تحلیل سیاسی در جهان سوم

محمدامین مروتی

نادر ابراهیمی قصه ای داشت به نام "باد، باد مهرگان". یادداشت های یک دانشجوی شهرستانی ساکن کوی امیرآباد که به ناگاه در کوران سیاست و روشنفکری قرار گرفته است. هر کس چیزی می گوید. یکی می گوید نان مقدم است. یکی می گوید آزادی. یکی می گوید نان و آزادی دو هدف پشت سر همند. با یک تیر باید هر دو را نشانه گرفت. یکی می گوید اول نان بعد آزادی، دیگری می گوید اول آزادی بعد نان. دیگری می گوید این ها دو هدف متقابلند و نمی توان هر دو را با هم زد. و دانشجوی بیچاره در میان تمثیلات متضاد نمی داند به چه باور داشته باشد. قدری که غوغای سیاست می خوابد، غوغای شعر و هنر برمی خیزد. شعر نو یا کلاسیک؟ هنر برای هنر یا هنر برای اجتماع؟ الغرض قصه ای خواندنی است و البته "خود حکایت شرح حال ماست آن".

از این مقدمه خواستم برسم به دوگانه انگاری ها و دو قطبی های متضادی که در همه زمینه ها می سازیم، بی آن که به امکان همگرایی و تلفیق این تز ها و آنتی تزها در یک سنتز بیندیشیم.

مثلا تقدم اصلاح فردی یا اجتماعی؟ توسعه سیاسی یا اقتصادی؟ اصلاح یا انقلاب؟ اصلاح طلبی حکومتی یا غیرحکومتی؟  تئوری یا پراتیک؟ اینکه مردم مقصرند یا حکومت؟ امکان جمع دین یا دنیا؟ ماتریالیسم یا ایدآلیسم؟ عرفان یا فلسفه؟ عقل یا عشق؟ روشنفکری و دینداری؟ نقش خارجی ها و داخلی ها در سرنوشت ملتها؟

 

یکی از دلایل پرداختن به امر سیاسی در جهان سوم این است که کدام فکر یا ایدئولوژی و جهان بینی یا تئوری قادر به حل بهتر مسائل اجتماع است؟ این ویژگی به وسیلة انقلاب دامن زده شد. همه تحلیل گر شدند و اوضاع را تحلیل می کردند. این سوال که تحلیل تو چیست یا موضع تو در این باره چیست، به سوال مرسوم و متداول روشنفکران ما تبدیل شده است.

معنی تحلیل هم این بود که بر اساس داده های موجود، آینده را چگونه پیش بینی می کنیم. اما در عمل اکثر قریب به اتفاق تحلیل ها غلط از آب در می آمد و در می آید. پس از نقش بر آب شدن تحلیل های فلان کس، بهمان کس که می بیند معما حل شده، او را نقد می کند که اشتباه فلان تحلیلگر این بود که...یا اشتباه فلان سیاستمدار این بود که....

واقعا این همه تحلیل بی خاصیت و غیر مصاب چه ضرورتی دارد؟ چرا غالب تحلیل ها غلط از آب در می آید و چگونه می توان این روند را معقول تر کرد؟

علت:

علت اصلی این است که ما با باورهای بنیادی و طرح واره های پیشینی در مسائل ورود می کنیم. رسوباتی از باورهایی داریم که طی سالیان بسیار به خورد ذهنمان رفته است و نمی دانیم کی و کجا و چگونه در ذهنمان نشسته است. بر این اساس، ذهن ما داده ها و فاکتهای موجود را به صورت گزینشی گرد می آورد تا بر آن طرح پیشینی منطبق کند. درست مانند اسطوره یونانی پروکرست و تخت معروفش.

برخورد گزینشی برای تطبیق داده ها با تحلیل های ذهنی و توهم آمیز، منجر به یکسویه نگری و حذف بخشی از داده ها و واقعیات و نهایتا اعوجاج در واقعیت و به تبع ان اعوجاج در حقیقت می گردد.

راه چاره:

راه چاره به نظر من این است که حتی الامکان بکوشیم فارغ از آن طرح ها و باورهای پیشینی، همه فاکت ها و داده های موجود در یک موضوع معین را در یک تئوری منسجم و سازووار گرد هم آوریم و از تجمیع همه داده ها بدون سانسور و حذف، به تئوری جدید برسیم.

به قول پوپر، راه نزدیک شدن به حقیقت، جستجوی موارد نقض و نقص تئوری هایی است که در ذهن داریم نه جمع کردن و گرد آوردن فاکت های موید آن ها.

این رویکرد، از جهتی پدیدار شناسانه است چرا که رویة رویداد را به ذات و عمقی که همان طرح واره های ماست، گره نمی زند و فاکتها و داده های مختلف را دچار اعوجاج، تحریف و تقلیل و تعمیم نمی گرداند.

و از جهتی پراگماتیستی است، یعنی عملگراست. واقع بین است. با تئوری های از پیش ساخته و تحلیل های پیشینی، به واقعیت نمی نگرد. ایده آلیست و خیال پرداز و متوهم نیست. تئوریش را از پراتیک می گیرد نه بالعکس. تئوری هایش ناظر به فواصل زمانی کوتاهند چون واقعیت دم به دقیقه در تغییر است. کلان روایت تاریخی برنمی سازد. در برج عاج روشنفکری و از روی تئوری های وارداتی، تکلیف برای خودش و دیگران معلوم نمی کند.