نسبت پادشاهی و دیانت در شاهنامه
نسبت پادشاهی و دیانت در شاهنامه
محمدامین مروتی
فردوسی در بخش پادشاهی اردشیر می گوید که دین و سلطنت با هم پایدار می مانند و توصیه اش نیز این است که این دو رودرروی یکدیگر قرار نگیرند:
چو بر دین کند شهریار، آفرین
برادر شود شهریاری و دین
نه بیتخت شاهیست، دینی به پای
نه بیدین بود شهریاری به جای
دو دیباست یک در دگر بافته
برآورده پیش خرد تافته
نه از پادشا بینیازست دین
نه بیدین بود شاه را آفرین[1]
چنان پاسبانان یکدیگرند
تو گویی که در زیر یک چادرند
نه آن زین، نه این زان بود بینیاز
دو انباز دیدیمشان نیکساز
فردوسی از دین عقلانی و حمع خرد و دین دفاع می کند و می گوید:
چو باشد خداوندِ رای و خرد
دو گیتی همی مرد دینی برد
یعنی مرد دینی اگر خرد هم داشته باشد دنیا و آخرت هر دو را دارد.
پادشاه پاسدار دین است و دین پاسدار پادشاه:
چو دین را بود پادشا پاسبان،
تو این هر دو را جز برادر مخوان
چو دیندار کین دارد از پادشا،
مخوان تا توانی ورا پارسا
اما ضمنا پادشاه باید عادل باشد و دین هم گوهر و مغز عدالت است:
هرآنکس که بر دادگر شهریار،
گشاید زبان، مرد دینش مدار
چه گفت آن سخنگویِ با آفرین
که چون بنگری، مغزِ دادست دین
این تفکر ادامة تئوری فره ایزدی ایرانیان باستان است که طبق آن شاه باید عادل باشد تا تایید الهی پیدا کند.
در ادامه فردوسی می گوید سه چیز باعث نابودی تاج و تخت می شود. اول بیدادگری، دوم آن که نالایقان را به جای شایستگان بر کارها بگمارد و سوم حرص ثروت و مال:
سر تخت شاهی بپیچد سه کار:
نخستین ز بیدادگر شهریار
دگر آنک بیسود را برکشد
ز مردِ هنرمند، سر درکشد
سه دیگر که با گنج خویشی کند
به دینار کوشد که بیشی کند
همینطور دروغ گویی باعث تباهی و تیرگی پادشاهی می شود:
رخ پادشا تیره دارد دروغ
بلندیش هرگز نگیرد فروغ
نگر تا نباشی نگهبان گنج
که مردم ز دینار یازد[2] به رنج
اگر پادشا آزِ گنج آورد
تن زیردستان به رنج آورد
پادشاه باید فکر کند که ثروتمندی مردم با ثروتمندی خودش تفاوتی ندارد. نه اینکه از دهقان بگیرد و بر ثروت خود بیفزاید. یعنی در افزایش ثروت عمومی جامعه و به بار نشستن زحمات مردم بکوشد:
کجا گنج دهقان بود، گنج اوست
وگر چند بر کوشش و رنج اوست
نگهبان بود شاه، گنجِ ورا
به بار آورد شاخِ رنجِ ورا
یعنی شاه باید زحمات دهقان را به بار نشاند.
همینطور فردوسی شاه را از خشم برحذر می دارد:
چو خشم آوری هم پشیمان شوی
به پوزش، نگهبان درمان شوی
هرانگه که خشم آورد پادشا
سبکمایه خواند ورا پارسا
به علاوه به شاه توصیه می کند به عامه مردم اعتماد نکند که نه خدا را می پرستند و نه پاس شاه را دارند:
....مجوی از دل عامیان راستی
که از جستوجو آیدت کاستی
وزیشان تو را گر بد آید خبر
تو مشنو ز بدگوی و انده مخور
نه خسروپرست و نه یزدانپرست
اگر پای گیری سر آید به دست
چنین باشد اندازة عام شهر
ترا جاودان از خرد باد بهر
به دنبال عیبجویی و خرده گیری هم مباش:
...تو عیب کسان هیچگونه مجوی
که عیب آورد بر تو بر عیبجوی
و به دنبال هوا و هوس و خشم مرو:
وگر چیره گردد هوا بر خرد
خردمندت از مردمان نشمرد...
چو خواهی که بستایدت پارسا
بنه خشم و کین چون شوی پادشا
هوا چونک بر تخت حشمت نشست
نباشی خردمند و یزدانپرست....
سخنان را بشنو و بهترینشان را برگیر که به روشنی یادآور آیه قرآن است: یستمعون القول و یتبعون احسنه:
سخن بشنو و بهترین یادگیر
نگر تا کدام آیدت دلپذیر....
شاه باید درویش نواز باشد:
مکن خوار خواهنده درویش را
بر تخت منشان بداندیش را
همینطور باید گناهکاران پشیمان را ببخشد و کینه توز نباشد:
هرانکس که پوزش کند بر گناه
تو بپذیر و کین گذشته مخواه
بخشنده باشد:
همه داده ده باش و پروردگار
خنک مرد بخشنده و بردبار
اگر دشمن از موضع ضعف خواست آشتی کند نپذیرد مگر این که از صمیم دل آشتی بجوید که می توانی از او باج بستانی ولی با او آشتی بکنی:
چو دشمن بترسد شود چاپلوس
تو لشکر بیارای و بربند کوس
به جنگ آنگهی شو که دشمن ز جنگ
بپرهیزد و سست گردد به ننگ
وگر آشتی جوید و راستی
نبینی به دلش اندرون کاستی،
ازو باژ بستان و کینه مجوی
چنین دار نزدیک او آبروی
[1] آفرین یعنی شاباش و سعادت و برکت و تبرک و میمنت
[2] یازیدن یعنی روی آوردن و رسیدن