نسبت مردان خدا و خدا
نسبت مردان خدا و خدا
محمدامین مروتی
در عرفان مولوی، نحوه ارتباط انسان با خدا ، غالبا – ونه همیشه- به واسطة مردان حق است. مرد حق نیز کسی است که ذهنا به کلی متحول شده و متصف به اوصاف الهی شده و بین او و خدا جدایی وجود ندارد. این تلقی از انسان کامل تا حد زیادی اغراق آمیز است. مولانا خود ضمیر پاکی داشته و به نظر می رسد این اتکا و اتکال به کمال مردان خدا، حاصل نوعی قیاس به نفس باشد. معهذا خود مولانا در جای جای مثنوی در صدق مدعیان پیری و مرادی تشکیک می کند. می گوید چون بسی ابلیس آدم روی هست/ پس به هر دستی نباید داد دست. می گوید "یافت می نشود جسته ایم ما" ولی بلافاصله می گوید همان را که یافت می نشود آرزو می کنم. در حد آرزو حرجی بر مولانا نیست اما در عمل چنین کمالی دور از تصور است؛ هر چند غیرممکن نیست. به همین جهت بعضا در مثنوی، مولانا را می بینیم که بعضا بین این دو تئوری، می تند.
در دفتر ششم داستان شخص غریبی را نقل می کند که به محتسبی تبریزی اتکا کرده و به سخاوت او پشتگرم بود. ولی وقتی به تبریز می رسد خبر مرگ محتسب را به او می دهند. غریبه توبه می کند که خدایا من به جای تو به یک انسان توکل کردم در حالی که همه چیز خود او نیز از تو بود:
چون به هوش آمد بگفت ای کردگار
مجرمم، بودم به خلق اومیدوار
گرچه خواجه بس سخاوت کرده بود
هیچ آن کُفوِ عطای تو نبود
او کُلُه بخشید و تو سر، پُر خرد
او قبا بخشید و تو بالا و قد
زر از آن توست، زر او نافرید
نان از آن توست، نان از توش رسید
آن سخا و رحم هم تو دادیَش
کز سخاوت میفزودی شادیش
من مرورا قبله ی◦ خود ساختم
قبلهسازِ اصل را انداختم
اما کار به این آسانی ها هم نیست . از منظر عرفان مولانا، انسان اصطرلاب اسرار عالم و الهی است. اصطرلاب در نجوم قدمایی، وسیله ای برای شناخت اوصاف ستارگان بوده است. مولانا می گوید "عشق، اصطرلاب اسرار خداست". یعنی انسان عاشق آینه جمال خداست و حکایت گر اوصاف الهی است. و این همان سازوکار یا بنیادی است که خدا در آسمان و زمین (سقف و فرش) پنهان یا تعبیه کرده است:
ای بسا بنیادها، پنهان و فاش
مُضمَرِ این سقف کرد و این فِراش
انسان می تواند مظهر صفات الهی و متصف به صفات خدایی شود و مانند آینه یا اسطرلاب این اوصاف را بازتاب دهد و به دیگران باز نماید:
آدم اصطرلاب اوصاف عُلوست
وصف آدم، مظهرِ آیات اوست
هرچه در وی مینماید، عکس اوست
همچو عکسِ ماه، اندر آب جوست
همه چیز آیتی از آیات الهی است. انسان کامل به خانه عنکبوت هم که می نگرد، نقش پای خدا را می بیند:
بر صُطُرلابش نقوشِ عنکبوت
بهر اوصافِ ازل دارد ثبوت
تا ز چرخِ غیب وَز خورشید روح
عنکبوتش درس گوید از شروح
مولانا می گوید برای شناخت خدا، خودش انسان کامل را اصطرلابِ هدایت(رشاد) قرار داده است. اصطرلابی که شرط استفاده از آن، مراجعه به منجم نیست و همه ما وسیله استفاده اش را در سینه خود داریم:
عنکبوت و این صُطُرلابِ رَشاد
بیمنجّم، در کف عام اوفتاد
اما دوباره می گوید منجم این اصطرلاب، یعنی دل انسان، انبیا و اولیا هستند. یعنی ایشان به عوام یاد می دهند که چگونه دلشان را به اصطرلاب شناخت حقایق تیدیل کنند:
انبیا را داد حق، تنجیمِ[1] این
غیب را، چشمی بباید غیببین
مشکل انسان این است که در پسِ تصویر، مصور را نمی بیند و غرق نشانه ها و پدیدهای مخلوق و موجود در عالم می گردد. مثل آن شیری که به فریب خرگوشی، به عکس خود در چاه حمله کرد و غرق شد. خرگوش نفس ماست که ما را به تصاویر سرگرم می کند تا از حقایق غافل شویم:
در چَهِ دنیا فتادند این قرون[2]
عکس خود را دید هر یک چه◦ درون
از برون دان، آنچه در چاهت نمود
ورنه آن شیری که در چه شد فرود،
بُرد خرگوشیش از ره، کَای فلان
در تگِ چاهست آن شیر ژیان
شیر هم به انگیزة کین جویی و تقلید به چاه افتاد:
در رو اندر چاه، کین از وی بکش
چون ازو غالبتری، سَر بَر کَنَش
آن مقلّد سخرة خرگوش شد
از خیالِ خویشتن، پُر جوش شد
انسان هم تا در چارچوب شش جهتِ مادی و دنیوی است، در غلط است و همیشه دشمنی برای خود تعریف می کند که در خارج وجود اوست. یعنی عیوب خویش را به دیگران فرافکنی می کند:
تو هم از دشمن چو کینی میکشی
ای زبونِ شش، غلط در هر شِشی
اما دشمن اندیشی، تجلی و انعکاسِ صفت قهر الهی است چرا که از دشمن درونی، یعنی نفسانیت خود غافل شده ای:
آن عداوت اندرو، عکسِ حقست
کز صفاتِ قهر، آنجا مشتقست
وآن گنه در وی، زِ جنسِ جُرم توست
باید آن خو را زِ طبعِ خویش شُست
روی دیگران مثل آیینه ای است که صفات زشت ما را نشان می دهد:
خُلق زشتت، اندرو رویت نمود
که تو را او صفحة آیینه بود
پس اگر زشتی خود را در آینة وجود دیگران دیدی، آن آینه را مشکن. یعنی با دیگران، راه دشمنی و ستیزه را پیش نگیر و نحوست را به گردن بخت و ستاره ات میانداز. ستاره ای که تو در آب می بینی، انعکاس ستاره حقیقی است که در آسمان است. پس به جای بر هم زدن تصویر ستاره در آب، رو به آسمان کن و دست به دامن خدایی بزن که ستاره و عکسش را آفریده:
چون که قبحِ خویش دیدی ای حسن
اندر آیینه، بر آیینه مزن
میزند بر آب، استاره ی◦ سَنی[3]
خاک◦ تو بر عکسِ اختر میزنی
کین ستاره ی◦ نحس در آب آمدست
تا کند او سعدِ ما را، زیردست
خاک استیلا بریزی بر سرش
چون که پنداری ز شبهه اخترش
عکس، پنهان گشت و اندر غیب راند
تو گمان بردی که آن اختر نماند
آن ستاره ی نحس هست اندر سما
هم بدان سو بایدش کردن دوا
بلک باید دل سویِ بیسوی بست
نحس این سو، عکسِ نحس بیسو است
مولانا نتیجه می گیرد که پس بدان که هرچه از عالم وعالمیان به تو می رسد، دهش غیر مستقیمِ خداست و عالمیان و آدمیان واسطه و در حقیقت تصویرِ داد و دهش خداوندند:
داد، دادِ حق شناس و بخششش
عکس آن دادست اندر پنج و شَش
اوصاف مردم، انعکاس اوصاف الهی در آیینة عالم است:
خلق را چون آب دان صاف و زلال
اندر آن تابان صفات ذوالجلال
علمشان و عدلشان و لطفشان
چون ستاره ی◦ چرخ، در آب روان
پادشاهان، مظهر شاهیِّ حق
فاضلان، مرآت آگاهی حق
انعکاسات و تجلیات و آیینه ها گذرا و ناپایدارند و ماه یعنی خدا سر جایش است و در عالم نور می تاباند:
قرنها بگذشت و این قرن نویست
ماه آن ماهست، آب، آن آب نیست
عدل آن عدلست و فضل آن فضل هم
لیک مُستبدل[4] شد آن قرن و اُمَم
آن مبدّل شد درین جو، چند بار
عکس ماه و عکسِ اختر، برقرار
مولوی نتیجه می گیرد که بنابراین بنای عالم بر آب روان نیست بلکه برکل عالم و پهنای فلک است:
پس بنااش نیست بر آب روان
بلک بر اقطارِ عرضِ آسمان
در واقع نسبت تصویر نجوم در آب، عین نسبتی است که نجوم فلکی نسبت به نجوم معنوی دارند و این اختران خود بازتاب نجوم معنوی یعنی صفات الهی هستند که در فلک معنا مستقرند:
این صفت ها چون نجومِ معنویست
دان که بر چرخِ معانی مُستویست
همه چیز انعکاس صفات الهی است و در واقع اگر احول و دوبین نباشی، خود اوست:
خوبرویان، آینه ی◦ خوبیِ او
عشق ایشان، عکسِ مطلوبی او
هم به اصل خود رود این خدّ و خال
دایما در آب کی ماند خیال؟
جمله تصویرات، عکس آب جوست
چون بمالی چشمِ خود، خود؛ جمله اوست
تمام این سخن بر زبان و در ذهن آن غریبی می گذرد که به جستجوی مرد خدا به تبریز آمده بود. عقل فلسفی اش در برابر این افکار می ایستد که مرد خدا تنها آیه و نشانه و تصویری زودگذر نیست ، چنان که سرکه و شیره در حقیقت، یک چیزند:
باز عقلش گفت، بگذار این حول
خُل دوشابست و دوشابست خلّ
پس این خواجه تبریزی هم غیر خدا نیست که بگوییم نباید به او مستظهر بود:
خواجه را چون غیر گفتی از قصور[5]
شرمدار ای احول، از شاه غیور
خواجه را که در گذشتست از اثیر[6]
جنس این موشانِ تاریکی مگیر
خواجه را از چشم ابلیس لعین
منگر و نسبت مکن او را به طین
عکسها را مانَد این و عکس نیست
در مثالِ عکس حق، بنمودنیست
امثال خواجه دیگر از مردم نیستند. ورق را وارونه خوانده ای:
چون مبدّل گشتهاند ابدال حق
نیستند از خلق، برگردان ورق
چرا که دیدن این تصویر همان و پر کردن دامان از صفات او همان. یعنی در عمل از قبل وجود همین سایه تو کامل تر می شوی. پس سایه و تصویری معمولی و خیالی و گذرا نیست. تصویر سیب را که در آب دیدی، رو به درخت سیب می کنی و دامنت را پر از سیب می گردانی:
چون درین جو، دیدعکسِ سیب مرد
دامنش را دید، آن پُر سیب کرد
آنچه در جو دید، کی باشد خیال
چون که شد از دیدنش پر، صد جوال؟
چنان که طبق حدیثِ "من رآني فقد رأى الحق"، دیدن پیامبر به منزلة دیدن خداست:
ما رمیتَ اذ رمیت، احمد بُدست
دیدن او، دیدن خالق شدست
دیدن این روزن کوچک، عین دیدن تمام روز است:
خدمت او خدمت حق کردنست
روز◦ دیدن، دیدنِ این روزنست
مدحت و تسبیح او، تسبیح حق
میوه میروید ز عینِ این طبق
این سیب، عین درخت است:
سیب روید زین سبد خوش، لخت لخت
عیب نبود گر نهی نامش درخت
آن چه روید از درخت بارور
زین سبد روید همان نوع از ثمر
چون ز روی این زمین تابد شروق
من چرا بالا کنم رو در عیوق[7]
دو مگو و دو مدان و دو مخوان
بنده را در خواجة خود محو دان
خواجه به مقام محو و فنا در خدا رسیده است و صفاتش عین صفات حق شده است و بنابراین حکم آیه و نشانه و تصویری فانی را ندارد:
خواجه هم در نورِ خواجهآفرین
فانیَست و مرده و مات و دفین
چون جدا بینی ز حق این خواجه را
گم کنی هم متن و هم دیباجه را
چشم و دل را هین گذاره کن زِ طین
این یکی قبلهست دو قبله مبین
فناء در خدا مانند آتشی است که در خاشاک می افتد و آن را عین آتش می کند:
چون دو دیدی ماندی از هر دو طرف
آتشی در خَف[8] فتاد و رفت خف
نهایتا مولانا به این نتیجه می رسد که از منظر وجودشناسانه تمام موجودات عالم مظهر و آیینه جمال الهی هستند (وحدت وجود) ولی انسان کامل به واسطة فنای معرفت شناسانه (وحدت شهود)، حکمش حکم سایر نشانه ها و آیات و تصاویر مندرج در آینه عالم نیست. بلکه او به سبب فنا، محو شده و حکم او حکم خداست.
[1] تنجیم: ستاره شناسی
[2] قرون یعنی مردمان قرون
[3] سنی: بلندمرتبه. مرتفع
[4] مستبدل: دگرگون
[5] قصور: نادانی
[6] اثیر در فلکیات قدما، کرة نار است که بالای کرة هواست
[7] عیوق: ستاره شعرای یمانی است.
[8] خف: خس و خاشاکی که برای روشن کردن اولیه آتش، مورد استفاده قرار می گیرد.