فرهنگ گفتگو: هم تاکتیک و هم استراتژی

فرهنگ گفتگو: هم تاکتیک و هم استراتژی

 

محمدامین مروتی

جریانات چپی که در گذشته مبارزة مسلحانه و خشونت بار را تبلیغ می کردند، شعارشان این بود: "مبارزة مسلحانه، هم استراتژی و هم تاکتیک". منظورشان این بود که مبارزة چریکی علاوه بر حفظ نیروها و بقایشان (یعنی تاکتیک)، به مثابة "موتوری کوچک"، "موتور بزرگ تر" یعنی تودة مردم را هم به حرکت می اندازد و نهایتا هدف و استرانژی را هم تامین می کند. این تئوری البته به شکست انجامید - و علیرغم خون و خونریزی های فراوان- هم نیروهایشان را در جنگ های چریکی از دست دادند و نتوانستند خود را حفظ کنند و هم هدف را از کف نهادند.

اما حق این است که گفتگو کردن، هم تاکتیک است و هم استراتژی. یعنی هم وسیله است و هم هدف. هم طریقیت دارد و هم موضوعیت. هم ارزش تاکتیکی دارد و هم ارزش استرتژیکی.

فروید گفته بود تمدن از زمانی آغاز شد که انسان ها به جای پرتاب سنگ به یکدیگر، حرف زدن با همدیگر را آموختند.

زبان و حرف زدن، تنها وسیله ای برای ارتباط و آگاهی نیست. وسیله ای برای بهتر شدن و کامل شدن هم هست. هم تبادل خبر است و هم تکامل عاطفی و روحی. انسان ها نیاز دارند که با هم حرف بزنند؛ نه فقط بری تبادل اطلاعات بلکه برای انسان تر شدن. خوب گوش دادن به دیگران نوعی محبت کردن به آن هاست. ما از طریق حرف زدن با هم، علاوه بر تقویت قوای فکری، قوای عاطفی مان را نیز تقویت می کنیم و در واقع تمرین عطوفت و عقلانیت می کنیم.

به همین دلیل در مقام خودسازی، یک تکنیک و راهکار مهم، ارتقای مهارت هایمان در گفتگوی متمدنانه با یکدیگر است. بهترین مکان شروع این تمرین هم درون خانواده و اطرافیان و نزدیکان مان است. نقد و قضاوت کسانی که به جای حرف زدن و قدرت کلام از خشونت و قدرت فیزیکی استفاده می کنند، کار آسانی است. کار اصلی و دشوارتر این است که این کار- یعنی تمرین هنر گفتگو با هم- را از خود و نزدیکانمان شروع کنیم.

اگر در جریان مباحثات و گفتگوهایمان با هم، گردآورندة سخنان حق از دیگران باشیم، حقیقتا به جایی رسیده ایم. تشخیص سخنان حقّ در گفتارِ مخالفانِ فکریمان نیاز به تمرینی مستمر و مجاهدتی پیگیر و عزمی جزم دارد.

ممارست و مداومت در خوب گوش دادن و خوب حرف زدن ، ما را در بهترین جهت برای تکامل فکری و عاطفی قرار خواهد داد و سیاستمداران بیش از هر کس دیگری نیاز به این تمرین و ممارست دارند.

 

تجربه دینی به عنوان ذات دین

تجربه دینی به عنوان ذات دین

سروش در سلسله بحث های سلوک دیندارانه می گوید علم و سیاست و حتی اخلاق مقوّمات ذاتی دین نیستند. قائمة ذاتی دین، تجربة دینی است و ذات دین در سیاست و علم و حتی اخلاق یافت نمی شود. اما در طول تاریخ بالعرض دین در سیاست و اخلاق و حتی علم سرک کشیده و حتی بعضا به اضطرار و عندالاقتضا متولی آن ها هم شده. اما از دل تئوریزه شدن و تثبیتِ این فضولی ها و زیاده خواهی ها، دستگاه انگیزیسیون در آمده است. دین البته می تواند پشتوانه اخلاق فردی و اجتماعی باشد ولی اخلاق بالذات دینی نیست و بالاستقلال از دین هم وجود دارد. تنها تجربة دینی است که خارج از دین یافت نمی شود.

سروش می گوید دین باید اضافه بارهایی را که جزء ذات و تعریفش نیست و چالاکی را از او گرفته، بر زمین گذارد. این هم به نفع دین است و هم به نفع علوم دیگر.

 

به عبارت دیگر حرف دل سروش این است که در تقسیم کار روز افزون روزگار ما دین بهتر است کار قیصر را به قیصر واگذارد. اقتصاد را به اقتصاددانان و سیاست را به علمای سیاست و جامعه شناسان و علوم تجربی را به دانشمندان. در غیر این صورت در زیر این همه بار اضافی، نه تنها از حرکت باز می ماند و درجا می زند بلکه مانع پیشرفت و تحرک سایر علوم هم می شود.

اسلام هم ابتدا به ساکن در پی حکومت نبود. جنگ هایی که برای نابودی مسلمانان برپا شد، مسلمین را به حکومت رساند. چنان که قرآن می گوید مَّا عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاَغُ. وظیفه پیامبران ابلاغ و دعوت است. پیامبر وظیفه تشکیل حکومت ندارد مادامی که مانع دعوتش نشوند.

معرفی یک کتاب  مهین محمدی  شمس شناسی بر اساس کتاب تحلیل موضوعی مقالات شمس و مولانا

 

معرفی یک کتاب

مهین محمدی

شمس شناسی بر اساس کتاب تحلیل موضوعی مقالات شمس و مولانا نوشته ی دکتر محمد امین مروتی نشر باز تاب 1395

 

 

تحلیل موضوعی مقالات شمس و مثنوی معنوی که به تازگی روی از حجاب چاپ برکشیده حاصل سی و پنج سال زندگی و همنشینی

مستمر نویسنده با مولانا و مثنوی  می باشد . کتاب شامل دو دفتر است . دفتر اول تحلیل موضوعی مقالات شمس دارای مقدمه و دوازده گفتار در شصت صفحه که در نوع خود کاریست بدیع و بی سابقه و در حیطه ی شمس شناسی از منابع نادر ادبیات می باشد. دفتر دوم کتاب به نام تحلیل موضوعی مثنوی معنوی است که شامل پنج گفتار می باشد. این مقاله گامیست در جهت آشنایی بیشتر یا شمس. شاید گلچینی ازبخش اول کتاب بهترین شیوة معرفی آن به خواننده باشد.

 

محمد ابن علی ابن ملک داد تبریزی ملقب به شمس الدین متولد 582 ه.ق است  و حدود 64سال زندگی کرده است . از خود کتابی ندارد اما سخنان او را مریدان و شاگردانش گرد آوری کرده اند که به نام مقالات شمس موجود می باشد . این مقالات به انضمام آثار خود مولانا ،ابتدا نامه ی سلطان ولد ، مناقب العارفین افلاکی و رساله ی فریدون سپهسالار معدود منابع زندگی شمس هستند . از او تا قبل از آشناییش با مولانا اطلاعات چندانی نداریم الا اینکه با عنوان بازرگان سفر بسیار می کرده و از راه بافتن بند شلوار گذران می کرده است . طی الارض میکرده و به این دلیل به "شمس پرنده" معروف شده است . از سخنان شمس چنین بر می آید که به مصداق حدیث قدسی "اولیایی تحت قبابی" (دوستان من زیر چادر من پوشیده و گمنامند)، اصرار بر گمنامی و ناشناختگی داشت . در احوال کودکی می گوید از همان اوان خود را غریب و تنها و متفاوت با بقیه حس می کردم مثل تخم  بطی که زیر مرغی خانگی گذاشته اند. اهل ریاضت بوده و گاه تا مدتها غذا نمی خورده است. می گوی پدرم اهل نیکویی بود و نازک دلی، اما عاشق نبود و شمس از این لحاظ با او نمی ساخت .سه سال مانده به آخر عمر در پی یافتن قبله ای جهت تسکین ملولیت خویش رویایی می بیند که او را به قونیه فرا می خواند . مولانا هم از آن طرف از خود با آن همه هیمنه و کبکبه و دبدبه  و احترام و قدرت و وعظ از خود ملول و دلخسته بود و خالی درونش با هیچ چیز پر نمی شد.ولی به دنبال سالک روان میشود و این گام نقطه ی ی شروع سیری متفاوت و دیگر گونه در سلوک عرفانی می شود . البته شمس به مولانا به چشم مرید نمی نگریست بلکه اورا مراد و حتی از آن بالاتر مراد مراد می دانست که هدف از خلقتشان را "روی نهادن دو دوست بهر خدا و دور از هوا " بیان میکرد .هر چند در نهایت تنگ نظری و حسادت اطرافیان مولانا شمس را مجبور به ترک قونیه می کند اما در بی تابی ها و دلتنگی های مولانا مریدان را به طلب بازگشت او روانه ی دمشق کرد و خود سرخوشانه از این وصل مجدد می سراید"

شمـــــــــــس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد                                            وان سیمبرم آمد وان کان زرم آمد

مستی سرم آمد نـــــــــور نــــــــظرم  آمد                                           چیز دگر ار خواهی چیز دگرم امد

 

مولانا از نظر شمس:

شمس خود را خم لبریز از شراب و سربسته و مهر و موم شده قلمداد می کرد که مولانا بازش کرد ....

شمس از نظر مولانا:

بانگی از عالم دیگر تا کتاب وجود او را بخواند . مولانا این غریبگی و از عالمی دیگر بودن شمس را خوب دریافته بود چنانکه برای خود نیز مخاطبینی در آن سوی زمان تصور می کرد . زبان من دارد جویی می کند تا آبی در آن روان شود و آیندگان از آن بنوشند. مولانا شمس را معجزه ی تولد دوباره ی خود می دانست و حق این صحبت را برای خود گزاردنی نمی دانست . پس به ناچار پوشیده و در قالب حکایات و از زبان دیگران احوال خود و شمس را به زبان می اورد :

چه گویم مرده بودم بی تو مطلق                                 خدا از نو دگر بار آفریدم

اهم  آموزه های شمس به مولانا:

شمس در طی هشت آموزه ی اساسی که به مولانا داد از او کسی ساخت که از پس قرن های متمادی هر زمان حرفی تازه برای مخاطبیـــــــنش دارد :

1-انقلاب درونی یا کوپر نیکی در وجود مولانا : کوپر نیک با دادن تز مهم و مشهورش مبنی بر دور زدن زمین به حول خورشید به عکس اعتقاد رایج زمانه که فکر میشد خورشید به دور زمین می گردد انقلابی را در علم و اعتقاد عصر خویش بر پاکرد.شمس نیز یک چنین  انقلابی را در وجود مولانا پدید آورد .شمس به مولانا آموخت : محور وجودی خود را محو کن تا خدا محور وجودت قرار گیرد .محصولات علم و عقل و فلسفه تو را به جایی نخواهند رساند مگر این که به عشق رو اوری که نظر محبت خود کار دیگر است.

2-عشق به عنوان محور عرفان :

صفای درونی همه ی ناپاکی ها را خواهد شست . شمس محبت را در مقابل کینه ورزی –بزرگ ترین عیب بشری- قرار داد و مبنای تصوف خویش را شفقت بر عامی و عارف گذاشت .

3- نفی رهبانیت و چله نشینی

مولانا قبل از شمس سه چله را تحت تعلیم برهان الدین محقق ترمذی از سر گذرانده بود . استاد به او اموخت زن بخواه و مجرد باش . زاهد را میان کوه با سنگ چه کار ؟ میان ناس باش باش و تنها

4- آموزش کیمیای سکوت

درویش را درویشی و خاموشی .. تمام دیوان مثنوی و دیوان شمس متاثر از این آموزه ی شمس است . بر این مبنا مولانا تخلص خویش را "خاموش" برگزید.

5- سماع

تمام متصوفه ی قدیم غیر از بایزید که طریقت سکر داشت سماع را خروج از شرع تلقی می کردند . شمس سماع را به عبادت و شکر گزاری متعالی تبدیل کرد و شرط اساسی برای سماع صحیح را دل سلیم قرار داد .

6- شادمانگی

شمس بشارت و شادی درونی را نقطه ی مقابل تند خویی و ملولگی قرار داد و گفت : عارف شاد و بشاش و متبسم است . "در اندرون من بشارتی است گویی می پریدمی و بر زمین نیستمی."

7- نفی تقلید

می گوید: "مرد زمان خود باش . گذشتگان هر یک بر مسند مردی نشسته بودند چون مردان این عصر شمایید اسرار و سخنان شما کو؟"

8- نوبینی :

شمس می گوید: اهل تقلید نباش . تا عقل و حس و قلبت را به کار گیری آن گاه همه چیز را نو خواهی دید . اگر کهنی در نظرت آمد رجوع کن به سوی خویش . علت ملالت مردمان در درون آن هاست .

و به این ترتیب مولانا را مولانا تر ساخت....

گفتار سوم کتاب در باب روزگار شمس و نقد تصوف قدیم است:

در روزگار شمس از تصوف و عرفان تنها اسمی و رسمی باقی مانده بود . راه تقلید باز  و راه شهود بسته بود . شمس از موضع بالاو با اعتماد به نفس قوی به همه می تازد .از  سلطان العارفین بایزید بسطام گرفته تا شهید عشق ابو منصور حلاج .

در نقد شطح معروف بایزید "سبحانی ما اعظم شانی"می گوید :"سبحانی لفظ تعجب است و تعجب در خدا راه ندارد . علت در این بزرگان است که بر متابعت نبوده اند ."

در نقد انالحق منصور سخت تر می تازد که:"انالحق سخت رسواست .سبحانی پوشیده ترک است وقتی از من سخن گفتی از حق نمی توانی سخن گفت حق کجا و انا کجا؟"

در نقد ابن عربی گفت :"نیکو مرد بود این شیخ محمد اما در متابعت نبود . شیخ گفت عرصه ی سخن فراخ است  گفتم عرصه ی معنی فراخ است از  سخن پیشتر آی تا فراخی بینی ...".

امام محمد غزالی و کیمیای سعادتش ، سهروردی  ، امام فخر رازی ، افلاطون ، خیام و دیگران نیز از تیررس نقد تند و تیز شمس در امان نمانده اند ...

 

گفتار چهارم در تفسیر قرآن است :

شمس به ذو بطون بودن قرآن باور دارد . این قرآن جهت امر و نهی و نشان دادن راه به عوام ذوقی دارد و آن که با  خواص گویند ذوقی دیگر .

برای تلاوت قرآن سه شرط اساسی قرار می دهد :

1-      با چشم های عاشق قرآن را بخوانی . بنده ی خدا باش تا زبان خدارا بدانی.

2-      تاکید بر متابعت از سنت و سیره ی پیامبر . شمس معتقد بود که سنت می تواند بهترین مفسر قرآن باشد .

3-      تفسیر نباید خلاف عقل و علم باشد .

 

گفتار پنجم در خدا شناسی از تظر شمس است :

شمس در خصوص مساله ی خدا شناسی بر این نظر است که راه صحیح خداشناسی آن است که به جای احاطه ی عقلی به خدا باید بگذاری خدا بر تو محیط شود و تو محاط . در غیر این صورت خدای برساخته ای خواهی داشت که مخلوق ذهن خودت می باشد .

از دیدگاه او افراط در تنزیه خدا مردم عامی را سرگردان می کند و معتقد است اگر تشبیه را از دست مردم بگیری خدا را گم می کنند:

"منزهی گفت : خدارا نه در شش جهت و نه بر عرش و نه بر کرسی مجویید . مشبهی برجست جامعه بدرید که وا خدای از جهان گم شوی که خدا ی ما از جهان گم کردی ."

در توحید خدا می گوید: تا با عالم و آدم حس یکی بودن و وحدت وجود پیدا نکنی به توحید نمی رسی :"او یکی است تو کیستی . تو شش هزار بیشی . یکتا شو و گرنه از یکی او تو را چه؟"

 

گفتار ششم در خود شناسی از نتظر شمس است :

در مبحث خود شناسی شمس به سختی به نظریه ی انسان خدایی ابن عربی سخت می تازد و می گوید :

معنای "اذا تم الفقیر فهوا الله" این نیست که کسی که کاملا فقیر شد خدا می شود بلکه یعنی خدا را می یابد . ابن عربی آدم را نسخه ی کوچک عالم یا همان عالم اصغر می خواند.  اما شمس اورا عالم اکبر می داند و خود پرستی را نقطه ی مقابل خداپرستی قرار می دهد .

 

گفتار هفتم در معرفت شناسی است:

در این گفتار به نظرات شمس در خصوص مساله ی کفر و ایمان پرداخته می شود .

شمس برای کفر و ایمان یک حکم واحد صادر نمی کند . مومن جستجو گر است و در راه نیل به کمال ناگزیر است که بارها و بارها از مدار ایمان ارثی و آبا و اجدادی خود گذر کند و در خلال این گذر است که ایمان او عالمانه خواهد بود نه عامیانه و موروثی . آن چه که ضروری است این نکته می باشد که برای طی مسیر کمال باید بتوانی با دانسته ها و علوم اکتسابی خود از مرز تعصب بگذری و ذهنت را خالی کنی تا جام حقیقت را بنوشی  . در غیر این صورت دانسته ها برایت مانع و حایل و حجاب خواهد شد. اسلام حقیقی همان مقام سلم و تسلیم در مقابل حقیقت است و این مهم مستلزم اتقلاب دم به دم و تحول دایمی در محتوای ایمان است .

 

گفتار هشتم در عبادت است :

شمس به شرع به چشم راهنمایی می نگرد که سالک را در مسیر نیل به حقیقت کمک می کند مانند شمع که روشنایی راه است تا تو درآن گام برداری . پیش تر هم گفتیم او بر لزوم متابعت از سنت وسیره پیامبر تاکید می کرد .

شمس شریعت گریزی را به بهانه دعوی کمال نکوهش می کرد و پیامبر را شاهد مثال میاورد که در اوج کمال خود را بی نیاز از نماز نمی دانست آن حضرت از ادای نماز چنان ذوق ، حلاوت  و شیرینی را تجربه می کرد که علاوه بر نماز های واجب ، نماز های شب و تهجد را نیز در کمال اشتیاق ادا می کردند شمس به نماز به چشم تکلیف اجباری نمی نگریست و گوشه ای از حلاوت و ذوق پیامبر در ادای نماز را برای خود نیز تجربه شده می خواند . ذکر زبانی رانیز لازم می دانست به شرطی که معطوف و مذکر به مذکور و محبوب باشد.

 گفتار نهم در تکثر گرایی است :

شمس در مساله تکثر گرایی سعه  صدر دارد اهل تکفیر نیست او مراحل پایین را گذرانده ومی داند هرکسی در پله ی دارد قرار و درعین حال خود اسیر چه مقامی نیست.

در وحدت ادیان و انبیا معتقد است که صور آن ها مختلف ومعانی یکی است مثل دانه های انگور که جدایند اما چون بیفشاری در کاسه از عدد نشان نمی بینی.

معنای اسلام را گسترش می دهد . کفر واسلام نه یک اسم که یک مسما ست ویک محتوی .

گفتار دهم  درخلق و خوی شمس  و نگاه او به زن گفتر دهم و یازدهم را در بر می گیرد.

گفتار دوازده در زبان شمس است:

زبان شمس اساسا گسسته است . از دو جهت یکی به دلیل گنگی و نارسایی بیان او و دیگر به جهت ضبط ناقص آن توسط شاگردانش اما خود می گوید غلبه ی معنی مرا به سکوت کشانده و حرف زدن را مربوط به عالم فراق می داند .. آنجا که اتحاد معین است و حضور چه جای گفت و گو می بینی ؟

               من زشیرینی نشستم رو ترش                                  من زپری سخن باشم خمش

در اینجا دفتر دوم کتاب در بخش های مولانا شناسی ، خداشناسی ، جهان شناسی ، معرفت شناسی و خود شناسی آغاز میگردد .

زیبایی نثر و شیوایی بیان و انسجام متون و موضوعات طبقه بندی شده ی آن خواننده را مسحور کرده و به دنبال خود به قرن هفتم ، قونیه ، مساجد و معابر و مدارس مملو از شاگرد و مریدان پر شور و واعظ و فقیهی مشهور و عاشق و دل از کف شده و سماع گر و کف زن می کشاند ...

 

 

 

 

 

هانا آرنت 2012(معرفی فیلم) 48

 

هانا آرنت 2012(معرفی فیلم)

 

محمدامین مروتی

کارگردان :مارگارته فون تروتا. بازیگران : باربارا سکووا، جانت مک‌تیر، یولیا ینچ، آدولف آیشمان، و هاروی فریدمن اشاره کرد.

هانا آرِنْت در سال ۱۹۰۶ در یک خانواده مرفه یهودی چشم به جهان گشود. رساله دکترای خود را در فلسفه در سال ۱۹۲۶ با عنوان «مفهوم عشق از نظر آگوستین قدیس» با کارل یاسپرس، فیلسوف بزرگ آلمانی گذراند. رابطه ای پدرانه با یاسپرس، رابطه شاگردی با هوسرل و رابطه عاشقانه‌ای با هایدگر داشت.

 آرنت به دست نازی ها اسیر شد ولی از اسارت فرار و به آمریکا مهاجرت کرد و در سال ۱۹۵۱ تابعیت ایالات متحده را پذیرفت.

هانا آرنت در کتاب "ابتذال شرور" در تحلیل محاکمه آدولف آیشمن، از سران نازی که در اسرائیل محاکمه شد، تحلیلی جامع از یهودستیزی و هولوکاست به دست می‌دهد. او به عنوان خبرنگار نیویورکر شاهد این محاکمه بود. حرف آرنت در این کتاب این است که سیستم نازیسم و حکومت های توتالیتر، از انسان یک مهره می سازند که قدرت تفکر و انتخابش را از دست می دهد. لذا محاکمه آیشمن به عنوان شخص را ناشی از عدم تحلیل صحیح مکانیسم و سازو کار رژیم های توتالیتر می دانست. این موضع او و رابطة عاشقانه با استادش هایدگر او را در معرض اتهامات ناروای سیاسی قرار داد که موضوع فیلمی جذاب به نام خودش قرار گرفته است.

در دوران دانشجویی هانا آرنت به هایدگر استاد فلسفه خود دل بست. اما متأهل بودن هایدگر، کار را دشوار‌ساخت. در کتاب «سایه‌ها» احساسش را نسبت به هایدگر شرح دهد. آرنت برای دوره کارشناسی ارشد و فرار از پیامدهای روحی و مادی این رابطه زیر نظر کارل یاسپرس، در نقطه مقابل هایدگر به ادامه تحصیل می‌پردازد، و رساله دکتری‌اش را پیرامون «مفهوم عشق از نظر آگوستین قدیس» می‌نویسد.

هانا آرنت در ۴ دسامبر ۱۹۷۵ در نيويورك چشم از جهان فروبست.

از آثار اوست:

وضع بشر، ترجمه مسعود علیا

ریشه‌های توتالیتاریسم

انسان‌ها در عصر ظلمت، ترجمه مهدی خلجی

فلسفه هستی چیست؟

مفهوم عشق مسیحی نزد آگوستین قدیس

سایه‌ها

انقلاب (۱۹۶۳)، ترجمه عزت‌الله فولادوند

خشونت (۱۹۷۰)، ترجمه عزت‌الله فولادوند

آیشمان در اورشلیم(۱۹۶۳)

بحران‌های جمهوری(۱۹۷۲)

حیات ذهن(۱۹۷۷)ترجمه مسعود علیا

اندیشیدن و ملاحظات اخلاقی، ترجمه عباس باقری، نشر نی ۱۳۷۹

آرنت معتقد بود که از خود بیگانگی و بی معنا و پوچ شدن زندگی، زمینه ساز جنگ های جهاني ،‌ اردوگاه‌هاي مرگ، اردوگاه‌هاي كار اجباري هستند. وي با مشاهدات خود از محاكمه آيشمن شر انساني را حاصل فقدان قدرت تعقل در انسان مي‌داند. او معتقد بود كه حكومت‌هاي توتاليتر با از خود بيگانه كردن توده‌هاي مردم، همسان‌سازي و وابستگي آنها به نوعي ايدئولوژي، از افراد انساني ماشيني درهم‌كوبنده و خالي از تعقل مي‌سازد .

آرنت براي مواجهه با چنين چالشي با تأثير از تفكرات مارتين بوبر، انديشة «دو تن در يك تن» يعني رودرويي انسان با خويشتن خود يا مواجهه با «وجدان» را مطرح مي‌سازد. كليد جلوگيري از بروز شر در ديدگاه وي درگير شدن پيوسته عمل انساني و وجدان است . 

هانا آرنت با توجه به مشاهدات خود از دادگاه آيشمن (از افسران بلندپاية حزب نازي) به عنوان خبرنگار نيويوركر، درگير موضوع مهمي شد و آن مفهوم شر در مناسبات انساني يا همان شر اخلاقي بود. آدولف آيشمن ((1906 – 1962) كه در جريان جنگ جهاني دوم دستور جنايات متعددي را صادر كرده بود و لقب «قصاب اروپا» را يدك مي‌كشيد، پس از شكست آلمان نازي موفق شد به همراه خانواده‌اش به آرژانتين بگريزد اما توسط عوامل سرويس جاسوسي اسرائيل (موساد) شناسائي و ربوده شد. آيشمن به اسرائيل منتقل و در دادگاهي در اورشليم به جرم «جنايت جنگي»، «جنايت عليه بشريت» و «جنايت عليه يهوديت» محاكمه شد. دادگاه پس از حدود يك‌سال حكم به اعدام آيشمن داد.

آرنت معتقد بود كه او در آن دادگاه كارمند ساده و يا به عبارت ديگر انسان «مأمور و معذوري» را مي‌ديد كه كارگزار دستگاه حكومتي توتاليتر بوده و تنها كاري كه كرده پيروي از دستورات مقامات بالاتر بدون هيچ گونه تفكر و تأمل بوده است. در واقع آنچه در جريان محاكمه كشف كرد اين بود كه فقدان تفكر و انديشه بسا بيش از نيت شرورانه براي بشر فاجعه‌آفرين باشد. البته وي معتقد بود كه زيستن در فضاي توتاليتر و ايدئولوژيك يا ابتلا به اختلالات رواني هيچ‌يك آيشمن را از ارتكاب جنايات دهشتناكي كه انجام داده بود تبرئه نمي‌كند و همچنين مدعي بود كه سرمنشأ شر انساني عدم استفاده قدرت تفكر و به بيان بهتر شكلي از «فلج وجداني» است كه آيشمن نمونة بارز اين ادعا در آن زمان بود. نبايد نظام‌هاي توتاليتر و جنايات آنها را عنصري منفرد و مرتبط به فرد بدانيم. چنين نظامي حاصل ديدگاهي ايدئولوژيك است كه نه تنها فرديت را از ميان برده بلكه نوعي فلج وجداني را موجب شده است. 

آرنت در مقاله «حقيقت و سياست» شرح مي‌دهد كه «جنايتكار خونسرد يا دروغگوي محاسبه‌گر خطر كمتري از كساني دارد كه از سر بي‌فكري يا جهل دست به جنايت مي‌زنند زيرا آن اولي دست‌كم هنوز مي‌فهمد كه تفاوتي ميان حقيقت و كذب، ميان خير و شر است حال آن كه اين دومي حتي همين موضوع را هم نمي‌فهمد »

وي بهترين مكان براي رسيدن به اين نوع فعاليت‌ها را عرصة‌ سياست مي‌داند زيرا كنش و تعاملات انساني، رد و بدل شدن افكار يا معارضه با آنها و تعالي اجتماعي و سياسي را در اين عرصه به خوبي مي‌توان مشاهده كرد.

علوم طبیعی نمی توانند انسان را به بازنگری در خویشتن وادارند ولی علوم انسانی و من جمله سیاست این توانایی را دارند. شر هنگامي پديد مي‌آيد كه از گفتگو با خويشتن خويش ناتوان باشيم.

 وجدان زمانی موضوعیت و تحقق می یابد که انسان بتواند به درون خود بنگرد و با خود گفتگو و خود را داوری کند. رویکردی که توتالیتریسم مانع آن می شود و تمییز و تشخیص وجدان بین خیر و شر و زشت و زیبا و حقیقت و دروغ را مَشوب و آلوده می سازد.

آیشمان با وجدان خویش گفت‌وگو نمی‌کرد و به نتائج اقدامات خود نمی‌اندیشید. او اساساً به رنجی که قربانیان تصمیمات او متحمل می‌شدند التفات و توجه نداشت و تنها به شکل مکانیکی به تبعیت از فرمان و قانون اعتنا می‌کرد. آیشمان نمادِ اکثریت آدم‌های روی زمین است که نااندیشیده زندگی می‌کنند و در اطاعت از قوانین نهادینه شده و قالب‌های پاگرفته‌ی اجتماعی بی‌سنجشگری و خودارزیابی دست به عمل می‌زنند. آیشمان و جنایات او محصول ایده‌ی‌ِ رائج هم‌رنگی با جماعت و معذور دانستن مأمور است. آیشمان می‌گفت که تنها از قوانین و دستورات فرمان بُرده و مرتکب خطایی نشده است. او می‌گفت همه‌ی اقداماتش از سرِ ‌وفاداری به مافوق و قانون بوده است. هانا آرِنت آیشمان را یک انسان معمولی می‌دید که از سرِ‌بی‌فکری و تبعیت محض مرتکب جنایت شده است. گرچه او را تبرئه نمی‌کرد اما به جای آنکه پیِ تسلیِ روان مجروح یهودیان و آسیب‌دیدگان باشد و از آیشمان، هیولایی بی‌شاخ و دُم به تصویر بکشد در پیِ ریشه‌یابی شرارت بود. می‌خواست خاستگاه رویش شرارت را دریابد و بر خطر پدیدآمدنش از درون تک‌تک انسان‌ها انگشت تأکید نهد. او می‌گفت آیشمان در درون هر یک از ماست. اگر تخیل نکنیم. اگر با وجدان خویش در گفتگویی مداوم نباشیم. اگر به همنوایی با قالب‌های تثبیت‌شده تن دهیم و جرأت اندیشیدن را از خود سلب کنیم. اینجاست که ارزش تفکر و اندیشیدن در مانع‌شوندگی و بازدارندگی از شرارت روی می‌نُماید. تأملات هانا آرنت در باب دادگاه آیشمان موجب رنجیدگی یهودیان شد. در فیلم می‌بینیم که دوست دیرینه و بسیار نزدیک او «کورت» به همین سبب از او روی گرداند و او را به خاطر اینکه به قوم و ملت خود پشت کرده در خور سرزنش دانست. وقتی کورت که در بستر مرگ افتاده بود به هانا آرنت با لحنی گزنده می‌گوید «تو مردم خودت را دوست نداری؟» آرنت پاسخی در خور تأمل می‌دهد:

«مردمِ من؟ مردم، کورت! هیچ‌وقت مردم را دوست نداشته‌ام. من فقط دوست‌هایم را دوست دارم و این تنها عشقی است که قادر به ابراز آن هستم.»

اما دوستی که نمی‌تواند دگراندیشی و تفکر مستقل هانا آرنت رو تاب آورد در واپسین لحظات به او پشت می‌کند و تنهایش می‌گذارد.

در پایان فیلم در یک سخنرانی فوق‌العاده گیرا که هانا آرنت در تبیین ایده‌ی خود در حضور دانشجویان عمدتاً شاکی و معترض می‌کند بر اهمیت تفکر و اندیشیدن به عنوان فضیلتی که مانع از بروز فجایع عظیم می‌شود تأکید می‌کند. آخرین قسمت سخنرانی او این است:

«ناتوانی در امر تفکر باعث شد تا مردم عادی شرارت را در بزرگترین مقیاس انجام دهند، تا حدی که بی‌سابقه بود. دانش بیانگر میزان تفکر نیست بلکه قابلیت تشخیص خیر و شر است که اهمیت دارد، تشخیص زیبایی از زشتی. امیدوارم که تفکر به مردم این قدرت را بدهد که در این لحظات حساس، مانع وقوع فجایع بیشتری شوند.»

در انتهای سخنرانی نافذ او دانشجویان که سخت متأثر شده‌اند برای او دست می‌زنند، اما هانا آرِنت که می‌داند تفکر حقیقی با تنهایی ملازمه دارد،‌ هم چنان که بی‌اعتنا به وازنش‌ها و سرزنش‌های دوستان و نزدیکان و یهودیان، بر بیان دیدگاه خود پای فشرد و آن‌همه تهدید و توبیخ را به هیچ گرفت، برای کف زدن و تحسین آنان نیز وقعی ننهاد و اوج قصه آنجاست که وقتی حضّار برای او کف می‌زنند او تمام مدت به آنها پشت می‌کند.

 

ما پیش از اینکه بخواهیم با دیگران گفت‌وگو کنیم، به تعبیر مارتین بوبر لازم است که با خویشتن خود و وجدان خود به گفتگو بنشینیم.

عزت‌الله فولادوند در مقاله‌ی «مفهوم شرّ در فلسفه‌ی هانا آرنت» می‌نویسد:

«آیشمان دارای نیروی فکری لازم برای سنجش ابعاد انسانی جنایات خود نبوده و کشتار یهودیان را نیز در ردیف دیگر وظایف اداری می‌دانسته است. آرنت بر این عقیده بود که آیشمان از نظرِ‌ روانی و به علتِ فقدانِ قدرت تخیل نمی‌توانسته مجسم کند که چه بلایی بر سرِ‌قربانیانش می‌آورند و آنان چه رنجی می‌کشند... اگر از چنین نیرویی بهره می‌بُرد می‌توانست در نزدِ خویش،‌در عالم ذهن، به ابعاد انسانی و اخلاقی آن تبه‌کاری‌ها واقعیت و ملموسیت بدهد. آیشمان عاجز از تفکر بود...

بر خلاف تصور عامّه بزرگ‌ترین تبه‌کاران کسانی مانند ریچارد سوم و یاگو در نمایش‌نامه‌های شکسپیر یا بعضی از شخصیت‌های داستایفسکی نیستند که بد می‌کنند و از بدکاری خود دچار عذاب می‌شوند؛ بل که کسانی‌اند هم‌چون آیشمان که هرگز زحمت آشنایی با آن خویشتنِ درونی را به خود نداده‌اند... بزرگ‌ترین بدکاران کسانی‌اند که اساساً به یاد نمی‌آورند؛ زیرا هرگز به‌آنچه کرده‌اند حتا فکر نمی‌کنند و اگر کسی شرّی را که مرتکب شده است به یاد نیاورد، هیچ چیز جلودارش نیست... [مفهوم شرّ در فلسفه‌ی هانا آرنت؛ عزت‌الله فولادوند؛ فصل‌نامه‌ی بخارا؛ شماره‌ی 58]

«استفاده‌ی آرنت از کلمه‌ی ابتذال و ربطِ آن به مفهوم شرّ به منزله‌ی کم‌بها دادن به مسؤولیت آیشمان در تدارک و عملِ جنایت‌های نازی در بازداشت‌‌گاه‌های مرگ نیست. از نظرِ آرنت، ابتذالِ‌ شرّ ویژگیِ فردی است که به طور کامل قابلیت اندیشیدن و داوری در موردِ‌ اعمالِ خود را از دست داده است. او معتقد است که یکی از بزرگ‌ترین جنایت‌ها نیندیشیدن است. و به همین دلیل آیشمان از نگاه آرنت نه یاگو است و نه مکبث. آیشمان در واقع مردی است که گفت‌وگوی درونی با وجدانِ خود را به کل از دست داده است و این عدمِ گفت‌وگو موجب عدمِ آگاهی او از وجودِ شرّ می‌شود.»[هانا آرنت و سیاست مدرن؛ رامین جهانبگلو؛ فصل‌نامه‌ی بخارا؛ شماره‌ی 58]

از نظر آرنت دلیل وجودی اردوگاه‌های مرگ نازی‌ها و گولاگ‌های استالینی انهدام کثرت بشری و تقلیل انسان‌ها به یک نوع انسان است. توتالیتاریسم فردیت انسان‌ها را خرد می‌کند و آنها را به هیچ تقلیل می‌دهد تا حدی که هیچ‌کس دیگر دیده و شنیده نشود.

از نظر آرنت، ابتذال شر ویژگی فردی است که به‌طور کامل قابلیت اندیشیدن و داوری در مورد اعمال خود را از دست داده است. او معتقد است که : «یکی از بزرگ‌ترین جنایت‌ها نیندیشیدن است.»

«راجر بوشه» دیدگاه آرنت را در کتاب «نظریه‌های جباریت از افلاطون تا آرنت» اینگونه توضیح می‌دهد: «مردی به شدت عادی بود، با روابط خانوادگی عادی و حتی مطلوب، فاقد مشخصات شخصی که وسوسه ذهنی نفرت از یهودیان را داشته باشد... اگر اقبال با او می‌بود، مسیر شغلی‌اش می‌توانست او را به مدیریت کارخانه‌ای یا بیمارستانی برساند... در حقیقت، شغل آیشمان موجب شد او یکی از بزرگ‌ترین جنایتکاران آن دوران و درگیر جنایت جمعی شود و دندانه‌ای در دستگاهی شود که یکی از بزرگ‌ترین شرارت‌های تاریخ را تولید کرد.»  

مصطفی ملکیان در کتاب «حدیث آرزومندی» و در مقاله‌ای با نام «تخیل آری، توهم نه» و با اشاره به آرای اندیشمندانی همچون؛ سیمون وی، آیریس مرداک و هانا آرنت، به تفاوت‌های میان این دو مفهوم (توهم و تخیل) پرداخته و آفات و ضررهای اخلاقی گسترده‌شدن توهمات را در زندگی انسان بیان می‌کند. توهم را بزرگ‌ترین دشمن و مانع اخلاقی‌زیستن و تخیل را بزرگ‌ترین یار و مُمد زندگی اخلاقی می‌داند زیرا تخیل انسان را به واقعیت‌ها نزدیک کرده و توهم او را از واقعیت‌ها دور می‌کند: «ما از تخیل خود، نه برای گریختن از جهان، که برای پیوستن به آن بهره می‌جوییم.» به نظر ملکیان، مقصود از توهم، فعل یا حالت کسی است که به حکم انگیزشی ناآگاهانه و برای اجتناب از رویارویی با واقعیت‌های دردانگیز یا نامطبوع، به آنچه خوش دارد واقعیت داشته باشد یا واقعیت پیدا کند واقعیت نسبت می‌دهد و برای آنچه می‌خواهد باور داشته باشد توجیهاتی دست‌و‌پا می‌کند. مقصود از توهم، عقیده یا انتظاری است که مبتنی بر آمال و آرزوهاست، نه بر چیزی که آدمی برای واقعی‌انگاشتنش دلیل دارد... و مقصود از تخیل، فعل یا فرآیندی است که آدمی بتواند با ویژگی‌های خاص خودش و در وضعیتی که قرار دارد خود را جای «دیگری» قرار دهد که با ویژگی‌هایی دیگر و در وضعیتی دیگر قرار دارد و بتواند به دنیا، احساسات و عواطف او نزدیک شده و کنش و واکنش‌های او را بهتر فهم کند... ملکیان می گوید: «قاعده زرین با نگاهی سروکار دارد که حتی برای ابتدایی‌ترین نوع اخلاقی‌زیستن نیز ضروری تلقی می‌شود و آن نظرگاه این است که بکوشیم تا خود را در جای کسانی که اعمال ما بر آنان اثر می‌نهد قرار دهیم و از این طریق، با گرایش طبیعی خود به نزدیک‌بینی اخلاقی مقابله کنیم...» ابراز می‌دارد؛ واقعیت این است که هیچ‌یک از ما در جای دیگری نیست و از این‌رو برای درنظرداشتن قاعده زرین، فقط می‌توان از نیروی تخیل کمک گرفت .

 

منابع:

ویکی پدیا

پیامدهای نیندیشیدن محمد صادقی

مقاله "مفهوم شر از ديدگاه هانا آرنت" از هانيه‌السادات رجبي

 

 

فقط برای امروز

فقط برای امروز

محمدامین مروتی

داریوش خواننده را به خاطر صدایش، ترانه هایش و از همه مهمتر زندگیش دوست دارم. در برنامه " به عبارت دیگر" از وقایع زندگیش تعریف می کرد و از این که چگونه از چنگ اعتیاد رها شده. در پاسخ سوال مصاحبه کننده که :" مطمئنی دیگر آلوده نمی شوی؟"، گفت نمی دانم ولی ما شعاری داریم با عنوان "فقط برای امروز". یعنی فقط برای امروز پاک باش. رنجش از گذشته را فراموش، خشم در حال را با عشق، و ترس از آینده را با ایمان و امید به نیروی برتر و مهربان جهان، جایگزین کنیم. فقط برای امروز خوب زندگی کنیم. در واقع عدم رنجش نسبت به گذشته و امید و خوش بینی به آینده به ساختن امروزم کمک می کند. درسی که داریوش از زندگی آموخته، فقط به کار معتادان مواد مخدر نمی آید. به کار تک تک ما که اسیر عادت هایِ روزمرّه شده ایم هم می آید.

 

گفتار هشتم: راهکارهای تحول 17  ـ تمرين سپاسگزاری

خودشناسی بر اساس مثنوی

محمد امین مروتی

گفتار هشتم: راهکارهای تحول

       17  ـ تمرين سپاسگزاری :

        يكي از عوارض و شگردهاي نفسانيت، نا‌شكري و نا‌سپاسي است. براي مقابله با اين ترفند اولا بايد بدانيم زندگي ما ،  فرصتي يگانه و تكــرار نا‌شدني و بي‌بديل است . تأمل در ميزان و احتمال وجود و عدم ما ، تأملي مفيد در جهت كا هش چسبندگي و درجهت تضعيف نفسانيت است . احتمال لقاح بين آن تخمك و اسپرم معيني كه ما حاصل آنيم ، چيزي حدود يك به رقمي با بيست صفر و بلكه بيشتر است ولي ما قدر جان نمي‌دانيم، فقط بدان سبب كه به قول مولوي ، خداوند آن را به رايگان به ما داده است:

قدر جان زان می ندانی ای فلان     که بدادت به بخشش، رایگان

  90% امكانات خــوب زيستن را داريم و به بهــانه نداشتن آن 10 % باقيمانده ، بد زندگي مي‌كنيم . اگر نتوانيم از اين 90 % استفاده كنيم از آن 10% هم نخواهيم توانست .

راهکارهای رهایی

       18 ـ مرگ آگاهي :

       تأمل در اندازه و ابعاد و وزن وجودمان نيز ، حقارت و ناچيزي نفس را موكد مي‌سازد و او را سر جاي خود مي‌نشاند . بدين بيانديش كه نسبت به كل كائنات، چقدر وجود داري و آيا عرض اندام كردن و قيافه گرفتنت ، هيچ تناسبي با اندازه‌‌ي وجودت دارد . توكه در شهري از شهرهاي كشوري به نــام ايــران و قاره‌اي به نام آسيا و كره‌اي به نام زمين، زندگي مي‌كني كه خود اين كره ، يك ميليون بار كوچك تر از خورشيد است و كل خورشيد و منظومه شمسي جزئي از يك كهكشان و اين كهكشان جزئي از كائنات و . . . آنقدر بيانديش و تأمل كن تا به كنه اين واقعيت پي ببري كه تو همان قدر وجود داري كه يك سنگ ، يك گياه و يك مورچه و يك مگس . همه ما در چشم طبيعت واحدهاي مساوي بيولوژيكيم .

      در آسمان شب چنان بنگر و چندان بنگر تا كوچك و كوچك و كوچك‌تر شوي و آن قدر در بحرش فرو رو و غوطه بخور كه احساس قطره بودن در دريا را پيدا كني. به قول خيام :

آمد شدنِ تو اندر اين دنيا ، چيست ؟             آمــد مگسي پــديــد و ناپيدا شـد

     و همين خيام مي‌گويد اگر مي‌خواهي بداني دنيا پس از تو چگونه خواهد بود ، بنگر كه پس از رفتن ديگران چگونه است . به كوه و در و دشت و اين كهنه رباط دنيا بيانديش كه عروس هزاران هزار داماد بوده و همين كوهي كه تو مي‌بيني چه شاهان و اميران و سلسله ها را كه نديده . . .

اي بس كه نباشيم و جهان خواهد بود               ني نــام زِمــا و ني نشان خواهد بــود

زين پيش نبــوديم و نَبـُـد هيچ خِلَل               زين پس كه نباشيم ، همان خواهد بود

و به گفته سعدي : 

باري نظر به خاك عــزيزان رفته كن               تا مجمــَل وجــود بينــي ، مفصّلـي

و نظامي :

يكي مــرغ بر كــوه بنشست و خــاست              بر آن كه چه افزود و زان كه چه كاست؟

تــو آن مــرغي و اين جهان ، كـــوه تو              چــو رفتي ، جهــان را چه انــدوه تو ؟

      و ما چنان خود خواهيم كه هنگام مرگ هم ، دست از سر هويت پر مدعا و پر هياهوي خــود بــرنمي‌داريم و مي‌خواهيم كه به خاك سپردن و مراسم مرگمان هم با شكوه و پر طمطراق باشد . الحذر از اين شيطان و اين فرعونِ غاصب و اشغالگري كه در خانه وجودمان چنين جا خوش‌كرده است . اين كه گفته‌اند در هنگام غرور و يأس به گورستان و بيمارستان برويد ناظر به همين معناست .« دون خوان » در عرفان تولتکی و سرخپوستی هم مرگ را بهترين مشاور و مشورت دهنده به زندگي مي‌داند.

 

کانال فرهنگی-فلسفی " محمدامین مروتی

کانال فرهنگی-فلسفی " محمدامین مروتی ":

https://telegram.me/manfekrmikonan

وبلاگ فرهنگی-فلسفی محمدامین مروتی:

http://amin-mo.blogfa.com/

فیس بوک محمدامین مروتی:

https://www.facebook.com/amin.morovati.9

معرفی فیلم: آواز در باران47

معرفی فیلم: آواز در باران: Singing in the rain

محمدامین مروتی

آواز در باران فیلمی موزیکال به کارگردانی جین کلی و استنلی دانن محصول سال ۱۹۵۲ است.

جین کلی، دانالد اوکانر، دبی رینولدز، جین هیگن و میلارد میچل نقش‌های اصلی فیلم را ایفا کردند.

داستان آواز در باران، در هالیوود، در سال‌های ۲۸–۱۹۲۷، زمانی که سینمای ناطق تازه پا به عرصه گذاشته بود و صنعت سینما در حال تغییر بود، می‌گذرد. «دان وود» (با بازی جین کلی)، ستاره سینمای صامت، با زن جوانی به نام «کتی سلدن» (دبی رینولدز) آشنا می‌شود که سیاهی‌لشکر فیلم‌های صامت است. رابطه عاشقانه‌ای میان آنها شکل می‌گیرد. همبازی وود و دیگر ستاره سینمای صامت، «لینا لامونت» (جین هیگن)، صدای گوشخراشی دارد و با ورود صدا به سینما ناچار است بپذیرد بازیگر دیگری به جای او حرف بزند و آواز بخواند. در نهایت لینا با اکراه می‌پذیرد کتی که صدای زیبا و دلنشینی دارد به جای او صحبت کند، اما تمام تلاش خود را نیز به کار می‌بندد تا این رقیب تازه را از میدان به در کند..

جین کلی در بخشی از فیلم همزمان با آواز خواندن در زیر باران رقص بسیار بی‌نظیر و سرخوشانه‌ای را به نمایش می‌گذارد که تا کنون نظیر آن کمتر دیده شده‌است. کِلی برای فیلمبرداری این صحنه در استودیو مترو گلدوین مایر MGM هفت روز را روزی شش ساعت در زیر باران مصنوعی آن استودیو آواز خواند، طوری که به شدت سرما خورد.

جین هیگن برای بازی در این فیلم نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل زن و لنی هیتون نامزد دریافت جایزه  بهترین موسیقی فیلم شد. هیچ‌یک از این دو جایزه اسکار را به دست نیاوردند.

دانالد اوکانر برنده جایزه گلدن گلوب بهترین بازیگر مرد فیلم موزیکال یا کمدی شد.

منبع: ویکی پدیا

جهل لاعلاج

جهل لاعلاج

محمدامین مروتی

جهل مرکب لاعلاج است و به قول شاعر چون نمی داند که نمی داند، ناچار تا ابد در جهل مرکبش می ماند. مصداق جهل مرکب و لاعلاج تلقی احولی بود که منکر دوبینی خود بود. با این استدلال که اگر من احول هستم چرا ماه را که دو تاست، چهارتا نمی بینم؟ سنایی این حکایت را به نظم کشیده و گفته است:

پسري احــول[1] از پـــدر، پـــــرسيد   

 

كاي حديــث تو بسته را چـــو كليد

گفتي: احول يكي دو بيند، چـــــون   

 

مــن نبينم از آن چه هست فـــزون؟

احــــول ار هيچ كــَـژ شُمارسـتي،   

 

بـر فلــك مـَه كه دُوست، چارستي

پس خطا گفت آن كه اين گفته است:   

 

"احـول ار طاق بنگـــرد، جفــت است"

                                                                                                                        سنائي

 



[1] احول: لوچ. دوبین

معرفی فیلم «هنوز آلیس»46

معرفی فیلم «هنوز آلیس»: (Still Alice)

محمدامین مروتی

کارگردان: ریچارد گلتزر. محصول سال ۲۰۱۴ .

 بازیگران : الک بالدوین، هانتر پریش، جولیان مور، کیت باسورث، و کریستن استوارت .

داستان فیلم درباره زندگی یک استاد دانشگاه در رشته زبانشناسی است که به آلزایمر زودرس مبتلا می‌شود. جولین مور، جایزه بهترین بازیگر زن نقش اول زن اسکار هفتاد و هشتم را برای بازی در این فیلم از آن خود کرد.

فیلم در بارة چالش هایی است که رفته رفته زندگی یک زن موفق و تحصیلکرده را در آستان 50 سالگی از ریخت و قیافه می اندازد و از مدار طبیعی خارج می کند. فیلم مدت ها دست از سرِ تماشاگر جدی -که با قهرمان داستان همذات پنداری می کند- بر نمی دارد. اعمالی که آلیس برای مدیریت و کنترل بیماری خود می کند، حسی واقعی تر از ماجرا به بیننده القا می کند. همراهی همسر آلیس تا حدودی برای او تسکین دهنده است. سخنرانی آلیس در بارة بیماریش و چگونگی تحت تاثیر قرار دادن زندگی اش، از بهترین و تاثیرگذارترین سکانس های فیلم است.

 

معرفی فیلم:45 لالالند

سرزمین رویایی(لا لا لند)۲۰۱۶(45:)

محمدامین مروتی

 

 نویسنده و کارگردان: دیمین شزل . بازیگران: رایان گاسلینگ، اما استون.

فروش : بیش از 400 میلیون دلار . بودجه ساخت : ۳۰ میلیون دلار .

در مراسم گلدن گلوب سال ۲۰۱۷ فیلم لالا لند رکورد شکست و برنده هفت جایزه از جمله بهترین فیلم و بهترین فیلمنامه شد. همچنین لا لا لند در صدر فهرست نامزدهای هشتاد و نهمین دوره اسکار قرار گرفت. این فیلم در ۱۴ رشته از جمله بهترین فیلم، بهترین کارگردانی و بهترین بازیگران نقش اصلی نامزد شد.

ویژگی متمایز و جذاب فیلم، جنبة موزیکال آن است. ترانة زیبای City of Stars به نحوی تاثیرگذار چند بار در فیلم اجرا می شود.

فیلم ماجرای رویاهای میا (اما استون) و سباستین (رایان گاسلینگ) است. میا رویای بازیگری دارد و سباستین رویای راه انداختن یک کلوب جازِ خاص. اما در حال حاضر هر دو برای دیگران کار می کنند. اما استون و رایان گاسلینگ به مدت سه ماه آموزش رقص دیدند تا بتوانند در فیلم بازی کنند. اصطلاح "لالا لند" یا شهر رویاها یا عالم هپروت اغلب به شهر لس آنجلس و هالیوود به واسطه سبک زندگی پر زرق و برق و پر از بریز و بپاش هنرمندان در این شهر به کار می‌رود.  

داشتن آرزوهایی مشابه، رابطه ای رمانتیک و رویایی- و در عین حال پر فراز و نشیب- بین اما و سباستین ایجاد می کند. هر دو در تحقق رویای دیگری به او کمک می کند و هر دو هم به رویایشان می رسند ولی تحقق رویا همان و بازگشت از سرزمین رویاها به عالم واقع همان. علیرغم تعهدی که سباستین و میا به هم می دهند که تا پایان عمر به همدیگر  عشق بورزند، پس از پنج سال راهشان از هم جدا می شود. در واقع رابطة واقعیت و رویا مهمترین موضوعی است که فیلم به صورت واقع بینانه ای می خواهد بدان بپردازد.

سکانس آخر در ذهن سباستین می گذرد وقتی که به شکلی تصادفی و پس از پنج سال میا را از دور با شوهرش در سالن جازِ خود می بیند و در رویایی پنج ساله ، خود را به جای شوهر او می گذارد تا رویای قبلیش با میا را تداوم بخشد. این سکانس هم تاثیرگذار است. ظاهرا میاست که دست از سباستین کشیده ست. رویای میا و سباستین متحقق شده است اما گذشته کماکان وجود دارد و بر ذهن و روان قهرمانان فیلم سنگینی می کند و چه بسا در آیندة روابطشان تاثیر گذار باشد

 

شادی هایی که منتظرشان نیستیم

شادی هایی که منتظرشان نیستیم

 

محمدامین مروتی

عادتمندی و تکرار، صیّاد مرغ خوشبختی است. سیمرغ سعادت از تجربه دائمی لحظات نو پر می گشاید. شادی های نامنتظر و اتفاقی راهی برای غلبه بر عادت و تکرارند. آلن واتس می گوید: "بهترين لذت‌ها آن هايي هستند كه براي نيل به آن‌ها نقشه نمي‌كشيم و بدترين بخش دردكشيدن، منتظر آن بودن و سعي در فرار از آن است. "                                     

آندره ژید هم تاکید خاصی بر قرار گرفتن در مسیر شادی های نامنتظر و پیش بینی نشده دارد:

"ناتانائیل،کاش هیچ انتظاری در وجودت حتی رنگ هوس به خود نگیرد، بلکه تنها آمادگی برای پذیرش باشد. منتظر هر آن چه به سویت می آید باش و جز آن چه به سویت می آید ، آرزو مکن.

نگرش تو باید هر لحظه نو شود. خردمند کسی است که از هر چیزی به شگفت در آید. تازگی بی مانند هر لحظه را دریاب و شادمانی هایت را تدارک مبین. چگونه پی نبرده ای که هر سعادتی زاییده ی تصادف است و در هر لحظه هم چون گدایی بر سر راهت ظاهر می شود. دوست ندارم که به من بگویی: بیا ،این شادی را برایت تدارک دیده ام؛من تنها شادی های تصادفی را دوست می دارم، و آن هایی را که با بانگ من از د ل سنگ بیرون می جهند.  ناتانائیل، هیچ یک از شادی هایت را از پیش آماده مکن. " (مائده های زمینی)

وقتی می گوییم امروز در فلان محفل به ما خوش گذشت در حقیقت منظورمان این است که توقع آن را نداشتیم. بنابراین توقع نداشتن و حالت پذیرش و قبول و آرامش هم وجه دیگر این سعادتمندی است.

"سفر" راهی برای غلبه بر تکرار است. اما مهمتر از سفر، داشتن چشم هایی نوبین و شسته و روفته شده  از غبار عادت است.

راه دیگر گریز از عادتمندی، داشتن رابطه های تصادفی است. این رابطه ها در در سفرهای تفریحی و بخصوص علمی زیاد پیش می آید. روابط تصادفی در جوامع توسعه یافته تر بیشتر در دسترس است. در جوامع توسعه نیافته، ارتباطات تعریف شده تر و در نتیجه تکراری تر است. در این جوامع، ارتباطات انسانی شباهت بیشتری با هم دارد در حالی که در جوامع توسعه یافته تر این روابط تنوع بیشتری دارد.

در هنرها هم بداهه نوازی راه را برای نوآوری و ابتکار و گریز از ملالت باز می کند. تصادفی زیستن، وجه مشترک مهمی با بداهه زیستی دارد. بداهه زیستی رابطۀ مهمی با زندگی در لحظه دارد. این که بدانی شادی در فرا و ورای این لحظه توهمی بیش نیست . زندگی هنر درک لحظه و تمام و کمال زیستن در حال است. زندگی در لحظه ارتباط وثیقی با نگاه ما دارد. ارزش لحظه ها در نوع نگاه ما به آن هاست. این که بتوانی زیبایی ها را خوب ببینی. خوب دیدن، مثبت دیدن ربط محکمی با خوش بینی دارد. خلاصه این تحولات به هم مرتبطند و اصلاح در یک حلقه از این زنجیر، به اصلاح حلقه های دیگر و نهایتا اصلاح خود زنجیر منجر می شود.

 

حرفی از ان هزاران....

آیه هفته:

لزوم پذیرش مسئولیت خطا:

 وَمَن يَكْسِبْ خَطِيئَةً أَوْ إِثْماً ثُمَّ يَرْمِ بِهِ بَرِيئاً فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتَاناً وَإِثْماً مُّبِيناً ‏:‏ هركس دچار لغزشي شود يا گناهي بكند ، سپس آن را به بيگناهي نسبت دهد ، به راستي بهتان و گناه آشكاري مرتكب شده است .‏

                                                                                                           نساء آيه  112

کلام هفته:

عليَكَ بالفِكْر، فإنه رُشد مِن الَضلال و مُصلح الأعمال: بر تو باد به انديشيدن، زيرا که آن، هدايت‌کننده از گمراهي و اصلاح‌کننده اعمال (از تباهي) است .                                             امام علي (ع)

شعر هفته:

برایِ "مصطفی ملکیان" و خدایِ نامتشخص اش:

عطرِ ازل است و شوقِ غمناکِ اَبَد

چیزی نفزاید و از او کم نشود

از خود، در خود، درختِ هستی، هر دم

می بَرگد و می جوانَد و می شکفد

یک پرسه، مِن الهیچ اِلیَ الخویشتن است

هر کس، هر جا، سیر و سلوکی بکند

در کارگهِ خیال و تنهاییِ خویش

می سازد کوزه ی دل و ... می شکند

 با  شاخه ی بید، گفتگو دارد باد

نجوایِ وجود را کسی می شنود؟

نادیده ی نادیدنیِ ساکنِ جان!

هر کس که ز دیده رفت از دل نرود!

عمری ست خلافِ قبله ها می چرخم

یا حضرتِ گُم شدن! مدد! از تو مدد!                                                            عبدالحمید ضیایی

داستانک:

دهقانی یک غاز پیدا کرد و به خانه برد. دهقان به غاز غذا می‌داد و او را مداوا میکرد. ابتدا حیوان ترسو مردد بود و به این فکر می کرد که: «چه اتفاقی افتاده است؟ چرا او به من غذا می‌دهد؟» موضوع هفته‌ها ادامه پیدا کرد تا اینکه بالاخره تردیدهای غاز از بین رفت. بعد از چند ماه غاز مطمئن شد که: «من در قلب دهقان جا دارم. در حالی که غاز کاملاً از خیرخواهی دهقان مطمئن شده بود، یک روز در کمال ناباوری از قفسش بیرون کشیده شد و سرش را بریدند. این غاز قربانی تفکر استقرایی شده بود. تفکری با گرایش ترسیم نوعی یقین و اطمینان عالم‌گیر بر پایه مشاهدات منفرد.                        دیویدهیوم

طنز هفته:

فقط تو ایرانه كه داری زیرِ بارِ مشكلاتت له میشی میگن برو خدارو شكر كن سالمی !!! مریض میشی میگن خدارو شكر كن زنده ای !!!می میری میگن؛ خدارو شكر مرد راحت شد !!!!