این صفحه در تاریخ 17 آبان 98 به روز شد.

روزنوشته های کوتاه محمدامین مروتی در تلگرام

تلگرام فرهنگی-فلسفی  محمدامین مروتی :

https://telegram.me/manfekrmikonan

وبلاگ فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی:

http://amin-mo.blogfa.com/

فیس بوک محمدامین مروتی:

https://www.facebook.com/amin.morovati.9

به دوستانتان معرفی کنید.

هرمنوتیک و فهم روشمند مثنوی

 

 

هرمنوتیک و فهم روشمند مثنوی

محمدامین مروتی

آیا متون قدیمی مثل مثنوی و حتی قرآن را می توان طوری خواند که ضمن وفاداری به روح متن، فهم و برداشت موجه خود را نیز از آن داشت؟

پاسخ به این سوال دشوار به نظر می رسد. اما علم هرمنوتیک مدرن پاسخ را تا حد زیادی مقدور ساخته است.

هرمنوتیک به ما می گوید، همه ما چه بخواهیم و چه نخواهیم، وفق افقها و انتظارات ذهنی مان به سراغ متن می رویم. اما این ناگزیری بدان معنا نیست که هر کس هر چه خواست به متن نسبت دهد. خوانش موجه از متن باید روشمند باشد. روشمندی بدان معناست که معیارهای روشنی برای نزدیک شدن به جوهر متن یا روح آن متصور است که رعایت آن میزان ها، خوانشی را از خوانش دیگر معتبرتر می کند.

مثلا آیه ای در قرآن داریم که خطاب به پیامبر است و او را به شب زنده داری و نیایش فرامی خواند. یا ایها المزمل....

دوستی این هشدار را به بیدارباش معنوی تعبیر کرده بود. اما آیه بر مبنای شان نزولش، بیشتر تفسیر نخست را برمی دارد. درست است که هر دو تفسیر بر مبنای انتظارات و دانسته های پیشینی خوانندگان آن است ولی تفسیر نخست موجه تر است. ضمن اینکه تفسیر دوم نیز به کلی بیراه نیست. هدف از شب زنده داری نیز نهایتا بیداری معنوی است. به این ترتیب مسئلة تکثر قرائت ها از متن مطرح می شود. هر خوانشی می تواند برای گروه هایی دلچسب تر باشد. اما اولا نباید خوانش های دیگر را به کلی نفی کند و ثانیا باید در برداشت خویش نیز حداکثر قرائن و دلایل و هماهنگی را لحاظ کند.

خوانش های مدرن از مثنوی، مانند خوانش محمدجعفر مصفا و پرویز شهبازی، خوانش های مفید و کاربردی هستند. معهذا تا حد زیادی تقلیل گرا هستند. یعنی می گویند منظور مولانا همین است که ما می گوییم و به کلی فراموش می کنند که پیش روی مولانا چه افق های معنایی وجود داشته و او در چه سپهری می زیسته است. در نتیجه تا حد زیادی کلام خود را به زبان مولانا می نهند.

درست است که ما باید مثنوی را روزآمد وکارآمد کنیم تا برای امروزمان قابل استفاده باشد ولی این بدان معنا نیست که به شیوه ای غیر روشمندانه، می توان هر معنایی را به عنوان تنها معنای درست به متن تحمیل کرد. ما می توانیم با پاره ای از دیدگاه های مولانا- مثلا تلقی اش از زنان یا از علم تجربی- موافق نباشیم یا حداقل آن را دارای تاریخ انقضا بدانیم. در عین حال می توانیم با روح مثنوی، به شیوه ای روشمند و منظومه ای ارتباط برقرار کنیم؛ طوری که به در امروزمان هم بخورد. اما ضمنا قرار نیست به تاویل دور از ذهن همه ابیات و عقاید او دست بزنیم.

می خواهم مثالی از مثنوی بزنم. مولانا بسیاری از آیات قرآنی را تفسیر عرفانی می کند. پاره ای از این تاویلات به دل می نشینند و پاره ای خیر. میزان و ملاک پذیرش یک تفسیر یا تاویل، هماهنگی آن با روح متن و قرائن و شواهد موید آن است. تئاویل بی قرینه و دور از ذهن را باید با دلائل و شواهد رد کرد. ولی حتی در این موارد هم نفی کامل منطقی نیست.

برای ملموس تر شدن موضوع مثالی از مثنوی می زنم:

مولانا در دفتر دوم در تفسیر سوره ضحی می گوید "ضحی" نور دل پیامبر است و "لیل" جسم خاکی او. دلیلش هم این است که در جایی که ابراهیم نبی "لااحب الافلین" می گوید چگونه خدایش به پدیده های آفل سوگند می خورد؟ این برداشت مولانا متکی به یک ایدة دیگر اوست که معتقد است اصالت با روح است نه جسم. و از آن بالاتر هر چه در عالم ظاهر و بیرون هست، جلوه ای از عالم باطن و غیب است. این تفسیر با همه تفاسیر رسمی تفاوت دارد. تفسیری عرفانی است که اتفاقا به واسطة قرائن و دلائل زیادش، به دل هم می نشیند. به خصوص که آدم از خودش می پرسد اولا چه دلیلی دارد خدا به شب و روز قسم بخورد که مصنوع خودش است و ثانیا این قسم ها چه ربطی به دنباله آیات همین سوره دارد که "ما ودع ربک و ماقلی" (خداوند تو را رها نکرده و با تو قهر نیست):

مولانا در اینجا به آیه 213 سوره بقره بر می گردد که وفق آن مردم "امت واحده" بودند و با هم اختلافی نداشتند ولی خدا انبیا را برای تجمیع خیرها فرستاد. اما مردم به اقتفای هواجس و طغیان، بر سر تفسیر سخنان پیامبران به جان هم افتادند. حال آنکه پیامبران برای آزمایش مردم و جدا کردن نیک و بد از هم فرستاده شده بودند تا معلوم شود مردم در امر خیر بر هم سبقت می جویند یا در منازعات فرقه ای و دینی[1]:

۲۸۵       حَقْ فرستاد اَنْبیا را با وَرَق[2]                     تا گُزید این دانه‌ها را بر طَبَق

۲۸۶       پیش ازیشان ما همه یکسان بُدیم              کَس ندانستی که ما نیک و بَدیم

مولانا برای تفسیر عبارت "امت واحده"، به استعاره شب و روز متوسل می شود. او می گوید امت واحده یعنی اینکه پیش از ارسال رسل، جهان در تاریکی به سر می برد و در تاریکی، فرق نیک و بد معلوم نیست و بلکه مطرح نیست. انسان ها مانند حیوانات قدرت تمییز و تشخیص نیک و بد را ندارند:

۲۸۷       قَلْب و نیکو در جهان بودی رَوان چون همه شب بود و ما چون شب‌رُوان

پیامبران برای تتمیم مکارم اخلاقی و جدا کردن حق و ناحق آمدند:

۲۸۸       تا بَر آمَد آفتابِ اَنْبیا                            گفت ای غِش دور شو، صافی بیا

۲۸۹       چَشم دانَد فَرق کردنْ رَنگ را                 چَشم دانَد لَعل را و سنگ را

۲۹۰       چَشم دانَد گوهر و خاشاک را                 چَشم را زان می‌خَلَد[3] خاشاک‌ها

دارندگان امتعه قلابی، شب را بر روز و تاریکی را بر روشنایی ترجیح می دهند اما در روز، فرق نیک و بد معلوم می شود و از همین رو قیامت را روز می گویند(روز قیامت):

۲۹۱       دشمنِ روزَند این قَلّابَکان                     عاشقِ روزَند آن زَرهایِ کان

۲۹۲       زان که روزاست آیِنه‌یْ تعریفِ او             تا بِبینَد اَشْرفی تَشریفِ او[4]

۲۹۳       حَقْ قیامت را لَقَب زان روز کرد               روزْ بِنْمایَد جَمالِ سُرخ و زَرد

۲۹۴       پَسْ حقیقت، روزْ سِرِّ اَوْلیاست                 روزْ پیشِ ماهَشان چون سایه‌هاست

خداوند به روز و شب قسم می خورد چون شمه ای و انعکاسی از نور و ستاری خود او و اولیای اویند و اگر خدا به نور صبحگاهی قسم می خورد برای آن است که جلوه ای از تجلیاتِ خود او و اسمی از اسامی اوست. در واقع روز، پرتوی از نور باطن مرد حق و شب تجلی اسم ستار اوست:

۲۹۵       عکسِ[5] رازِ مَردِ حَق دانید روز                 عکسِ سَتّاریْش شامِ چَشمْ‌دوز

در سوره ضحی خداوند به نور سپیده دم قسم می خورد که مظهر نور باطن پیامبر و به قولی دیگر مظهر نور خود اوست و گرنه خداوند چگونه بر امر ناپایدار قسم می خورد. ان هم در جایی که پیامبرش امر آفل را دوست ندارد:

۲۹۶       زان سَبَب فرمود یَزدان وَالضُّحی[6]             وَالضُّحی نورِ ضَمیرِ مُصْطَفی

۲۹۷       قولِ دیگر کین ضُحی را خواست دوست،    هم برایِ آن که این هم عکسِ اوست

۲۹۸       وَرْنه بر فانی قَسَم گفتن خَطاست             خود فَنا چه لایِقِ گفتِ خداست؟

۲۹۹       از خَلیلی "لا اُحِبُّ الآفِلین[7]                   پس فَنا چون خواست رَبُّ الْعالَمین؟

پس خداوند به نور باطن پیامبر و تن خاکی او سوگند می خورد و در شب تن او ،نور وحی و آیات، تداوم می یابد:

۳۰۰       باز وَالَّلیْل است سَتّاریِّ او                      وان تَنِ خاکیِّ زَنْگاریِّ [8] او

۳۰۱       آفتابَش چون بَرآمَد زان فَلَک                 با شبِ تَنْ گفت هین!" ما وَدَّعَکْ" [9]

۳۰۲       وَصْل پیدا گشت از عینِ بَلا                   زان حَلاوت، شُد عبارت "ما قَلی" [10]

مولانا نتیجه می گیرد که هر عبارتی، مانند قسم ها و کلمات قرآنی، (در اینجا منظور "ضحی" و "لیل" است که مولانا آن ها را مظهر اسماء حق و صفات انبیا می داند) دلالت خاصی دارد. انالحق منصور و فرعون یک معنا ندارند چون از دو حال مختلف برخاسته اند:

۳۰۳       هر عبارت خود نِشانِ حالَتی‌ست              حالْ چون دست و عبارتْ آلَتی‌ست

۳۰۶       بود اَنا الْحَق در لبِ مَنْصورْ نور                بود اَنَاللَّـهْ در لبِ فرعونْ زور

قرائت مولانا منظومه ای و روشمند است. ابتدا بر مبنای آیات قرآن، از بعثت پیامبران آغاز می کند و اینکه چگونه پس از ایشان بحث خیر و شر مطرح شد. سپس بحث نیک و بد را به نور و ظلمت ربط می دهد.

اما این خوانش زیبا نمی تواند خوانش های دیگر و من جمله خوانش سنتی را به کلی پس بزند.

به عکس وفق آموزه های عرفانی ، هر کسی در پله ای و به قول مولانا در اینجا "در حالتی" قرار دارد و هر قرائتی به کار گروهی می خورد و گرهی را برای ایشان باز می کند. مبنای ترجیح یک قرائت به قرائت دریگر همین جنبة گره گشایانه و کاربردی آن به اضافة حفظ روشمندی در خوانش است.

 


[1] آیه 213 سوره بقره اولا نحوه ایجاد اختلافات دینی را در طول تاریخ توضیح می دهد و ثانیا فلسفه بعثت را بیان می کند و ثالثا امر حل اختلاف را به خدا ارجاع می دهد نه مدعیان ادیان مختلف:

کَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ وَأَنزَلَ مَعَهُمُ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ فِیمَا اخْتَلَفُواْ فِیهِ وَمَا اخْتَلَفَ فِیهِ إِلاَّ الَّذِینَ أُوتُوهُ مِن بَعْدِ مَا جَاءتْهُمُ الْبَیِّنَاتُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ فَهَدَى اللّهُ الَّذِینَ آمَنُواْ لِمَا اخْتَلَفُواْ فِیهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَاللّهُ یَهْدِی مَن یَشَاءُ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ ‏: مردم (از منظر فطرت) يك امّت بودند . پس خدا پيامبران بشارت‌دهنده و ترساننده را بفرستاد، و بر آنها كتاب بر حق نازل كرد تا آن كتاب در آنچه مردم اختلاف دارند ميانشان حكم كند، ولى جز كسانى كه كتاب به آنها داده شده و حجّتها آشكار گشته بود از روى حسدى كه نسبت به هم مى ورزيدند در آن اختلاف نكردند.(که اغلب متولیان ادیان مختلفند) و خدا مؤمنان را به اراده خود در آن حقيقتى كه اختلاف مى‌كردند راه می نماید، كه خدا هر كس را كه بخواهد به راه راست هدايت مى‌كند.

آيه  48 سوره مائدة هم می فرماید:

قرآن هم تصدیق کننده و نگهبان کتب پیش از خود است و ثانیا برای هر امتی شریعتی جداگانه هست که باید وفق آن عمل کند. ثالثا خدا نمی خواهد همه یک دین داشته باشند و تفاوت های بین ادیان را به رسمیت می شناسد و رابعا معیار رستگاری و قبولی در آزمایش الهی، نه تاکید بر اختلافات، بلکه سبقت گرفتن در کارهای نیک و خیر است و در باره ی اختلافات خدا در قیامت بینمان قضاوت می کند.

‏ وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتَابِ وَمُهَيْمِناً عَلَيْهِ فَاحْكُم بَيْنَهُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ وَلاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاءهُمْ عَمَّا جَاءكَ مِنَ الْحَقِّ لِكُلٍّ جَعَلْنَا مِنكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً وَلَوْ شَاء اللّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلَكِن لِّيَبْلُوَكُمْ فِي مَا آتَاكُم فَاسْتَبِقُوا الخَيْرَاتِ إِلَى الله مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ :‏ و ما اين كتاب [=قرآن] را به حق به سوى تو فرو فرستاديم در حالى كه تصديق‏كننده كتابهاى پيشين و گواه و محافظ بر آنهاست پس ميان آنان بر وفق آنچه خدا نازل كرده حكم كن و از هواهايشان [با دور شدن] از حقى كه به سوى تو آمده پيروى مكن براى هر يك از شما [امتها] شريعت و راهی قرار داده‏ايم و اگر خدا مى‏خواست‏شما را يك امت قرار مى‏داد ولى [خواست] تا شما را در آنچه به شما داده است بيازمايد پس در كارهاى نيك بر يكديگر سبقت گيريد بازگشت [همه] شما به سوى خداست آنگاه در باره آنچه در آن اختلاف مى‏كرديد آگاهتان خواهد كرد.

[2] ورق: کتاب

[3] می خلد: فرو می رود

[4] اشرفی تشریف او یعنی تشریف اشرف یا همان تریف مشرف او

[5] عکس یعنی انعکاس و تجلی

[6] ضحی: نور چاشتگاه.  مدتی نزول وحی قطع می شود و پیامبر از این جهت بسیار ناراحت است. این سوره برای اطمینان دادن به ایشان آمده است:

وَالضُّحَى ‏: سوگند به روشنايى روز. وَاللَّيْلِ إِذَا سَجَى ‏: سوگند به شب چون آرام گيرد. مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَى :‏ [كه] پروردگارت تو را وانگذاشته و دشمن نداشته است.

[7] قول ابراهیم نبی (ع) است که فرمود من افول کنندگان(ماه و خورشید و ستارگان) را دوست ندارم.

[8] زنگاری یعنی تیره

[9] "ما ودعک"، یعنی تو را رها نکرده است

[10] "ما قلی" هم یعنی تو را دشمن نداشته است یا با تو قهر نکرده است.

سرچشمة غم ها و نگرانی های بشر

سرچشمة غم ها و نگرانی های بشر

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر اول می گوید غم ها و نگرانی های ما ناشی از غصه فرداست و اینکه نکند اوضاع خوب نباشد یا بد شود. در حالی که حق نعم المعیل است:

۲۳۰۶      این همه غَم‌ها که اَنْدر سینه‌هاست           از بُخار و گَردِ بود و بادِ ماست[1]

وسوسة چه بود و چه شد، مانند داس ریشه زندگی را می زند:

۲۳۰۷      این غَمانِ بیخْ‌کَن چون داسِ ماست          این چُنین شُد وان چُنان، وَسواسِ ماست

به علاوه، چرا باید از نابودی و مرگ ترسید درحالی که هر اضطراب و نگرانی، خود جزئی از مرگ است و اجتماع این غم های و تشویش ها، نوعی مردن تدریجی است:

۲۳۰۸      دان که هر رَنجی زِ مُردن پاره‌‌یی‌ست        جُزوِ مرگ از خود بِرانْ گَر چاره‌‌یی‌ست

۲۳۰۹      چون زِ جُزوِ مرگ نَتْوانی گُریخت             دان که کُلَّش بر سَرَت خواهند ریخت

اگر از مرگ نترسی، زندگی ات شیرین می شود و رنج و درد را هم فرستاده مرگ می دانی و از ان نمی ترسی:

۲۳۱۰      جُزوِ مرگ اَرْ گشت شیرین مَر تو را           دان که شیرین می‌کُند کُل را خدا

۲۳۱۱      دَردها از مرگ می‌آید رَسول                  از رَسولَش رو مگردان ای فُضول[2]

به عکس آن کس که از درد و رنج می گریزد، مرگ به تلخی به سراغش می آید. مثل گوسفند پروار که نمی داند برای فربگی و کشتار است که بی دریغ ، تغذیه اش می کنند:

۲۳۱۲      هرکِه شیرین می‌زیَد، او تَلْخ مُرد              هرکِه او تَن را پَرَستَد، جان نَبُرد

۲۳۱۳      گوسفندان را زِ صَحرا می‌کَشَند               آن کِه فَربه‌تَر، مَر آن را می‌کُشَند

۲۳۱۴      شب گذشت و صُبح آمد ای تَمَر[3]             چند گیری این فَسانه‌یْ زَرْ زِ سَر؟

انسان در جوانی قانع تر است:

۲۳۱۵      تو جوان بودیّ و قانِع‌تَر بُدی                  زَرْ طَلَب گشتی، خود اَوَّل زَر بُدی

زیاده خواهی:

انسان افزون طلب را به درخت رزی تشبیه می کند که انگورهایش قبل از رسیدن فاسد می شوند:

۲۳۱۶      رَز بُدی پُر میوه، چون کاسِد شُدی؟          وَقتِ میوه پُختَنَت فاسِد شُدی؟

۲۳۱۷      میوه‌اَت باید که شیرین‌تَر شود                چون رَسَنْ تابان نه واپَس‌تَر رَوَد[4]

13 آبان 98

 

 


[1] بخار و گرد همان گرد و غبار است و باد و بود، ایکاشِ آینده و دریغ رفته است. به قول فریدون مشیری :

 " شب و روزش دریغ رفته و ای کاش آینده است..."

[2] فضول یعنی زیاده خواه

[3] تمر یعنی ثمره و میوه. در اینجا یعنی ای میوه دل من. عزیزم. همینطور گفته اند مخفف تیمور است و برای جوری قافیه آمده است.

[4] در گذشته، رسن تابان یا بافندگان برای پرهیز از پیچیدن کلاف نخ هایشان، سر کلاف را به دست کسی دیگر می دادند که باید عقب عقب می رفت و از آنها فاصله می گرفت تا نخها توی هم نروند.

ثروت، عیب پوش است

ثروت، عیب پوش است

محمدامین مروتی

در دفتر اول مولانا می گوید ثروت نوعی پوشش بر نقائص بشر است. مانند کلاهی که کچل بر سر می نهد:

۲۳۵۳      مال و زَرْ سَر را بُوَد هَمچون کُلاه             کَل بُوَد او کَزْ کُلَه سازد پَناه

کسی که از خود و معنویت و شخصیت خود پر است، برای جبران کمبود معنا؛ به ثروت پناه نمی برد و از برهنگی و آشکارگی استقبال می کند:

۲۳۵۴      آن کِه زُلْفِ جَعْد و رَعْنا باشَدَش              چون کُلاهَش رفت، خوش‌تَر آیَدَش

۲۳۵۵      مَردِ حَق باشد به مانندِ بَصَر                   پس برهنه بِهْ که پوشیده نَظَر

چنان که اگر برده عیبی نداشته باشد، برده فروش به بهانه شرم، او را نمی پوشاند. این اشارتی است بر رواج برده داری به عنوان یک عرف در زمانه و جامعه ای که مولانا می زیسته است:

۲۳۵۶      وَقتِ عَرضه کردن آن بَرده فُروش            بَرکَنَد از بَنده جامه‌یْ عیب‌پوش

۲۳۵۷      وَرْ بُوَد عیبی برهنه‌ش کِی کُند؟              بَلْ به جامه خُدعه‌‌یی با وِیْ کُند

۲۳۵۸      گوید این شَرمَنده است از نیک و بَد          از برهنه کردنْ او از تو رَمَد

۲۳۵۹      خواجه در عیب است غَرقه تا به گوش       خواجه را مال است و مالَش عیبْ‌پوش

اما مردم عیب پولداران را نمی بینند چون در ایشان طمع می کنند. ولی اگر فقیری بهترین سخنان را هم بزند، به او وقعی نمی نهند و کسی مشتری سخنان نیکوی فقرا نیست:

۲۳۶۰      کَزْ طَمَع عیبَش نبیند طامِعی                  گشت دل‌ها را طَمَع‌ها جامعی

۲۳۶۱      وَرْ گدا گوید سُخَن چون زَرِّ کان              رَهْ نیابَد کالۀ او در دُکان

13 آبان 98

آموختن توکل از جانوران

آموختن توکل از جانوران

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر اول مثال جانوران را می زند که بی غم روزی، گرسنه نمی مانند. این همان مثالی است که در انجیل هم از قول عیسی مسیح آمده است[1]:

۲۳۰۱      اَنْدرین عالَم هزاران جانور                     می‌زیَد خوش‌عَیْش، بی‌زیر و زَبَر[2]

فاخته به زبان خود شکر می گوید بی آن که برگ شب بسازد یعنی چیزی برای شب فراهم کند:

۲۳۰۲      شُکر می‌گوید خدا را فاخته                    بر درخت و بَرگِ شبْ ناساخته

۲۳۰۳      حَمْد می‌گوید خدا را عَنْدَلیب                  کاِعْتِمادِ رِزْق بر توست ای مُجیب[3]

باز به دست و ساعد شاه امید و حسن ظن دارد نه به شکار:

۲۳۰۴      باز، دستِ شاه را کرده نَوید                   از همه مُردار بُبْریده امید

همه موجودات عیال خداوندند و حق بهترین عیالواران است:

۲۳۰۵      هم چُنین از پَشّه گیری تا به پیل             شُد عِیالُ اللّه و حَقْ نِعْمَ الْمُعیل[4]

13 آبان 98

 

 


[1] "نگران زندگي خود نباشيد که چه بخوريد يا چه بنوشيد، و نه نگران بدن خود که چه بپوشيد. آيا زندگي از خوراک و بدن از پوشاک مهمتر نيست؟ پرندگان آسمان را بنگريد که نه مي‌کارند و نه مي‌دِروَند و نه در انبار ذخيره مي‌کنند و پدر آسماني شما به آنها روزي مي‌دهد. آيا شما بس با ارزش تر از آنها نيستيد؟ کيست از شما که بتواند با نگراني، ساعتي به عمر خود بيفزايد؟ و چرا براي پوشاک نگرانيد؟ سوسنهاي صحرا را بنگريد که چگونه نمو مي‌کنند؛ نه زحمت مي‌کشند و نه مي‌ريسند. به شما مي‌گويم که حتي سليمان نيز با همه شکوه و جلالش همچون يکي از آنها آراسته نشد. پس اگر خدا علف صحرا را که امروز هست و فردا در تنور افکنده مي‌شود، اين‌‌چنين مي‌پوشانَد، آيا شما را، اي سست‌ايمانان، به‌‌مراتب بهتر نخواهد پوشانيد؟ پس نگران نباشيد و نگوييد چه بخوريم يا چه بنوشيم و يا چه بپوشيم. زيرا اقوام دور از خدا در پي همه اين‌‌گونه چيزهايند، امّا پدر آسماني شما مي‌داند که بدين‌‌همه نياز داريد. بلکه نخست در پي پادشاهي خدا و انجام اراده او باشيد، آنگاه همه اينها نيز به شما عطا خواهد شد. پس نگران فردا مباشيد، زيرا فردا نگراني خود را خواهد داشت. مشکلات امروز براي امروز کافي است! "(انجیل متی)

[2] زیر و زبر یعنی روانداز و زیرانداز

[3] مجیب: اجابت کننده دعا. خدا

[4] معیل: صاحب عائله. نان آور خانواده

شرح غزل شماره ۱۴۰۳ مولانا (آمده‌ام که سر نهم)

شرح غزل شماره ۱۴۰۳ مولانا (آمده‌ام که سر نهم)

محمدامین مروتی

عاشق می خواهد سرش را تقدیم کند و در عوضش عشق ببرد. اگر معشوق جواب منفی هم بدهد، برای عاشق تفاوتی ندارد. او "نی" می شکند و شکر خود را می برد. یعنی بهره خود و شیرینی خود را می یابد. شیرین کاری مولانا در عبارت "نَی شکنم" است. نی شکنم هم یعنی جواب نه تو را به هیچ می گیرم و هم یعنی ساقة نیشکر را می شکنم و شکربار می شوم. بی تفاوتی عاشق به معشوق از اینجاست که معشوق بهانه است و عاشق- به برکت عشق سرشار و درونی خود- از هر رفتاری که با او بکنند، حظّ خود را می برد:

آمده‌ام که سر نهم، عشق تو را به سر برم

ور تو بگوییم که نی، نی شکنم، شکر برم

تمام وجود مولانا عقل و جان شده است و دور از چشم دیگران آمده است که نور و شعلة نظر بیابد. یعنی دیدگانش بصیرت پیدا کند:

آمده‌ام چو عقل و جان، از همه دیده‌ها نهان

تا سوی جان و دیدگان، مشعلة نظر برم

او آمده است که گنج معنای شاه را بدزدد. اگر زری هم نباشد، چه باک. مهم این است که از این گنج و از این راز و نباء عظیم باخبر می شود که خود عین گنج است:

آمده‌ام که ره زنم، بر سر گنج شه زنم

آمده‌ام که زر برم، زر نبرم خبر برم

 چه باک اگر دلم را ببرد. من جانم را به او می دهم. چه باک اگر سر یعنی تعین و تشخصم را ببرد، مهم این است دستم به کمر او برود و کمربندش را باز کنم:

گر شکند دل مرا، جان بدهم به دل شکن

گر ز سرم کُله برد، من ز میان کمر برم

اوست که دیدگانم را پر کرده است و اوست که مقصد و مقصود نهایی من است. از پیش او کجا روم؟:

اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم؟

اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر برم؟

کوه از هیبت او بر خود می شکافد. من کی ام که در مقابل تیر او سپر بگیرم؟ پس پیش تیرش، بی سپر می روم:

آنک ز زخم تیر او، کوه شکاف می کند

پیش گشادِ تیر او، وای اگر سپر برم

به آفتاب گفتم اگر نور و تابناکی ات را به او هدیه کنی، تابت به تب تبدیل می شود. یعنی حرارت تو در مقابل حرارت او بی مقدار است و تب می کند. آفتاب هم ضمن تایید سخن من می گوید بلی اما اگر مرا  بپذیرد :

گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود

تاب تو را چو تب کند، گفت بلی اگر بَرَم

تابش رویش، به دل صفا می دهد و آب حسن اش، جگر را خنک می کند:

آنک ز تاب روی او، نور صفا به دل کشد

و آنک ز جوی حسن او، آب سوی جگر برم

در سودای تصویرش، تبدیل به سودا شده ام و برای اینکه کسی متوجه نشود او کیست و از سر غیرت، از قمر و خورشید و.... سخن می گویم. در مثنوی هم می گوید: آن زلیخا از سپندان تا به عود/ نام جمله چیز، یوسف کرده بود:

در هوس خیال او همچو خیال گشته‌ام

وز سر رشک نام او، نام رخ قمر برم

این غزل را در جواب باده ای که به من تقدیم کرد می گویم. او از سر استغنا و بی نیازی به من گفت اگر نخوری به دیگری می دهم:

این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من

گفت بخور! نمی‌خوری، پیش کسی دگر برم

 

حس تعلق به کشور

 

 

حس تعلق به کشور

محمدامین مروتی

مارتین لوترکینگ گفته بود:

"هیچ چیز خطرناک تر از این نیست که جامعه ای بسازیم که در آن بیشتر مردم حس کنند که هیچ سهمی در آن ندارند. مردمی که حس می کنند سهمی در جامعه دارند از آن جامعه محافظت می کنند، ولی اگر چنین احساسی نداشته باشند، ناخودآگاه می خواهند که آن جامعه را نابود کنند."

نادیده گرفتن انسان ها به آن ها حس عدم تعلق می دهد. انسان حس می کند به کشورش تعلق ندارد و متقابلا کشورش نیز به او تعلق ندارد. تحقق مفهوم "دولت-ملت" در گرو رابطة تنگاتنگ ملت با دولت است. اما دولت و حکومتی که مردم را به حساب نیاورد و آن ها را و نظرات ایشان را نادیده بگیرد، در این رابطه اخلال می کند و همان حس خطرناکی را که مارتین لوترکینگ می گوید، بازتولید می کند.

 

آینه و خودشناسی

آینه و خودشناسی

محمدامین مروتی

استعاره آینه، استعارة گویایی است. ما در آینه نیک و بد خود را می بینیم. اما تنها نیک و بد ظاهرمان را. اما خودشناسی یعنی دیدن نیک و بد درون. لذا عرفا از این استعاره، برای خودکاوی و خودشناسی استفاده کرده اند. امثال مولانا اهتمام به صیقلی کردن آینه ی دل را وافی به مقصود شناخت خویشتن می دانند. سپهری می گوید:" من اناری را می کنم دانه/ به دل می گویم/ خوب بود این مردم/ دانه ای دلشان پیدا بود..." اسکاروایلد در کتاب "تصویر دوریان گری"، از نقش و تصویری از کاراکتر داستانش سخن می گوید که با اعمال نیکویش، زیباتر و با اعمال زشتش، زشت تر می شود. در فیلم و رمان "داستان بی پایان" (نوشته میشاییل انده)، آیینه ای جادویی وجود دارد که باطن بیننده را به او نشان می دهد

13 آبان 98

عقل و عشق و سعادت

عقل و عشق و سعادت

محمدامین مروتی

زندگی جان استوارت میل، جذاب و آموزنده است. پدرش جیمز میل او را تحت تربیت خود قرار داده بود. در سه سالگی زبان یونانی و در بیست سالگی، بسیاری از مسائل فلسفی را آموخته بود. با این مایه از دانش و فرزانگی، او به افسردگی و احساس بیهودگی مبتلا شد. به لحاظ مادی و عقلی کم و کسری نداشت؛ اما شادمان نبود. به قول خودش خردمندی اش او را شادمان تر از گله گاوان نکرده بود. زندگی خردمندانه اش، خالی از شور و شوق و اشتیاق و عشق بود.

در همین زمان مقاله ای در باره زندگی پدر می خواند و ناگهان به گریه می افتد و دچار تحولی شگرف می شود. متوجه می شود، جستجوی شادمانی و خوشبختی به معنی از دست دادن و دور شدن از آن است. شادمانی نباید هدف زندگی باشد بلکه باید نتیجه فرعی در پیش گرفتن نوعی زندگی اخلاقی و فضیلت مندانه باشد. از آن پس این شعر و موسیقی و عشق بودند که نهایتا به زندگی اش شور بخشیدند. ازدواج با هریِت تیلر در 1830 از او آدمی دیگر ساخت.

گویی خلائی جاودانه در وجود آدم هست که به او می گوید، به تنهایی و با تکیه به عقل، خوشبخت نمی شوی. همیشه یک خالی بی پایان و یک نقطه کور در سویدای وجود آدمی هست که نیازمند "دیگری" است. این دیگری می تواند خدا باشد یا عشق به هر موجودی فراتر از خودت. عرفایی مانند اگوستین و مولانا بسیار از این نیازمندی و فقرِ ذاتی و از این عشق سخن گفته اند. فلاسفه ای مانند لاکان و لویناس نیز گفته اند انسان عبارت از دیگری است. فلاسفه ای مانند سقراط و هگل نیز به دیالکتیک و گفتگوی بین انسان ها برای تکمیا پازل حقیقت باور داشتند.

13 آبان 98

مغز جانوری و غرایز جنسی

مغز جانوری و غرایز جنسی

محمدامین مروتی

طبیعت از طریق مکانیسم هایی که طی ده ها هزار سال شکل گرفته اند، راه خود را می گشاید. لذا برای تداوم نسل، نشانه های ترشح هورمون های تستسترون و استروژن، برای جنس مخالف جذابیت پیدا می کند.

مثلا در زمان بالا بودن سطح استروژن، مردمک خانم ها باز می شود (میدریاز) تا جذاب تر شوند. در گذشته با استفاده از مصرف گیاهان این جذابیت ایجاد می شد. مثلا در ایتالیا با مصرف "بلادونا"، ایجاد میدریاز می کردند. وجه تسمیه بلادونا به معنای دختر زیبا از همین جاست. در ایران از مهرگیاه صحبت می کردند که احیانا گیاه مشابهی است.

مردان با هدایت مغز غریزی و جانوری شان،  جذب زنانی می شوند که بچه آوری و شیرواری بیشتر و لگن بزرگتری دارند و نسبت قاعده لگن به ارتفاع بیشتر است. ( فرتیلیتی)

زنان نیز به مردانی جذب می شوند که شانه های بزرگتر و بدن عضلانی تری دارند و نسبت عرض صورت به طول آن بیشتر است. ترشح تستسترون علاوه بر توان نان آوری، بر افزایش خشونت و تنوع طلبی مردان موثر است.

آمار ها می گوید 25 درصد مردان به یک شریک زندگی شان اکتفا نمی کنند و مردها ده برابر زنها تمایل به دین فیلم های پورن و سه برابر زنها تمایل به خودارضایی دارند. همینطور تمایل به رابطه جنسی در مردان به مراتب بیشتر از زنان است.

برگرفته از سخنرانی دکتر سرگلزایی

13 آبان 98

تاثیر مرگ بر زندگی

تاثیر مرگ بر زندگی

محمدامین مروتی

مرگ و زندگی دوگانه و دوقلوهای به هم چسبیده اند. معنای این دوگانه ها به هم مربوط است. مرگ سایه اش را بر سر زندگی ما گسترده است. به قول سهراب : و بدانیم اگر مرگ نبود، دست ما پی چیزی می گشت... فروغ هم می گوید تولید هنری نوعی پاسخ به مرگ است.

اگر بی مرگی و جاودانگی فراهم بود، انگیزه های استفاده از زندگی و حرکت در مسیر کمال بی رنگ می شد. اگر همیشه وقت داشته باشیم، سراغ کارهای مهم نمی رویم. مهمترین دلیل خیام برای دم غنیمت شمردن، ناپایداری عمر و فناپذیری انسان است.

از طرفی انسان فانی، آرزوی چیزی را می کند که ندارد. می ترسد همه تعلقات و داشته هایش را از دست دهد. لذا سودای جاودانگی می پزد. شاید در موقعیت یک موجود فناپذیر این آرزو، موجه به نظر برسد، اما ما که هرگز در موقعیت یک موجود فناناپذیر نبوده ایم که بتوانیم جاودانگی را بر میرایی ترجیح دهیم. چه بسا ملال و بیهودگی بر زندگی جاودانه سایه بیاندازد و آن را غیرقابل تحمل کند. صائب می گوید:

ما از این هستی چند روزه به تنگ آمده ایم

وای بر خضر که قربانیِ عمر ابد است

13 آبان 98

مرزهای دانایی و نادانی

مرزهای دانایی و نادانی

محمدامین مروتی

خردمندی بیش از آن که حاصل مجموعه اطلاعاتمان باشد، حاصل پی بردن به محدودیت های داناییِ بشری است و این امری است که کانت تئوریزه کرده بود. هر چند قرن ها پیش از او سقراط هم متوجه این نکته مهم شده بود که تا بدانجا رسید دانش من/ که همی بدانم که نادانم. دقیقا به همین علت بود که سروش معبد دلفی (یعنی سخنگوی خدایان) سقراط را عاقل ترین انسان معرفی کرده بود.

بالاترین مرتبة خردمندی این است که مقدورات خرد و عقل را بشناسی و پا از گلیم فهم خود فراتر نگذاری.

صدور احکام قاطع و تعصب و جزم، نشانة محدودیت و فقر دانش است. انسان باید بداند دایره دانشش محدود و دایره جهلش نامحدود است. بزرگمهر گفته بود همه چیز را همگان دانند و همگان تا کنون به دنیا نیامده اند. امروز می دانیم که این نادانی، امری اجتناب ناپذیر و حتی سرشتی است و همگان نیز همه چیز را نمی دانند.

13 آبان 98

پرسش گری و حقیقت

پرسش گری و حقیقت

محمدامین مروتی

مارک ورنون در کتاب 42 اندیشه ناب می گوید:

"باید مجذوب پرسش ها شوید نه غرق در پاسخ ها. کمال انسان در همین است."

انسان هایی که پاسخ های آماده برای پرسش ای مقدر دارند، عاشق حقیقت نیستند. عاشق خودشان و افکار خودشان اند. انسان نمی تواند همه پاسخ ها را داشته باشد. کمال و پیشرفت انسان در پرسشگری و جستجوی مدام و بی انتها تحقق می یابد. چنان که سهراب گفت:

 " کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرن، پی آواز حقیقت بدویم...."

13 آبان 98

اخلاق و عقلانیت

اخلاق و عقلانیت

محمدامین مروتی

به نظر هیوم، اخلاق امری عقلانی نیست و به عبارت معروف، "باید" از "هست" برنمی خیزد. او در توضیح این مدعا می گفت من عقلا می توانم ترجیح دهم که جهان ویران شود تا این که انگشتم خراش بردارد. در منتهی الیهِ این تمایز، حداکثر تکامل بشر با عقل صرف، می تواند تبدیل شدن به یک رایانه پیچیده باشد. کانت اخلاق را از حوزه نظری خارج و تابع عقل عملی و یک جهت گیری و انتخاب انسانی کرد. انسان علاوه بر عقل نظری عقل عملی هم دارد و همین عقل است که او را نبدیل به موجودی اخلاقی هم می کند.

شاید حل تقابل باید و هست، در موقعیت تاریخی ما، قابل رصد نباشد. اما از منظری تاریخی و تکاملی، همان خرد و عقل ورزی نظری است که انسان را برای تامین بیشتر منافع و مقاصدش، تابع مصلحت اندیشی و رعایت حقوق دیگران می کند و اخلاق نیز در تحلیل نهایی چیزی جز مصلحت اندیشی و عقلانیت نهادینه شده و تمرین شده نیست.

13 آبان 98

نسبت پادشاهی و دیانت در شاهنامه

 

نسبت پادشاهی و دیانت در شاهنامه

 

محمدامین مروتی

فردوسی در بخش پادشاهی اردشیر می گوید که دین و سلطنت با هم پایدار می مانند و توصیه اش نیز این است که این دو رودرروی یکدیگر قرار نگیرند:

چو بر دین کند شهریار، آفرین

برادر شود شهریاری و دین

نه بی‌تخت شاهیست، دینی به پای

نه بی‌دین بود شهریاری به جای

دو دیباست یک در دگر بافته

برآورده پیش خرد تافته

نه از پادشا بی‌نیازست دین

نه بی‌دین بود شاه را آفرین[1]

چنان پاسبانان یکدیگرند

تو گویی که در زیر یک چادرند

نه آن زین، نه این زان بود بی‌نیاز

دو انباز دیدیمشان نیک‌ساز

فردوسی از دین عقلانی و حمع خرد و دین دفاع می کند و می گوید:

چو باشد خداوندِ رای و خرد

دو گیتی همی مرد دینی برد

یعنی مرد دینی اگر خرد هم داشته باشد دنیا و آخرت هر دو را دارد.

پادشاه پاسدار دین است و دین پاسدار پادشاه:

چو دین را بود پادشا پاسبان،

تو این هر دو را جز برادر مخوان

چو دین‌دار کین دارد از پادشا،

مخوان تا توانی ورا پارسا

اما ضمنا پادشاه باید عادل باشد و دین هم گوهر و مغز عدالت است:

هرآنکس که بر دادگر شهریار،

گشاید زبان، مرد دینش مدار

چه گفت آن سخن‌گویِ با آفرین

که چون بنگری، مغزِ دادست دین

این تفکر ادامة تئوری فره ایزدی ایرانیان باستان است که طبق آن شاه باید عادل باشد تا تایید الهی پیدا کند.

در ادامه فردوسی می گوید سه چیز باعث نابودی تاج و تخت می شود. اول بیدادگری، دوم آن که نالایقان را به جای شایستگان بر کارها بگمارد و سوم حرص ثروت و مال:

سر تخت شاهی بپیچد سه کار:

نخستین ز بیدادگر شهریار

دگر آنک بی‌سود را برکشد

ز مردِ هنرمند، سر درکشد

سه دیگر که با گنج خویشی کند

به دینار کوشد که بیشی کند

همینطور دروغ گویی باعث تباهی و تیرگی پادشاهی می شود:

رخ پادشا تیره دارد دروغ

بلندیش هرگز نگیرد فروغ

نگر تا نباشی نگهبان گنج

که مردم ز دینار یازد[2] به رنج

اگر پادشا آزِ گنج آورد

تن زیردستان به رنج آورد

پادشاه باید فکر کند که ثروتمندی مردم با ثروتمندی خودش تفاوتی ندارد. نه اینکه از دهقان بگیرد و بر ثروت خود بیفزاید. یعنی در افزایش ثروت عمومی جامعه و به بار نشستن زحمات مردم بکوشد:

کجا گنج دهقان بود، گنج اوست

وگر چند بر کوشش و رنج اوست

نگهبان بود شاه، گنجِ ورا

به بار آورد شاخِ رنجِ ورا

یعنی شاه باید زحمات دهقان را به بار نشاند.

همینطور فردوسی شاه را از خشم برحذر می دارد:

چو خشم آوری هم پشیمان شوی

به پوزش، نگهبان درمان شوی

هرانگه که خشم آورد پادشا

سبک‌مایه خواند ورا پارسا

به علاوه به شاه توصیه می کند به عامه مردم اعتماد نکند که نه خدا را می پرستند و نه پاس شاه را دارند:

....مجوی از دل عامیان راستی

که از جست‌وجو آیدت کاستی

وزیشان تو را گر بد آید خبر

تو مشنو ز بدگوی و انده مخور

نه خسروپرست و نه یزدان‌پرست

اگر پای گیری سر آید به دست

چنین باشد اندازة عام شهر

ترا جاودان از خرد باد بهر

به دنبال عیبجویی و خرده گیری هم مباش:

...تو عیب کسان هیچ‌گونه مجوی

که عیب آورد بر تو بر عیب‌جوی

و به دنبال هوا و هوس و خشم مرو:

وگر چیره گردد هوا بر خرد

خردمندت از مردمان نشمرد...

چو خواهی که بستایدت پارسا

بنه خشم و کین چون شوی پادشا

هوا چونک بر تخت حشمت نشست

نباشی خردمند و یزدان‌پرست....

سخنان را بشنو و بهترینشان را برگیر که به روشنی یادآور آیه قرآن است: یستمعون القول و یتبعون احسنه:

سخن بشنو و بهترین یادگیر

نگر تا کدام آیدت دلپذیر....

شاه باید درویش نواز باشد:

مکن خوار خواهنده درویش را

بر تخت منشان بداندیش را

همینطور باید گناهکاران پشیمان را ببخشد و کینه توز نباشد:

هرانکس که پوزش کند بر گناه

تو بپذیر و کین گذشته مخواه

بخشنده باشد:

همه داده ده باش و پروردگار

خنک مرد بخشنده و بردبار

اگر دشمن از موضع ضعف خواست آشتی کند نپذیرد مگر این که از صمیم دل آشتی بجوید که می توانی از او باج بستانی ولی با او آشتی بکنی:

چو دشمن بترسد شود چاپلوس

تو لشکر بیارای و بربند کوس

به جنگ آنگهی شو که دشمن ز جنگ

بپرهیزد و سست گردد به ننگ

وگر آشتی جوید و راستی

نبینی به دلش اندرون کاستی،

ازو باژ بستان و کینه مجوی

چنین دار نزدیک او آب‌روی

 

 


[1] آفرین یعنی شاباش و سعادت و برکت و تبرک و میمنت

[2] یازیدن یعنی روی آوردن و رسیدن

حرفی از آن هزاران...

آیه هفته:

عصر آیه2:‏‏ إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ ‏ آیه 3: إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ ‏: كه واقعا انسان دستخوش زيان و خسران است. مگر كسانى كه گرويده و كارهاى شايسته كرده و همديگر را به حق و به شكيبايى توصيه كرده‏اند.

شعر هفته:

آن‌ها که اهلِ صُلح اند، بُردند زندگی را

وین ناکَسان بِمانَند در جَنگِ زندگانی                 مولانا

کلام هفته:

خوفناکی نازیسم عمدتا ناشی از اعمال کسانی بود که می توانستند در شرایطی دیگر، انسانهایی متفاوت باشند.                     هانا آرنت

داستانک:

زندگي من و تو به هم بسته است. چقدر دوستم داري! از نگاهت پيداست. من ولي نمي توانم محبت هايت را جبران كنم. برايت فقط زحمت ايجاد كرده‌ام. نمي‌گذارم راحت بخوابي يا مثل گذشته به زندگي ات توجه كني. تنها وقتي تمام توجهت معطوف به من است آرام مي‌گيرم. وقتي نگاهت را به چشمانم مي‌دوزي، زيباترين لحظات زندگي‌ام رقم مي‌خورد. فقط خواهشي از تو دارم: لطفاً بند قنداقم را كمي شل‌تر ببند!

                                                                                                                 ناهيد اشكبوس

طنز هفته:

یه بارم رفتم روانشناس دو ساعت باهاش حرف زدم گفتم دکتر مشکلم چیه ؟

گفت ببین مشکلت اینه اینجا نونواییه منم شاطرم هرکی لباس سفید میپوشه دکتر نیس حالا پاشو برو...


ح

تغییر یا تفسیر؟

تغییر یا تفسیر؟

محمدامین مروتی

مارکس گفته بود فلاسفه همیشه خواسته اند جهان را تفسیر کنند اما سخن بر سر تغییر آن است. اما حقیت این است که فلاسفه دو دسته اند. دسته ای که به تفسیر قناعت می کنند ودسته ای که به تغییر هم دل بسته اند.

فلسفه اخلاق و فلسفه سیاست و به طور کلی فلسفه عملی، دل در گرو تغییر انسان و جامعه دارند. وجود شناسی و معرفت شناسی و منطق البته گرایش به تفسیر و فهم جهان دارد.

از این ها گذشته و از منظری دیگر نیز می توان به این موضوع پرداخت. فلاسفه دو دسته اند. رواقیون به معنای وسیع کلمه کسانی هستند که نحوه هماهنگی با عالم و طبیعت و بازگشت به طبیعت را به ما می آموزند. شوپنهاور، اسپینوزا، روسو، هایدگر، ویتگنشتاین و بیشتر اهل عرفان از این دسته اند

اما اندیشمندانی هم داریم که می خواهند فلک را سقف بشکافند و علیرغم فلک مینایی، طرحی نو در اندازند. مارکس، نیچه، سارتر، دیویی، راسل، ماکیاولی، هابز و پوپر نیز این دسته اند.

24 مهر 98

راه های دفع ملال

راه های دفع ملال

محمدامین مروتی

ملالت از تکرار برمی خیزد. زندگی تکراری و عادتمند، کسالت آور است. این که هر روز مجبور باشیم کارهای معین و مکرری را از بام تا شام انجام دهیم و از آن بدتر این که کاری برای انجام دادن نداشته باشیم.

اما راهکارهایی برای دفع ملال:

نونگری: یعنی با چشم های روفته از غبار عادت نگاه کردن. با کنجکاوی در همه چیز و همه کس و همه جا نگریستن. از گل شبدر تا لاله قرمز. از ماه تا ماهی.

زندگی حسی: یعنی ارتباط حسی با عالم و آدم گرفتن. خوب حس کردن و تمرکز بر حواسمان که چه داریم می خوریم، چه داریم می بینیم و چه داریم می شنویم؟

آهستگی و تمرکز: آهسته زیستن و متمرکز بودن بر لحظات به جای فرار از لحظه حاضر به لحظة غایب و فرار از حال به گذشته و آینده. عدم شتابزدگی در پیمایش عمر.

تغییر محیط: در یک جا ننشستن و خود را در معرض تجارب و دیده ها و شنیده های جدید قرار دادن. سفر. سینما. مهمانی. جلسات مفید. اگر امکان تغییر محیط زیاد نباشد، با نو دیدن اموری که تا به امروز برایمان کهنه بوده اند می توانیم به استقبال نوبینی برویم. یعنی سعی کنیم از زاویه و جنبه نو به مسائل تکراری بنگریم.

مولانا می گوید افکار مزاحم مانند خاشاک روی آب است. اگر جریان آب تیز و قوی باشد، این خاشاک ها دوام نمی آورند و سریع می گذرند:

هست خاشاک تو صورتهای فکر

نو به نو در می‌رسد اشکال بکر

عمر ما مثل جوی در حال گذر است:

گر نبینی رفتن آب حیات

بنگر اندر جوی و این سیر نبات

آب چون اَنبُه‌تر آید در گذر

زو کند قشرِ صُوَر، زوتر گذر

مولانا نتیجه می گیرد که عارفن به دلیل نو اندیش، به جوی شبیهند که خاشاک غم در ضمیر آنان نمی پاید:

چون به غایت تیز شد این جو، روان

غم نپاید در ضمیر عارفان

در جای دیگر هم می گوید:

هر زمان، نوصورتی و نو جمال

تا زِ نو دیدن فرو میرد ملال

 

انواع دوستی

انواع دوستی

محمدامین مروتی

ارسطو از سه نوع دوستی سخن می گوید: دوستی فایده محور مانند دوستی های کاری و شغلی. دوستی لذت محور مثل دوستی های جنسی و جوانانه. دوستی فضیلت محور یا شخصیت محور که مبنایش اشتراک در فضایل و خوی و خصلت طرفین است.

جمله معروف ارسطو این است: "دوست انسان، خودِ دیگر اوست." که ما را به یاد جمله لکان می اندازد که "انسان عبارت از دیگری است." ظاهرا لکان تعریف ارسطو را به همه ارتباطات بشری بسط می دهد. این بدان معناست که ما با داشتن دوستان است که خود را پیدا می کنیم و اعتماد به نفسمان زیاد می شود. نیچه به این نوع دوستی، "دوستی ستارگان" می گوید. شمس تبریزی می گفت: " مقصود از خلقت عالم دوستی دو تن بود برای خدا، دور از هوا."

به نظر می رسد در تحلیل نهایی، ریشة دوستی و عشق به دیگران، چنان که "آیریس مرداک" هم گفته است، درک عمیق این واقعیت باشد که دیگران نیز به اندازة ما واقعی اند. منشاء خودخواهی نیز به نوعی در بی خبری از این واقعیت آشکار است که دیگران مثل ما واقعی هستند. به میزانی که این فهم عمیق تر شود که دیگران هم عین ما واقعی هستند، به همان اندازه، از خوشی دیگران خوش و از ناخوشی شان، ناخوش شویم.

از آنجا که برداشته شدن مرزهای وجودی و جسمی ما را در عواطف و احساسات دیگران شریک می کند، به نوعی از نوبادی و هیچکس به اوری بادی و همه کس تبدیل می شویم. وحدت وجود در راستای تمرین این ادراک حاصل می شود. حالتی از بودن نه گرفتن. به شکرانه این حس خوی است که نیچه می گوید دهنده باید از گیرنده تشکر کند. نه به زبان که به وجود. باید حس عمیق سپاسگزاری در دیگران باشد که به ما امکان و فرصت دوست داشتن شان را می دهند. چرا که در فرایند این دوست داشتن است که احیا می شویم. تولدی دیگر پیدا می کنیم و حس خوبی از بودن می یابیم. دوست داشتن محصول هدیه دادن است نه هدیه گرفتن.

 

دوستی های اینترنتی به جای خود مغتنم است. ولی به جهت موقتی و گذرا بودن آن را با مصدر جعلیِدوستیدن to friend توصیف کرده اند. در مقابل دوست شدن یا to be friend. حتی برایش سایت دوست یابی هم درست شده است. اما همین دوستی های اینترنتی، می تواند مقدمه ای برای پاره ای دوستی های حقیقی هم باشد.

منبع:

42 اندیشه ناب از مارک وِرنون. ترجمه پژمان طهرانیان. نشر نو1396

 

نسبت خوانش گزینشی متن و روح آن

نسبت خوانش گزینشی متن و روح آن

محمدامین مروتی

امروز دیگر ما می دانیم در خوانش متن، گزیر و گریزی از گزینش نیست. یعنی هر کس متن را چنان می خواند که اقتضای شرایط تاریخی و تیپ شخصیتی و افق های فکری اوست.

بنابراین و به طریق اولی نمی توان کسی را از خوانش گزینش گرانه نهی کرد. این گزینش گری به نحوی ناخودآگاه انجام می گیرد و ذهن با مکانیسم های شناخته شده به غربالگری اطلاعات و داده ها برای رسیدن به یک تئوری مطلوب می پردازد.

اما این به معنای فقدان روشمندی و منطق در این گزینش گری نیست و بنابراین به معنای غیرقابل نقد بودن برداشت و قرائت و فهم دیگران از متنی معین نیست.

به درستی گفته شده است که حتی شیطان هم می تواند از کتاب مقدس، آیاتی به سود خویش استخراج کند. می توان هم خوانش عقلانی و رحمانی از قرآن داشت و هم خوانش قشری و داعشی. مولانا می گوید:

طالب هر چیز ای یار رشید

جز همان چیزی که می خواهد ندید

و نیچه می گوید اعتقادات ما مسبوق به امیال ما هستند. ما اول اعتقادی داریم و سپس دنبال توجیهش می گردیم. در ادبیات فارس نیز این بیت به کرار شنیده می شود که:

هر كه نقش خويشتن بيند به خواب(یا به آب)

 برزگر باران و گازُر آفتاب

یعنی کشاورز چون دلش باران می خواهد آن را خواب آن را می بیند ولی گازر (شویندگان قدیم لباس که برای شستن و خشک کردن لباس به نور خورشید نیاز داشتند) آفتاب را به خواب می بیند.

تیپ شخصیتی آدمها در اتخاذ و پیش گرفتن قرائت رحیمانه یا سخت گیرانه از دین و حتی مکاتب فلسفی و اجتماعی(مثلا مارکسیسم) دخالت دارد. مثلا شخصیت رزالوگزامبورگ با استالین و بنابراین تلقی شان از مارکس با هم تفاوت دارد.

تلقی برون گرایانه و درون گرایانه یا عقلی و عاطفی، حسی و شهودی، انزوا طلب یا اجتماعی، مهر طلب یا برتری طلب و صدها فاکتور دیگر شخصیتی تلقی ما از زندگی را متفاوت می سازد.

افق های جغرافیایی اروپا و آسیا یکی نیستند. در نتیجه کمونیسم اروپایی و افغانی و حتی اسلام اروپایی و خاورمیانه ای با یکدیگر تفاوت دارند.

افق های تاریخی نیز، تبعات مقتضی خود را در تکثر آراء دارند. مثلا در سپهرزیست قدما، آیات قرآن، ضرورتا همان معنایی را نداشته اند که ما می فهمیم. تصور آن ها از هفت آسمان و خلقت مخلوقات در شش روز با تلقی ما متفاوت است. تلقی قدما از تغییر و انقلاب در گذشته، مشتمل بر برداشتی مذموم بود ولی تلقی امروزین از تغییر، اغلب ممدوح است. این آیه قرآن که إن الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بأنفسهم(رعد-11) برخلاف آنچه که مفسران امروزی می گویند، مبینِ ستایش تحول و تغییر نیست. بلکه خداوند تهدید می کند که اگر ناسپاس باشید، مانند امم گذشته، از بینتان می برم. در حالی که مفسران انقلابی مشربِ روزگار ما پس از سید جمال الدین اسد آبادی با این پیش فرض که تغییر امری مطلوب است و مطابق به باب شدن تحول خواهی- آن را چنین معنی کرده اند که خدا سرنوشت قومی را تغییر نمی دهد مگر این که خود را تغییر دهند.

علم هرمنوتیک جدید همین را می گوید که انسان ها بر مبنای افق های فکری و تربیتی و آموخته هایشان به متن نزدیک می شوند و هیچ چشمی بالضروره و به ناچار نمی تواند بدون عینکِ سوابق معرفتی و تربیتی به سراغ متن برود.

با این حساب چگونه می توان خوانشی از متن را به خوانشی دیگر ترجیح داد؟ آیا وجهی و مرجحی برای ترجیح داریم؟

البته که داریم و آن قرائت منظومه ای و روشمند از متن است. قرائت روشمند، ضمن منها کردنِ عوارض تاریخی از متن، به روح آن وفادار می ماند. خوانش منظومه ای، خوانشی است که سازگارترین و معقول ترین و در عین حال ساده ترین تفسیر و تلقی را از متن به ما می دهد. به همین علت فهم متن از منظر ماتن بسیار مهم است. یعنی مفسر باید خود را در شرایط روحی و ذهنی نویسنده متن قرار دهد و به مفاهمه با او بپردازد. این که می گوییم تفسیر نباید با روح متن معارضه داشته باشد در همین جهت است. مثلا اگر خدا رحمان و رحیم است، متن را نمی توان به طریقی خواندکه افاده ظلمِ آشکار از آن بشود. ظلم آشکار را ذهن به صرافت همان طبع خداداد می تواند بفهمد. ذهن ما به صرافت طبع می تواند بفهمد که عذاب جاودان برای جرم محدود و مشخص، عادلانه نیست و با عدالت خداوندی بر پایة پاداش و مجازاتِ مثقالی و ذره ای سازگار نیست و بنابراین به تاویل عقلی آن می پردازد.

در واقع روح ادیان و فلسفه تکوینی و وجودی آن ها، عدالت است و اخلاق و توحید.

خوانش های قشری و تحت اللفظی و معطوف به نص، غالبا از درک روح متن غافل می مانند.

بنابراین اولا متن را باید با توجه به درک و فهم روح زمانه ای فهمید که متن در آن زمانه نوشته شده و ثانیا باید روح زمانه خودمان را نیز در آن بدمیم و نوعی تلائم و هماهنگی بین روح متن در گذشته با اقتضائات تاریخی خود برقرار کنیم.

 

24 مهر 98

 

علم و فلسفه

علم و فلسفه

محمدامین مروتی

فلسفه علمی در عرض سایر علوم نیست. علمی است بر فراز سایر علوم. از نتایج و دستاوردهای علوم دیگر تغذیه می کند. همانگونه که منطق مقدم بر همه علوم است، فلسفه نیز متاخر بر همه علوم است.

از این جهت فلسفه از نتایج علوم برای دادن تصویری وسیع تر از عالم و آدم استفاده می کند.

اما از سوی دیگر فلسفه به مثابه منطق و متدولوژی و دستور در به کار بردن صحیح عقل و زبان، به علوم کمک می کند تا در حرکتشان و در نتیجه گیری هایشان به غلط نیفتند.

به این معنا به گفته ویتگنشتاین، فلسفه نوعی فعالیت است برای نشان دادن راه خروج مگس از بطری. فلسفه بیش از هر چیزی متدولوژی است.

 

فلسفه و مرگ

فلسفه و مرگ

محمدامین مروتی

به نظر می آید سائقه و سابقه فلسفه بیش از هر چیز به واقعیت مرگ بر می گردد. کسی می میرد و می پوسد. پس ما هم می میریم و دستمان از تنعم عالم  و دوست و آشنا و کس و کارمان کوتاه می شود. این به خودی خود حقیقت مهیبی است که کنار آمدن با آن دشوار است. بعدش مردگان را به خواب می بینیم و احساس می کنیم در جای دیگری به زندگی شان ادامه می دهند ولی خیلی هم مطمئن نیستیم. پس موضوع نشئات دیگر وجودی و مثلا عالم روح پیش می آید.

مرگ اولین و مهمترین دغدغة اگزیستانسیال و وجودی بشر است. فلسفه ابتدا به ساکن پاسخی به مسئله مرگ است. سپس از دل این تفلسف، متافیزیک و اخلاق هم بیرون می آید.

هنر و دین نیز پاسخ خای دیگر به مسئلة مرگ اند. چنان که فروغ فرخزاد نیز روی این مسئله تاکید دارد که هنر پاسخی است که هنرمند به مرگ می دهد.

21 مهر 98

نقد شیخ ناواصل

نقد شیخ ناواصل

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر نخست می گوید اهل فن و دانایان گفته اند به میمانی اهل احسان روید نه کسی که لخت تان نماید و آنچه را هم که دارید از شما بگیرد:

۲۲۷۴      بَهرِ این گفتند دانایان به فَن                  میهمانِ مُحْسنان باید شُدن

مهمان کسی شو که تو را از خسی به کسی تبدیل کند. یعنی محصول خس و ناچیزت را بخرد و کَس ات کند:

۲۲۷۵      تو مُرید و میهمانِ آن کسی                   کو سِتانَد حاصِلَت را از خَسی

کسی که خودش بر آداب سلوک مسلط نیست و از خود نور معرفت ندارد، چه دارد به تو بدهد؟

۲۲۷۶      نیست چیره، چون ترا چیره کُند؟             نورْ نَدْهَد، مَر تو را تیره کُند

۲۲۷۷      چون وِرا نوری نبود اَنْدر قِران[1]                نور کِی یابَند از وِیْ دیگران؟

کسی که چشمش مرتب آبریزش دارد نمی تواند دارو در چشم کسی بکند:

۲۲۷۸      هَمچو اَعْمَش[2] کو کُند دارویِ چَشم          چه کَشَد در چَشم‌ها اِلّا که پَشم؟

شیطان هم شیخ ناواصل را به رفاقت قبول ندارد ولی او خود را از ابدال و اولیاء الهی برتر می داند:

۲۲۸۳      دیو نَنْموده وِرا هم نَقْشِ خویش              او هَمی‌گوید زِ اَبْدالیم بیش

اقوال بزرگان را از بر کرده و به خلائق می فروشند:

۲۲۸۴      حَرفِ درویشانْ بِدُزدیده بَسی                 تا گُمان آید که هست او خود کسی

بر بایزید ایراد می گیرد در حالی که یزید از او خجالت می کشد:

۲۲۸۵      خُرده گیرد در سُخَن بر بایَزید                 نَنگ دارد از درونِ او یَزید

بهره ای از خوان نعمت های الهی ندارد ولی او خانقاه و سفره دارد. مولانا در اینجا طعنه ای هم به خلافت موروثیِ مرسوم در بین اهل تصوف می زند:

۲۲۸۶      بی‌نَوا از نان و خوانِ آسْمان                   پیشِ او نَنْداخت حَقْ یک استخوان

۲۲۸۷      او نِدا کرده که خوانْ بِنْهاده‌ام                 نایِبِ حَقَّم، خلیفه ‌زاده‌ام

مولانا به طنز از زبان شیوخ ناواصل می گوید ای ساده دلانِ پر گره و پر عقده، بیایید تا با هیچ و پوچ سیرتان کنم:

۲۲۸۸      اَلصَّلا ساده‌دلانِ پیچْ پیچ                      تا خورید از خوانِ جودَم سیرْ هیچ

فریب خوردگان سالیان آزگار به امید تحول احوال بر درگاه این شیوخ می نشینند و عاقبت می بینند کل عمرشان در سودای این انتظار و وعده، به هدر رفته است. چرا که باطن این آدمیان دیر هویدا می شود تا بدانی گنجی برای بخشش داشتند یا این که روحشان لانه مار و اژدها بود:

۲۲۸۹      سال‌ها بر وَعدۀ فردا، کَسان                   گِردِ آن دَر گشته، فردا نارَسان

۲۲۹۰      دیر باید تا که سِرِّ آدمی                       آشکارا گردد از بیش و کَمی

۲۲۹۱      زیرِ دیوارِ بَدَن گنج است یا                    خانۀ مار است و مور و اَژدها

۲۲۹۲      چون که پیدا گشت کو چیزی نبود           عُمرِ طالِب رفت، آگاهی چه سود؟

رستگاری مرید ساده دل و صادق:

مولانا ادامه می دهد که اما به ندرت اتفاق می افتد که مرید ساده دلی با صدق و حسن نیتِ تمام در یک مدعی مُزوّر امید می بندد و رستگار می شود و به مقام از شیخ مدعی و ناواصل بر می گذرد:

۲۲۹۳      لیکْ نادر طالِب آید کَزْ فُروغ                  در حَقِ او نافِع آید آن دُروغ

۲۲۹۴      او به قَصدِ نیکِ خود جایی رَسَد               گَرچه جان پِنْداشت و آن آمد جَسَد[3]

مثل آن که برای یافتن قبله در شب تحری می کنند. ممکن است سمتِ درستِ قبله را نیابند ولی نمازشان درست است چون نیت شان درست است:

۲۲۹۵      چون تَحَرّی[4] در دلِ شبْ قِبْله را قبله نیّ و آن نمازِ او رَوا

29 مهر 98

 


[1] قران یعنی همنشینی

[2] اعمش کسی است که آبریزش دارد.

[3] جسد وجودِ بی روحِ  شیخ ناواصل است

[4] تحری جستجوی قبله، جستجوی حقیقت

مقام حیرت و استغراق و حال خوش

مقام حیرت و استغراق و حال خوش

محمدامین مروتی

توبه، مرحله اول سلوک است و توبه از توبه یا حیرانی، مرحله نهایی آن. توبه، کماکان مرحله بی خبری از خداست و در مقایسه با عارف حیران و مستغرق، نوعی نقص و گناه است. در حقیقت عارف چنان باید در زمان حال مستغرق باشد که به یاد نیاورد که چه بر او گذشته است:

۲۲۱۵      ای خَبَرهات از خَبَردِهْ بی‌خَبَر                  توبۀ تو از گناهِ تو بَتَر

۲۲۱۶      ای تو از حالِ گذشته، توبه‌جو                 کِی کُنی توبه ازین توبه، بِگو؟

مولانا در دفتر اول، احوال پیرچنگی بعد از حیرت و استغراق را چنین وصف می کند. احوالی خارج از زمان و مکان و زبان:

۲۲۱۹      هَمچو جانْ بی‌گریه و بی‌خنده شُد            جانْش رفت و جانِ دیگر زنده شُد

۲۲۲۰      حیرتی آمد دَرونَش آن زمان                  که بُرون شُد از زمین و آسْمان

۲۲۲۱      جُست و جویی از وَرایِ جُست و جو          من نمی‌دانم، تو می‌دانی بِگو

استغراقی مانند غرقه شدن در دریای معنا و حال که به اختیار نیست و ناشی از کشش و تقاضایی آن سویی است:

۲۲۲۲      حال و قالی از وَرایِ حال و قال               غَرقه گشته در جَمالِ ذواَلْجَلال

۲۲۲۳      غَرقه‌یی نه که خَلاصی باشَدَش              یا به جُز دریا کسی بِشْناسَدَش

مولانا می گوید اگر این تقاضاها نبود، عقل کوچک و جزئی، به عقل کل راه نمی داشت:

۲۲۲۴      عقلِ جُزو از کُلّْ گویا نیستی                  گَر تَقاضا بر تَقاضا نیستی

۲۲۲۵      چون تَقاضا بر تَقاضا می‌رَسَد                  موجِ آن دریا بِدین جا می‌رَسَد

خواننده منتظر دنبالة داستان است. اما مولانا می گوید چه بگویم؟ چه ماجرایی؟ زیرا که عمر و پیر دامن از گفتگو کشیدند و حرف من در دهانم نیمه تمام ماند:

۲۲۲۶      چون که قِصه‌یْ حالِ پیر این‌جا رَسید        پیر و حالَش رویْ در پَرده کَشید

۲۲۲۷      پیرْ دامَن را زِ گفت و گو فَشانْد                نیمْ گفته در دَهانِ ما بِمانْد

عیش و عشرت عارفان:

می ارزد که هزاران جان فدای داشتن این لحظه ها کرد. چنان که آفتاب با نورپراکنی اش چنین می کند و در هر لحظه، هزاران جان می بازد و انسان معنوی نیز مانند خورشید، با جان فشانی، مستمرا لحظه های ناب و نوی را تجربه می کند که دم به دم از غیب می رسند:

۲۲۲۸      از پِیِ این عیش و عِشْرَتْ ساختن            صد هزاران جانْ بِشایَد باختن

۲۲۲۹      در شکارِ بیشۀ جانْ باز باش                   هَمچو خورشیدِ جهانْ جان‌باز باش

۲۲۳۰      جانْ‌فَشان اُفتاد خورشیدِ بُلند                  هر دَمی تی می‌شود پُر می‌کُنند

۲۲۳۱      جانْ فَشان ای آفتابِ مَعْنوی                  مَر جهانِ کُهنه را بِنْما نوی

۲۲۳۲      در وجودِ آدمی جان و رَوان                   می‌رَسَد از غَیبْ چون آبِ رَوان

 

 

برگ بی برگی

برگ بی برگی

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر اول می گوید اگر همه چیزت را ببخشی و درخت وجودت بی برگ و بار شود، خداوند بر تو لباس و برگی معنوی و فضل خویش می پوشاند. برگ بی برگی یعنی برگ فقر و درویشی که عین ثروت معنوی است:

۲۲۴۷      گَر بِریزَد بَرگ‌هایِ این چَنار                  بَرگِ بی‌بَرگیش بَخشَد کِردگار

۲۲۴۸      گَر نَمانْد از جود در دستِ تو مال             کِی کُند فَضْلِ اِلهَت پای‌ْمال؟

چنان که کشاورز باید انبارش را برای کاشتن بذر، تهی کند تا ده چندان به سویش برگردد:

۲۲۴۹      هرکِه کارَد، گردد اَنْبارَش تَهی                لیکَشْ اَنْدر مَزرعه باشد بهی[1]

به عکس، ان کس که در افشاندن دانه در مزرعه بخل می ورزد، انبارش طعمه موش و شپش روزگار می گردد:

۲۲۵۰      وان کِه در اَنْبار مانْد و صَرفه کرد               اُشْپُش و موش حوادثْ پاک خَورْد

29 مهر 98

 


[1] بهی یعنی بهتر شدن و ازدیاد محصوی

زمانمندی ترفندی نفسانی

زمانمندی ترفندی نفسانی

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر اول و داستان پیر چنگی، زمانمندی را نوعی اسارت و ماندن در وضعیت کنونی می داند:

 عمر به عنوان یک مرشد به پیرچنگی، که پشیمان و پریشان است، می گوید که گریه و زاری، نشانة هشیاری و هستی است نه فنا. در عالم فنا و بیخودی، هشیاری و بنابراین پشیمانی جایی ندارد:

۲۲۰۹      پس عُمَر گُفتَش که این زاریِّ تو             هست هم آثارِ هُشیاریِ تو

۲۲۱۰      راهِ فانی گشته، راهی دیگر است              زان که هُشیاری گناهی دیگر است

پشیمانی و هوشیاری، ناظر به گذشته اندیشی است؛ حال آنکه غفلت از زمان حال، حجاب سالکند:

۲۲۱۱      هست هُشیاری زِ یادِ مامَضی[1]                ماضی و مُسْتَقبَلَت پَرده‌یْ خدا

گذشته و آینده مانند دو گره در نی هستند که نوایش را خراب می کنند. انسان زمانمند مانند نی گره مند است که لایق همرازی و همسازی و نشستن بر لب خداوند نیست:

۲۲۱۲      آتش اَنْدر زَن به هر دو، تا به کِی             پُر گِرِه باشی ازین هر دو چو نِی؟

۲۲۱۳      تا گِرِه با نِی بُوَد، هم‌راز نیست                هم‌نِشینِ آن لب و آواز نیست

گشتن گرد جهان، خروج از خانه و عین گم شدن و سرگردانی است:

۲۲۱۴      چون به طَوْفی[2] خود به طَوْفی مُرتَدی[3]       چون به خانه آمدی هم با خَودی

 


[1] مامضی یعنی گذشته

[2] طوف: چرخیدن و طواف کردن

[3] مرتد را را پوشیده ردا معنی کرده اند ولی به نظرم همان معنی معهود خروج از دین یا راه راست، مناسب تر است.

روی گل، حجاب بوی گل

روی گل، حجاب بوی گل

محمدامین مروتی

عرفا بعضا برای پوشاندنِ اسراری عمیق تر سخن می گویند. سخن روپوشی بر مافی الضمیرشان است تا نامحرم در خلوت شان راه نیابد. نامحرمی که به قیل و قال دل بسته و معتاد زبان است. بعضی به ظاهر قرآن و قل های آن دل بسته اند . در حالی که قرآن ذوبطون است و همیشه می توان فهم عمیق تر و جدیدتری از آن نسبت به فهم گذشته داشت. عرفا مدعی راه یافتن به عمق قرآن هستند. مولوی می گوید:

ما ز قرآن مغز را برداشتیم

پوست را بهر خران بگذاشتیم

در جای دیگر می گوید بلبل از آن روی در روی گل نعره می زند تا همه را به ظاهر گل مشغول دارد و نامحرمان را از معنا و بوی گل غافل دارد. رسیدن به بوی گل با توصیف و گفتن، به دست نمی آید با خوب حس کردن و بوییدن حقیقت و جوهر آن میسر می شود:

بلبلانه نعره زن در روی گل

تا کنی مشغولشان از بوی گل

تا به قل مشغول گردد هوششان

سوی بوی گل نپرد هوششان

حکایتِ روی قرآن و توی قرآن، همان حکایت روی گل و بوی گل است.

شرح غزل ۱۲۴۷ مولانا در خودباوری

شرح غزل ۱۲۴۷ مولانا در خودباوری

محمدامین مروتی

غزل 1247 از بهترین و ناب ترین غزل های اوست. کمتر غزلی از مولانا و دیگران دیده ام که این همه تاکید بر خودباوری و خودیافتگی و نفی خودباختگی داشته باشد:

۱          عارفان را شَمع و شاهِد نیست از بیرونِ خویش          خونِ انگوری نَخورده باده‌شان هم خونِ خویش

معشوق عرفا، خارج از وجود آن ها نیست. از می انگوری مست نیستند. مستی در خون ایشان است.منظور این است که عرفا ثقل درونی دارند و شادی و عشق از چشمة وجود خودشان می جوشد نه از خارج. به همین دلیل در بیت بعدی نیز می گوید، عرفا نیاز به معشوق خارجی هم ندارند:

۲          هر کسی اَنْدَر جهانْ مَجنونِ لیلی‌یی شُدند               عارفانْ لیلیِ خویش و دَم به دَم مَجنونِ خویش

تو نباید هر دم به ساز کسی برقصی بلکه باید میزان، دریافتهای خودت باشد تا به هارمونی و توازن و هماهنگی وجودی برسی:

۳          ساعتی میزانِ آنی ساعتی موزون این                    بعد ازین میزانِ خود شو تا شَوی موزونِ خویش

نفسانیت و منیت مانند فرعون سرزمین وجودت را اشغال کرده است. باید او برود تا جایش را موسا و هارون وجودت یعنی وجود اصیلت بگیرد:

۴          گَر تو فرعونِ مَنی از مصرِ تَنْ بیرون کُنی                در درونْ حالی بِبینی موسی و هارونِ خویش

تعلقات دنیوی تو را سنگین کرده و مانند قارون به قعر زمین فرو می برد. به همین علت سبکبار و سبکبال نیستی:

۵          لَنْگری از گنجِ مادون بسته‌یی بر پایِ جان               تا فروتَر‌‌‌ می‌رَوی هر روز با قارونِ خویش

یونس با ماهی و دریا تناسب دارد. یونس بر لب دریای عشق، بر قانونِ خویش نشسته بود یعنی احوالش همان گونه و بر همان قاعده ای بود که باید باشد:

۶          یونُسی دیدم نشسته بر لبِ دریایِ عشق                 گُفتَمَش چونی؟ جوابَم داد بر قانونِ خویش

ذوالنّون یعنی صاحب ماهی و منظور یونس است که به شکم ماهی رفت. او می گوید خوراک ماهی بودم ولی از وقتی خمیدم و انانیت م را از دست دادم، صاحب ماهی شدم و بر او غالب آمدم:

۷          گفت بودم اَنْدَرین دریا غذایِ ماهی‌یی                    پس چو حَرفِ نون خَمیدم تا شُدم ذَاالنّونِ خویش

یونس ادامه می دهد من احوالی بی کیف و ناگفتنی دارم. پس دیگر از کیفیت احوالم سوال مکن:

۸          زین سِپَس ما را مَگو چونیّ و از چون دَرگُذر             چون زِ چونی دَم زَنَد آن کس که شُد بی‌چونِ خویش؟

می برای انسان های غمگین است نه برای ما که حالمان از خودِ می بهتر است:

۹          باده غَمگینان خورند و ما زِ میْ خوش دل تَریم          رو به مَحبوسانِ غَم دِهْ ساقیا اَفْیونِ خویش

به قول حافظ اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد/ من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم:

۱۰         خونِ ما بر غَمْ حَرام و خونِ غَمْ بر ما حَلال              هر غَمی کو گِردِ ما گَردید شُد در خونِ خویش

بیماران غم می می خورند تا صورت زردشان سرخ و گلگونه شود. گلگونه همان سرخاب است. خوشرنگی ما ربطی به سرخاب ندارد:

۱۱         باده گُلْگونه‌‌‌ست بر رُخسارِ بیمارانِ غَم                    ما خوش از رَنگِ خودیم و چهره گُلگونِ خویش

من برای زنده شدن نیاز مند صور اسرافیل و شادیهای عارضی نیستم. عشق هر لحظه به من جان می دهد. من منتظر نفخ صور نمی مانم:

۱۲         من نِیَم موقوفِ نَفْخِ صورْ هَمچون مُردگان               هر زمانَم عشقْ جانی‌‌‌ می‌دَهَد زَ افْسونِ خویش

طمع در لباسهای بهشتی نبسته ام. هم اکنون از دولت عشق، غرق جامه های گرانبهایم. استبرق و اکسون یعنی لباس گرانبهای ابریشمی و اطلسی:

۱۳         در بهشت اِسْتَبْرَقِ سَبز است و خَلْخال و حَریر            عشقْ نَقْدم‌‌‌ می‌دَهَد از اَطْلَس و اَکْسونِ خویش

طالع من ربطی به کواکب ندارد. خوشبختی من از ماهِ عشقِ من است که از هلال به بدر سیر می کند:

۱۴         دی مُنَجِّم گفت دیدم طالِعی داری تو سَعْد               گفتَمَش آری وَلیک از ماهِ روزاَفْزونِ خویش

ماه من، نحس اکبر (زحل) را به سعد اکبر(مشتری) تبدیل می کند. مولانا و شمس با منجمان همدل نبوده اند و عشق را مافوق همه طالع ها و سعد و نحس ها می دانند:

۱۵         مَهْ کِه باشد با مَهِ ما؟ کَزْ جَمال و طالِعَش                نَحْسِ اَکْبَر سَعْدِ اَکْبَر گشت بر گَردونِ خویش

 

شرح غزل 57 سعدی(در میان افکنده ای)

شرح غزل 57 سعدی(در میان افکنده ای)

محمدامین مروتی

غزل 57 غزلی دارای مایه های عمیق عرفانی است. سعدی در این غزل مراتب مختلف دینداری را با زبانی رشک انگیز و بی نظیر به تصویر می کشد. مخاطب سعدی در این غزل، خداوند یعنی محبوب ابد و ازل است. معشوقی که رخ نمی نماید و به همین جهت ولوله ای از حدسیات و وهمیات در میان مردمان در انداخته است:

آستین بر روی و نقشی در میان افکنده‌ای

خویشتن پنهان و شوری در جهان افکنده‌ای

مانند غنچه ای که هنوز باز نشده و آشوبی از عشق در نغمة بلبل و در نهاد او نهاده ای:

همچنان در غنچه و آشوب استیلای عشق

در نهاد بلبل فریادخوان افکنده‌ای

هر کس وفق معرفت و به اقتضای درک ، از اوصاف و نشانی هایت سخن می گوید و مادام که پرده از رخ برنگرفته ای، همگان در گمان اند:

هر یکی نادیده از رویت نشانی می‌دهند

پرده بردار ای که خلقی در گمان افکنده‌ای

چنان رخساری داری که مردمان بیچاره تاب تماشایش را ندارند. لذا به در انداختن قصه و حدیثی در این میان، اکتفا کرده ای:

آنچنان رویت نمی‌باید که با بیچارگان

در میان آری، حدیثی در میان افکنده‌ای

کسی تو را ندیده تا توصیف ات کند و آن کس هم که دیده، چنان هوش از سرش پریده که قلم از دستش افتاده است:

هیچ نقاشت نمی‌بیند که نقشی بر کُند

و آنکه دید از حیرتش کلک از بنان افکنده‌ای

به نظرم بیت الغزل این غزل بیت بعدی است. عوام که دینداری آمیخته به تشبیه دارند، بی محابا از اوصاف تو سخن می گویند و خاصان که تو را بهتر می شناسند از تشبیه پرهیز و بر تنزیه باور دارند . به قول خودش:" آن را که خبری شد، خبری باز نیامد." سعدی از این موضوع افسوس می خورد که در مقابل قیل و قال و ادعای خداشناسی عوام، عرفا که از دیدارش به حیرت افتاده اند، زبانشان بسته شده است:

این دریغم می‌کشد کافکنده‌ای اوصاف خویش

در زبان عام و خاصان را زبان افکنده‌ای

در مقابل تو ما زور و قدرتی نداریم. بنابراین حکمت بر همگان رواست:

حاکمی بر زیردستان هر چه فرمایی رواست

پنجة زورآزما با ناتوان افکنده‌ای

امیدوارم به لطف خود، قطره ای از باران رحمت در دهانم بیفکنی که به مرواریدی از معنویت تبدیل گردد:

چون صدف امید می‌دارم که لؤلؤیی شود

قطره‌ای کز ابر لطفم در دهان افکنده‌ای

به خیال خودم سر به خدمتت داده ام. غافل از آن که بسیار سرها مانند سر سعدی در آستانت افکنده شده است و عاشقان فراوان داری:

سر به خدمت می‌نهادم چون بدیدم نیک باز

چون سر سعدی بسی بر آستان افکنده‌ای

 

شرح غزل 523 سعدی (خمار مستی)

شرح غزل 523 سعدی (خمار مستی)

محمدامین مروتی

غزل 523 سعدی از ناب ترین و عارفانه ترین غزل های اوست. مطلع غزل با نوعی آیرونی و پارادکس حیرت انگیز شروع می شود. سعدی به محبوب ابد و ازل می گوید وقتی که هنوز به وجود نیامده بودم عاشقت شدم. اما چگونه؟ این بیت جز تفسیری عرفانی بر نمی دارد و جز معنایی آن سری را بر نمی تابد. سخن از عهد الست است. عالم ارواح یا ذر که هنوز گل آدم سرشته نشده بود ولی محبت خدا را در دل ذرات بشر گذاشته بودند. این عشق و عاشقی از شوقِ شنیدن ندای الهی حاصل شده است که در قالب پرسش "الستُ بربکم"، متجلی شده است:

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

انسان ها و حتی آفتاب می آیند و می روند. تنها اوست که باقی است:

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

تمام غم م غصه عاشق، فراق از معشوق است. یک جلوه روی او، تمام غم و غصه ها را زائل می کند. با توجه به هماهنگی عشق زمینی و آسمانی در تصوف زیباپرستانة سعدی، روی سخن به مشوق زمینی هم هست:

چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

تو چو روی باز کردی، در ماجرا ببستی

مشابه بیت معروف دیگر سعدی است که:

گفته بودم چو بیایی، غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی...

ابیات بعدی نیز می تواند خطاب به معشوق آسمانی و زمینی-هر دو- باشد. می گوید یک جلوه دیدارت به هزار نامه و پیغام می ارزد:

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به

که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی

دل ما از فرط انتظار دیدارت زخمی شده. مرهم این زخم وصال توست:

دل دردمند ما را که اسیر توست یارا

به وصال، مرهمی نه، چو به انتظار خستی

در روز کارزار به قلب سپاه دشمن حمله می کنی و آن را در هم می شکنی. ولی دل عاشقانت از فراق تو شکسته می شود:

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا[1]

تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

در بیت بعدی به نقد زهد و تقوای عالمان دینی می پردازد و از ایشان می خواهد که کاری به کار هم نداشته باشند. لکُم دینکُم وَ لیَ دینی:

برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را

تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

اگر عاشق نباشی، خودپرست می شوی و اگر عاقل باشی دل به دلبری می دهی:

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

که چو قبله‌ایت باشد به از آن که خود پرستی

شانس و اقبال به کوشش نیست به عنایت خداست. لذا باید دست زیر را گرفت و به توانایی و سعی خود غره نشد:

چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد

چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی

در مقطع غزل سعدی به خود پند می دهد که به داشته های کمت قانع باش. نه از جدایی از یاران گله کن و نه از جفای روزگاران:

گله از فراق یاران و جفای روزگاران

نه طریق توست سعدی، کمِ خویش گیر و رستی

 

 


[1] هیجا: کارزار

شرح غزل 17 سعدی(عیش گدایان)

 

شرح غزل 17 سعدی

محمدامین مروتی

شاید غزلیات سعدی به جهت سادگی و روانی نیاز به شرح زیادی نداشته باشند. مع الوصف دقت و تمرکز در زبان آوری و شیرین کاری های معنایی او، قند مکرر است. یکی از این غزلیات که کاملا رنگ و بوی عارفانه دارد، غزل 17 اوست با این مطلع:

چون عیش گدایان به جهان سلطنتی نیست

مجموع تر از ملک رضا مملکتی نیست

سعدی سلطنت فقر را بر سلطنت شاهان ترجیح می دهد. چنان که در گلستان هم از قول درویشی که به تصادف، بازِ شاهی بر سرش نشسته بود، آورده که : " دیروز غم نانی داشتم و امروز تشویش جهانی". سلطنت فقرا هم عیش و شادمانگی دارد و هم خاطر مجموع و بی تشویش. چنان که حافظ هم می گوید:

 هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد

سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد

سعدی نیز با رد مقام و منزلت مورد نظر اجتماع می گوید منزلت حقیقی در آن است که دغدغة منزلت نداشته باشی:

گر منزلتی هست کسی را مگر آنست

کاندر نظر هیچکس اش منزلتی نیست

و بالاتر از آن مولانا می گوید عارف باید از اوصاف خود صافی شود تا به گوهر وجود خود دست یابد:

خویش را صافی کن از اوصاف خویش

تا ببینی ذاتِ پاکِ صافِ خویش

یعنی دلبستة صفات عاریتی و عناوین اجتماعی و شغلی خود مباش. سعدی در همین معنا می گوید:

 هرکس صفتی دارد و رنگی و نشانی

تو ترک صفت کن که ازین به صفتی نیست

کلیم کاشانی نیز همین مضمون را در بیت زیر آورده است:

در کیش ما تجرد عنقا تمام نیست

 در قید نام ماند اگر از نشان گذشت

عنقا یا سیمرغ مظهر تجرد و انزوا در کوه قاف است. نشانی اش را کسی نمی داند. با این وجود چون هنوز نامی و اسمی دارد، به نظر کلیم، تجردش ناقص است.

سعدی در ادامه می گوید کسی که امروز از برهنگی و فقر عار ندارد، فردای قیامت پوشیده می شود:

پوشیده کسی بینی فردای قیامت

کامروز برهنه است و برو عاریتی نیست

معرفت حقیقی از آن کسانی است که کسی آنان را نمی شناسد و در بند شهرت نیستند. چنان که در حدیث قدسی هم داریم که «اوليايي تحت قبابي. لايعرفهم غيري». یعنی اولیاء من تحت پوشش من هستند. کسی آنان را نمی شناسد:

آن کس که درو معرفتی هست، کدامست؟

آنست که با هیچکسش معرفتی نیست

انسانی که به درد دیگران نرسد از سنگ و گیاه کمتر است:

سنگی و گیاهی که در آن خاصیتی هست

از آدمیی به که درو منفعتی نیست

و به فقرا توصیه می کند که از ناداری و فقر دلگیر نباشند و آن را بی مصلحت ندانند:

درویش! تو در مصلحت خویش ندانی

خوش باش اگرت نیست، که بی‌مصلحتی نیست

در واقع، دوست حقیقی گلایه ای از دوست ندارد و در مذهب عاشقان، خونی که معشوق بریزد، دیه و خونبها ندارد:

آن دوست نباشد که شکایت کند از دوست

بر خون که دلارام بریزد، دیتی نیست

و در مقطع غزل با عنایت به شیرین زبانی خودش به مخاطب می گوید بهترین تربیت و آموزش ها را در این غزل گنجاندم و تقدیم تو کردم:

راه ادب اینست که سعدی به تو آموخت

گر گوش بداری به ازین تربیتی نیست

 

شرح غزل شماره ۴۶۳ حافظ

شرح غزل شماره ۴۶۳ حافظ

گردآوری: محمدامین مروتی

سلام الله ما کر اللیالی

و جاوبت المثانی و المثالی

تا شبها تکرار می شوند و تارهای دوم و سوم عود باهم هماهنگ هستند،

علی وادی الاراک و من علیها

و دار باللوی فوق الرمال

سلام و درود خدا بر دره اراک و ساکنان آن و همچنین خانه ای در “لوی” در بالای پشته های رَمل باد.

دعاگوی غریبان جهانم

و ادعو بالتواتر و التوالی:

من برای غریبان جهان دعا می کنم و پیوسته و مکررا این دعا را می خوانم :

به هر منزل که رو آرد خدا را

نگه دارش به لطف لایزالی

منال ای دل که در زنجیر زلفش

همه جمعیت است آشفته حالی

ز خطت صد جمال دیگر افزود

که عمرت باد صد سال جلالی

به لطفِ موهای لطیف گِرداگردرخسارت صدها حُسن وزیبایی دیگربررخسارت افزوده شد آرزومندم که صدهاسال شمسی باشکوه وعزّت زنده باشی.

تو می‌باید که باشی ور نه سهل است

زیان مایه جاهی و مالی

تو باید که وجود داشته باشی وگرنه ضرر سرمایه مقام و منصبی و مالی، ساده و کم ارزش است.

بر آن نقاش قدرت آفرین باد

که گرد مه کشد خط هلالی

آفرین ومرحبا برآن نقّاش خلقت وقدرت آفرینش خداوند که باظرافت ولطافت گِرداگِردِ روی ماهِ توخطّ هلالی نقش زده وبه زیبایی وجمال توافزوده است.

فحبک راحتی فی کل حین

و ذکرک مونسی فی کل حال

محبت تو هر زمان ، مایه راحتی من است و یاد تو در هر حال ، مونس و همدم من.

سویدای دل من تا قیامت

مباد از شوق و سودای تو خالی

اشتیاق واندیشه ی عشق تو تا روز رستاخیز درقلب من خواهد بود و هرگزقلبم ازشوق تو لحظه ای خالی نخواهد ماند.

کجا یابم وصال چون تو شاهی

من بدنام رند لاابالی

من که بدنام و بی قید و بند و ولگرد و دربه درهستم چگونه خواهم توانست به حریم وصال تودسترسی پیدا کنم؟

خدا داند که حافظ را غرض چیست

و علم الله حسبی من سؤالی

خداوند می داند که مقصود حافظ چیست و علم خداوندی ، از سوال ، مرا بی نیاز می کند.

 

معانی واژه ها:

کَرْاللّیالی: شبهاتکرارمی شوند

وَ جاوَبتِ : جواب می دهد

مَثانی: تار و سیم دوّم از تارهای عود

مَثالی : تار و سیم سوِم از تارهای عود. دراصل مثالث است به معنای تارهای سوم عود که به ضرورت شعری تبدیل به مثالی شده است.

وادی اَلْاَراکَ: وادی الاراک در مکه واقع است متّصل به غیقة. منطقه ای فرعی پائین ثافل میان مکه و مدینه. ضمن آنکه اراک نام درختیست که باچوب آن مسواک می زنند. به درخت پیلو نیزمعروف است از بیخها و شاخهای آن مسواک سازند و برگهای آن به شتران چرانند و آنرا به هندی پیلو خوانند.

بِالّلوی: کرانه ی تپه های شنی اطراف شهر

الرِّمال: شن وسنگریزه ها

وادی الاَراک: در دوره‌های باستان وپیش ازحمله ی اعراب به مرکز فلات ایران، ایرانستان و ایرانک(اراک) گفته می‌شد و در دوره ی اسلامی ، منطقه یا سرزمین اراک را به صورت عربی شده ی آن یعنی “عراقِ عجم” تبدیل کردند. ولایت اراک منطقه ی وسیعی راازقم تا اصفهان وکرمانشاه و شامل می‌شد.بنابراین بنظرچنین می رسد که حافظ “وادی الاَراک” را به کنایه ازهمین اراکِ باستان که شاه شجاع به بخشی از آنجا(اصفهان)رانده شده بوده به کارگرفته است.

اَدعوا: دعا می کنم

بِالتواتُر: پی درپی وبی وقفه.

التّوالی : پشت سرهم

سالِ جلالی: ایهام دارد: ۱َ- سال پرشکوه ۲- سال براساس تقویم جلالی که به همّت سلطان جلال الدین ملکشاه سلجوقی تاسیس شد و مطابق آن نوروز اولیِن روزسال شمسی تعیین و به نوروزسلطانی شهرت پیداکرد.

مایه: سرمایه

حُبُّک: دوستی تو، عشق و محبت تو.

ذِکرُک: یادِ تو

سویدا: قدیمیان براین باوربودند که خال یا نقطه سیاهی در دل وجود داردکه محل احساسات است و به آن سویدامی گفتند.

سودا: تجارت ،معامله،در اینجا به معنای اشتیاق و خیال عشق

عِلمُ الله: علم خدا

حسبی: مرا کفایت می کند

سؤالی: سؤال من، خواسته ی من

 

انشعابات حزب توده

انشعابات حزب توده

محمدامین مروتی

اولین انشعاب مهم در حزب توده در سال 1326 مربوط به خلیل ملکی و دوستانش بود.

دومین انشعاب مربوط به سازمان انقلابی بود. عده ای از جوانان که به شدت منتقد عملکرد حزب در جریان کودتای 28 مرداد بودند و روش حزب توده را سازشکارانه ارزیابی می کردند.

پرویز نیکخواه  با گرایش مائوئیستی، که از انگلستان برای فعالیت به ایران بازگشته بود، به طور تصادفی در واقعه ترور شاه به دست رضا شمس آبادی دستگیر شد. شاه گفته بود کار روس ها یا انگلیس هاست.  5 سال بعد توبه کرد و به رژیم پیوست و توسط خلخالی اعدام شد. (اندیشه پویا شماره 61)

سومین انشعاب مهم در سال 1342 از طرف استالینیست های مومنی نظیر قاسمی، فروتن و سغایی و به دنبال اخراجشان بود. قاسمی مدیر "مردم" و فروتن مدیر "دنیا" بود. حزب کمونیست شوروی به دلیل مخالفتشان با خروشف و گرایش به چین در به اخراجشان رای داده بود. از این میان احمد قاسمی از همه تئوریک تر بود. در اعتراض به استالین زدایی ابتدا به سازمان انقلابی نزدیک شدند ولی نهایتا سازمانی به نام توفان تاسیس کردند. اینان برخلاف سازمان انقلابی، کماکان به گذشته حزب توده وفادار بودند. وضعیت این سه در آوارگی بسیار دردناک بود. سغایی ظاهرا می خواست به آغوش اتحاد شوروی برگردد که در مسیر بازگشت سکته کرد و فوت شد. فروتن هم ظاهرا به حزب کمونیست بعد از مائو وفادار مانده بود و تنها این قاسمی بود که به آلبانی گرایش داشت و عاقبت کارش به کارگری در آلبانی کشید.

منبع: اندیشه پویا شماره 61

 

حرفی از آن هزاران...

آیه هفته:

سوره لقمان آيه  19:‏ وَاقْصِدْ فِي مَشْيِكَ وَاغْضُضْ مِن صَوْتِكَ إِنَّ أَنكَرَ الْأَصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ ‏: ‏ و ميانه‏روى كن و صدايت را آهسته بدار، چرا كه ناخوش ترين آوازها بانگ درازگوشان است.‏

کلام هفته:

در خاطرات هرکسی، چیزهایی است که به هیچ کس نمی گوید، فقط برای دوستانش بازگو می کند.

 مسائلی هم هست که حتی به دوستان نمی شود گفت و آدم فقط برای خودش می تواند بازگو کند، عین راز است...  اما سرانجام چیزهایی هم هست که انسان حتی می ترسد برای خودش هم آشکار کند.                                                داستایوفسکی / یادداشت های زیرزمینی

شعر هفته:

خانه‌ات سرد است !؟

خورشیدی در پاکت می‌گذارم

و برایت پست می‌کنم

ستاره‌ی کوچکی در کلمه‌ای بگذار

و به آسمانم روانه کن

بسیار تاریکم                     منوچهرآتشی

داستانک:

ناصرخسرو قبادیانی وارد نیشابور شد ناشناس. به دکان پینه دوزی رفت تا وصله ای به پای افزارش زند. ناگهان سر و صدائی از گوشه ای از بازار برخاست.

پینه دوز کارش را رها کرد و ناصرخسرو را به انتظار گذاشت و به تماشای غوغا رفت.

ساعتی بعد که برگشت لختی گوشت خونین بر سر درفش پینه دوزیش بود . ناصر خسرو سوال کرد که چه خبر بود گفت:

در مدرسه انتهای بازار مُلحدی پیدا شده و به شعری از ناصر خسرو فلان فلان شده استناد کرده بود که علما فتوای قتلش را دادند و خلایق تکه تکه اش کردند.

هر کس به نیت ثواب زخمی زد و پاره ای از بدنش جدا کرد, دریغا که نصیب من همین قدر شد.

ناصر خسرو چون این شنید کفشش را از دست پینه دوز قاپید و گفت:

برادر کفشم را بده. من حاضر نیستم در شهری که نام ناصرخسرو ملعون برده شود لحظه ای درنگ کنم. این بگفت و به راه افتاد...

طنز هفته:

طرف داشت واسه بچه ده سالش توضیح می داد که: زمان ما آب نبود ...گاز نبود ...تلفن نبود ...مایکروفر نبود... ال سی دی کسی نداشت...

یهو بچه میگه: داری حال میکنی با ما زندگی میکنیا!!😂😂😂