کالا به اقتصادی با وساطت پول نیز باعث رونق اقتصادی شده بود. شیوة کشورداریش کاملا نو و بی سابقه بود.

کورش از نظر تورات:

نبودکدنصر (562-605 ق.م) در عهد عتیق پادشاهی سفاک معرفی می شود که طی دو لشکرکشی کشور "یهودا" را ویران و اهالیش را به اسارت گرفت. در مدت اسارت، انبیای بنی اسرائیل نظیر ارمیا، حزقیال، ناحوم، اشعیا و دانیال، امید آمدن نجات دهنده ای از سوی یهوه را در دل های یهودیان زنده نگه داشته بودند.

ارمیای نبی پیش بینی کرده بود که پس از هفتاد سال اسارت این آزادی متحقق می شود.کتاب یشعیای بابلی (یشعیای ثانی) آمده است که " آن مشرق زمینی دادگر را چه کسی برانگیخت تا برخیزد؟ چه کسی سرنوشت ملت های عالم را بدو سپرد و او را شاه شاهان کرد؟" (آیه 41.2) همچنین در آیه 45.1 کتاب یشعیا یا اشعیا، از قول یهوه به کورش آمده است:

"چنین گوید یهوه به مسیح(مسح کردة) خود، به کورش، که دست راست تو را گرفته ام تا امت های عالم را مغلوب تو سازم... من خود پیشاپیش تو ره می سپرم تا ناهمواری های راه را بر تو هموار سازم....تا بدانی و یقین کنی که این من بودم یهوه خدای اسرائیل که تو را به نام خواندم یرای (نجات) بندة خود یعقوب (بنی اسرائیل)....هرچند که تو مرا نمی شناختی.."

ذوالقرنین:

در این میان رویای دانیال نبی جالب است که خواب می بیند قوچی دوشاخ (ذوالقرنین) شمال و جنوب و مغرب را با شاخ خود شخم می زند و بزرگ و بزرگ تر شد تا این که بز نری از جانب مغرب شاخ هایش را شکست و او را از پای در آورد. جبرئیل بر دانیال ظاهر می شود و رویای او را چنین تعبیر می کند که قوچ پادشاه مادها و پارسیان و بز پادشاه یونانیان است.(دانیال. باب هشتم. آیات 1 تا 27) این رویا و تعبیرش، سندی دال بر آن است که ذوالقرنین که در قرآن مورد ستایش خداست، همان کورش بوده است و بز نر اسکندر مقدونی که آخرین ذوالقرنین یعنی داریوش سوم را شکست می دهد. یهودیان برای آزمایش نبوت پیامبر از او از ذوالقرنین سوال کردند و پیامبر از قول خدا از فتوحات او در شمال و مغرب و اعمال نیکویش سخن گفت. تا زمان دانیال کورش فقط بر ولایت پارس حکم می راند و یک شاخ داشت ولی در رویای دانیال حاکم ماد هم می شود و شاخ دیگری بر سر او می روید و ذوالقرنین می شود.

نخستین بار ابوالکلام آزاد هندی در باب یکسانی کورش و ذوالقرنین سخن گفت .کتاب او توسط باستانی پاریزی ترجمه شد. در قرآن او انساني خدا ترس است كه با اوصاف اسكندر تاريخي مطابقت ندارد. حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَوَجَدَ عِندَهَا قَوْمًا قُلْنَا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا ﴿86ـ كهف﴾ تا آنگاه كه به غروبگاه خورشيد رسيد به نظرش آمد كه [خورشيد] در چشمه‏اى گل‏آلود و سياه غروب مى‏كند و نزديك آن طايفه‏اى را يافت فرموديم اى ذوالقرنين [اختيار با توست] يا عذاب مى‏كنى يا در ميانشان [روش] نيكويى پيش مى‏گيرى. قَالَ أَمَّا مَن ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَى رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ عَذَابًا نُّكْرًا ﴿87ـ كهف﴾ گفت اما هر كه ستم ورزد عذابش خواهيم كرد سپس به سوى پروردگارش بازگردانيده مى‏شود آنگاه او را عذابى سخت‏خواهد كرد. گفت اما هر كه ستم ورزد عذابش خواهيم كرد سپس به سوى پروردگارش بازگردانيده مى‏شود آنگاه او را عذابى سخت‏خواهد كرد. وَأَمَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا فَلَهُ جَزَاء الْحُسْنَى وَسَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنَا يُسْرًا ﴿88ـ كهف) و اما هر كه ايمان آورد و كار شايسته كند پاداشى [هر چه] نيكوتر خواهد داشت و به فرمان خود او را به كارى آسان واخواهيم داشت. علامه طباطبایی نیز بر اساس یافته های قرآنی بر ادعای ابوالکلام مهر تایید نهاد. علامه طباطبايی می گويد: اگر ذوالقرنین قرآن، مردی مومن به خدا و به دين توحيد بوده، کوروش نيز اين چنين بوده و اگر ذوالقرنين، پادشاهی عادل و رعيت پرور بوده، کوروش نيز چنين بود؛ اگر او نسبت به ستمگران و دشمنان مردی سياستمدار بوده او نيز بود؛ اگر دين، عقل، فضايل اخلاقی و ثروت و شوکت داشت، کوروش هم داشت؛ همان گونه که قرآن فرموده کوروش نيز سفری به سوی مغرب کرد، بر لیدی و پيرامون آن مسلط شد و بار ديگر به سوی مشرق سفر کرد. آنجا مردمی ديد صحرانشين و وحشی که در بيابان زندگی می کردند. برای همین، به آنها کمک کرد، سدی ساخت در مقابل قبيله و قومی که آنها را آزار می دادند؛ در تنگه داريال ميان کوه های قفقاز و نزديک به شهر تفليس (تفسير الميزان، علامه طباطبايی). ظاهرا یاجوج و ماجوج همان گنکوک و منچوک و در کتاب مقدس گوگ و مگوگ باشند که احتمالا شکلی از واژة مغول باشند.

منشور کورش:

استوانة گلی کورش یا همان منشور کورش در 1879 در عراق کشف شد. سطور اول و آخر آن از بین رفته. در این استوانه کورش از مظالم نبونئید شاه بابل (از جانشینان نبوکدنصر) و بیزاری مردوخ خدای بابلیان از او و برانگیختن کورش برای نجات مردمش از دست نبونئید سخن می گوید. و اجازه بازگشت یهودیان به زادگاهشان و فرمان بازسازی معابد شهر بابل و اجازة بازگرداندن ظروف گرانبهای غارت شده معبد اورشلیم را می دهد. کورش در این استوانه خود را مامور خدای بابلیان مردوخ معرفی می کند. به گفته تورات نبونئید عبادت مردوخ را لغو کرده بود و از مردم بیگاری می کشید و می خواست عبادت خدای پیشین یعنی خدای سین را احیا کند. لذا مردوخ نیزکورش را برای نجات قومش برانگیخت. کورش که خود را پرستندة مردوخ می نامید، با کمترین خونریزی و با کمک روحانیان بابلی که پرستندة مردوخ یا مردوک بودند، وارد بابل شد.

به نظر می رسد کورش از سر اعتقاد به همة ادیان یا از سر زیرکی و مصلحت اندیشی و پس از مشاهدة انتظار نجات دهنده ای در ادبیات دینی بابلیان و یهودیان با ادیان دیگر مدارا و حتی همیاری کرده است تا او را همان نجاتبخش موعود تلقی کنند و البته در این کار کاملا موفق بوده. البته پیداست که او مزداپرست بوده و به اهورا مزدا اعتقاد داشته اما گویی سایر خدایان را هم رقیب تلقی نمی کند و بدیشان از سر رغبت یا مصلحت احترام می نهد. کما این که او به بعل خدای سریانی و آپولون خدای یونانی هم احترام می گذارد. دکتر کزازی می گوید در زمان هخامنشیان برغم دورة ساسانیان، رواداری مذهبی وجود داشته و کورش و داریوش بر کیش خود تاکید خاصی ندارند. داریوش هم تنها نامی در ابتدای کتیبة بیستون از اهورامزدا می برد.

در هر احوال شخصیت متفاوت و رئوف کورش در زمانة جاری بودن قتل و غارت ها، به هیچوجه قابل انکار نیست. کورش هم جهانگشا بود. اما فرقش با جهانگشایان روزگارش این بود که با رافت با شکست خوردگان رفتار می کرد. با مردم مهربان بود و نه تنها مانع انجام مناسک دینی شان نمی شد که در این مراسم شرکت می کرد . به نوعی جنگ هایش آزادیبخش بود و ملت ها را از ظلم حاکمان قبلیشان نجات می داد. مثل جهانگشایان روزگارش به غارت و قتل عام دست نمی زد. سید حسن امین او را الگویی از فیلسوف- شاه یا همان حاکمِ حکیم افلاطونی می داند.

 

ثوابت دینی و اجماع صحابه

ثوابت دینی و اجماع صحابه

روز گذشته بحث های جالب و آموزنده ای در گروه داشتیم. بنده به خاطر این که مباحثه از مسیر خود خارج نشود در همان زمان دخالت نکردم ولی نکاتی به نظر بنده می رسد که عرض می کنم.

قبل از هر چیز باید بر این نکته مهم پافشاری کنیم که ان شاء لله نیت همه خیر است و جهت وجه اللهی دارد و به خاطر ابتغای رضوان الهی است. من در نیت همه دوستان شرکت کننده حسن ظن دارم. لذا این مباحث تا جایی مجاز است که منجر به دلخوری و خدای نخواسته سوءظن و تقابل نگردد.

 

و اما در گشایش هر بحثِ گره خورده ای باید محل نزاع را پیدا کرد. به گمان من در مباحثه شب گذشته بین آقایان حیدری و توحیدی و حسینی، محل نزاع عدم داشتن تعریف مشترک و مشخص از تعریف عقیده و تعیین حدود و ثغور آن بود. هیچکدام از آقایان – علیرغم اصرار طرف مقابلشان- نتوانستند یا نخواستند تعریف مشخصی از ثوابت یا کلیات عقیدتی پیش نهند و البته گریز طرفین از این کار، دلیل قابل قبولی داشت که نمی خواستند بدان تصریح کنند. این دلیل ساده آن بود که اساسا چنین ثوابتی وجود نداشته است. وقتی می گوییم "ثوابت"، باید به معنای حقیقی این کلمه ملتزم باشیم. وقتی می گویم چنین ثوابتی وجود ندارد، منظورم این است از ناحیة پیامبر و صحابه چنین ثوابتی تعریف نشده است. در قرون بعد علما، اصول و فروع برای دین تعریف کرده اند و از ثوابت مورد نظر سخن گفته اند و با تاکید بر بعضی مفاهیم دینی و احیانا صرف نظر از پاره ای مفاهیم دیگر، به تعریف خود از اسلام و ایمان پرداخته اند. این تقسیم بندی ها و طبقه بندی ها در زمان حضرت رسول و صحابه وجود نداشته. در زمان پیامبر کلیاتی تعریف نشده و مورد اجماع نسبی وجود داشته است. حالا ما امروز بر اساس اقوال بعضا متعارض علمای بعدی بر سر این حدود و ثغور اصول، با هم نزاع می کنیم و طبیعی است که این نزاع با توجه به آن اقوال متعارض به جایی نرسد. آقای حیدری و توحیدی می خواهند با حذف یا انکار اقوال متعارض از دائرة اهل سنت، کلام خود را به کرسی بنشانند و این عین حذف صورت مسئله است نه حل آن.  به همین دلیل ایشان قول امام بخاری و امام سفیان ثوری در تاویل "الا وجهُ" به "الا مُلکهُ" را به کلی نادیده می گیرند . احیانا داستان تخت پروکرست را شنیده اید. پروکرست در اساطیر یونان کسی بود که از مهمانانش بر سر تختی پذیرایی می کرد. اگر مهمان قدش بلندتر از تخت او بود، پاهایش را می برید و اگر قد و قامت مهمان بیچاره کوتاه تر از تخت بود، او را آنقدر می کشید تا اندازة تخت شود. حالا حکایت ما و تعاریف دوستانمان از عقیده و ثوابت همان تخت کذایی است. ماموستا ذکریا درست می گوید که تنگ گرفتن دائرة اهل سنت و تنگ تر کردن آن متناسب با تعاریف من عندی، منجر به اخراج کثیری از علما از دائرة اهل سنت می شود و این گونه تعریف کردن از مقوله علم نیست بلکه پاک کردن صورت مسئله است. هر چند ملاک ماموستا از جناب آقای حیدری موسّع تر است، اخراج معتزله از این دائره توسط ایشان هم من عندی و بی ضابطه است و همین طور معتقدم مرز ظنیات و قطعیات که ماموستا بدان باور دارند هم مانند مرز عقیده و غیر عقیده و ثابتات و متغیرات و اهل سنت و غیر اهل سنت، مرز سیال و سیاری است و ما با ملاک های یک بام و دو هوایی فقط گره مباحثه را کورتر می کنیم. پس به عکس ما باید دائره را حداکثری بگیریم و اختلافات درونی آن را هم به رسمیت بشناسیم و هم رحمت بدانیم چرا که به تضارب آراء و تعدیل و تصحیح عقاید مجال بیشتری می دهد. نمونة این رحمت همین مباحثاتی است که ما با هم داریم و حاصلش جرح و تعدیل باورهایمان در سمت و سوی انصاف و حقیقت مداری بیشتر است.

 

مگر در تعریف مسلمانی نمی گوییم هر کس که شهادتین بگوید یا هر کس اهل قبله باشد؟ هر کس هم خود را اهل سنت بداند، نباید او را از این دائره اخراج کرد بلکه تنها باید تلائمات و تناسبات مدعایش را به او و خودمان -که ادعای مشابهی داریم- مرتبا یادآوری کنیم. ما می گوییم هرکه شهادتین بگوید مسلمان است ولی در دائرة شهادتین، انواع و اقسام مسلمانی وجود دارد. به قول مولانا:

نردبان است این جهان گیر و دار       هر کسی در پله ای دارد قرار

عزیزانمان که از اجماع صحابه در عقاید صحبت می کنند اولا توجه نمی کنند که چنین اعتقاداتی برای ایشان تعریف نشده بود که بخواهند برآن اجماع کنند یا نکنند. اصولا در آن زمان بحث از صفات خدا چندان موضوعیت نیافته بود که بر سرش نزاعی در گیرد. به قول فلاسفه، اصل داستان سالبه به انتفاء موضوع است.

آقای دکتر حیدری می گویند:"مشکل اینجاست در غیاب اجماع، خود فرد محور هر فکری می شود. خودش باب طبع خود تعاریف را تعیین می کند تا هرکسی را که به او ارادت دارد داخل آن جا دهد. یعنی تعریف تابع نظر من میشود و نه من تابع تعریف. "

اتفاقا این دقیقا همان کاری است که ایشان با تعاریف و ضوابط من عندی و پروکرستی شان انجام می دهند و توپ را به زمین حریف می اندازند. البته شما ضابطه داشته اید ولی ضوابط من عندی و سخت گیرانه و البته بسیار بد نتیجه. به راستی حاصل ضوابط سخت گیرانه شما چه بوده است؟ سوال مهم اینجاست که حاصل و خروجی این اجماع ادعایی تان در جهان اسلام چیست؟  شما از کدام اجماع حقیقی سخن می گویید که به چشم ما نمی آید و فقط خودتان آن را می بینید؟ اگر چنین اجماعی وجود دارد چرا از جهان اسلام این همه سخنان مختلف و متعارض شنیده می شود و مسلمانانی که دم از اجماع و رفتن بر سبیل سلف صالح سخن می گویند، به حلیت خون یکدیگر فتوا می دهند؟ خروجیِ تبیین عقیدة به قول خودتان روشمندِ همفکران شما جز افزودن بر نزاع مسلمان با مسلمان و اهل سنت با اهل سنت، چه بوده است؟

خودِ واژة "اهل سنت" و بعدها پسوند "جماعت" برای آن، در تعبیر مثبت آن، نوآوری و ایضاح بعضی از خط و مرزها و به تعبیر گزندة آن بدعت علمای دین بوده در پاسخگویی به یسئلونک های زمانه شان. در فاصله گذاری نسبت به جریان هایی که تا آن زمان وجود نداشته و به سوال و مسئله تبدیل نشده بودند. به همین دلیل خود صحابه قائل به عنوان "اهل سنت و جماعت" - به معنای اصطلاحی آن که دوستان بر آن اصرار دارند- برای خود نمی شدند. لذا ماموستا زکریا درست می گوید که: " لفظ اهل سنت اعتباری است و لفظی بوده که در مقابل شرایط زمان به وجود امده است و در قرآن و سنت فقط اصول ایمان واسلام و احسان تبیین  شده است. لفظ اهل سنت وجماعت مقطعی و زمانی است و حقیقی نیست." و اصولا تعریف جامع و مانعی در مورد "اهل سنت" وجود ندارد. بنده قول ماموستا  را تصدیق می کنم که امام ابن حزم مشترکاتی با جهمیه و امام ابوحنیفه با مرجیه ومعتزله وکاک ناصر وکاک احمد با معتزله وشیخ البانی  با مرجیه دارند و البته ودر عین حال هیچیک از دائرة اهل سنت به معنای مصطلحش خارج نمی شوند.

اساسا علوم اسلامی من جمله فقه و کلام و فلسفه و عرفان هم قرن ها بعد در پاسخ به ضرورت ها و پرسش های نوظهور ایجاد شده و توسعه یافته اند. متاسفانه این توسعه و فربگی گاه به حدی نامتوازن و بی ضابطه بود که بعضا منجر به دور زدن قرآن هم می شد.

ماموستا حسینی به درستی از تحمیل ضرورت های زمانه بر تعاریف سخن می گویند. اتفاقا یکی از مصادیق بارز این ضرورت، تقسیم دکتر حیدری از اهل سنت خاص و عام است. همان ضروریاتند که آقای حیدری را به عقب نشینی از تعریف ثابتی برای "اهل سنت" وا می دارند و به دو نوع تعریف عام و خاص می رسانند و همان ضروریات می توانند تقسیمات ثانویه و ثالثیه ای را به تعاریف ایشان بیفزایند و ادعای ایشان در وجود ثوابت را کمرنگ و کمرنگ تر کنند. بنابراین تقسیمات و ثوابت ادعایی ایشان نه مقدسند و نه ثابت  و بر اساس اجماع "نسبی" علما (تاکید می کنم اجماع نسبی) در تغییر و تحولند. همین که دوستان خود از قول سلف و قول خلف سخن می گویند نشانة قاطع این تحول مستمر در تعاریف است. تعاریفی که ربطی به اجماع صحابه نداشته اند و به ضروریات و پرسش های مهم هر روزگار، راجع می شوند. آقای حیدری می فرماید:"خود اجماع دو نوع قدیم و جدید دارد  که اولی مربوط به اخبار بوده و از آن صحابه و دیگری مربوط به انشاء ات و از آن شورای  اولوالامر هر دوره است." معنی سخن ایشان دقیقا این است که این اجماع امری متحول ست و ثابت نیست اما به لوازم و توابع سخنان خود ملتزم نیستند.

 "یسئلونک ها" یعنی پرسش ها در زمان خود پیامبر هم وجود داشته اند ولی متناسب با اذهان مردم همان زمان بوده و به پرسش از نحوة تکلم خدا و صفات دیگرش نرسیده. برای عربِ بسیط الذهن روزگاران متقدم، این سوالات مطرح نمی شد. اگر می گفتی خدا بر عرش تکیه داده، برایشان این پرسش مطرح نمی شد که چطور خدای متعال در قیامت ساقش را بالا می زند و با دو دستش چارپایان را خلق می کند و روی تختی می نشیند که توسط ملائک حمل می شود؟ به سادگی قانع می شدند. زیرا متناسب با ذهنیت روزگارشان ذهنی بسیط و غیر فلسفی و غیر کلامی داشتند و تصوری انسانوار از خدا  داشتند. ولی برای مردم قرون بعد و ابوالحسن اشعری و قاضی عبدالجبار ایضا به طریق اولی برای مردم روزگار ما  این کیفیت مطرح بود و سوال بود. به قول ویل دورانت انحطاط یک تمدن از جایی آغاز می شود که به پرسش های نو جواب های کهنه می دهد.

خلاصه می کنم:

اولا: اصلا اجماع صریحی در مسائل مثل صفات خدا در بین صحابه به شیوه ای که شیخ الاسلام ابن تیمیه مطرح می کند وجود نداشته است.

ثانیا: اجماع ادعایی دوستان ما گزینشی، مضیق و سخت گیرانه است و در عمل هم چنان که در خاورمیانه به عینه می بینیم، منجر به خروج کثیری از علما از دائرة اهل سنت و بلکه دائرة مسلمانی می گردد.

ثالثا: می توان از اجماعی نسبی سخن گفت ولی اولا این نوع از اجماع سیال و سیار و متغیر است و متناسب با پرسش های زمانه (یسئلونک ها) قبض و بسط می یابد. و ثانیا خروج از اجماع نسبی، به طور قطع کسی را از این دائره خارج نمی کند به این دلیل مهم که این اجماع نسبی است و چه بسا عقیده ای که زمانی در اقلیت است در دوره ای دیگر در اکثریت قرار گیرد و بالعکس. چنانچه در مورد اشاعره و معتزله در تاریخ مضبوط و موجود است.

رابعا این اجماع هم در کمیت و تعداد علما و هم در موضوعات نسبی است. به این معنا که عالِمی می تواند در موضوعی معتزلی باشد و در موضوعی دیگر اشعری یا ماتریدی و... باشد. هم چنان که در غزالی و فخر رازی یا در زمان خودمان نزد سید مصطفی طباطبایی می بینیم. افکار و اندیشه های خود ما نیز چنین است. بنده نوعی در موضوعاتی با آقای حیدری همدلم و در موضوعی دیگر با کاک زکریا و قس علیهذا. اما در این عالم هیچ دو نفری در همه موضوعات نظری و عملی مثل هم نمی اندیشند و عمل نمی کنند و اگر پایش بیافتد و موضوعاتی مستحدث پیش آید، از هم فاصله می گیرند و این امری طبیعی است که نباید منجر به تقابل و اخراج دیگران از اجماع مورد نظرمان شود. چاره ای جز استماع اقوال یکدیگر و گزینش تدریجی اقول احسن نداریم.

معنای تلاش شیاطین برای نفوذ به ملکوت خداوند

معنای تلاش شیاطین برای نفوذ به ملکوت خداوند

آیه 7 تا 10 سورة صافات از تلاش شیاطین برای نفوذ به ملکوت خداوند و رانده شدنشان توسط تیرهای فرشتگان سخن می گوید:

سوره صافات آيه  7:‏ وَحِفْظاً مِّن كُلِّ شَيْطَانٍ مَّارِدٍ ‏: ‏ما آن را از هر شيطان متمرّدي ، كاملاً حفظ كرده‌ايم .‏

توضيحات : ‏

« حِفْظاً مِّنْ . . . » : مراد پاسداري آسمان از نفوذ شياطين است كه هر گاه بخواهند به عالم فرشتگان نزديك شوند و اخبار حوادث اين جهان را بدانند كه پيش از وقوع در زمين ، در آسمانهاي نزديك و دوردست منعكس است ، مورد اصابت شهابها قرار مي‌گيرند ( نگا : حجر / 17 و 18 ، ملك‌ / 5 ) .‏ تصور و پیش فرض این بوده که شیاطین می خواهند در کار مدیریت و ربوبیت خداوند اخلال کنند و از اسرار غیب با خبر شوند و فرشتگان با تیر شهاب ها آن ها را از آستان خود دور می کند. طبیعی است که این تصور با واقعیات نجومی و ماهیت حقیقی شهاب ها منافات دارد. خداوند در اینجا به فرهنگ جاری زمان نزول استناد کرده تا مردم را به توحید و ربوبیت خود دلالت کند. در واقع این آيات برای رد اعتقاد جمعي از مشركان آمده كه شياطين و اجنّه را مطّلع از غيب مي‌دانستند و به همین دلیل معبود خويش قرار مي‌دادند. ( نگا : جنّ‌ / 6 ) .‏

سوره صافات آيه  8: ‏ لَا يَسَّمَّعُونَ إِلَى الْمَلَإِ الْأَعْلَى وَيُقْذَفُونَ مِن كُلِّ جَانِبٍ ‏: آنها نمی‌توانند به (سخنان) فرشتگان عالم بالا گوش فرادهند، (و هرگاه چنین کنند) از هر سو هدف قرارمی‌گیرند.

‏توضيحات : ‏

‏« لا يَسَّمَّعُونَ » : در اصل ( لا يَتَسَمَّعُونَ ) است . نمي‌توانند دزدكي گوش فرا دهند . يعني آنان مي‌خواهند اخبار ملأ اعلي را بشنوند ، امّا به آنها اجازه داده نمي‌شود . « الْمَلإِ الأعْلي‌ » : گروه برتر . مراد فرشتگان والا مقام عالم بالا است . « يُقْذَفُونَ » : به سويشان تيراندازي مي‌شود . رجم مي‌گردند .‏

سوره صافات آيه  9: ‏ دُحُوراً وَلَهُمْ عَذَابٌ وَاصِبٌ ‏: با شدت به عقب رانده مى‌شوند، و برايشان عذابى پيوسته است.

‏توضيحات : ‏

‏« دُحُوراً » : طرد . راندن . « وَاصِبٌ » : تامّ و خالص . هميشگي و دائمي .  ( نگا : نحل‌ / 52 ) .‏

سوره صافات آيه  10:‏ إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ ثَاقِبٌ ‏: با شدت به عقب رانده مى‌شوند، و برايشان عذابى پيوسته است.

‏توضيحات : ‏

« خَطِفَ » : ربود . با سرعت برگرفت . معني مجازي خَطِفَ ، استماع خبر و استراق سمع است . « شِهَابٌ » : آذرخش آسمان . « ثَاقِبٌ » : سوراخ كننده . مراد سوزاننده است . يعني شهابي كه دل فضاي ظلماني و بدن شيطان متمرّد را سوراخ سوراخ مي‌كند . يا اين كه جوّ را مي‌سوزاند و شيطان متمرّد را آتش مي‌زند .

 

بخت و اقبال

بخت و اقبال

تکیه بر بخت و اقبال، حاصل ضمیرِ تاریخی و جبرگرای ماست. از این رو  از "خوش بخت" و "بدبخت" و در عربی از سعد و نحس سخن می گوییم. درحالی که در تفکر امروزی خوشبختی باید یک انتخاب و یک پروژه باشد که متاسفانه واژة مناسبی برایش در زبانمان نداریم. شاید "خوشوقتی" واژة بهتری باشد ولی آن هم طنینی صوفیانه دارد و حاکی از داشتن حال خوش یا خوشحال بودن دارد.

ما در زبان محلی کردی از این کلمة "خوشحال" استفاده می کنیم ولی دلالت آن مقطعی و لحظه ای است و چشم اندازی طولانی را در بر نمی گیرد.

وجوه سلبی و ایجابی قاعده زرین اخلاق

وجوه سلبی و ایجابی قاعده زرین اخلاق

محمدامین مروتی

قاعده طلایی اخلاق دو وجه سلبی و ایجابی دارد. در وجه سلبی اش آنچه بر خود نمی پسندی بر دیگران هم نباید بپسندی. حاصل این رویکرد می شود "قانون" که عمدتا از نهی و ممنوعیت سخن می گوید.  چنان که کانت می گوید به گونه ی عمل نکن که اگر دیگران مثل تو عمل کردند، جامعة بدتری داشته باشیم.

اما:

وجه ایجابی قاعدة طلایی آن است که هر چه بر خود می خواهی برای دیگران هم بخواه که از دل آن "اخلاق" و احسان بیرون می آید. آیةزیبای "لنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ ﴿ آل عمران-۹۲﴾: هرگز به نيكوكارى نخواهيد رسيد تا از آنچه دوست داريد انفاق كنيد، مبین این جهت گیری است.

 

چشم ها را باید شست

چشم ها را باید شست

محمدامین مروتی

مولانا انسان حریص به دنیا را به مورچه ای تشبیه می کند که خرمنی را نمی بیند و عمر و هستی  و همّ و غم خود را به دانه ای گندم تقلیل داده است و مورد شماتت صاحب خرمن یعنی خدا که صاحب تمام عالم است، قرار می گیرد:

مور بر دانه بدان لرزان شود

که ز خرمن های خوش، اعمی[1] بود

صاحب خرمن همی‌گوید که هَی

ای ز کوری پیش تو معدوم، شی[2]

تو ز خرمن های ما آن دیده‌ای

که در آن دانه به جان، پیچیده‌ای

دنیا به چشم مورچه وار تو ذرّه ای کوچک است و حشمت کیهانیِ سلیمان را نمی بینی:

ای به صورت ذرّه کیوان را ببین

مور لنگی، رو سلیمان را ببین

مگر این که از افقی وسیع تر در عالم نظاره کنی و نوع نگاهت و عمق و وسعت نگرشت را تغییر دهی. یعنی عالم را در دنیا و جسم حقیرت خلاصه نکنی:

تو نه‌ای این جسم تو آن دیده‌ای

وا رهی از جسم گر جان دیده‌ای

چرا که حقیقت وجود ما نگاهی است که در جهان می کنیم. به قول سپهری چشم ها را باید شست:

آدمی دیده‌ست باقی گوشت و پوست

هرچه چشمش دیده است آن چیز اوست

و باز به قول خود مولانا:

ای برادر تو همان اندیشه ای

مابقی خود استخوان و ریشه ای

 



[1] اعمی: نابینا

[2] یعنی شیءِ موجود را معدوم می پنداری و خرمن را نمی بینی

زندگی و مرگ یک ستاره

زندگی و مرگ یک ستاره

چرخه زندگی ستارگان سه الگوی کلی را دنبال می کند که به جرم آنها وابستگی دارد. 1) ستارگان پر جرم، که جرمشان از 8 برابر جرم خورشید بیشتر است. 2) ستارگان با جرم متوسط، که جرمشان از 5/0 تا 8 برابر جرم خورشید است. خود خورشید نیز در این دسته از ستارگان جای دارد.3) ستارگان با جرم کم، که جرمشان بین 1/0تا 5/0 جرم خورشید می باشد. اجرامی که جرم آنها از 1/0 جرم خورشید کمتر است هرگز به دمای مرکزی لازم برای شروع سوخت هیدروژن نمی رسند.

زندگی یک ستاره را می‌توان به شش دوره تقسیم کرد:

  1. تولد ( تراکم موضعی ماده سحابی )

  2. نوباوگی ( مرحله انقباض )

  3. بلوغ (رشته اصلی )

  4. پختگی ( غول سرخ )

  5. کهولت ( متغیرها )

  6. آخرین مراحل( کوتوله های سفید ،ستاره های نوترونی و سیاهچاله ها )

سرگذشت یک ستاره تا حد زیادی بسته به جرم آن است.

1.تولد:

نقطه ی آغاز ما سحابی ای است در فضای میان ستاره ای. چگالی متوسط ماده در سحابی چندین هزار اتم در سانتی متر مکعب است. دما فقط چند درجه بیش از صفر مطلق ، فرضا k°3 است.

سحابی ها فقط مرکب از هیدروژن و هلیوم بودند. نیروهای گرانشی کمک بزرگی به تجمع ماده در این نواحی متراکم می کنند و توده مادی مجزایی را، پدید می آورند که پیش-ستاره نامیده می شود و احتمالا (27)^10 (یک بیلیون بیلیون بیلیون) تن جرم دارد. به این ترتیب ستاره ای زاده می شود. نخستین ستاره ها، شاید 10 بیلیون سال پیش تشکیل شدند. ستاره در هنگام تولد به قدری سرد است که نور مرئی گسیل نمی کند. در این زمان فقط امواج رادیویی گسیل می شود.

2. نوباوگی

جرم عظیم ماده سحابی، تحت تاثیر جاذبه گرانشی خود منقبض می شود و به این ترتیب انرژی پتانسیل مکانیکی را به گرما تبدیل می کند. گسیل تابش اصلی از امواج رادیویی به امواج فروسرخ تغییر می یابد. شی را در این حالت ستاره فروسرخ نامند.

این جریان انقباض و گرم شدن به سرعت ( در مقیاس نجومی) و در دوره ای حدود 30 میلیون سال صورت می پذیرد و دمای قسمت مرکزی از چند درجه مطلق به حدود 20 میلیون درجه مطلق می رسد . حال دیگر نوباوگی ستاره سپری شده و ستاره به دوران بلوغ پا گذاشته است. به اصطلاح علمی، ستاره به خط رشته اصلی در نمودار هرتسپرونگ-راسل رسیده است.

3. بلوغ (ستارگان رشته اصلی)

ستاره تا میلیونها سال به انقباض خود ادامه می دهد. این انقباض ادامه خواهد داشت تا زمانیکه نیروی انرژیهای تولید شده در مرکز ستاره با نیروی گرانشی که باعث انقباض آن می گردد، به تعادل برسد. در این زمان، گدازش هیدروژنی در مرکز ستاره، همه انرژی آن را تولید می کند و ستاره وارد طولانی ترین دوره عمر خود که به آن رشته اصلی می گوییم، می شود.

 

6. مراحل پایانی تحول ستاره ای

زمانی که هیدروژن سوزی در هسته ی ستاره متوقف میشود ، مرحله نهایی تحول رشته اصلی روی میدهد ، در مورد ستاره ای با جرم خورشید ، هسته شروع به انقباض میکند در حالی که پوسته ی هیدروژن سوزی ضخیم به مصرف سوخت قابل دسترس ادامه میدهد . با افزایش دما در پوسته ناشی از انقباض هسته ، پوسته در واقع انرژی بیشتری از آنچه هسته روی رشته ی اصلی تولید کرده تولید میکند ، و سبب افزایش تابندگی می گردد  و منجر به تحول رو به قرمز میشود . این مرحله تحولی به عنوان شاخه زیر غول شناخته میشود .

ستاره غول ستاره‌ای است که به طرز قابل ملاحظه‌ای شعاع و درخشندگی بیشتری از یک ستاره رشته اصلی با همان دمای سطح دارد. یک ستاره غول معمولاً دارای درخشندگی‌ای میان ۱۰ و ۱۰۰۰ برابر درخشندگی خورشید است.

سراسر زندگي ستاره به يك ميدان نبرد شبيه است. نيروي گرانش سعي دارد كه ستاره را منقبض كند، ولي با مقاومت فشار رو به بيرون ستاره مواجه مي‌گردد. سرانجام ستاره تحليل مي‌رود و گرانش ، كنترل را بدست مي‌گيرد. در اين حالت ستاره شكل كاملا متفاوت با ستاره‌اي معمولي و سالم به خود مي‌گيرد.

بعد از آنكه ستاره شكل مي‌گيرد واكنشهاي هسته‌اي در داخلي‌ترين هسته ستاره ، هيدروژن را به هليوم تبديل مي‌كند و انرژي آزاد مي‌گردد. سرانجام همه هيدروژن درون آن به مصرف مي‌رسد. لايه‌هاي بيروني باد مي‌كنند تا ستاره را به اندازه غول برسانند.

در نهايت هيچ منبع ممكن براي آزادسازي انرژي باقي نمي‌ماند. ستارگان كوچكتر در اثر انقباض به كوتوله‌هاي سفيد تبديل مي‌شوند. ستارگان سنگين‌تر به‌صورت ابرنواختر منفجر مي‌شوند. ماده بيرون ريخته از يك ابرنواختر ، بخشي از گاز بين ستاره‌اي را تشكيل مي‌دهد كه زادگاه ستارگان جديد است.

مدت زمانیکه ستاره در این مرحله رشته اصلی می ماند به جرم آن بستگی دارد. ستارگان با جرم بیشتر، هیدروژن خود را با سرعت بیشتری می سوزانند در نتیجه زمان کمتری در این مرحله باقی می مانند. یک ستاره با جرم متوسط می تواند بیلیونها سال در این رشته باشد.

مرحله غول سرخ

وقتی همه هیدروژن موجود در هسته یک ستاره با جرم متوسط به هلیوم تبدیل شد، گرانش بار دیگر دست به کار شده و منجر به انقباض شدید ستاره می گردد. به دلیل این انقباض سریع، دما به شدت در مرکز و مناطق اطراف آن بالا می رود. با بالا رفتن دما، هیدروژن موجود در پوسته اطراف مرکز شروع به سوختن می کند. انرژی حاصل شده از این گدازش حتی از انرژی که قبلا در مرکز تولید می شد نیز بیشتر است. این انرژی مازاد، لایه های بیرونی ستاره را به شدت به بیرون هل می دهد در نتیجه ستاره تا حد بسیار زیادی بزرگ می شود. با بزرگ شدن اندازه ستاره، لایه های بیرونی آن سرد می شوند، در نتیجه رنگ ستاره سرخ می گردد. از طرفی با بزرگتر شدن سطح ستاره، درخشش آن نیز بیشتر می شود.

 

مرحله غول جانبی

هنگامیکه سوخت هلیوم موجود در هسته به اتمام رسید، هسته منقبض و در نتیجه داغتر می شود. لایه های بیرونی ستاره منبسط می شوند. ستاره بار دیگر به یک غول تبدیل می گردد اما اینبار آبی تر و درخشانتر از بار پیش.

بسيار غول آساها

يك بسیار غول آسا (supergiant) ) بزرگ ترين نوع ستاره ای است که تاکنون شناخته شده است. بعضي از آنها تقريباً به بزرگي منظومه شمسی ما هستند. ابط الجوزا و ريگال از بسيار غول آساها هستند. اين ستارگان نادرند. موقعي كه بسيار غول آساها مي ميرند، تبدیل به ابرنواختر و سياهچاله مي شوند.

تشكيل كوتوله سفيد

هنگامي كه آتش هسته‌اي رو به كاهش مي‌گذارد، گاز داغ درون ستاره سرد مي‌شود. بنابراين نيروي گرانش غالب مي‌شود. آنچه در اين مرحله روي مي‌دهد، به جرم ستاره بستگي دارد. ستاره‌اي رو به مرگ مانند خورشيد ، درهم فرو مي‌ريزد تا به اندازه زمين برسد. در اين روند هيچ انفجار واقعي و قابل توجه رخ نمي‌دهد. ستاره فقط به توده‌اي از خاكستر تنزل پيدا مي‌كند و به آرامي سوسو مي‌زند. در اين حالت ستاره به يك كوتوله سفيد تبديل مي‌شود.  

ستاره کوتوله فراوانترین نوع ستاره در کهکشان ما است. ستارگان کوتوله از ستارگان معمولی هستند. اکثریت ستارگان کوتوله آّبی سنگین (کوتوله‌های سفید) و دمای سطحی آنها ۵۰٬۰۰۰ درجه کلوین می‌باشند و یک میلیون بار از خورشید درخشانتر می‌باشند. اقلیت ستارگان کوتوله‌های قرمز بسیار تاری هستند که دمای سطحی فقط ۲٬۵۰۰ درجه کلوین دارند و یک هزار بار از خورشید ما درخشاندگی کمتری دارند.

كوتوله هاي زرد ستارگان كوچك رشته اصلي هستند. خورشيد كوتوله زرد است.

یک ستاره کوتوله سرخ غالبا به ستاره‌ای گفته می‌شود که جرمی کمتر از نصف جرم خورشید داشته باشد (کمتر از ۰٫۰۷۵ جرم خورشید را کوتوله قهوه‌ای گویند) و دمای سطحی آن کمتر از ۳٬۵۰۰ درجه کلوین باشد.

كوتوله قرمز هم در رشته اصلي است و بسيار صاف، سرد و كوچك است و دماي سطحش زير حدود 4000 كلوين است. كوتوله هاي قرمز معمول ترين نوع ستاره ها هستند. "پروكسيما سنتوري" يك كوتوله قرمز است.

ظرف چند هزار سال، غول جانبی بخار می شود. و گدازش در هسته متوقف می گردد. هسته مرکزی باعث روشن شدن پوسته های گازی اطراف خود می شود که آنها را ابر سیاره ای نامیدند. پس از محو شدن ابر سیاره ای، هسته باقیمانده به نام کوتوله سفید شناخته می شود. این نوع از ستارگان بیشتر حاوی کربن و اکسیژنند .

كوتوله قهوه اي ستاره اي است كه جرمش به اندازه اي كوچك است كه همجوشي هسته اي نمی تواند در هسته اش رخ دهد (دما و فشار در هسته اش براي همجوشي ناكافي است). يك كوتوله قهوه اي خيلي درخشان و تابناك نيست.

مرحله کوتوله سیاه

کوتوله های سفید سوختی برای گدازش ندارند، با گذشت بیلیونها سال پیوسته سردتر می شوند و در نهایت به یک کوتوله سیاه، جرمی بسیار کدر، تبدیل می گردند. کوتوله سیاه نماد پایان چرخه زندگی یک ستاره با جرم متوسط است.

 تشكيل ابرنواختر

ستاره رو به مرگ ، ممكن است در چند ثانيه آخر حيات خود ، به صورت يك ابرنواختر شعله‌ور شود. درخشش آن چند روز از تمام كهكشانها پيشي مي‌گيرد. از بخش مركزي ابرنواختر ، يك ستاره نوتروني تشكيل مي‌شود.

 تشكيل ستاره نوتروني

بعد از اين كه انفجار ابرنواختر نوع دو رخ مي دهد، هسته باقي مي ماند. اگر هسته كمتر از حدود سه تای جرم خورشيد جرم داشته باشد، به يك ستاره نوتروني تبديل مي شود. این شیء تقريباً به طور كامل از نوترون تشكيل شده. ستاره نوتروني يك ستاره بسیار متراكم و خيلي كوچك است كه بيشتر از نوترون هاي تنگ هم  قرار گرفته تشکیل شده و جو باريك هيدروژنی دارد.

اما اگر جرم ستاره‌اي بيشتر از خورشيد باشد، فشار فرو ريزش مرحله كوتوله سفيد را نيز پشت سر مي‌گذارد و متوقف نمي‌شود. فرايند فرو ريزش تا جايي كه قطر ستاره به حدود ده كيلومتر برسد، ادامه پيدا مي‌كند.

هنگامیکه انقباض هسته دمای آنرا به حد کافی افزایش می دهد، با سوختن کربن، نئون، سدیم و منیزیوم تولید می شود. این مرحله تنها برای 10.000 سال ادامه می یابد. نئون ترکیب شده و اکسیژن و منیزیوم تولید می کند. این فرایند حدودا 12 سال طول می کشد. سپس با سوختن اکسیژن، سیلی  و سولفور تولید می شود. این فرایند حدودا 4 سال طول می کشد. در آخر با سوختن سیلی ، آهن تولید می شود. این فرایند تنها حدود 1 هفته دوام دارد. سوخت آهن به جای تولید انرژی، انرژی مصرف می کند. در نتیجه ستاره به پایان کار خود رسیده است. چون دیگر نمی تواند برای حفظ تعادل گرانش، انرژی تولید کند.

وقتی جرم هسته آهنی به 4/1 برابر جرم خورشید برسد، نیروی گرانش، هسته را متلاشی می کند. در نتیجه دمای هسته تا نزدیک 10 بیلیون K می رسد! در این دما، هسته آهن شکسته شده و به هسته های سبکتر و در آخر به پروتون و نوترون تبدیل می شود. با ادامه فشار، پروتونها با الکترونها ترکیب می شوند و نوترون و نوترینو تولید می کنند. نوترینوها 99 درصد از انرژی ایجاد شده از انفجار هسته را در خود حمل می کنند.

حالا هسته، یک توپ فشرده شده حاوی نوترون است. ارتجاع توپ نوترونی یک موج کره ای شکل به بیرون از ستاره ارسال می کند. بیشتر انرژی حاصل از این موج صرف شروع گدازش و تشکیل عناصر جدید می شود. با رسیدن موج به سطح ستاره، دما تا 200.000K افزایش می یابد. در نتیجه ستاره منفجر شده و موادی را در فضا با سرعت 15.000 تا 40.000 کیلومتر در ثانیه رها می کند. نام این انفجار مهیب ابر نواختر نوع دو است. پس از اینکه یک انفجار ابر نواختر نوع دو رخ داد، قسمتی از هسته ستاره ای باقی می ماند. اگر جرم هسته باقیمانده کمتر از سه برابر جرم خورشید باشد تبدیل به یک ستاره نوترونی می شود.

ابر نواخترها فضا را آکنده از گاز و غباری می کنند که ستارگان دیگر از دل آن پا به عرصه گیتی می نهند.  

تشكيل تپ اختر

برخي از ستارگان نوتروني به سرعت مي‌چرخند و در هر بار چرخش ، تابشهايي در محدوده امواج راديويي گسيل مي‌كنند. اينگونه ستارگان نوتروني ، تپ اختر ناميده مي‌شوند. ستاره تپنده یا تپ اختر (pulsar ) يك ستاره تپنده، ستاره ای نوتروني است كه با سرعت مي چرخد و در ضربان هایش انرژي خارج مي كند.

  تشكيل سياهچاله‌ها

اگر هسته باقیمانده از یک ابر نواختر جرمی بیش از 3 برابر جرم خورشید داشته باشد، هیچ نیروی شناخته شده ای نمی تواند در مقابل گرانش آن مقاومت کند. هسته آنقدر فشرده می شود که یک سیاهچاله به وجود می آید.

يك ستاره رو به مرگ ، مثلا با جرمي 10 برابر جرم خورشيد چنان زير بار گرانش توليد شده قرار مي‌گيرد كه هيچ نيرويي نمي‌تواند در برابر فرو ريزش آن مقاومت كند. وقتي كه چنين ستاره‌اي منقبض مي‌شود و به اندازه‌اي در حدود دو كيلومتر مي‌رسد، گرانش به حدي زياد مي‌شود كه سرعت گريز از سطح آن به بيشتر از سرعت نور مي‌رسد.

از موشك گرفته تا ذرات نور و علائم راديويي ، هيچ يك نمي‌توانند از سطح آن بگريزند. اين گرانش به قدري نيرومند است كه همه چيز را به طرف خود مي‌كشد. در اين حالت ، ستاره به يك سياهچاله تبديل مي‌شود. سياهچاله‌ها را نمي‌توان ديد، چون نور هم نمي‌تواند از سطح آن بگريزد.

 

تقویم کیهانی

تقویم کیهانی

ﺟﻬﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﺩﺭ ﺣﺪﻭﺩ 13.8 ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﺳﺎﻝ ﻋﻤﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﯾﮏ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﯾﮏ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﺁﻏﺎﺯ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﺭﺁﻭﺭﯾﻢ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺑﺪﯾﻦ ﺳﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ :

ﻫﺮ ﻣﺎﻩ ﮐﻤﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﯾﮏ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﺳﺎﻝ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎً ﻣﻌﺎﺩﻝ ﭼﻬﻞ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﺳﺎﻝ ﻭ ﻫﺮ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﯼ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﮐﯿﻬﺎﻧﯽ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎً ﻣﻌﺎﺩﻝ 27 ﻫﺰﺍﺭ ﻭ 800 ﺳﺎﻝ و هر ثانیه 460 سال ﺍﺳﺖ.

ﺗﻘﻮﯾﻢ ﮐﯿﻬﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺳﺎﻋﺖ 24 ﺭﻭﺯ 30 ﺍﻡ ﺍﺳﻔﻨﺪ ﻣﺎﻩ ﺑﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻣﺎ ﻣﯿﺮﺳﺪ

ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ ﻓﺮﻭﺭﺩﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺳﺎﻝ ، ﺑﯿﮓ ﺑﻨﮓ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﯿﭙﺬﯾﺮﺩ.

ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻪ ﻣﺪﺕ 5 ﺭﻭﺯ ( 200 ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﺳﺎﻝ ) ﺩﺭ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻣﯿﺒﺮﺩ.

ﮔﺮﺍﻧﺶ ﺗﻮﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﮔﺎﺯ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻩ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﮔﺮﻡ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎ ﺩﺭﺧﺸﺶ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﺩﻫﻢ ﻓﺮﻭﺭﺩﯾﻦ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ.

ﺩﺭ ﺳﯿﺰﺩﻫﻢ ﻓﺮﻭﺭﺩﯾﻦ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﯾﺪ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻣﯿﭙﯿﻮﻧﺪﻧﺪ ﻭ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﮐﻬﮑﺸﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﺭﺍ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ.

ﺍﯾﻦ ﮐﻬﮑﺸﺎﻥ ﻫﺎ ﻧﯿﺰ ﺩﺭ ﻫﻢ ﺍﺩغاﻡ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﺗﺎ ﮐﻬﮑﺸﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺭﺍ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﮐﻨﻨﺪ ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﮐﻬﮑﺸﺎﻥ ﺭﺍﻩ ﺷﯿﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﭘﺎﻧﺰﺩﻫﻢ ﺧﺮﺩﺍﺩ ﭘﺪﯾﺪ ﺁﻣﺪ.

ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻣﺎ ﺩﺭ ﺳﯽ ﺍﻡ ﺁﺑﺎﻥ ﻣﺎﻩ ﭘﺪﯾﺪ ﺁﻣﺪ ( ﭼﻬﺎﺭ ﻭ ﻧﯿﻢ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﺳﺎﻝ ﻗﺒﻞ ) ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺑﺎﻗﯽ ﺳﯿﺎﺭﺍﺕ ﻣﻨﻈﻮﻣﻪ ﺷﻤﺴﯽ ﺑﺎ ﺷﺮﻭﻋﯽ ﺩﺷﻮﺍﺭ ﭘﺪﯾﺪﺍﺭ ﺷﺪﻧﺪ.

 

ﺩﺭ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺍﺑﺘﺪﺍﯾﯽ ﺩﯼ ﻣﺎﻩ ﺑﻪ ﻃﺮﺯ ﻧﺎﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺍﯼ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺣﯿﺎﺕ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﭘﺪﯾﺪﺍﺭ ﺷﺪ؛ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﯿﺎﺕ ﺍﺯ ﺟﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﺯ ﮐﻬﮑﺸﺎﻥ ﺭﺍﻩ ﺷﯿﺮﯼ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺁﻣﺪ.

( ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﭘﯿﺪﺍﯾﺶ ﺣﯿﺎﺕ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ 10.3 ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﭘﯿﺪﺍﯾﺶ ﮐﻬﮑﺸﺎﻥ ﻫﺎ ﻣﯿﮕﺬﺷﺖ! )

ﺩﺭ ﻫﺸﺘﻢ ﺑﻬﻤﻦ ﻣﺎﻩِ ﮐﯿﻬﺎﻧﯽ ﺣﯿﺎﺕ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺁﺷﮑﺎﺭ ﺷﺪ؛ ﻣﻮﺟﻮﺩﺍﺕ ﻣﯿﮑﺮﻭﺳﮑﻮﭘﯽ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﻧﻔﺲ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﻧﺪ، ﺭﺍﻩ ﻣﯿﺮﻓﺘﻨﺪ، ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻣﺤﯿﻂ ﺍﻃﺮﺍﻓﺸﺎﻥ ﻭﺍﮐﻨﺶ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯿﺪﺍﺩﻧﺪ.

ﺩﺭ ﭘﺎﻧﺰﺩﻫﻢ ﺍﺳﻔﻨﺪ ﻣﺎﻩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﺩﺭﯾﺎ ﻫﺎ ﺍﻭﺝ ﮔﺮﻓﺖ، ﮔﻮﯾﺎ ﺧﺸﮑﯽ ﻫﺎ ﻫﻢ ﻣﺴﺎﻋﺪ ﺗﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﻧﻔﺠﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺗﻨﻮﻉ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﺷﺪ،ﮔﯿﺎﻫﺎﻥ ﻭ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯼ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﻣﺪﻧﺪ، ﺗﯿﮑﺘﺌﺎﻟﯿﮏ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺟﺎﻧﻮﺭﺍﻧﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﺎ ﺑﺮ ﺧﺸﮑﯽ ﻧﻬﺎﺩ.

ﺟﻨﮕﻞ ﻫﺎ، ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭ ﻫﺎ، ﭘﺮﻧﺪﮔﺎﻥ، ﺣﺸﺮﺍﺕ، ﻫﻤﻪ ﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺭ ﻫﻔﺘﻪ ﯼ ﺁﺧﺮ ﺍﺳﻔﻨﺪ ﻣﺎﻩ ﺗﮑﺎﻣﻞ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻧﺪ.

ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮔﻞ ﺩﺭ 26 ﺍﻡ ﺍﺳﻔﻨﺪ ﻣﺎﻩ ﺷﮑﻮﻓﺎ ﺷﺪ.

ﺩﺭ ﺳﺎﻋﺖ 6 ﻭ 24 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﯼ ﺑﺎﻣﺪﺍﺩ ﺭﻭﺯ 28 ﺍﻡ ﺍﺳﻔﻨﺪ ﺩﺭ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﮐﯿﻬﺎﻧﯽ ( ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭ ﺣﺪﻭﺩ 100 ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ) ﺳﯿﺎﺭﮐﯽ ﺑﺎ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎﻋﺚ ﺍﻧﻘﺮﺍﺽ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﯼ ﺩﺍﯾﻨﺎﺳﻮﺭﻫﺎ ﺷﺪ.

 

ﻭ ﺍﻣﺎ ﻣﺎ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎ …! ﻣﺎ ﺩﺭ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﮐﯿﻬﺎﻧﯽ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺳﺎﻋﺖ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﻝ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﻣﺪﯾﻢ. ﺩﺭ ﺣﺪﻭﺩ ﺳﺎﻋﺖ 23 ﻭ 57 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻭ 30 ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺑﺸﺮ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﻫﺎﯼ ﺛﺒﺖ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﻏﺎﺭ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﮐﯿﻬﺎﻧﯽ ﻧﮕﺎﺷﺖ. ﺳﺎﻋﺖ 23:59 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻭ 46 ﺛﺎﻧﯿﻪ !!!!! ﻫﻤﯿﻦ 14 ﺛﺎﻧﯿﻪ ﯼ ﭘﺎﯾﺎﻧﯽ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺛﺒﺖ ﺷﺪﻩ ﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺍﺧﺘﺼﺎﺹ ﻣﯿﺪﻫﺪ !

ﻭ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻏﻠﺐ ﺍﺳﻢ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺍﯾﻢ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ 14 ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ !ﺩﺭ 23:59:46 ﺛﺎﻧﯿﻪ (ﺗﻘﺮﯾﺒﺎً ﺷﺶ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ) ﻣﺎ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﺭﺍ ﺍﺧﺘﺮﺍﻉ ﮐﺮﺩﯾﻢ.

 ﻣﻮﺳﯽ ﻫﻔﺖ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﯼ ﭘﯿﺶ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺁﻣﺪ؛

ﺑﻮﺩﺍ ﺷﺶ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﻗﺒﻞ؛

ﻣﺴﯿﺢ ﭘﻨﺞ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﻗﺒﻞ؛

حضرت ﻣﺤﻤﺪ ﺳﻪ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﻗﺒﻞ.

ﺣﺘﯽ ﺩﻭ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﺸﻒ ﻗﺎﺭﻩ ﯼ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﻧﮕﺬﺷﺘﻪ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﯼ ﺁﺧﺮ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﮐﯿﻬﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﻋﻠﻢ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺗﺎ ﺍﺳﺮﺍﺭ ﻋﺎﻟﻢ ﻭ ﻗﻮﺍﻧﯿﻨﺶ ﺭﺍ ﺁﺷﮑﺎﺭ ﮐﻨﯿﻢ.

ﺭﻭﺵ ﻋﻠﻤﯽ ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻃﯽ ﺣﺪﻭﺩ ﭼﻬﺎﺭ ﻗﺮﻥ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﮔﺎﻟﯿﻠﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﺗﻠﺴﮑﻮﭖ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﺑﻪ ﮔﺎﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻣﺎﻩ ﺭﺳﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺑﻪ ﭘﻬﻨﻪ ﻓﻀﺎ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﻨﮕﺮﯾﻢ ﺗﺎ ﮐﺸﻒ ﮐﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﺠﺎ ﻭ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﻋﺎﻟﻢ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻣﺎ ﺍﺑﺰﺍﺭﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺗﺎ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﺎﺳﺪ …ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻠﻢ ﻣﺎ ﺩﺭ ﯾﮏ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺳﯽ ﻭ ﯾﮏ ﻣﯿﻠﯿﻮﻥ ﻭ ﭘﺎﻧﺼﺪ ﻭ ﺳﯽ ﻭ ﺷﺶ ﻫﺰﺍﺯ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻈﻤﺖ ﯾﮏ ﺳﺎﻝ ﺯﻣﺎﻥ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﮐﯿﻬﺎﻧﯽ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺭﻭﻧﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺪﻭﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍﺩ .

 

ما و ماه

ما و ماه :

منظومة شمسی بیش از 100 ماه دارد که زیباترینشان ماه زمین است. مشترى داراي 63 ماه، اورانوس 27 ماه، نپتون 13 ماه، مریخ 2 ماه ،زمین تنها 1 ماه و ناهيد و عطارد هم فاقد قمر مي باشند.  

اما زمین ما همیشه ماه نداشته است. در ابتدا کره ای آتشین و گازی بود که در اثر برخورد یک جرم آسمانی، اجزائش را در فضا پخش کرد. این اجرام متعدد جذب، بزرگترین قطعه شدند که شد ماه. ماه در گذشته از این هم زیباتر بوده است چون به زمین نزدیک تر بوده و در آسمان زمین بسیار بسیار بزرگ تر از آنچه امروز می بینیم جلوه نمایی می کرده است و قسمت بزرگی از آسمان زمین را دربر می گرفته است.

 

خدمتی می کن برای کردگار

خدمتی می‌کن برای کردگار

محمدامین مروتی

مولانا می گوید عاشقانه و خاضعانه روی در محبوب کن:

مایه در بازار این دنیا، زرست

مایه آنجا عشق و دو چشمِ ترست

و مردمان را به سوی او دعوت نما، هرچند راه خدا مشتریان پابرجا و جدی ای نداشته باشد:

مشتری گرچه که سست و بارِدست[1]

دعوت دین کن که دعوت واردست

کبوتر روح و معنا را به کمک بازِ عشق و خضوع صید کن و کاری به نتیجة دعوت خود توسط دیگران نداشته باش. مهم این است که روی در خدا داشته باشی و به او دعوت کنی:

باز پرّان کن حَمام[2] روح گیر

در ره دعوت طریق نوح گیر

خدمتی می‌کن برای کردگار

با قبول و ردِّ خلقانت چه کار؟

 



[1] بارد: سرد. بی انگیزه

[2] حمام: کبوتر

جمع بین هویت ملی و دینی و انسانی

جمع بین هویت ملی و دینی و انسانی

محمدامین مروتی

ما ترکیبی از فرهنگ های مختلف و به تعبیر شایگان "چل پاره" هستیم که مهمترینشان فرهنگ ایرانی، اسلامی و جهانی است. تحت فرهنگ ایرانی، فرهنگ های قومی هم داریم که باید بدان ها اهمیت داد و کمر به حذفشان نبست.

طبیعتا وحدت ملی نخستین خصیصه اش زبان و خاک و دین مشترک است که با احترام به زبان و خاک و دین قومیتها هم قابل جمع است. اقلیت های زبانی و قومی باید به عنوان بخشی از هویت ایرانی به رسمیت شناخته شوند تا تمایل به گریز از مرکز پیدا نکنند اما زبان فارسی باید زبان مشترک و فراقومیمان باشد تا هر کس ساز خود را نزند و همدلی هم به تبع همزبانی ایجاد شود . تبلیغ و سرمایه گذاری برای یک زبان و فرهنگ و فروکوفتن زبان و فرهنگ اقلیت ها نتایج معکوسی دارد و باعث تفرقه و گریز از مرکز می شود. مثلا یک کرد علوه بر هویت کردی یک هویت فراقومی و ایرانی هم دارد. هم چنان که یک ایرانی علاوه بر هویت ملی یک هویت جهانی و بشری هم دارد. تکیه بر اشتراکات و به رسمیت شناختن اختلافات. تسری الگوی عارفانة "کثرت در وحدت و وحدت در کثرت" به پهنة اجتماع، از ما آدم های بهتر و از جامعه مان جامعة بهتری می سازد. توجه داشته باشیم فرهنگ و عناصر مقوم آن امری متحول و غیرمقدس است. زبان به عنوان مهمترین مولفه وحدتبخش ما تغییرات اساسی کرده و می کند. ما امروز دیگر زبان فارسی باستان و دری را نمی فهمیم. چنان که سایر مولفه های فرهنگی مان نظیر حدود و صغور خاک ما هم در تغییر و تحول مستمر بوده است.

نکتة مهم این است که "حس وحدت" از "حس تعلق" برمی خیزد و ناشی می شود. ما باید به قومیت هایمان این حس تعلق را بدهیم و دادن این حس از طریق به رسمیت شناختن حق آحاد ملت در تعیین سرنوشتشان قابل دست یافتن است. اگر این حس تعلق را از طریق اخراج مردم از تعیین سرنوشتشان گرفته شود، تمایل به گریز از مرکز شدت می یابد و شامل اکثریت مردم می شود تا جایی که خدای ناکرده احساس تعلقشان از حاکمان، متوجه ناجیانی ازخارج از مرزها هم بشود. چنان که اخوان ثالث علیرغم حس قوی وطن پرستی اش مع الاسف خطاب به خود می گفت:

نادری پیدا نخواهد شد "امید"/ کاشکی اسکندری پیدا شود

 

ای چارده ساله قرّة‌العین

ای چارده ساله قرّة‌العین

محمدامین مروتی

نظامی در "لیلی و مجنون" و در نصیحت فرزند چهارده سالة خود آورده است که در کتب دبستانی مان آمده بود. در آن زمان معانی بسیاری از ابیات را خوب نمی فهمیدم. مرور مجدد ابیات ضمن یادآوری نوستالژی آن دوران، فهم کامل تر آن ها را میسر ساخت. نظامی به فرزند نور چشمش می گوید که حالا که به سن چهارده سالگی رسیده ای و دوران کودکی را پشت سر گذاشته ای، باید دست از بازی های کودکانه برداری و به کسب فضائل و هنر بپردازی. در آن زمان گلی نازک و زیبا بودی و حالا سروی برومند شده ای:  

ای چارده ساله قرّة‌العین

بالغ نظرِ علوم کَونین

آن روز که هفت ساله بودی

چون گل به چمن حواله بودی

و اکنون که به چارده رسیدی

چون سرو بر اوج سرکشیدی

غافل منشین نه وقت بازیست

وقت هنر است و سرفرازیست

دانش طلب و بزرگی آموز

تا بِه نگرند روزت از روز

نام و نسب فامیلی در دوران کودکی وسیلة شناسایی اشخاص است ولی پس از آن باید نه فرزند من که فرزند فضائل و خصائل نیکوی خودت باشی:

نام و نسبت به خردسالی است

نسل از شجرِ بزرگ خالی است

جایی که بزرگ بایدت بود

فرزندی من نداردت سود

چون شیر به خود سپه‌شکن باش

فرزند خصالِ خویشتن باش

اگر طالب رونق و سعادت هستی پی تحصیل اسباب آن برو و با مردم تعامل اخلاقی داشته باش:

دولت ‌طلبی، سبب نگه‌دار

با خلق خدا ادب نگه‌دار

هرچند استعداد شاعری داری ولی پی آن مرو که علم آموزی از ان سودمندتر است. شاعری ورود در عرصة خیال است نه واقعیت و هرچه از واقعیت دورتر باشد، بهتر قلمداد می شود. به علاوه شاعری بر من ختم شده و کسی نمی تواند از من بهتر شعر بگوید:

گرچه سر سروریت بینم

و آیین سخنوریت بینم

در شعر مپیچ و در فن او

چون اکذبِ اوست احسن او

زین فن مطلب بلندنامی

کان ختم شده‌ست بر نظامی

نظم ار چه به مرتبت بلند است

آن علم طلب که سودمند است

در عوض به خودشناسی دینی یا علم طب مشغول شو که پیامبر آن دو را نافع می دانست:

در جدول این خط قیاسی

می‌کوش به خویشتن‌شناسی

تشریح نهاد خود درآموز

کاین معرفتی است خاطر افروز

پیغمبر گفت علمُ علمان

علم الادیان و علم الابدان[1]

در نافِ دو علم، بوی طیب است

وان هر دو فقیه یا طبیب است

اما طبیب عیسوی مسلک باش نه طبیب آدمی کش. اگر هم فقیه شدی، از این فقهای اهل طاعت شو نه از فقهای که فقه را به علم الحیل شرعی تبدیل کرده اند:

می‌باش طبیب عیسوی هُش

اما نه طبیب آدمی کش

می‌باش فقیه طاعت اندوز

اما نه فقیهِ حیلت آموز

اگر هر جامع دو هم بشوی چه بهتر. هم دین داری و هم دنیا:

گر هر دو شوی بلند گردی

پیش همه ارجمند گردی

صاحب طرفین عهد باشی

صاحب طرف دو مهد باشی

هر علمی را به کمال بیاموز و نصفه نیمه رها نکن. به قول معروف متخصص آن علم شو:

می‌کوش به هر ورق که خوانی

کان دانش را تمام دانی

پالان گریی به غایت خود

بهتر ز کلاه‌دوزی بد

این سخنان من بود و اطالة کلام نمی دهم. مهم عمل کردن به این پندهاست نه درازگویی:

گفتن ز من از تو کار بستن

بی کار نمی‌توان نشستن

با این که سخن به لطف آب است

کم گفتن هر سخن صواب است

حتی نوشیدن بیش از حد آب گوارا هم ملالت و کسالت می آورد:

آب ار چه همه زلال خیزد

از خوردن پر ملال خیزد

کم گوی و گزیده گوی چون در

تا ز اندک تو جهان شود پر

لاف از سخن چو دُر توان زد

آن خشت بود که پُر توان زد

یک دسته گل دِماغ پرور

از خرمن صد گیاه بهتر

گر باشد صد ستاره در پیش

تعظیم یک آفتاب ازو بیش

گرچه همه کوکبی به تاب است

افروختگی در آفتاب است



[1] علم دوگونه است: علم جسم و علم دین

ارتباط خدا و پیامبر

ارتباط خدا و پیامبر

محمدامین مروتی

مولانا می گوید اگر خُم منفذی به بحر پیدا کند، عین بحر است و کوزة جان پیامبر هم با دریای وجود خدا متصل بود:

چون به دریا راه شد از جان خم

خم با جیحون برآرد اُشتُلُم[1]

پس "قل" های پیامبر در قرآن، گفته های خدا هم بود هرچند از لب پیامبر خارج می شد:

زان سبب "قل"، گفتة دریا بود

جای دیگر هم می گوید:

گرچه قرآن از لب پیغمبر است

هر که گفت که حق نگفت، او کافر است

مولانا در دفتر ششم ادامه می دهد دوگانه دیدن گفته خدا و پیغمبر، حاصل دیدة احول بین است و گرنه اول و آخر، خودِ خداست:

این دُوی اوصاف دید احولست

ورنه اول آخر، آخر اولست

ولی زمانی به وحدت همة حقایق و معنای هوالاول و هوالآخر پی می بری، که به مقام "موتوا قبل ان تموتو" یعنی مقام مرگ اوصاف نفسانی برسی. پس به جای سخن گفتن از مرگ و رستاخیز، از نفسانیت بمیر:

هی ز چه معلوم گردد، این ز بَعث[2]

بعث را جو، کم کن اندر بعث، بحث

شرط روز بعث، اول مردنست

زان که  بعث از مرده زنده کردنست

 



[1] اشتلم: کرکری خواندن

[2] بعث: رستاخیز پس از مرگ. تولد دوباره.

خودشناسی بر اساس مثنوی.ترفندهاي نفس

ترفندهاي نفس :

ماهرانه ترين و در عين حال رذيلانه ترين ترفند نفس آدرس غلط دادن است و آن هنگامي است كه به ما وعده خودشناسي و خودسازي مي دهد و مهار وجود را در دست مي گيرد مانند دزدي كه براي رد گم كردن "فرياد دزد را بگيريد" را سر مي دهد در حالي كه دزد واقعي خود اوست .

     15 ـ تمرين همدلي :

      يكي از مؤثرترين راههاي تقويت همدلي اين است كه انسان بكوشد طرف خود را درك كند و وضعيت او را بفهمد و پيش خود تحليل كند كه چگونه او به وضع فعلي رسيده است . « دالايي لاما»  اين رويكرد را در چهار جمله خلاصه كرده است :

1 ـ من يك انسانم  .   

 2 ـ به عنوان يك انسان مي‌خواهم شاد باشم و رنج نبرم.

3 ـ ديگران هم مثل من انسانند و عينا احساس من راجع به شادي و رنج را دارند.

4 ـ پس شادي و رنج آن ها عين شادي و رنج من و در واقع شادي و رنج خود من است .

     راه ديگر تضعيف نفسانيّت و تفاخرنسبت به ديگران ، آن است كه از خود بپرسيم آنچه كه به عنوان هويّت و تشخص خود مي‌شناسيم و بعضا هم  بدان مي نازيم ازكجا آمده است . جواب اين است كه تمام خصوصيّات خوب و بد ما ، دو منشا بيشتر ندارد . ژنتيك و محيط  . انسان برساخته اين دو خاستگاه است و هيچكدام از اين منابع را خودمان انتخاب نكرده‌ايم . نه پدر و مادرمان و خصوصيّاتي كه به صورت توارث در ما نهاده‌اند و نه محيط و زمان و مكاني كه درآن به دنيا آمده ايم . هركدام از اين عوامل هم كه تغييرمي‌كرد، ما ايني كه هستيم نبوديم . پس ديگر چه فخري است كه از بابت داشتن صفات خوب به هم بفروشيم و چه حقارتي است كه از بابت نواقص بايد متحمّل شويم. لذا با دانستن اين واقعيّات دست از قضاوت و خوب و بدكردن برداريم و اگرچنين كنيم خودكمتربيني و خود برتربيني ما از بين خواهد رفت .

     ما روزن هايي هستيم كه مجرا و كانال عبور نور و ظلمت هستيم . نه نور از ماست و نه ظلمت . روزنه نمي‌تواند مدعي نورانيت باشد . تمام نورها و تاريكي هاي وجودمان را بر لوح سپيد ذهنمان ، محيط و ژنتيك نقش كرده‌اند . اينكه همه چيز را از خدا بدانيم و محاسنمان را به حساب توانائي هاي ذاتي خو د نگذاريم و بدان ها غره نگرديم ، باعث كاهش چسبندگي نفسانيت ـ كه دستاوردها را به حساب خود و كمبودها را به حساب عوامل خارجي مي‌گذارد ـ خواهد شد .

     مصفا مي‌گويد اگر سيل و زلزله آسيبي به ما برساند ، خصومت و كينه‌اي از آن ها به دل نمي‌گيريم و آن ها را بلاياي طبيعي كه تعمدي و اختياري و سوء نيتي ندارند تلقي مي‌كنيم ولي در رابطه با انسان ها چنين نيست و انسان در رابطه با انسان است كه نفرت و كينه مي‌ورزد  و آن بدان دليل است كه انسان ها را مختار و عامد تلقي مي‌كنيم ولي در نهايي ترين تحليل همين انسان ها هم معلول و بر ساخته شرايط محيطي و ارثي خود هستند و اراده اي در انتخاب اين شرايط نداشته‌اند . پس بيائيد به چشم بيمار در آن ها بنگريم نه گناهكار و مستوجب نفرت و مجـازات . اين امر به همدلي ما وتضعيف نفرت كه مهمترين خوراك نفس است ، كمك خواهد كرد .