تلگرام فرهنگی-فلسفی محمدامین مروت
تلگرام فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی :
https://telegram.me/manfekrmikonan
وبلاگ فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی:
http://amin-mo.blogfa.com/
فیس بوک محمدامین مروتی:
https://www.facebook.com/amin.morovati.9
به دوستانتان معرفی کنید.
سیدضیاء
سیدضیاء
محمدامین مروتی
سید ضیاءالدین طباطبایی یزدی (۱۲۶۸ در شیراز ۱۳۴۸ در تهران) سیاستمدار ایرانی و نخستوزیر ایران در زمان احمدشاه قاجار، آخرین شاه دودمان قاجار، بود. پدرش سید علی آقا یزدی در زمان مشروطه تنها در چارچوب اقدامات مظفری با مشروطه خواهان موافق بود؛ اما بعدها در صف مخالفان مشروطه طلبان و در طرف شیخ فضلالله نوری قرار گرفت. در کودتای ۱۲۹۹ خورشیدی همراه با رضاشاه شرکت داشت و رئیسالوزرای ایران شد و تا ۴ خرداد ۱۳۰۰ در این مقام بود.
روزنامه نگاری:
سید ضیا از میان روزنامه نگاران مشروطه خواه به سیاست پا گذاشت. در آستانه انقلاب مشروطت روزنامه ندای اسلام را منتشر می کرد. پس از پیروزی مشروطه روزنامه شرق و سپس برق و رعد را نشر داد.
وابستگی:
سید ضیاء در سال ۱۲۹۶ برای ارسال مشاهدات خود از آثار انقلاب بلشویکی روسیه به وزارت خارجه ایران، به این کشور سفر کرد.
هرچند جهت اقدام انقلابی و قاطع از لنین خوشش می آمد، ولی بیش از او به انگلستان خوش بین بود. در گفتگو با صدرالدین الهی از موضعی ناسیونالیستی این گرایش را توجیه می کند و می گوید دشمنی با انگلیس به محو کشور منجر می شود و این بنده نوکر انگلیس نبوده ام.
کودتا:
انگلیس برای احتراز از درگیری با بلشویک ها، مایل به خروج نیروهایش از ایران بود. ژنرال آیرونساید فرمانده نیروهای انگلیسی، قبل از خروج رضا شاه را ترغیب به کودتا کرد. سید ضیا عبا و عمامه را کنار گذاشت و با رضاخان همراه شد.
سید ضیاء ابتدا با قرارداد 1919 و وثوق الدوله موافق بود .
او در 1299 به عوامل کودتای اسفند پیوست . روز چهارم کودتا، رضاخان با لقب سردار سپه، ریاست قزاق و سید ضیاء نیز حکم نخستوزیری خود را از احمدشاه قاجار دریافت میکنند.
احمد شاه حکم نخست وزیریش را به اجبار امضا کرد. ولی بیش از 100 روز رئیس الوزرا نبود. پس از کودتا قرارداد 1919 را لغوکرد و با شوروی پیمان دوستی بست. به همین دلیل عشقی و عارف قزوینی او را ستایش می کردند.
پس از کودتا:
با کمک رضاخان کودتا کرد ولی احمدشاه به او بدبین بود و رضاخان را جانشین او کرد.
قوام را به کمک کلنل پسیان بازداشت کرد ولی پس از دو ماه شاه قوم را جانشین او کرد و این بار سیدضیا به مدت یکسال به زندان افتاد.
در دهه 20 برای بازگشت به سیاست حزب اراده ملی را تشکیل داد که توفیقی حاصل نکرد.
منبع: اندیشه پویا شماره 53
نسبت جنسیت و طبیعت
نسبت جنسیت و طبیعت
محمدامین مروتی
جنس یا sex به نر و ماده بودن فیزیولوژیک و بیولوژیک دلالت می کند ولی جنسیت یا gender یک امر اجتماعی و فرهنگی برای جدا کردن زن و مرد از هم است . مباحث حول زنانگی و مردانگی، داستان هایی است که انسان ها برای تنظیم روابط بین خود می سازند و این داستان ها یا روایت ها، گاهی بر مبنای مصلحت و گاهی هم بر مبنای منافع و زور شکل می گیرند. در حالی که طبیعت نسبت به این روایات بی تفاوت و بی اعتناست. دهان به طور طبیعی برای غذاخوردن به وجود آمده است ولی ما از آن برای حرف زدن و بوسیدن هم استفاده کرده ایم. انسان انواع جراحی های مفید و در بسیاری از موارد جراحی های غیرضروری بر روی بدنش می کند. مو می کارد. بینی اش را عمل می کند. چیزی به نام کنترل موالید با مصرف داروهای ضدحاملگی داریم که بر اساس قرائات و تلقیات گذشتگان غیرطبیعی است.
بنابراین توجیه امر اجتماعی و فرهنگی بر مبنای طبیعت و طبیعی بودن نوعی مغالطه طبیعت گرایانه است. به خصوص که در طبیعت امری به نام جنس سوم یا هرمافرودیت هم داریم. هم در حیوانات و هم در انسان. و برخی از جانوران مثل حلزون و کرم خاکی و طوطی ماهی اساسا دو جنسی اند.
پاسداشت زبان فارسی.آری یا نه؟
پاسداشت زبان فارسی.آری یا نه؟
محمدامین مروتی
داریوش آشوری در نقدی به سخنان شفیعی کدکنی در باب لزوم پاسداشت از زبان فارسی در مقابل زبان های
قومی، می گوید زبان فارسی صرفا از منظر استفاده از میراث ادبی گذشتگان قابل دفاع نیست. مهمتر از آن
تسهیل استفاده از نیازهای زبانی نسل جدید از امکانات دنیای امروز است که با تاکید بر زبان فارسی ممکن
نیست. قدرت زبان تابعی از کاربدی بودن آن است و زبان انگلیسی به همین علت رونق جهانی یافته است.
اگر ما هنوز زبان رودکی و سعدی را می فهمیم دال بر ایستایی فرهنگ ماست. جامعه باز، زبان باز دارد و
جامعه بسته زبان بسته. "سنجة تغییرات فرهنگی و دگردیسی های تاریخی را نباید فهم ما از متون قدما قرار
داد بلکه باید دید اگر قدما با زبان ما مواجه می شدند، آن را درمی یافتند یا نه؟..." (اندیشه پویا شماره53.
مهر97)
بیت مشکلی از حافظ
بیت مشکلی از حافظ
محمدامین مروتی
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
معنی ظاهر این است که ماجرا و دعوا کوتاه کن و پیش من برگرد چرا که مردمک چشم من خرقه ام را از سر بیرون آورد و به شکرانه بسوزاند.
تفاسیر موجود:
1. خرقه سوختن عملی در بین صوفیان رسم بوده که مثل صدقه دادن یا دود کردن اسپند در هنگام دفع بلا خرقه خود را می سوزاندند. از طرفی خرقه سوزاندن به معنی ترک زهد و ریا هم هست. ماجرا کوتاه کن و به پیش من بازگرد که چشمم به شکرانة دیدن تو خرقه زهد و تقوا را هم بسوزاند.
2. خرقه سوختن چشم را کنایه از خشک شدن و کور شدن چشم دانست. در اینصورت معنی بیت اینگونه خواهد بود که از شدت انتظار و چشم به راه ماندن چشمانم خشک شد.
3. شاعر خطاب به یار خود می گوید مایۀ جدایی من از تو خرقۀ ریایی من بود که مرا به قید و تکلف می انداخت و تو را از من می رماند . اینک به همت مردمک چشم و بی تابیها و افشاگریهایش ، آن خرقۀ سالوس از سر یا از تن من به در شده است و به شکرانۀ رفع ریا و رفع حائل یا حجابی که بین ما بود ، در آتش سوخته و نابود شده است. به عبارت دیگر ،حافظ خود را با شیخ صنعان همسان می گیرد و معشوقش را با دختر ترسا و می گوید من سالکی هستم که از راه و رسم منزلها بی خبر نیستم . حال که تو از من ترک زهد خواسته ای ، به دیده منت دارم . سرانه هم می دهم ، شکرانه هم به جای می آورم ، چه خرقۀ زهد ریای من خود سزاوار آتش است .(بهاء الدین خرمشاهی ، حافظ نامه)
نظر نگارنده:
داستان خرقه سوزاندن با این تفاسیر و تفاصیل در میان صوفیه مستند به نظر نمی رسد. به علاوه حافظ هم صوفی نیست. ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد. خرقه از سر به در آوردن یعنی تعلق به خرقه و تعینات ظاهری را از سر به در کردن. مردمک چشم هم کارش نظربازی است و چشم حافظ به شکرانة دیدار معشوق، خرقة تعینات اجتماعی را از بدن و از سر بیرون کرده و حتی آن را سوخته است.
تحلیل سیاسی در جهان سوم
تحلیل سیاسی در جهان سوم
محمدامین مروتی
نادر ابراهیمی قصه ای داشت به نام "باد، باد مهرگان". یادداشت های یک دانشجوی شهرستانی ساکن کوی امیرآباد که به ناگاه در کوران سیاست و روشنفکری قرار گرفته است. هر کس چیزی می گوید. یکی می گوید نان مقدم است. یکی می گوید آزادی. یکی می گوید نان و آزادی دو هدف پشت سر همند. با یک تیر باید هر دو را نشانه گرفت. یکی می گوید اول نان بعد آزادی، دیگری می گوید اول آزادی بعد نان. دیگری می گوید این ها دو هدف متقابلند و نمی توان هر دو را با هم زد. و دانشجوی بیچاره در میان تمثیلات متضاد نمی داند به چه باور داشته باشد. قدری که غوغای سیاست می خوابد، غوغای شعر و هنر برمی خیزد. شعر نو یا کلاسیک؟ هنر برای هنر یا هنر برای اجتماع؟ الغرض قصه ای خواندنی است و البته "خود حکایت شرح حال ماست آن".
از این مقدمه خواستم برسم به دوگانه انگاری ها و دو قطبی های متضادی که در همه زمینه ها می سازیم، بی آن که به امکان همگرایی و تلفیق این تز ها و آنتی تزها در یک سنتز بیندیشیم.
مثلا تقدم اصلاح فردی یا اجتماعی؟ توسعه سیاسی یا اقتصادی؟ اصلاح یا انقلاب؟ اصلاح طلبی حکومتی یا غیرحکومتی؟ تئوری یا پراتیک؟ اینکه مردم مقصرند یا حکومت؟ امکان جمع دین یا دنیا؟ ماتریالیسم یا ایدآلیسم؟ عرفان یا فلسفه؟ عقل یا عشق؟ روشنفکری و دینداری؟ نقش خارجی ها و داخلی ها در سرنوشت ملتها؟
یکی از دلایل پرداختن به امر سیاسی در جهان سوم این است که کدام فکر یا ایدئولوژی و جهان بینی یا تئوری قادر به حل بهتر مسائل اجتماع است؟ این ویژگی به وسیلة انقلاب دامن زده شد. همه تحلیل گر شدند و اوضاع را تحلیل می کردند. این سوال که تحلیل تو چیست یا موضع تو در این باره چیست، به سوال مرسوم و متداول روشنفکران ما تبدیل شده است.
معنی تحلیل هم این بود که بر اساس داده های موجود، آینده را چگونه پیش بینی می کنیم. اما در عمل اکثر قریب به اتفاق تحلیل ها غلط از آب در می آمد و در می آید. پس از نقش بر آب شدن تحلیل های فلان کس، بهمان کس که می بیند معما حل شده، او را نقد می کند که اشتباه فلان تحلیلگر این بود که...یا اشتباه فلان سیاستمدار این بود که....
واقعا این همه تحلیل بی خاصیت و غیر مصاب چه ضرورتی دارد؟ چرا غالب تحلیل ها غلط از آب در می آید و چگونه می توان این روند را معقول تر کرد؟
علت:
علت اصلی این است که ما با باورهای بنیادی و طرح واره های پیشینی در مسائل ورود می کنیم. رسوباتی از باورهایی داریم که طی سالیان بسیار به خورد ذهنمان رفته است و نمی دانیم کی و کجا و چگونه در ذهنمان نشسته است. بر این اساس، ذهن ما داده ها و فاکتهای موجود را به صورت گزینشی گرد می آورد تا بر آن طرح پیشینی منطبق کند. درست مانند اسطوره یونانی پروکرست و تخت معروفش.
برخورد گزینشی برای تطبیق داده ها با تحلیل های ذهنی و توهم آمیز، منجر به یکسویه نگری و حذف بخشی از داده ها و واقعیات و نهایتا اعوجاج در واقعیت و به تبع ان اعوجاج در حقیقت می گردد.
راه چاره:
راه چاره به نظر من این است که حتی الامکان بکوشیم فارغ از آن طرح ها و باورهای پیشینی، همه فاکت ها و داده های موجود در یک موضوع معین را در یک تئوری منسجم و سازووار گرد هم آوریم و از تجمیع همه داده ها بدون سانسور و حذف، به تئوری جدید برسیم.
به قول پوپر، راه نزدیک شدن به حقیقت، جستجوی موارد نقض و نقص تئوری هایی است که در ذهن داریم نه جمع کردن و گرد آوردن فاکت های موید آن ها.
این رویکرد، از جهتی پدیدار شناسانه است چرا که رویة رویداد را به ذات و عمقی که همان طرح واره های ماست، گره نمی زند و فاکتها و داده های مختلف را دچار اعوجاج، تحریف و تقلیل و تعمیم نمی گرداند.
و از جهتی پراگماتیستی است، یعنی عملگراست. واقع بین است. با تئوری های از پیش ساخته و تحلیل های پیشینی، به واقعیت نمی نگرد. ایده آلیست و خیال پرداز و متوهم نیست. تئوریش را از پراتیک می گیرد نه بالعکس. تئوری هایش ناظر به فواصل زمانی کوتاهند چون واقعیت دم به دقیقه در تغییر است. کلان روایت تاریخی برنمی سازد. در برج عاج روشنفکری و از روی تئوری های وارداتی، تکلیف برای خودش و دیگران معلوم نمی کند.
حرفی از آن هزاران...
آیه هفته:
در قیامت ملاک رستگاری عمل نیک و صالح است:
سوره نمل آيه 89: مَن جَاء بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِّنْهَا وَهُم مِّن فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ : هر كس نيكى به ميان آورد پاداشى بهتر از آن خواهد داشت و آنان از هراس آن روز ايمنند.
کلام هفته:
درباره اخلاقیات فقط میدانم که پس از انجام یک کار اخلاقی احساس بهتری داری، و غیراخلاقی آنست که پس از آن احساس بدی داری. ارنست همینگوی
شعر هفته:
جسمم غزل است اما، روحم همه نیمایی ست
در آینه ی تلفیق، این چهره تماشایی ست
تن خو به قفس دارد، جان زاده ی پرواز است
آن ماهی تنگ- آب و این ماهی دریایی ست محمدعلی بهمنی
داستانک:
ﺣﮑﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻗﻄﻌﻪ ﺍﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﻧﺰﺍﻉ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻫﺮ ﯾﮏ ﻣﯽﮔﻔﺖ :ﺍﯾﻦ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ. ﻧﺰﺩ ﻋﯿﺴﯽ مسيح ﺭﻓﺘﻨﺪ .ﻋﯿﺴﯽ ﮔﻔﺖ : ﺍﻣﺎ زمین چیز دیگری می گوید.گفتند چه می گوید؟ عیسی گفت: می گوید هر دو از آن منند...
طنز هفته:
نیل آرمسترانگ و بازآلدرین ماه ها قبل از سفر اکتشافی با آپولو۱۱ به تمرین در بیابانی دورافتاده در غرب آمریکا پرداختند که شبیه کره ماه بود. آن منطقه سکونت گاه چندین قبیله سرخپوست آمریکایی بود و داستان یا افسانه ای درباره ملاقات میان فضانوردان و یکی از افراد این قبایل وجود دارد:
فضانوردان روزی هنگام تمرین، با سرخ پوستی پیر روبه رو شدند که از آن ها پرسید آن جا چه می کنند؟
آن ها جواب دادند که عضو یک هیات اکتشافی هستند که به زودی عازم سفر به ماه خواهد شد. پیرمرد با شنیدن این حرف لحظه ای سکوت کرد و بعد از فضانوردان خواست که لطفی به او بکنند.
پرسیدند: چه می خواهی؟ پیرمرد گفت: قبیله من معتقدند که ارواح مقدس در ماه زندگی می کنند. نمی دانم آیا می توانید پیام مهمی از طرف مردم من به آن ها برسانید یا نه؟
فضانوردان پرسیدند: چه پیامی؟ پیرمرد چیزی به زبان قبیله خود گفت و سپس از فضانوردان خواست آن را بارها تکرار کنند تا درست از بر شوند.
فضانوردان پرسیدند: معنی اش چیست؟ سرخپوست گفت: نمی توانم به شما بگویم. رازی است که فقط قبیله ما و ارواح ساکن ماه اجازه دارند آن را بدانند.
وقتی که فضانوردان به قرارگاهشان بازگشتند، با جستجوهای زیاد فردی را یافتند که زبان آن قبیله را می دانست و از او خواستند آن پیام را ترجمه کند.
وقتی جمله را گفتند، مترجم شلیک خنده را سر داد. وقتی که ساکت شد، از او خواستند معنی اش را بگوید. او توضیح داد که معنای این جمله آن است:
حتی یک کلمه از حرف هایشان را باور نکنید! این ها آمده اند زمین های شما را بدزدند.
انسان خردمند . یووال نوح هراری
تلگرام فلسفی- فرهنگی محمدامین مروتی
روزنوشته های کوتاه محمدامین مروتی در تلگرام
شنبه ها: گفتارادبی - هنری یکشنبه ها:گفتار دینی دوشنبه ها: گفتار اجتماعی-فرهنگی سه شنبه ها: گفتار عرفانی با تاکید بر مولانا چهارشنبه ها: گفتار فلسفی پنجشنبه ها: خودشناسی و شیوه زندگی جمعه ها: گفتارهای متفرقه
https://telegram.me/manfekrmikonan
لطفا برای دوستان علاقمندتان ارسال فرمایید.
حرفی از آن هزاران...
آیه هفته:
اختلاف در دین از علمای دینی شروع می شود یعنی کسانی با علمی قلیل و از سرِ خودبینی و کینه، مدعی شناختن بهتر دین می شوند و خود را نمایندة خدا جا می زنند:
سوره جاثية آيه 17: وَآتَيْنَاهُم بَيِّنَاتٍ مِّنَ الْأَمْرِ فَمَا اخْتَلَفُوا إِلَّا مِن بَعْدِ مَا جَاءهُمْ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ إِنَّ رَبَّكَ يَقْضِي بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِيمَا كَانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ : و آنها را در باره آن امر دلايلى روشن داديم. و در آن از سر حسادت و برتری جویی، اختلاف نكردند، مگر آنگاه كه دانش ( درباره دين و احكام آن ) يافتند. خدا در روز قيامت در آنچه( درباره دين و احكام آن ) اختلاف مىكردند داورى خواهد كرد.
شعر هفته:
ز من بر صوفی و ملا سلامی
که پیغام خدا گفتند ما را
ولی تاویلشان در عجب انداخت
خدا و جبرئیل و مصطفی را اقبال لاهوری
کلام هفته:
خلق عشق مسئلهای نیست، حفظ عشق مسئله است. عاشق شدن مهم نیست، عاشق ماندن مهم است. عاشق شدن حرفه بچههاست، عاشق ماندن هنر مردان و دلاوران. سست عهدیهای عشاق باعث شده که بسیاری از داستانهای عاشقانه مبتذل در جایی تمام شود که عاشق به معشوق میرسد، حال آنکه مهم، از این لحظه به بعد است..! مهم، پنجاه سال بعد است : دوامِ عشق، دوامِ زیبایی و شکوه عشق!
نادرابراهیمی. آتش بدون دود
داستانک:
کاش عالم بزرگواری که از تذکر به مسئولان بهخاطر استفاده دختران از کلاهگیس در یک تئاتر خبر میدهند، گاهی درباره تذکراتی که در زمینه کلاهبرداریها و تضییع حقوق مردم به مسئولان دادهاند نیز سخن بگویند تا برخی با شنیدن این خبر یاد چنین حکایتهایی نیفتند:
نقل است بعد از واقعه کربلا شخصی نزد عبدالله بن عمر آمد و از او درباره نجاست و پاکی خون پشه پرسید. عبدالله بن عمر گفت: مثل اینکه عراقی هستی؟ گفت بله. گفت: خون پسر پیغمبر را ریختند و شما تکان نخوردید، حالا از من درباره خون پشه میپرسی؟!
طنز هفته:
- خانمتون موقع گوش دادن به حرفای شما هر دو ابروشو بالاببره 😟هنوز نفهمیده چه غلطی کردین اگه یکی رو بالا ببره فهمیده دیگه ادامه ندین...
زایش و تحول و مرگ زبان
زایش و تحول و مرگ زبان
برگرفته از نوشته های محمود ظریفیان
زبان های در حال انقراض:
بر پایه ی گزارش خبرگزاری علم و فناوری، کارشناسان یونسکو تعداد زبان های دنیا را 7000 زبان تخمین زده اند و پیش بینی آنها این است که بیش از پنجاه درصد از این تعداد، در آستانه ی نابودی قرار دارند. برهمین اساس، 96 درصد از این زبان ها را تنها چهار درصد مردم جهان به کار می برند و با ادامه ی روند کنونی، طی چنل نسل، این زبان ها فراموش خواهند شد. در حال حاضر، هر دو هفته، یک زبان در جهان به فراموشی سپرده می شود. برآوردها و تخمین های کارشناسان یونسکو حاکی از این است که تا پایان قرن بیست و یکم تعداد زبان های دنیا از هفت هزار، به ششصد زبان تقلیل پیدا خواهد کرد.
وضعیت زبان های محلی، گویش ها و لهجه های ایرانی نیز از این نظر در محدوده ی هشدار است. از آن جمله مندائی در خوزستان سنایا در استان تهران و گراشی در فارس در آستانه ی انقراض است. از گویش های مرکزی ایران، نطنزی و نائینی در معرض خطر بالا قرار دارند. گویش های لارستانی و سیوندی در فارس، خوانساری و گزی در اصفهان، آشتیانی و وفسی در استان مرکزی، زبان تاتی در تاکستان و اردبیل، سمنانی در استان سمنان در معرض خظر محسوب می شوند. زبان تالشی در گیلان، ترکی خراسانی و ترکی خلجی قم نیز آسیب پذیر ارزیابی شده اند.
عوامل پایداری زبان:
ماندن و رفتن زبان ها و متفرعات آن ها به قدرتمندی آنها بستگی دارد. زبان های قدرتمند صفات گوناگونی دارند، برای مثال زبان های دارای نظام نوشتاری از زبان هایی که صرفاً گفتاری اند و به کتابت در نمی آیند، استوارترند و دیرتر مستهلک می شوند. زبان های رسمی و معیار که معمولاً هم پشتوانه ی نوشتاری دارند و هم وجهه دار به شمار می روند، نسبت به زبان های محلی و غیر معیار، قدرتمندترند. تعداد متکلمان هر زبانی بیشتر باشد نسبت به زبانی با متکلمان کمتر، عمر طولانی تری خواهد داشت. در میان زبان های محلی و قومی، آنهایی که متکلمانش نسبت به قومیت و زبان خود تعصب بیشتری داشته باشند، نسبت به آنهایی که به محل و قومیت خود بی تفاوت باشند، بیشتر زنده می مانند و کمتر در معرض نابودی قرار می گیرند.
این یک امر ناگزیر در همه جای دنیاست که گویش ها تحت تأثیر رسانه ها از بین می روند. دلیل اجتماعی اش هم این است که اگر کسی به زبان فارسی معیار تسلط داشته باشد، در همه جای کشور می تواند شغل بگیرد. ولی اگر کسی فقط گیلکی بداند، از گیلان که بیرون بیاید دیگر نمی تواند در تهران یا غیر از استان گیلان با دیگران ارتباط برقرار کند. یا حتی اگر لهجه ی شدید محلی داشته باشد ممکن است دیگران به دیده ی خاصی به او نگاه کنند. در نتیجه، چون مردم زبان معیار را دارای پرستیژ و اعتبار اجتماعی می دانند، خودشان تمایل دارند که این زبان را اختیار کنند (صادقی، همان، همانجا).
شاید تصور شود که زبان شناسان به گونه ی معیار زبان فارسی بهایی بیش از حد می دهند. این تصور درست نیست، این امر، امری جهان شمول است و حتی در اروپا با شدّت و حدّت بیشتری دیده می شود. حتی در بعضی از کشورها، پدران و مادران، آگاهانه و حتی با صرف مخارجی سنگین سعی می کنند فرزندان شان به لهجه ی محلی خود عادت نکنند و در عوض از ابتدا یکی از لهجه های معتبر و وجهه دار را فرا بگیرند، یکی از این کشورها انگلستان است.
تغییر معنای کلمات:
در معنای واژه ها نیز تغییر حاصل می شود به این معنی که معنای جدیدی در کنار معنای قدیم اضافه می شود یا معنای جدید، معنای قدیم را پس زده و خود جایگزین آن می شود. کافی است تحول و تغییر معنای واژه « شوخ » را که ناصر خسرو در قرن پنجم در سفرنامه اش به معنای چرک به کار برده تا به امروز که به معنای « بذله گو » به کار می رود پیگیری کنید.
واژه های متروک:
واژه های آزفنداک، پادافره، غژآگند، برگستوان، چرخشت، گازر، جولاهه، میزد، برسم، ماهرو (= برسمدان) و ده هاو صدها نظیر این واژه ها که روزگاری واژه هایی آشنا حتی پر کاربرد برای فارسی زبانان بوده، امروزه کاملاً مهجور و متروک شده اند و نشان آنها را باید در متون کهن و یا فرهنگنامه ها گرفت.
حتی نام واژه هایی همچون عدلیه، بلدیه، نظمیه، صحیه، سجل احوال و... که در بخشی از دوران پهلوی اول نام های رسمی برای دادگستری، شهرداری، شهربانی، بهداری و ثبت احوال بودند، به جرگه واژگان مهجور و متروک پیوسته اند. حتی در سال های اخیر « نیروی انتظامی » واژه « شهربانی » را واپس زده و مهجور کرده است. در مقابل تا چند سال پیش نه یارانه جایی در واژگان فارسی داشت و نه رایانه. سرانجام اینکه چنین تغییرات، عزل و نصب کلمات، برون رفتن کهنه ها و به درون آمدن نوها؛ در گذشته بوده، در حال حاضر هست و در آینده نیز خواهد بود. در این میان، مویه بر کهنه رفتگان و شادی برای نوآمدگان به دلبستگی های شخصی مرتبط است و سخنی علمی نتواند بود.
عوامل تغییر زبانها:
تغییر، ذاتی زبان هاست و زبان بی تغییر همانند آب راکد و ساکنی است که سرانجام به مرداب تبدیل می شود و چه بسا پس از مدتی به خشکی می گراید. نخستین و بیشترین تغییر در زبان، در واژگان رخ می دهد. در این تغییر دو عامل موثر است: عوامل درون زبانی و عوامل برون زبانی . این دو عامل دست به دست هم می دهند و در بخش واژگان، اغلب، واژه ها را کوتاه و گاهی حتی طولانی می کنند .
گرایش به سادگی زبان:
ما اگر قرار بود همچون نیاکان مان در دوره هخامنشی به شب بگوییم « خشپَ » ( با سکون خ و ش ) و به روز « رَووُچَه » ، زبان فارسی باستان، با دستور زبان پیچیده اش، همچنان باقی بود و ما در پی آن نه زبان فارسی میانه داشتیم و نه فارسی دری که دستور زبان هایی به مراتب ساده تر از دستور زبان فارسی باستان دارند
مکانیسم تبدیل صامت ها:
در چرایی تبدیل س به ز ، گفته اند این دو صامت به قول قدما قریب المخرج یا مشترک المخرج هستند و به گفته ی زبان شناسان واجگاه مشترک دارند. گرایش به تبدیل، در این نوع واج ها بیشتر دیده می شود.
مثال برای تبدیل ت و د: کدخدا، کتخدا؛ توت، تود؛ دُراّج، تُراّج یا تبدیل ازتواج عربی به ازدواج. همچنین تلفظ واژه های دفتر، دختر، درخت و سخت در محاوره به صورت دفدر، دخدر، درخد، سخد.
نمونه برای تبدیل غ به خ: واژه های باغ و غم که به ترتیب در کردی به صورت باخ و خم تلفظ می شوند. در این تغییر و تبدیل ها، البته عوامل دیگری هماند فرایندهای آوایی همگونی و ناهمگونی نیز مؤثرند که توضیح آنها به درازا خواهد انجامید و از آن صرف نظر می شود.
نکته ی افزودنی اینکه به این پدیده ی آوایی واجی یعنی تبدیل ن و ب در کنار هم به م، در اصطلاح زبان شناسی ادغام گفته می شود. ادغام یکی از فرایندهای واجی است که در آن خصوصیات دو واج در یکدیگر ادغام می شوند و نتیجه ی آن تبدیل دو واج به یک واج است مانند تبدیل دنب به دم، خنب به خم و جُنب به جُم (باقری، 1367، 154).
البته همجواری ن و ب همیشه به فرایند ادغام منجر نمی شود بلکه گاهی به صورت همگون سازی در می آید یعنی فقط ن به م تبدیل می شود، مانند پمبه شمبه دمبه دمبال دمبک امبار و نظایر آن. این تغییر اغلب در حوزه ی گفتار رخ می دهد و معدودی از آنها در نوشتار هم با میم به کتابت درآمده و وارد فرهنگ ها می شوند مانند دمبک که با ریخت های دنبک تنبک و تمبک نیز دیده می شود (فرهنگ فارسی معین جلد دوم 1371).
همخوان و واکه:
همخوان، برابر نهاده ی فارسی برای صامت یا مصمت است. واکه ها، همان مصوت های ششگانه ی فارسی یعنی اَ ، اِ ، اُ ، آ ، ای ، او هستند.
واک یا واج:
پیش از جایگزینی واژه ی فارسی واج برای phoneme انگلیسی، دکتر خانلری، در کتاب سه جلدی تاریخ زبان فارسی برای این مفهوم از واژه ی واک و نه البته واکه استفاده می کرد. بعدها با رواج و پذیرش واژه ی واج از سوی زبان شناسان، واک برای مفهومی دیگر به کار رفت. آن مفهوم عبارت بود از ارتعاش تار آواها در حنجره به هنگام تولید واج ها. اما اگر به هنگام تولید واجی تار آواها از هم باز شوند و ارتعاش به وجود نیاید به آن بیواکی می گویند. (حق شناس، 1356، 42-41). یکی از طبقه بندی واج ها همین واکداری و بی واکی است.
دگردیسی های چپ و راست سیاسی در دو قرن اخیر
دگردیسی های چپ و راست سیاسی در دو قرن اخیر
محمدامین مروتی
مارکسیسم نخست در هیئت نوعی سوسیال دمکراسی ظاهر شد. زمینة اقتصادی و اجتماعی و تاریخیِ این سوسیال دموکراسی تضاد طبقاتی و فقر روزافزون طبقه کارگر و توسعة کمی پرلتاریا از سویی و انباشت سرمایه در دست عده ای قلیل از سوی دیگر بود.
چندی بعد شرایط تغییر کرد. اتحادیه های کارگری ایجاد شدند. بورژوازی که مراحل نخستین انباشت سرمایه را پشت سر گذاشته بود و دست و بالش هم بازتر شده بود، به آن ها امتیازات روز افزون داد و توسعه کمی طبقه متوسط روند روزافزون گرفت. امکان مبارزات پارلمانی و اتحادیه ها فراهم شد. انقلاب جایش را به اصلاح و دیکتاتوری پرلتاریا جایش را به نوعی سوسیال دمکراسی با تاکید بیشتر از گذشته بر عنصر دموکراتیک حکومت داد. انترناسیونال دوم مبین این گرایش جدید در چپ بود که توسط لنین، مطرود و مطعون به لقب "رویزیونیست" گردید.
به نظر لنین امپریالیسم مرحله جدید و نهایی از سرمایه داری بود که تضادهایش را به کشورهای اقماری منتقل کرده است. لذا آتش انقلابات را از همین کشورها می توان برافروخت. اما کشورهای اقماری نیز به راه توسعه افتادند. ویتنام و چین که زمانی در صف مقدم مبارزه با سرمایه داری بودند، دروازه هایشان را به روی سرمایه جهانی گشودند. همینطور سایر کشورهای دنیا. کشورهای کمونیستی یک به یک دچار فروپاشی شدند و به اردوی سرمایه جهانی پیوستند.
در شرایط جدید، سرمایه، مرزهای ملی را درنوردیده بود و دو قطبیِ مرکز و پیرامون، روز به روز معنای مقابله آمیز گذشته را از دست داد. جهانی شدن سرمایه ها، بازی برد- باخت را تبدیل به بازی برد- برد کرده بود.
فروپاشی اتحادشوروی و آرمان های سوسیالیستی در قالب حزب طبقه کارگر و اقتصاد متمرکز دولتی، چپ لنینی را در شرایط جدیدی قرار داد. به همین دلیل چپ لنینی هم به تدریج ، به راهی رفت که سوسیال دمکراسی و انترناسیونال دوم رفته بود.
چپ مستقل از آغاز هم مارکسیسم را کافی و وافی به حقایق و واقعیات اجتماعی ندانسته بود و با ترکیب آن با فروید و نیچه سر از نوعی نئومارکسیسم دموکرات در آورده بود. (امثال مارکوزه و هابرماس در مکتب فرانکفورت و پست مدرن هایی مانند فوکو و دریدا) در ایران نماینده نخستینِ این حرکت، تقی ارانی بود.
در این شرایط جدید، نگاه چپ از مبارزة طبقاتی، معطوف به دولت رفاه و تامین اجتماعی ، مبارزات صنفی، مسائل محیط زیستی، حقوق اقلیت ها، دگرباشان و دگر اندیشان و مهاجران گشت.
از آن طرف راست که در کشاکش جنگ سرد از همه حکومت های ضدکمونیستی – صرف نظر از نوع حکومتشان – حمایت می کرد، پس از فروپاشی اتحاد شوروی، نقد از حکومت های توتالیتر را گسترش داد.
ضمن این که عنصر مهمتر در جهت تنش زدایی و عادی سازی روابط با سایر حکومت ها، جهانی شدن اقتصاد و ایحاد منافع مشترک و جهانی برای گسترش این نوع اقتصاد بود.
راست نیز که از جنگ سرد رسته بود، رویکردی به پوپولیسم و ناسیونالیسم یافت که بعضا رنگ و بوی نژادپرستانه هم پیدا می کند. ظهور و قدرت گرفتن امثال ترامپ و پوتین و اردوغان و چاوز و پیدایش حکومتهایی که به اندازة گذشته متمرکز نیستند ولی اقتدارگرا مانده اند، بیانگر این رویکرد جدید راست است. این حکومت ها ضمن این که می خواهند از منافع ادغام در سرمایه جهانی برخوردار باشند اما ضمنا نمی خواهند قدرت سیاسی را هم واگذار کنند. انتخابات و دموکراسی نسبی دارند. شعارهای پوپولیستی برای جلب رای مردم می دهند و سرکوب و سخت گیری به مخالفانشان را هم کماکان دارند.
سرچشمة کفر و شرک
سرچشمة کفر و شرک
محمدامین مروتی
در دفتر اول داستان پادشاهی یهودی آمده است که بتی در کنار آتشی گذاشته بود و نوکیشان مسیحی را که بت را سجده نمی کردند در آتش می افکند. صرف نظر از صحت و سقم تاریخی داستان، نتیجه گیری مولانا از آن فوق العاده است. مولانا می گوید بت اصلی نفسانیت پادشاه بود و بت های دیگر را بت نفس بود که می ساخت و تولید می کرد. یعنی سرچشمة کل کفر و شرک، به نفسانیت و حق ناپذیری و کتمان حقیقت بازمی گردد. اگر بت نفسش را تادیب کرده بود و مجازات کرده بود، سلسله بی پایانی از بت های صوری و ظاهری از دل آن بت اصلی بیرون می آمدند:
چون سزای این بتِ نفس او نداد،
از بتِ نفسش، بتی دیگر بزاد
مولانا نتیجه می گیرد مادر همه بت ها بت نفس است و همه بت های دیگر فرزندان و اولاد بت نفس اند. اگر بت نوعی مار باشد، نفس نوعی اژدهاست:
مادر بت ها، بت نفس شماست
زان که آن بت مار و این بت، اژدهاست
بت آتشی است که از برخورد سنگ و آهن می زهد. آتش بت را می توان با آب خاموش کرد ولی هیچ آبی قادر به خاموش کردن سنگ و آهن (یعنی نفس) نیست. نفس به سختی سنگ و آهن است و با آب، خاموش نمی شود:
آهن و سنگست نفس و بُت شرار
آن شرار از آب، میگیرد قرار
سنگ و آهن زآب کی ساکن شود؟
آدمی با این دو کی ایمن بود؟
بت آب سیاه و آلوده ای است که در کوزه است. این کوزه را با سنگ می توان شکست. ولی نفس سرچشمة این آب سیاه است که بندکردنش به مراتب مشکل تر است و در پی هم آب سیاه تولید می کند:
بت سیاهابهست در کوزه، نهان
نفس، مر آب سیه را، چشمه دان
آن بت منحوت[1] چون سیل سیاه
نفسِ بتگر، چشمهای بر آب راه
صد سبو را بشکند یک پاره سنگ
و آب چشمه میزهاند بیدرنگ
بتشکستن ، سهل باشد، نیک◦ سهل
سهل دیدن نفس را، جهلست، جهل
دوزخ صورت و تجسم خارجی نفسانیت است:
صورت نفس ار بجویی ای پسر!
قصة دوزخ بخوان با هفت در
به یاد کلام نیچه می افتم که گفت، شکستن بت ها سهل است. مهم این است که خوی بت پرستی از دل بیرون کنی.
[1] منحوت: تراشیده
سبب و مسبّب
سبب و مسبّب
محمدامین مروتی
مولانا می گوید سبب شناسی نباید باعث شود، مسبّب الاسباب یعنی خدا فراموش شود و این همان چیزی است که مورد تاکید انبیاء بوده است:
آهن و سنگِ هوا بر هم مزن
کین دو میزایند؛ همچون مرد و زن
سنگ و آهن خود سبب آمد ولیک
تو به بالاتر نگر، ای مرد نیک!
کین سبب را آن سبب آورد، پیش
بیسبب کَی شد سبب هرگز زِ خویش
و آن سبب ها کانبیا را رهبرند،
آن سبب ها زین سبب ها، برترند
مسبّب اصلی است که به این اسباب، فعلیت و عاملیت و فاعلیت می بخشد:
این سبب را آن سبب، عامِل کند
باز گاهی بی بَر و عاطل کند
این سبب را مَحرم آمد؛ عقل ها
و آن سبب ها راست محرم، انبیا
چنان که طناب آب را از چاه بیرون می آورد؛ ولی این طناب خودش به چرخ چاه متصل است و اگر چرخ نباشد، از طناب کاری ساخته نیست:
این سبب چه بود به تازی؟ گو: رسن
اندرین چه، این رسن آمد به فَن
گردش چرخه[1]، رسن را علتست
چرخه گردان را ندیدن، زَلَّتست[2]
مولانا در ادامه به طبیعیون و دهریون از فلاسفه و اهل نجوم تعریضی دارد و می گوید برغم نظر آنان، چرخِ فلک و نجوم، چرخ حقیقی نیست و آب معرفت از چاه دنیا بیرون نمی کشد. این چرخ خودش دوار و سرگردان است و به وسیلة چرخِ دیگری یعنی به حول و قوة خداوند می چرخد:
این رسن های سبب ها در جهان،
هان و هان، زین چرخِ سرگردان مدان
[1] چرخه یعنی چرخ چاه
[2] زلت: لغزش. گمراهی
نسبت مردان خدا و خدا
نسبت مردان خدا و خدا
محمدامین مروتی
در عرفان مولوی، نحوه ارتباط انسان با خدا ، غالبا – ونه همیشه- به واسطة مردان حق است. مرد حق نیز کسی است که ذهنا به کلی متحول شده و متصف به اوصاف الهی شده و بین او و خدا جدایی وجود ندارد. این تلقی از انسان کامل تا حد زیادی اغراق آمیز است. مولانا خود ضمیر پاکی داشته و به نظر می رسد این اتکا و اتکال به کمال مردان خدا، حاصل نوعی قیاس به نفس باشد. معهذا خود مولانا در جای جای مثنوی در صدق مدعیان پیری و مرادی تشکیک می کند. می گوید چون بسی ابلیس آدم روی هست/ پس به هر دستی نباید داد دست. می گوید "یافت می نشود جسته ایم ما" ولی بلافاصله می گوید همان را که یافت می نشود آرزو می کنم. در حد آرزو حرجی بر مولانا نیست اما در عمل چنین کمالی دور از تصور است؛ هر چند غیرممکن نیست. به همین جهت بعضا در مثنوی، مولانا را می بینیم که بعضا بین این دو تئوری، می تند.
در دفتر ششم داستان شخص غریبی را نقل می کند که به محتسبی تبریزی اتکا کرده و به سخاوت او پشتگرم بود. ولی وقتی به تبریز می رسد خبر مرگ محتسب را به او می دهند. غریبه توبه می کند که خدایا من به جای تو به یک انسان توکل کردم در حالی که همه چیز خود او نیز از تو بود:
چون به هوش آمد بگفت ای کردگار
مجرمم، بودم به خلق اومیدوار
گرچه خواجه بس سخاوت کرده بود
هیچ آن کُفوِ عطای تو نبود
او کُلُه بخشید و تو سر، پُر خرد
او قبا بخشید و تو بالا و قد
زر از آن توست، زر او نافرید
نان از آن توست، نان از توش رسید
آن سخا و رحم هم تو دادیَش
کز سخاوت میفزودی شادیش
من مرورا قبله ی◦ خود ساختم
قبلهسازِ اصل را انداختم
اما کار به این آسانی ها هم نیست . از منظر عرفان مولانا، انسان اصطرلاب اسرار عالم و الهی است. اصطرلاب در نجوم قدمایی، وسیله ای برای شناخت اوصاف ستارگان بوده است. مولانا می گوید "عشق، اصطرلاب اسرار خداست". یعنی انسان عاشق آینه جمال خداست و حکایت گر اوصاف الهی است. و این همان سازوکار یا بنیادی است که خدا در آسمان و زمین (سقف و فرش) پنهان یا تعبیه کرده است:
ای بسا بنیادها، پنهان و فاش
مُضمَرِ این سقف کرد و این فِراش
انسان می تواند مظهر صفات الهی و متصف به صفات خدایی شود و مانند آینه یا اسطرلاب این اوصاف را بازتاب دهد و به دیگران باز نماید:
آدم اصطرلاب اوصاف عُلوست
وصف آدم، مظهرِ آیات اوست
هرچه در وی مینماید، عکس اوست
همچو عکسِ ماه، اندر آب جوست
همه چیز آیتی از آیات الهی است. انسان کامل به خانه عنکبوت هم که می نگرد، نقش پای خدا را می بیند:
بر صُطُرلابش نقوشِ عنکبوت
بهر اوصافِ ازل دارد ثبوت
تا ز چرخِ غیب وَز خورشید روح
عنکبوتش درس گوید از شروح
مولانا می گوید برای شناخت خدا، خودش انسان کامل را اصطرلابِ هدایت(رشاد) قرار داده است. اصطرلابی که شرط استفاده از آن، مراجعه به منجم نیست و همه ما وسیله استفاده اش را در سینه خود داریم:
عنکبوت و این صُطُرلابِ رَشاد
بیمنجّم، در کف عام اوفتاد
اما دوباره می گوید منجم این اصطرلاب، یعنی دل انسان، انبیا و اولیا هستند. یعنی ایشان به عوام یاد می دهند که چگونه دلشان را به اصطرلاب شناخت حقایق تیدیل کنند:
انبیا را داد حق، تنجیمِ[1] این
غیب را، چشمی بباید غیببین
مشکل انسان این است که در پسِ تصویر، مصور را نمی بیند و غرق نشانه ها و پدیدهای مخلوق و موجود در عالم می گردد. مثل آن شیری که به فریب خرگوشی، به عکس خود در چاه حمله کرد و غرق شد. خرگوش نفس ماست که ما را به تصاویر سرگرم می کند تا از حقایق غافل شویم:
در چَهِ دنیا فتادند این قرون[2]
عکس خود را دید هر یک چه◦ درون
از برون دان، آنچه در چاهت نمود
ورنه آن شیری که در چه شد فرود،
بُرد خرگوشیش از ره، کَای فلان
در تگِ چاهست آن شیر ژیان
شیر هم به انگیزة کین جویی و تقلید به چاه افتاد:
در رو اندر چاه، کین از وی بکش
چون ازو غالبتری، سَر بَر کَنَش
آن مقلّد سخرة خرگوش شد
از خیالِ خویشتن، پُر جوش شد
انسان هم تا در چارچوب شش جهتِ مادی و دنیوی است، در غلط است و همیشه دشمنی برای خود تعریف می کند که در خارج وجود اوست. یعنی عیوب خویش را به دیگران فرافکنی می کند:
تو هم از دشمن چو کینی میکشی
ای زبونِ شش، غلط در هر شِشی
اما دشمن اندیشی، تجلی و انعکاسِ صفت قهر الهی است چرا که از دشمن درونی، یعنی نفسانیت خود غافل شده ای:
آن عداوت اندرو، عکسِ حقست
کز صفاتِ قهر، آنجا مشتقست
وآن گنه در وی، زِ جنسِ جُرم توست
باید آن خو را زِ طبعِ خویش شُست
روی دیگران مثل آیینه ای است که صفات زشت ما را نشان می دهد:
خُلق زشتت، اندرو رویت نمود
که تو را او صفحة آیینه بود
پس اگر زشتی خود را در آینة وجود دیگران دیدی، آن آینه را مشکن. یعنی با دیگران، راه دشمنی و ستیزه را پیش نگیر و نحوست را به گردن بخت و ستاره ات میانداز. ستاره ای که تو در آب می بینی، انعکاس ستاره حقیقی است که در آسمان است. پس به جای بر هم زدن تصویر ستاره در آب، رو به آسمان کن و دست به دامن خدایی بزن که ستاره و عکسش را آفریده:
چون که قبحِ خویش دیدی ای حسن
اندر آیینه، بر آیینه مزن
میزند بر آب، استاره ی◦ سَنی[3]
خاک◦ تو بر عکسِ اختر میزنی
کین ستاره ی◦ نحس در آب آمدست
تا کند او سعدِ ما را، زیردست
خاک استیلا بریزی بر سرش
چون که پنداری ز شبهه اخترش
عکس، پنهان گشت و اندر غیب راند
تو گمان بردی که آن اختر نماند
آن ستاره ی نحس هست اندر سما
هم بدان سو بایدش کردن دوا
بلک باید دل سویِ بیسوی بست
نحس این سو، عکسِ نحس بیسو است
مولانا نتیجه می گیرد که پس بدان که هرچه از عالم وعالمیان به تو می رسد، دهش غیر مستقیمِ خداست و عالمیان و آدمیان واسطه و در حقیقت تصویرِ داد و دهش خداوندند:
داد، دادِ حق شناس و بخششش
عکس آن دادست اندر پنج و شَش
اوصاف مردم، انعکاس اوصاف الهی در آیینة عالم است:
خلق را چون آب دان صاف و زلال
اندر آن تابان صفات ذوالجلال
علمشان و عدلشان و لطفشان
چون ستاره ی◦ چرخ، در آب روان
پادشاهان، مظهر شاهیِّ حق
فاضلان، مرآت آگاهی حق
انعکاسات و تجلیات و آیینه ها گذرا و ناپایدارند و ماه یعنی خدا سر جایش است و در عالم نور می تاباند:
قرنها بگذشت و این قرن نویست
ماه آن ماهست، آب، آن آب نیست
عدل آن عدلست و فضل آن فضل هم
لیک مُستبدل[4] شد آن قرن و اُمَم
آن مبدّل شد درین جو، چند بار
عکس ماه و عکسِ اختر، برقرار
مولوی نتیجه می گیرد که بنابراین بنای عالم بر آب روان نیست بلکه برکل عالم و پهنای فلک است:
پس بنااش نیست بر آب روان
بلک بر اقطارِ عرضِ آسمان
در واقع نسبت تصویر نجوم در آب، عین نسبتی است که نجوم فلکی نسبت به نجوم معنوی دارند و این اختران خود بازتاب نجوم معنوی یعنی صفات الهی هستند که در فلک معنا مستقرند:
این صفت ها چون نجومِ معنویست
دان که بر چرخِ معانی مُستویست
همه چیز انعکاس صفات الهی است و در واقع اگر احول و دوبین نباشی، خود اوست:
خوبرویان، آینه ی◦ خوبیِ او
عشق ایشان، عکسِ مطلوبی او
هم به اصل خود رود این خدّ و خال
دایما در آب کی ماند خیال؟
جمله تصویرات، عکس آب جوست
چون بمالی چشمِ خود، خود؛ جمله اوست
تمام این سخن بر زبان و در ذهن آن غریبی می گذرد که به جستجوی مرد خدا به تبریز آمده بود. عقل فلسفی اش در برابر این افکار می ایستد که مرد خدا تنها آیه و نشانه و تصویری زودگذر نیست ، چنان که سرکه و شیره در حقیقت، یک چیزند:
باز عقلش گفت، بگذار این حول
خُل دوشابست و دوشابست خلّ
پس این خواجه تبریزی هم غیر خدا نیست که بگوییم نباید به او مستظهر بود:
خواجه را چون غیر گفتی از قصور[5]
شرمدار ای احول، از شاه غیور
خواجه را که در گذشتست از اثیر[6]
جنس این موشانِ تاریکی مگیر
خواجه را از چشم ابلیس لعین
منگر و نسبت مکن او را به طین
عکسها را مانَد این و عکس نیست
در مثالِ عکس حق، بنمودنیست
امثال خواجه دیگر از مردم نیستند. ورق را وارونه خوانده ای:
چون مبدّل گشتهاند ابدال حق
نیستند از خلق، برگردان ورق
چرا که دیدن این تصویر همان و پر کردن دامان از صفات او همان. یعنی در عمل از قبل وجود همین سایه تو کامل تر می شوی. پس سایه و تصویری معمولی و خیالی و گذرا نیست. تصویر سیب را که در آب دیدی، رو به درخت سیب می کنی و دامنت را پر از سیب می گردانی:
چون درین جو، دیدعکسِ سیب مرد
دامنش را دید، آن پُر سیب کرد
آنچه در جو دید، کی باشد خیال
چون که شد از دیدنش پر، صد جوال؟
چنان که طبق حدیثِ "من رآني فقد رأى الحق"، دیدن پیامبر به منزلة دیدن خداست:
ما رمیتَ اذ رمیت، احمد بُدست
دیدن او، دیدن خالق شدست
دیدن این روزن کوچک، عین دیدن تمام روز است:
خدمت او خدمت حق کردنست
روز◦ دیدن، دیدنِ این روزنست
مدحت و تسبیح او، تسبیح حق
میوه میروید ز عینِ این طبق
این سیب، عین درخت است:
سیب روید زین سبد خوش، لخت لخت
عیب نبود گر نهی نامش درخت
آن چه روید از درخت بارور
زین سبد روید همان نوع از ثمر
چون ز روی این زمین تابد شروق
من چرا بالا کنم رو در عیوق[7]
دو مگو و دو مدان و دو مخوان
بنده را در خواجة خود محو دان
خواجه به مقام محو و فنا در خدا رسیده است و صفاتش عین صفات حق شده است و بنابراین حکم آیه و نشانه و تصویری فانی را ندارد:
خواجه هم در نورِ خواجهآفرین
فانیَست و مرده و مات و دفین
چون جدا بینی ز حق این خواجه را
گم کنی هم متن و هم دیباجه را
چشم و دل را هین گذاره کن زِ طین
این یکی قبلهست دو قبله مبین
فناء در خدا مانند آتشی است که در خاشاک می افتد و آن را عین آتش می کند:
چون دو دیدی ماندی از هر دو طرف
آتشی در خَف[8] فتاد و رفت خف
نهایتا مولانا به این نتیجه می رسد که از منظر وجودشناسانه تمام موجودات عالم مظهر و آیینه جمال الهی هستند (وحدت وجود) ولی انسان کامل به واسطة فنای معرفت شناسانه (وحدت شهود)، حکمش حکم سایر نشانه ها و آیات و تصاویر مندرج در آینه عالم نیست. بلکه او به سبب فنا، محو شده و حکم او حکم خداست.
[1] تنجیم: ستاره شناسی
[2] قرون یعنی مردمان قرون
[3] سنی: بلندمرتبه. مرتفع
[4] مستبدل: دگرگون
[5] قصور: نادانی
[6] اثیر در فلکیات قدما، کرة نار است که بالای کرة هواست
[7] عیوق: ستاره شعرای یمانی است.
[8] خف: خس و خاشاکی که برای روشن کردن اولیه آتش، مورد استفاده قرار می گیرد.
فیلم اشباح گویا(70)
فیلم اشباح گویا
ویکی پدیا
اشباح گویا نام فیلمی به کارگردانی میلوش فورمن محصول مشترک آمریکا و اسپانیا در سال ۲۰۰۶ است. فیلمنامه این فیلم را ژان کلود کاریر نوشتهاست و بازیگرانی همچون خاویر باردم، ناتالی پورتمن و استلان اسکارسگوارد در آن بازی کردهاند.
در این فیلم نقاش معروف اسپانیایی تنها بهانهای است برای تماشای بخشی از وحشتناکترین مقاطع تاریخ اروپا در سرزمین انقلابات و جنگها یعنی اسپانیا.
فیلم درباره دختر نوجوانی (با بازی ناتالی پورتمن) است که در ابتدای فیلم به دلیل خودداری از خوردن گوشت خوک به یهودیت متهم میشود. دادگاه عالی مسیحی او را محکوم به تحمل حبس سنگینی میکند تا اینکه کشیش لورنزو (با بازی خاویر باردم) از روی انساندوستی آمیخته با غریزه شهوانی سرکوبشده[نیازمند منبع] به دختر بی نوا کمک میکند تا روزگار بهتری را در زندان سپری کند. از سوی دیگر پدر صاحب نفوذ دختر ضمن تهدید کردن کشیش لورنزو و به دام انداختن وی در میهمانی که به همین منظور ترتیب داده در حضور فرانسیسکو گویا (با بازی استلان اسکارسگارد) او را وادار به نگارش مطالب کفرآمیزی میکند و لورنزو را تهدید میکند که در صورت عدم حمایت و کمک به آنها در جهت آزادی دخترشان نوشتههای کفر آمیز لورنزو را برای سران حکومت مسیحی فاش سازند. فرانسیسکو گویا نقاش مشهور قرون ۱۸ و ۱۹ میلادی که از رفتار غیرانسانی پدر دخترک با لورنزو خشمگین شده با ناراحتی منزل آنها را ترک میکند.
دختر جوان پس از سالها تحمل زجر زیاد در حالی که دیگر تعادل روانی اش را از دست داده از سیاهچال حکومت مسیحی آزاد شده و برای درخواست کمک اتفاقاً به در خانه "فرانسیسکو گویاً میرود… کشیش لورنزو که با قدرت گرفتن جمهوری خواهان از روی فرصت طلبی اکنون به مقام و مسند بالایی تکیه کرده به دلیل ارتباط نا مشروعی که پیش از آن در زندان با زن جوان داشته از به جا آوردن او سر باز میزند تا اینکه بالاخره موضوع تولد دختری از رابطه آنها و یافته شدنش درزندان همه معادلات را دگرگون میسازد… سپس با قدرت گرفتن دوباره حکومت مذهبی کلیسایی و شکست جمهوری خواهان کشیش لورنزو توسط سران مسیحی شناسایی شده و به دلیل نگارش عقاید کفر آمیزی که (هرچند به زور) پیشتر بر روی کاغذ نوشته و همچنین همکاری با قوای اشغالگر محکوم به مرگ میشود.
صحنه پایانی فیلم که از تأثیر گذارترین صحنههای آن نیز است همراه با شنیده شدن صدای آواز دخترکان و دویدن آنها در اطراف پیکر بی جان لورنزو در حالی که زن جوان هم معصومانه دست در دست پیکر مرده او دارد به پایان میرسد.
بازی بازیگران
یکی از بهترین بازیها را در این فیلم میتوان مشاهده کرد. خاویر باردم که هم به جهت فیزیکی به این نقش میخورد، هم بازی بسیار خوبی در این کارکتر دارد، سیر تحول یک کشیش تا یک آزادیخواه را عالی به تصویر میکشد. ناتالی پورتمن نیز چه در نقش جوانی خود که معصومیت در او موج میزند و چه پیری که عقلش زایل شده، بازی خوبی ارائه میدهد.
از جنگ تن به تن تا جنگ اقتصادی
از جنگ تن به تن تا جنگ اقتصادی
محمدامین مروتی
در روزگاری که منابع غذایی محدود بود، انسان ها مانند حیوان ها برای سیر شدن به جان هم می افتادند. پس از وفور منابع و آغاز عصر کشاورزی و ایجاد ذخایر غذایی، جنگ برای مالکیت منابع بیشتر در دستور قبایل و کشورهای همسایه قرار گرفت. انقلاب علمی باعث آغاز عصر صنعتی شد. انقلاب علمی و صنعتی ، رفته رفته جانشین انقلاب طبقاتی و انقلاب گرسنگان شد. در عصر پساصنعتی و سرمایة جهانی وارد موقعیت و شرایط جدیدی شده ایم که مرزها دارند محو می شوند. سرمایه های چند ملیتی جای سرمایه های ملی را می گیرند و بازی برد- برد جای بازی برد- باخت را می گیرد. سرمایه های بین المللی چنان در هم تنیده اند که نمی توان آن ها را به کشور و ملت خاصی منتسب کرد. منافع ملی جایش را به منافع بین المللی داده است. رشد و گسترش روزافزونِ سازمان های بین المللی و موسوم به بی مرز، حاکی از این واقعیات جدید است. انقلاب و جنگ نظامی ، روز به روز جایش را بیشتر و بیشتر به رقابت اقتصادی می دهد. برای کشورها جنگ نظامی مانند گذشته به صرفه نیست. جنگ اقتصادی هزینه های به مراتب کمتری دارد.
سن آموزش زبان
سن آموزش زبان
محمدامین مروتی
رشد یا بالش در موجودات زنده نیاز به آموزش ندارد و ژنتیکی است. مثلا توانایی مکیدن شیر مادر و راه رفتن و آموختن زبان. فرق زبان این است که کودک باید در معرض زبان قرار بگیرد تا سخن گفتن را بیاموزد. در واقع آموزش زبان نیاز به "نقش پذیری" از راه تقلید هم دارد. درست مثل دانه چیدن جوجه که آن را جوجه ها از همدیگر یا از مادرشان نوک زدن را یاد می گیرند. در آزمایشی دوهفته جوجه ها را در تاریکی نگه داشتند و در این مدت با دستگاه تغذیه شان کردند. بعد از دوهفته که بدان ها نور دادند، نمی توانستند دانه چینی کنند ولو اینکه از گرسنگی بمیرند. این بدان جهت است که برای آموزش هر مهارتی زمان معینی وجود دارد. انسان هم اگر تا 12 سالگی زبان نیاموزد، دیگر نمی آموزد. چرا که این آموزش با رشد مغز در مراحل مختلف رابطه دارد. در مورد جوجه نیز همینطور است.
این موضوع به نفس اموختن زبان مربوط است نه آموختن زبانی خاص. وگرنه انسانی که حرف زدن را یاد گرفته باشد، هر زبانی را در هرسنی می تواند بیاموزد.
منبع:مقاله زبان: ثمره تکامل از دکتر محمد رضا باطنی( بخارا شماره 128. دیماه 97)
جریان های مختلف شعر نو
جریان های مختلف شعر نو
محمدامین مروتی
نوسرایان پیش از نیما:
پیش از نیما نوسرايانی مانند تقي رفعت، ابوالقاسم لاهوتي، شمس كسمايي و جعفر خامنهاي به سرودن شعر نو و کوتاه و بلند کردن مصاریع روی آورده بودند. اما این چهار نفر به عنوان کاری فرعی به نوسرایی روی آورده بودند.
باز قبل از نيما "دكتر محمد مقدم" و "دكتر تندركيا" در زمينه نوآوري كارهايي كرده بودند بخصوص تندركيا كه مدعي نوعي انقلاب ادبي بود و با انتشار مجموعههاي موسوم به "شاهين"، آن را تبليغ ميكرد. آميختهاي از نظم و نثر كه خود نام "نثم" بر آنها نهاده بود.
گرایش میانه:
گرایش میانه ای هم توسط توللی، نادرپور و خانلری نمایندگی می شد. توللي و خانلري رمانتيكهايي بودند كه پل ارتباطي شعر قديم و جديد به حساب ميآمدند. خانلری با شکستن وزن مخالفت داشت ولی از آوردن مضامین جدید استقبال می کرد. توللی نیز کمابیش به همان راه رفت. اما نادرپور به نیما نزدیک تر بود.
انقلاب نیما در فرم و محتوا:
انقلاب نيما فقط در شكل ظاهري و فرم شعر نبود بلكه انقلاب اصلي در نگاه شاعرانه او بود كه موضوعات و مضاميني برخاسته از حس و حال فردي شاعر را جايگزين مضامين كلي و تكراري و نامربوط به عوالم حسي شاعر نمود. در واقع بيان اين حس و حال بود كه ضرورت تغيير فرم را هم پيش آورد. انقلاب اصلي در شعر، پايين آمدن از آسمان به زمين و توجه به وقايع عادي و معمولي روزمره است.
اما می توان گفت شعر نو پس از نیما سه شاخه داشته است.
جناح یا بال راست این جریان را اخوان، جناح چپش را شاملو و جناح سومش را فروغ نمایندگی میکند.
اخوان و عقبه اش:
اخوان از نیما بیشتر به شعرکلاسیک عنایت داشت. شفیعی کدکنی، فریدون مشیری، نعمت میرزاده، هوشنگ ابتهاج مهمترین نامهای این گرایش هستند.
دو بال دیگرِ پیروان نیما، عنایتی به ذخائر کلاسیک شعر فارسی نداشتند.
شاملو و عقبه اش:
شاملو از نیما جلوتر رفت و وزن را از شعر منها کرد و به شعر سپید روی آورد. موفق ترین نمونه شعر سپید خود شاملو بود اما این شعر پس از او عقبة قابل اعتنایی نداشت.
شعر فرمالیستی:
اما در کنار شاملو، جریان هایی هم بودند که تندتر از شاملو می رفتند و به شعر بی مدلول و معنا روی آوردند. یدالله رویایی بنيانگذار "شعر حجم" است و به شعر "زبان مدار" و ترجمه ناپذير معتقد است. او معناهاي از پيش فكر شده را نمينويسد، بلكه با نوشتن و ضمن نوشتن و ضمن به هم نشاندن كلمات شعر می گوید. رويايي فرماليسم را در شعر وارد كرد.
هوشنگ ايراني، شيرواني و غلامحسين غريب مدافع هنر برای هنر بودند. شعر معروف "جيغ بنفش" در خروس جنگي نشریه آن ها چاپ شد. سپهری از دكتر هوشنگ ایرانی هم متاثر بود. او شاگرد هوشنگ ايراني بود. ايراني به آيين بودا گرايش داشت .
فروغ و عقبه اش:
فروغ به عنوان نماینده شاخص جریان سوم، بیشتر از شاملو، شعر کلاسیک سرود اما از شاملو الهام گرفت تا شعر را به گفتار نزدیک کند. خودش می گوید از "شعری که زندگیست" شاملو متاثر شده است. فروغ شعر را به زبان گفتار نزدیک کرد. پس از او سپهری، احمدرضا احمدی، بیژن جلالی و سید علی صالحی این روند را ادامه دادند و آثارموفقی پدید آوردند.
سلام حق
سلام حق
محمدامین مروتی
مولانا در دفتر سوم از سلامِ خالص و سلامِ ناخالص سخن می گوید. سلام حق و سلام خلق. سلام طمعدارانه و سلام بی طمع. سلام انسان باید سلام خدایی و بی طمع باشد. سلام حقیقی، آرزوی صمیمانه و قلبی برای سلم و سلامت جسم و معنای سلام شونده است:
آن که بدهد بی امید، سودها
آن خدایست، آن خدایست، آن خدا
یا ولیِّ حق، که خویِ حق گرفت
نور گشت و تابش مطلق گرفت
کو غنی است و جز او جمله، فقیر
کَی فقیری بی عوض گوید که گیر
و بعد نتیجه می گیرد سلام اکثر مردم بازاری و تاجرانه است:
این همه بازار، بهرِ این غرض
بر دکان ها شِسته بر بویِ[1] عوض
یک سلامی نشنوی ای مرد دین
که نگیرد آخَرَت آن آستین
بی طمع نشنیدهام از خاص و عام
من سلامی، ای برادر والسّلام
جز سلام حق، هین آن را بجو
خانه خانه جا به جا و کو به کو
زیست سپهر مولانا
زیست سپهر مولانا
محمدامین مروتی
فهم اندیشه های هیچکس بدون توجه به کانتکست تاریخی و زیست سپهرش ممکن نیست و حاصلش جز سوء تفاهم و صدور احکام غیرتاریخی و زمان پریشانه نتواند بود.
مولانا در عالم و فضایی نفس می کشد که همه چیز به زبان قال تسبیح گوی خداوند است. در عالمی می زید که مردحق عین حق است. در هرچه می نگرد، به جز خدا نمی بیند. در روزگاری می زیست که پذیرش خوارق عادات، امری عادی به شمار می رفت. در زمانی زندگی می کرد که یقین کالایی پربها و فراوان محسوب می شد.
روزگار ما روزگار دیگری است. روزگار سنت را پس سر نهاده ایم و قسما در عالم پست مدرن ورود کرده ایم.
همه حقایق سفت و سخت دود شده و به هوا رفته اند. زمین زیر پایمان می لرزد و می لغزد و اطمینانی بدان نیست. موجودات مابعدالطبیعی زمین و زمان را پر نکرده اند. پدیده ها را جز با روابط و تبیینات علی نمی توان توضیح داد. سبب دانی یک ارزش است.
از همین رو، برای استفاده از آموزه های مولانا در عصر جدید، ناچاریم لباس عصر خود را بر جوهرة آموزه هایش بپوشانیم. اموزه های گوهرینش را از زیست سپهرش منها کنیم. به قول خودش پیمانة قصه را رد کنیم تا به محتوای آن راه یابیم.
حرفی از آن هزاران....
آیه هفته:
بدی را با نیکی جواب بده تا دشمنی ها تبدیل به دوستی گردد:
سوره فصلت آيه 34: وَلَا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَلَا السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَبَيْنَهُ عَدَاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ : و نيكى با بدى يكسان نيست. [بدى را] با آنچه نيكوتر است دفع كن كه ناگاه [خواهى ديد] همان كسى كه ميان تو و او دشمنى بود، چون دوستى صميمى گشته است.
شعر هفته:
مُو آن رِندم که عُصیان پیشه دیرُم
به دستی جام و دستی شیشه دیرُم
اگر تو بیگناهی رو مَلَک شو
مُو از حوا و آدم ریشه دیرُم بابا طاهر
کلام هفته:
من لذت های ساده را ستایش می کنم ، آن ها آخرین پناهگاه آدم های پیچیده اند.
اسکاروایلد
داستانک:
در زمان یکی از شاهان،شایعه شد که شاه مرده.شاه به عواملش دستور پیگیری داد که کسی که شایعه رادرست کرده پیدا کنند. پس از جستجو،به عامل شایعه پراکنی که یک پیرزن بود رسیدند. پیرزن را نزد پادشاه بردند. پادشاه به پیرزن گفت: چرا شایعه مرگ من را درست کردی در حالی که من زنده ام؟!
پیرزن گفت: من از اوضاع مملکت به این نتیجه رسیدم که شما دارفانی را وداع گفته اید! چون هرکسی هرکاری که بخواهدانجام می دهد؛ داروغه از همه باج خواهی می کند و به همه زور می گوید. کاسبها هم کم فروشی و گرانفروشی می کنند. هیچ دادخواهی هم پیدا نمي شود. در نتیجه فکر کردم شما در قید حیات نیستید...
طنز هفته:
مادربزرگم یه قرص رو زمین افتاده بود ورداشت خوردش.گفتم چرا میخوری اصلا میدونی چیه این؟.گفت ننه من همه جام درد میکنه بالاخره برا یه جام خوبه دیگه.
تلگرام فرهنگی-فلسفی " محمدامین مروتی "
روزنوشته های کوتاه محمدامین مروتی در تلگرام
شنبه ها: گفتارادبی - هنری یکشنبه ها:گفتار دینی دوشنبه ها: گفتار اجتماعی-فرهنگی سه شنبه ها: گفتار عرفانی با تاکید بر مولانا چهارشنبه ها: گفتار فلسفی پنجشنبه ها: خودشناسی و شیوه زندگی جمعه ها: گفتارهای متفرقه
https://telegram.me/manfekrmikonan
لطفا برای دوستان علاقمندتان ارسال فرمایید.
کتاب صوفی، دل صاف است
کتاب صوفی، دل صاف است
محمدامین مروتی
مولوی در دفتر دوم می گوید علمِ اهل تصوف، از دفتر و کتاب و حروف سیاه نیست. بلکه از دلِ صاف و سفید حاصل می شود:
دفتر صوفی سوادِ حرف نیست
جز دلِ اسپیدِ همچون برف نیست
اگر توشة دانشمند کتاب و نوشته است، توشة صوفی، سلوک در طریق است:
زاد دانشمند؛ آثار قلم
زاد صوفی چیست؟ آثار قدم
اما این صوفی چگونه طی طریق می کند؟ او در پی شکار حقیقت است و مانند شکارچی نخست در پی ردّ پای شکار می رود. وقتی به شکار نزدیک می شود، مشامش به کار می افتد و او را از روی بو پیدا می کند. صوفی نیز اول در پی مراد می رود تا بویی از حقیقت به مشامش برسد:
همچو صیادی سوی اشکار شد
گام آهو دید و بر آثار شد
چندگاهش، گامِ آهو در خورست
بعد از آن، خود ناف آهو رهبرست
در مرحلة اول مهم این است که صوفی شکرگزار مراد و پیر باشد:
چون که شُکر گام کرد و ره برید
لاجرم زان گام، در کامی رسید
به محضی که سالک بوی حقیقت را شنید، راه صدساله را یک شبه می رود و با سرعت بیشتری طی طریق می کند و این راهِ فتوح و گشایش بابِ دل است:
رفتن یک منزلی بر بوی ناف،
بهتر از صد منزلِ گام و طواف
آن دلی کو مطلعِ مهتاب هاست
بهر عارف، فُتحتِ ابواب هاست
دیوانة نیچه چه می گوید؟
دیوانة نیچه چه می گوید؟
محمد امین مروتی
نیچه در کتابِ "دانش طربناک" (حکمت شادان) میگوید:
"آيا نشنيدهايد حكايت آن ديوانه اي را كه بامداد روز روشن چراغي برافروخت و به بازار دويد و پياپي فرياد كشيد: «من خدا را ميجويم! من خدا را ميجويم!»
این قسمت ما را یاد مولانا می اندازد که:
دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت مینشود، جستهایم ما
گفت آن که یافت مینشود، آنم آرزوست
مراد از شیخ ، دیوژن (دیوجانس کلبی) فیلسوف ساده زیست یونانی است. می گویند وی در شهر می گشته و جستجوی انسان می کرده است.
نیچه ادامه می دهد که جماعت با لودگی با دیوانه روبرو شدند:
"درآن هنگام بسياري از كساني كه به خدا ايمان نداشتند درآن پيرامون ايستاده بودند، و بنابراين، ديوانه خندههاي فراوان برانگيخت. يكي پرسيد: مگر گم شده است؟ ديگري پرسيد: مگر همچون كودكي راه خود را گم كرده است؟ يا پنهان شده است؟ مگر از ما ميترسد؟ مگر به سفر رفته؟ يا مهاجرت كرده است؟ و همينطور نعره ميزدند و ميخنديدند.:
این دیوانه خود نیچه است که معتقد بود سخنش را آیندگان درک خواهند کرد. این دیوانه پیامبر پست مدرنیسم است که از مرگ ارزش های سنتی سخن می گوید. از رواج نیهیلیسم. از بی معنایی عالم. آیا زندگی انسان مدرن که تهی از ارزش های سنتی است، به کسوف خدا و به تعبیر نیچه به مرگ خدا دلالت نمی کند؟
مارکس هم در مانیفست گفته بود:
«تمامی مناسبات ثابت و منجمد شده، همراه با زنجیره تعصبات و باورهای باستانی و قابل احترام آنها از میان میروند و تمامی نسبتهای نوپدید پیش از آنکه شکل پیدا کنند خصیصهای باستانی به خود میگیرند. هرآنچه سخت و استوار است دود میشود و به هوا میرود، هرآنچه مقدس است، دنیوی میگردد و انسانها در نهایت ناگزیر میشوند تا با شرایط واقعی زندگی و مناسبات خود با همنوعانشان، رو در رو شوند.»
نیچه ادامه می دهد:
"ديوانه به ميانشان پريد و با نگاه ميخكوبشان كرد. فرياد زد: «خدا كجا رفته؟ به شما خواهم گفت. ما - من و شما- او را كشتيم. ما همه قاتلان او هستيم. ولي چگونه چنين كاري كرديم؟ چگونه توانستيم دريا را بنوشيم؟ كه به ما ابري - از اسفنج- داد كه سراسر افق را با آن بزداييم؟ چه ميكرديم هنگامي كه اين زمين را از خورشيد ميگسلانديم؟ اكنون زمين به كجا ميرود؟ ما به كجا ميرويم؟ به دور از همه خورشيدها؟ پيوسته سرازير در سراشيب سقوط؟ به پس، به پهلو، به پيش، به هر سو؟ مگر هنوز زير وزبري هست؟ مگر در هيچي بيكران سرگردان نشدهايم؟ مگر دم سرد تهيگي را احساس نميكنيم؟ مگر اين دم سرد سردتر نشدهاست؟ مگر شب دم به دم بيشتر ما را در تاريكي فرونميپيچد؟ مگر نبايد در بامداد تابناك فانوسها را روشن كنيم؟ مگر هياهوي گوركناني كه خدا را به خاك ميسپارند به گوشمان نرسيده؟ مگر بوي واپاشيدگي الوهي به مشاممان نخورده؟ خدايان نيز متلاشي ميشوند. خدا مرده است. خدا مرده ميماند. ما او را كشتهايم."
جالب است که نیچه در این جا با تاسف از این مرگ و کسوف سخن می گوید. شاید هم رندانه:
"ما قاتلان سرآمد همه قاتلان چگونه خويشتن را تسلي دهيم؟ آن كه جهان تاكنون از او مقدستر و نيرومندتر به خود نديده، زير خنجرهاي ما آنقدر خون داد تا مرد. كيست كه اين خون را از ما پاك كند؟ به چه آبي خويشتن را بشوييم؟ چه آيينهاي توبه و چه بازيهاي آسمانيي ناگزير خواهيم بود اختراع كنيم؟ آيا عظمت اين واقعه از حد ما درنميگذرد؟ آيا نبايد صرفا براي اينكه شايسته آن بنماييم خودمان خدا بشويم؟ هرگز واقعهاي به اين عظمت نبوده است، و هر كه پس از ما زاييده شود، به جهت اين واقعه به تاريخي بالاتر از هر تاريخي تا امروز تعلق خواهد داشت."
گفتیم که این دیوانه خود نیچه است که معتقد بود سخنش را آیندگان درک خواهند کرد:
"اينجا ديوانه ساكت ماند و بار ديگر به شنوندگانش نگريست؛ آنان نيز دم دركشيدند و شگفتزده به او نگريستند. سرانجام ديوانه فانوس را بر زمين كوبيد، فانوس شكست و خاموش شد. ديوانه گفت: «من زود آمدهام. زمان من هنوز نرسيده است. اين رويداد عظيم و دهشتناك هنوز در راه است، هنوز سرگردان است، هنوز به گوش آدميان نرسيده است. رعد و برق نيازمند زمان است، نور ستارگان نيازمند زمان است، رويدادها هرچند روي داده باشند، باز براي اينكه ديده و شنيده شوند نيازمند زمانند. اين واقعه هنوز از ايشان دورتر از دورترين ستارگان است، و با اين همه آنها خودشان اين كار را كردهاند!
و باز حكايت كردهاند كه ديوانه همان روز به زور وارد چند كليسا شد و مرثيه خواند. ميگويند هنگامي كه بهزور بيرونش كردند و بازخواستش كردند، جز اين پاسخي نداد كه «اگر امروز همه اين كليساها، مقبرهها و تابوتهاي خدا نيستند، پس چيستند؟»" (دانش طربناک)
استدلال دیوانه بر مدعایش درخشان است. کلیساها، تابوت خدایند. بیش از هرکسی، متولیان دینی او را کشته اند. چرا که خدا را به کلیسا تقلیل دادند و کلیسا را جای خدا گذاشتند. سنگ و گل و ساختمان را قدر نهادند و مناسک را بر صدر نشاندند. ظاهرا در اینجا هم نیچه با اصل و گوهر دین مخالف نیست با تقلیل آن به امری ایستا و فرمی بی محتوا مخالف است. اما در برابر این شرایط نو (مدرنیسم) چه باید کرد؟
نیچه مانند حافظ می گوید عالمی دیگر بباید ساخت وَز نو آدمی. مانند مولانا و دیوجانس(دیوژن)، دنبال آن کسی است که "یافت می نشود". آدمی فراسوی ارزش ها. فراسوی نیک و بد مرسومِ کلیسا. حالا که خدا از زندگی روزمره بیرون رفته، انسان خودش باید به زندگی اش معنا دهد. این همان سخن کامو است. کامو هم می گفت بی معنا بودن عالم، مسئولیت بشر برای آفرینش معنا را حتی بیشتر هم می کند. در فلسفة کامو، سیزیف نماد این مسئولیت پذیری است.
دل آیینه تجلی اسمای الهی
دل آیینه تجلی اسمای الهی
محمدامین مروتی
پیامبر در حدیث قدسی از خداوند ازل و ابد نقل می کند که خدا در افلاک و جَوّ و در عقول و نفوس بلندمرتبه نمی گنجد ولی در دل مومن می گنجد:
زین حکایت کرد آن ختمِ رسل
از ملیکِ لایزال و لم یزل
که نگنجیدم در افلاک و خلا،
در عقول و در نفوس با عَلا،
در دل مؤمن بگنجیدم چو ضَیف،
بی ز چون و بی چگونه بی ز کیف
دل مومن، آینه تمام نمای عالم و واسطة تجلیِ صفات الهی است:
تا به دلّالیِ آن دل، فوق و تحت
یابد از من پادشاهیها و بخت
اگر چنین واسطه ای نباشد، کائنات تاب تابش مستقیم نور الهی را ندارد:
بیچنین آیینه، از خوبیِ من
برنتابد نه زمین و نه زَمَن
خداوند می فرماید برای تحقق رحمت و فیضم، آیینه ای به وسعت دو عالم ساختم که در هر لحظه پنجاه عروس زیبا در آن تجلی می کند که قابل شرح و توضیح نیست:
بر دو کون اسپِ ترحّم تاختیم
پس عریض آیینهای بر ساختیم
هر دمی زین آینه، پنجاه عُرُس
بشنو آیینه، ولی شرحش مپرس
از طریق عاشقی، دل از نور جمال دوست روشن می شود:
عشقورزی آن دریچه کردنست
کز جمال دوست سینه روشنست
سیاست و اخلاق
سیاست و اخلاق
محمدامین مروتی
اینکه می گویند سیاست بی پدر و مادر است، مبتنی بر تجربه طولانی نسل هاست. بی رحمی سیاست، انگیزه ای برای سیاست گریزی شده هست. انگیزه دیگر این است بسیاری دیگر نیز معتقدند گردش چرخ سیاست مبتنی است بر توطئه های دقیق و برنامه ریزی شده است که بعضا ده ها سال رویشان کار شده است و دخالت در سیاست به مثابه آلت دستِ سیاستمداران سیاس و مکار شدن است. عده ای هم می گویند سیاست علم تسخیر و حفظ قدرت است و به محض آن که مزة قدرت زیر دندان کسی رفت، از اخلاق و اصول اخلاقی فارغ می شود.
می بینیم که دلایل زیادی برای گریز از سیاست هست. پس چرا کماکان انسان ها به سیاست متمایلند و ساعتهای متمادی، اخبار سیاسی را دنبال می کنند و بدان واکنش نشان می دهند؟
قطعا در کنار دلایل گریز از سیاست، دلایلی هم برای ناگریزی و ناگزیری از سیاسی بودن هست و مهمترینش این که انسان به معنای ارسطویی اش، بالطبع موجودی اجتماعی و سیاسی است و نمی تواند به سرنوشت خود بی تفاوت بماند و می کوشد به قدر وسع خویش از بی پدر و مادر بودن سیاست بکاهد و آن را در جهت اخلاق و خلق جهانی بهترسوق دهد. چرا که نه؟
فیلم خرچنگ(69)
فیلم خرچنگ
از ویکیپدیا، دانشنامه آزاد
کارگردان یورگوس لانتیموس
بازیگران کالین فارل. ریچل وایس
تاریخ (های) انتشار
خرچنگ یا The Lobster فیلمی در سبک علمی–تخیلی به کارگردانی یورگوس لانتیموس است که در سال ۲۰۱۵ منتشر شد. این فیلم جزء فیلمهای انتخابشده جهت شرکت در بخش اصلی جشنواره فیلم کن ۲۰۱۵ بود و جایزه هیئت داوران جشنواره فیلم کن را از آن خود کرد.
در آیندهای کابوسوار، افراد مجرد مجبورند ظرف مدت ۴۵ روز یک شریک زندگی برای خود بیابند؛ و اگر در طول این زمان در این امر موفق نشوند به حیوان بدل میشوند و آنها را در جنگل رها میکنند. این افراد اجازه خودارضایی نداشته و فقط میتوانند از کارکنان هتل برای تحریک شدن استفاده کنند. مهمانان در مجالس رقص و ارتقاء روابط شرکت میکنند. آنها میتوانند با استفاده از اسلحههای بیهوشکننده و شکار "گوشه گیرها (فراریها)" که در جنگل اطراف هتل زندگی میکنند، مدت اقامت خود را طولانیتر کنند و فرصت بیشتری برای پیدا کردن همسر داشته باشند.
پس از اینکه همسر دیوید، او را ترک میکند، دیوید به همراه برادرش که در قالب یک سگ است به هتل میروند. او با دو مرد که یکی به صورت نوک زبانی صحبت میکند و دیگری پایش میلنگد، آشنا میشود. دست راست مردی را که نوک زبانی صحبت میکند، بخاطر خودارضایی درون توستر میسوزانند. مردی هم که پایش لنگ است، با تظاهر به اینکه خونریزی بینی دارد، با دختری با همین ویژگی رابطه برقرار میکند و آن دو به بخش زوجها منتقل میشوند تا یک ماه به صورت آزمایشی در کنار یکدیگر زندگی کنند.
دیوید هم تصمیم میگیرد تا با تظاهر به سنگدل بودن، نظر زنی با همین ویژگی را جلب کند و وارد بخش زوجها شوند. بعد از مدتی که زن به او شک میکند، برادر دیوید (سگ) را میکشد و هنگامی که میبینید دیوید به خاطر مرگ برادر گریه میکند، درمییابد دیوید به او دروغ گفتهاست. زن تصمیم میگیرد تا موضوع را به مدیر هتل اطلاع دهد که دیوید او را بیهوش کرده و به یک حیوان تبدیل میکند تا انتقام برادرش را بگیرد.
دیوید از هتل فرار میکند و در جنگل به سایر فراریها میپیوندد. داشتن هرگونه رابطه عاشقانه بین افراد گروه فراری ممنوع است و در صورت بروز این اتفاق، افراد مجازات میشوند. دیوید که نزدیکبین است، متوجه زنی میشود که او هم این ویژگی را دارد. به مرور زمان دیوید و آن زن، شروع به رابطه میکنند و برای اینکه کسی متوجه نشود، از ایما و اشاره برای حرف زدن با هم استفاده میکنند. بعد از مدتی، دیوید و زن تصمیم میگیرند که از جنگل فرار کنند و زندگی عاشقانه خود را در شهر ادامه دهند. اما رهبر فراریها این موضوع را میفهمد و به بهانه جراحی چشم زن را به شهر میبرد و چشم او را کور میکند. دیوید پس از اطلاع از این ماجرا رهبر گروه را میکشد و با آن زن به شهر فرار میکند.
در پایان فیلم، دیوید و زن وارد رستورانی میشوند و از گارسون یک چاقو میگیرد. دیوید به دستشویی میرود تا چشمان خودش را نیز کور کند.
حرفی از ان هزاران.....
آیه هفته:
نشانه و میوة ایمان آرامش است و نشانه و میوة کفر تعصب و جاهلیت:
إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْحَمِيَّةَ حَمِيَّةَ الْجَاهِلِيَّةِ فَأَنزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِينَ.... : آنگاه كه كافران در دلهاى خود تعصب [آن هم] تعصب جاهليت ورزيدند پس خدا آرامش خود را بر فرستاده خويش و بر مؤمنان فرو فرستاد...(فتح-26)
شعر هفته:
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست
من در پی خویشم، به تو بر میخورم اما
آنسان شدهام گم که به من دسترسی نیست هوشنگ ابتهاج
کلام هفته:
ما گذشته ای نداریم که بدان افتخار کنیم اما آینده ای خواهیم ساخت که همگان به آن افتخار کنند.
شيخ زائد بن سلطان آل نهيان، رهبر فقيد امارات
داستانک:
وقتی ارنست چه گوارا را در پناهگاهش باکمک چوپان خبرچین دستگیر کردند یکی از چوپان پرسید : چرا خبرچینی کردی درحالی که چه گوارا برای آزادی شماها مبارزه میکرد !!؟
چوپان جواب داد که او با جنگ هایش گوسفندان مرا میترساند !
بعداز مقاومت محمدکریم درمقابل فرانسویها در مصر و شکست او قرار براعدامش شد ، که ناپلئون او را فراخواند و گفت :
سخت است برایم کسی را اعدام کنم که برای آزادی وطنش مبارزه میکرد من به تو فرصتی میدهم تا ده هزارسکه طلا بابت غرامت سربازهای کشته شده به من بدهی ...
محمدکریم گفت : من الآن این پول را ندارم اما صدهزارسکه از تاجران میخواهم میروم تهیه میکنم و باز میگردم ...محمدکریم به مدت چندروز در بازارها با زنجیر برای تهیه پول گردانیده میشد اما هیچ تاجری حاضر به پراخت پولی جهت آزادی او نبود و حتی بعضی طلبکارانه میگفتند که با جنگهایش وضعیت اقتصادی را نابسامان کرد پس نزد ناپلئون برگشت .!!
ناپلئون به او گفت : چاره ایی جز اعدام تو ندارم نه بخاطر کشتن سربازهایم ، بلکه بدلیل جنگیدن برای مردمی که پول را مقدم بر وطن خود میدانند .
طنز هفته:
به بابام گفتم من دیگه تحمل این زندگی رو ندارم می خوام از این خونه برم. پرسید الان میری؟ گفتم چطور؟! گفت هیچی می خواستم ببینم اگه الان میری آشغالارم بذار دم در .