ثوابت دینی و اجماع صحابه
ثوابت دینی و اجماع صحابه
روز گذشته بحث های جالب و آموزنده ای در گروه داشتیم. بنده به خاطر این که مباحثه از مسیر خود خارج نشود در همان زمان دخالت نکردم ولی نکاتی به نظر بنده می رسد که عرض می کنم.
قبل از هر چیز باید بر این نکته مهم پافشاری کنیم که ان شاء لله نیت همه خیر است و جهت وجه اللهی دارد و به خاطر ابتغای رضوان الهی است. من در نیت همه دوستان شرکت کننده حسن ظن دارم. لذا این مباحث تا جایی مجاز است که منجر به دلخوری و خدای نخواسته سوءظن و تقابل نگردد.
و اما در گشایش هر بحثِ گره خورده ای باید محل نزاع را پیدا کرد. به گمان من در مباحثه شب گذشته بین آقایان حیدری و توحیدی و حسینی، محل نزاع عدم داشتن تعریف مشترک و مشخص از تعریف عقیده و تعیین حدود و ثغور آن بود. هیچکدام از آقایان – علیرغم اصرار طرف مقابلشان- نتوانستند یا نخواستند تعریف مشخصی از ثوابت یا کلیات عقیدتی پیش نهند و البته گریز طرفین از این کار، دلیل قابل قبولی داشت که نمی خواستند بدان تصریح کنند. این دلیل ساده آن بود که اساسا چنین ثوابتی وجود نداشته است. وقتی می گوییم "ثوابت"، باید به معنای حقیقی این کلمه ملتزم باشیم. وقتی می گویم چنین ثوابتی وجود ندارد، منظورم این است از ناحیة پیامبر و صحابه چنین ثوابتی تعریف نشده است. در قرون بعد علما، اصول و فروع برای دین تعریف کرده اند و از ثوابت مورد نظر سخن گفته اند و با تاکید بر بعضی مفاهیم دینی و احیانا صرف نظر از پاره ای مفاهیم دیگر، به تعریف خود از اسلام و ایمان پرداخته اند. این تقسیم بندی ها و طبقه بندی ها در زمان حضرت رسول و صحابه وجود نداشته. در زمان پیامبر کلیاتی تعریف نشده و مورد اجماع نسبی وجود داشته است. حالا ما امروز بر اساس اقوال بعضا متعارض علمای بعدی بر سر این حدود و ثغور اصول، با هم نزاع می کنیم و طبیعی است که این نزاع با توجه به آن اقوال متعارض به جایی نرسد. آقای حیدری و توحیدی می خواهند با حذف یا انکار اقوال متعارض از دائرة اهل سنت، کلام خود را به کرسی بنشانند و این عین حذف صورت مسئله است نه حل آن. به همین دلیل ایشان قول امام بخاری و امام سفیان ثوری در تاویل "الا وجهُ" به "الا مُلکهُ" را به کلی نادیده می گیرند . احیانا داستان تخت پروکرست را شنیده اید. پروکرست در اساطیر یونان کسی بود که از مهمانانش بر سر تختی پذیرایی می کرد. اگر مهمان قدش بلندتر از تخت او بود، پاهایش را می برید و اگر قد و قامت مهمان بیچاره کوتاه تر از تخت بود، او را آنقدر می کشید تا اندازة تخت شود. حالا حکایت ما و تعاریف دوستانمان از عقیده و ثوابت همان تخت کذایی است. ماموستا ذکریا درست می گوید که تنگ گرفتن دائرة اهل سنت و تنگ تر کردن آن متناسب با تعاریف من عندی، منجر به اخراج کثیری از علما از دائرة اهل سنت می شود و این گونه تعریف کردن از مقوله علم نیست بلکه پاک کردن صورت مسئله است. هر چند ملاک ماموستا از جناب آقای حیدری موسّع تر است، اخراج معتزله از این دائره توسط ایشان هم من عندی و بی ضابطه است و همین طور معتقدم مرز ظنیات و قطعیات که ماموستا بدان باور دارند هم مانند مرز عقیده و غیر عقیده و ثابتات و متغیرات و اهل سنت و غیر اهل سنت، مرز سیال و سیاری است و ما با ملاک های یک بام و دو هوایی فقط گره مباحثه را کورتر می کنیم. پس به عکس ما باید دائره را حداکثری بگیریم و اختلافات درونی آن را هم به رسمیت بشناسیم و هم رحمت بدانیم چرا که به تضارب آراء و تعدیل و تصحیح عقاید مجال بیشتری می دهد. نمونة این رحمت همین مباحثاتی است که ما با هم داریم و حاصلش جرح و تعدیل باورهایمان در سمت و سوی انصاف و حقیقت مداری بیشتر است.
مگر در تعریف مسلمانی نمی گوییم هر کس که شهادتین بگوید یا هر کس اهل قبله باشد؟ هر کس هم خود را اهل سنت بداند، نباید او را از این دائره اخراج کرد بلکه تنها باید تلائمات و تناسبات مدعایش را به او و خودمان -که ادعای مشابهی داریم- مرتبا یادآوری کنیم. ما می گوییم هرکه شهادتین بگوید مسلمان است ولی در دائرة شهادتین، انواع و اقسام مسلمانی وجود دارد. به قول مولانا:
نردبان است این جهان گیر و دار هر کسی در پله ای دارد قرار
عزیزانمان که از اجماع صحابه در عقاید صحبت می کنند اولا توجه نمی کنند که چنین اعتقاداتی برای ایشان تعریف نشده بود که بخواهند برآن اجماع کنند یا نکنند. اصولا در آن زمان بحث از صفات خدا چندان موضوعیت نیافته بود که بر سرش نزاعی در گیرد. به قول فلاسفه، اصل داستان سالبه به انتفاء موضوع است.
آقای دکتر حیدری می گویند:"مشکل اینجاست در غیاب اجماع، خود فرد محور هر فکری می شود. خودش باب طبع خود تعاریف را تعیین می کند تا هرکسی را که به او ارادت دارد داخل آن جا دهد. یعنی تعریف تابع نظر من میشود و نه من تابع تعریف. "
اتفاقا این دقیقا همان کاری است که ایشان با تعاریف و ضوابط من عندی و پروکرستی شان انجام می دهند و توپ را به زمین حریف می اندازند. البته شما ضابطه داشته اید ولی ضوابط من عندی و سخت گیرانه و البته بسیار بد نتیجه. به راستی حاصل ضوابط سخت گیرانه شما چه بوده است؟ سوال مهم اینجاست که حاصل و خروجی این اجماع ادعایی تان در جهان اسلام چیست؟ شما از کدام اجماع حقیقی سخن می گویید که به چشم ما نمی آید و فقط خودتان آن را می بینید؟ اگر چنین اجماعی وجود دارد چرا از جهان اسلام این همه سخنان مختلف و متعارض شنیده می شود و مسلمانانی که دم از اجماع و رفتن بر سبیل سلف صالح سخن می گویند، به حلیت خون یکدیگر فتوا می دهند؟ خروجیِ تبیین عقیدة به قول خودتان روشمندِ همفکران شما جز افزودن بر نزاع مسلمان با مسلمان و اهل سنت با اهل سنت، چه بوده است؟
خودِ واژة "اهل سنت" و بعدها پسوند "جماعت" برای آن، در تعبیر مثبت آن، نوآوری و ایضاح بعضی از خط و مرزها و به تعبیر گزندة آن بدعت علمای دین بوده در پاسخگویی به یسئلونک های زمانه شان. در فاصله گذاری نسبت به جریان هایی که تا آن زمان وجود نداشته و به سوال و مسئله تبدیل نشده بودند. به همین دلیل خود صحابه قائل به عنوان "اهل سنت و جماعت" - به معنای اصطلاحی آن که دوستان بر آن اصرار دارند- برای خود نمی شدند. لذا ماموستا زکریا درست می گوید که: " لفظ اهل سنت اعتباری است و لفظی بوده که در مقابل شرایط زمان به وجود امده است و در قرآن و سنت فقط اصول ایمان واسلام و احسان تبیین شده است. لفظ اهل سنت وجماعت مقطعی و زمانی است و حقیقی نیست." و اصولا تعریف جامع و مانعی در مورد "اهل سنت" وجود ندارد. بنده قول ماموستا را تصدیق می کنم که امام ابن حزم مشترکاتی با جهمیه و امام ابوحنیفه با مرجیه ومعتزله وکاک ناصر وکاک احمد با معتزله وشیخ البانی با مرجیه دارند و البته ودر عین حال هیچیک از دائرة اهل سنت به معنای مصطلحش خارج نمی شوند.
اساسا علوم اسلامی من جمله فقه و کلام و فلسفه و عرفان هم قرن ها بعد در پاسخ به ضرورت ها و پرسش های نوظهور ایجاد شده و توسعه یافته اند. متاسفانه این توسعه و فربگی گاه به حدی نامتوازن و بی ضابطه بود که بعضا منجر به دور زدن قرآن هم می شد.
ماموستا حسینی به درستی از تحمیل ضرورت های زمانه بر تعاریف سخن می گویند. اتفاقا یکی از مصادیق بارز این ضرورت، تقسیم دکتر حیدری از اهل سنت خاص و عام است. همان ضروریاتند که آقای حیدری را به عقب نشینی از تعریف ثابتی برای "اهل سنت" وا می دارند و به دو نوع تعریف عام و خاص می رسانند و همان ضروریات می توانند تقسیمات ثانویه و ثالثیه ای را به تعاریف ایشان بیفزایند و ادعای ایشان در وجود ثوابت را کمرنگ و کمرنگ تر کنند. بنابراین تقسیمات و ثوابت ادعایی ایشان نه مقدسند و نه ثابت و بر اساس اجماع "نسبی" علما (تاکید می کنم اجماع نسبی) در تغییر و تحولند. همین که دوستان خود از قول سلف و قول خلف سخن می گویند نشانة قاطع این تحول مستمر در تعاریف است. تعاریفی که ربطی به اجماع صحابه نداشته اند و به ضروریات و پرسش های مهم هر روزگار، راجع می شوند. آقای حیدری می فرماید:"خود اجماع دو نوع قدیم و جدید دارد که اولی مربوط به اخبار بوده و از آن صحابه و دیگری مربوط به انشاء ات و از آن شورای اولوالامر هر دوره است." معنی سخن ایشان دقیقا این است که این اجماع امری متحول ست و ثابت نیست اما به لوازم و توابع سخنان خود ملتزم نیستند.
"یسئلونک ها" یعنی پرسش ها در زمان خود پیامبر هم وجود داشته اند ولی متناسب با اذهان مردم همان زمان بوده و به پرسش از نحوة تکلم خدا و صفات دیگرش نرسیده. برای عربِ بسیط الذهن روزگاران متقدم، این سوالات مطرح نمی شد. اگر می گفتی خدا بر عرش تکیه داده، برایشان این پرسش مطرح نمی شد که چطور خدای متعال در قیامت ساقش را بالا می زند و با دو دستش چارپایان را خلق می کند و روی تختی می نشیند که توسط ملائک حمل می شود؟ به سادگی قانع می شدند. زیرا متناسب با ذهنیت روزگارشان ذهنی بسیط و غیر فلسفی و غیر کلامی داشتند و تصوری انسانوار از خدا داشتند. ولی برای مردم قرون بعد و ابوالحسن اشعری و قاضی عبدالجبار ایضا به طریق اولی برای مردم روزگار ما این کیفیت مطرح بود و سوال بود. به قول ویل دورانت انحطاط یک تمدن از جایی آغاز می شود که به پرسش های نو جواب های کهنه می دهد.
خلاصه می کنم:
اولا: اصلا اجماع صریحی در مسائل مثل صفات خدا در بین صحابه به شیوه ای که شیخ الاسلام ابن تیمیه مطرح می کند وجود نداشته است.
ثانیا: اجماع ادعایی دوستان ما گزینشی، مضیق و سخت گیرانه است و در عمل هم چنان که در خاورمیانه به عینه می بینیم، منجر به خروج کثیری از علما از دائرة اهل سنت و بلکه دائرة مسلمانی می گردد.
ثالثا: می توان از اجماعی نسبی سخن گفت ولی اولا این نوع از اجماع سیال و سیار و متغیر است و متناسب با پرسش های زمانه (یسئلونک ها) قبض و بسط می یابد. و ثانیا خروج از اجماع نسبی، به طور قطع کسی را از این دائره خارج نمی کند به این دلیل مهم که این اجماع نسبی است و چه بسا عقیده ای که زمانی در اقلیت است در دوره ای دیگر در اکثریت قرار گیرد و بالعکس. چنانچه در مورد اشاعره و معتزله در تاریخ مضبوط و موجود است.
رابعا این اجماع هم در کمیت و تعداد علما و هم در موضوعات نسبی است. به این معنا که عالِمی می تواند در موضوعی معتزلی باشد و در موضوعی دیگر اشعری یا ماتریدی و... باشد. هم چنان که در غزالی و فخر رازی یا در زمان خودمان نزد سید مصطفی طباطبایی می بینیم. افکار و اندیشه های خود ما نیز چنین است. بنده نوعی در موضوعاتی با آقای حیدری همدلم و در موضوعی دیگر با کاک زکریا و قس علیهذا. اما در این عالم هیچ دو نفری در همه موضوعات نظری و عملی مثل هم نمی اندیشند و عمل نمی کنند و اگر پایش بیافتد و موضوعاتی مستحدث پیش آید، از هم فاصله می گیرند و این امری طبیعی است که نباید منجر به تقابل و اخراج دیگران از اجماع مورد نظرمان شود. چاره ای جز استماع اقوال یکدیگر و گزینش تدریجی اقول احسن نداریم.