خودشناسی بر اساس مثنوی گفتار هشتم: راهکارهای مبارزه با نفسانیت 6 ـ عبادات و رياضات
خودشناسی بر اساس مثنوی
محمدامین مروتی
گفتار هشتم: راهکارهای مبارزه با نفسانیت
6 ـ عبادات و رياضات :
عباداتي كه به نيت قربت الهي انجام ميشوند ، تاثير منحصر به فردي در تضعيف نفسانيت دارند و به همان نسبت ، مغرور شدن به عبادات و آن ها را وسيله رياكاري قرار دادن ، انرژي زاترين غذاي نفس است . مولانا در باب تاثير روزه گفته است :
چشم بَند آن جهان ،حلق و دهان اين دهـان بَربند ، تا بيني عيان
و همين گونه است گريه صميمانه و مخلصانه كه با غبارروبي دل ، آن را صفا و جلا ميدهد و باز به همان نسبت ، گريه ها و هايهوي هاي درويش نمايانه و نمايشي ، جــز به تيــرگي و ظلمت بيشتـــــر دل ، نميانجامد. از همین رو به دنبال گریه های از سرِ صدق، احساس سبکباری و سبکبالی می کنیم :
تا نباشد بــرقِ دل و ابــرِ دو چشــم كي نشيند ، آتشِ تهــديـد و خشــم
كي بــرويـد سبـزة ذوق و وصـــال كي بجــــوشد ، چشم ها ، زابِ زلال
كي گلستان ، راز گــويـد بــا چمـن كي بنفشه ، عهد بنــــدد بــا سمن
كي چنـاري ، كف گشـايـد در دعــا كي درختي ، ســر فشاند ، در هـــوا
كي شكوفه ، آستين پـــر نثــار ، بـر فشاندن گيــرد ، ايـــر بهـــار
كي فروزد ، لاله را رخ ، همچـو خون كي گل ازكيسه ، بــرآرد زَر بـــرون
كي بيـايــد بلبل و گُل بــو كنـد كي چــو طالب ، فاختــه ،كوكو كند
كي نمايد ، خاك ، اســرارِ ضميـــر كي شـود ، چون آسمان، بستان، منير
مولانا به درستي ميگويد تمام فهم ما از دين و ايمان، شنيدن داستان آن بوده و به اين ترتيب فقط حق گوش را ادا كردهايم حال آنكه ايمان عارفانه شهود صورت ايمان است:
گوشم شنيد قصهي ايمان و مست شد كو قسمِ چشم؟ صورتِ ايمانم آرزوست
(ديوان شمس)
بهرحال، عبادات اولاً بايد به قصد قربت به خدا باشند نه به خلق و ثانياً با حضورقلب باشند و ثالثاً به صورت و ظاهر مناسك اكتفا نگردد بلكه معطوف به معني عبادات باشيم تا اين معاني در دلمان اثركنند و در ما ايجاد تحول نمايند و محّول الحال و مقلّب القلب باشند.
مهمترين خطري كه در كمين عبادات است، محتوا زدايي و معني زدايي از آن ها وتبديلشان به مجموعهاي از مناسك كليشهاي و تكراري است و اين كاري است كه نفسانيت در آن ، بسيار ماهرانه عمل ميكند . آن جا كه آداب و ترتيب ، جاي معنا و مقصود را بگيرد، ما گرفتار يك ذهن شــــرطي شده گشتهايم كه نمودها و نمادها را جاي بودها ، جا ميزند و اين مشكلي است كه همه مذاهب و طرايق را ، موريانه وار ، از درون ، تهي ميسازد .
عبادات و رياضات واقعي وسيله رسيدن به بام حقيقتاند و نه هدف . اصلِ کار، اتصال بــا اوست و عبادات وسيلهاي نردبان مانند براي تسهيل اين اتصال و ارتباطند.
درمطالعه تاريخ عرفان و تصوف، به دو گونه رهيافت ،جهت وصال برميخوريم كه به « تصوف زهد» و «تصوف عشق » ، معروفند . رهيافت اولي زهد و رياضت كشي را براي نفس كشي ،مناسب ميداند . شايد بزرگترين نماينده اين رهيافت امام محمد غزالي و جنيد بغدادي باشند . تصوف زهد ، از چند جهت دچار اشكال شد . اول اينكه زهدورزي ، بعضا به غروري جديد و بالنتيجه به حجاب ديگري از حجاب هاي ميان خالق و مخلوق تبديل ميشد ؛ چنانكه بايزيد گفت سي سال، ذكر خداوند كردم و بعد از سي سال متوجه شدم حجابم همين ذكربود . زهد ورزی گاهي به ريا و خودنمايي تبديل ميشود كه بيشتر از همه، حافظ ، زاهدان زمانه خود را از باب زهد ریایی مطعون ساخته است . اشكال دوم، افــراط در زهد ورزي اين بــود كه اهل زهد ، با حرام كردن بسياري از حلال ها بر خود و سركوب غرايز طبيعي ، بدون آن كه بخواهند به دام افراط درزمينه هاي ديگر ميافتادند . مثلا «پيوريتن ها » كه جماعتي اهل امساك جنسي از مسيحيان بودند ، دچار پرخوري شده بودند. همچنین مقوله اي در روانشناسي اجتماعي داریم كه در تبيينِ پر جمعيت بودن خانواده هاي كم بضاعت ، به نوعي مكانيسم رواني، براي جبران فقر با التذاذ جنسي ، استناد ميكند . رياكاري وخودنمائي هم شايد نوعي بازتاب سركوب نيازهاي طبيعي بوده باشد . انسان وقتي خود را از چيزي طبيعي كه ديگران از آن برخوردارند ، محروم كرد ، ممكن است اين حسادت را به صورت قضاوت و محكوم كردن ديگران و محتسب بازي ، نشان دهد كه آفت بزرگ سلوك است . سلامت جسم شرط وزمينه حركت روحي است لذا افراط و تفريطي كه جنبه تن آزاري و تنپروري داشته باشد هر دو به حال تكامل روح ، مضرند . هر كدام از نيازهاي جسمي ، پيش نياز سلوك روحياند . مثلا ارتباط جنسي نوعي كاركرد رواني و فيزيولوژيك دارد كه هم افراط و هم امساك در آن به اختلال هاي رواني معيني مي انجامد . همين طور است ساير نيازهاي جسمي. خيلي بهتر است كه رياضت را نه به معناي متعارف آن- يعني آزار جسم- بلكه به معناي لغوي آن يعني نوعي تمرين و روش عليه نفسانيت بفهميم. مشكل ديگر اين نوع تصوف آن است كه درحالي كه هدف سير و سلوك نوعي اتصال و اتحاد با ديگران است ، معطوف به تفرّد و انزوا جويي و کشیدن گليم خود از آب ، بدون توجه به عاقبت ديگران است كه نهايتاً نوعي خودخواهي منسوب به نفس است که البته در طریقت، نقض غرض است و راه به معني و مقصود نخواهد برد . به اين دلايل، تصوف زهد ، بيشتربه بيراهه رفت تا به راه .درپاسخ به اشكالات راهبردي اين رهيافت بود كه تصوف عشق پديد آمد . در اين رهيافت ،كيمياي عشق است كه مسِّ وجود را به طلا تبديل مي كند و نماينده بزرگ اين طريقت ، بايزيد بسطامي و به طريق اولي خود مولاناست . اين نوع از تصوف اشكالات رهيافت پيشين را ندارد و انطباق بيشتري هم بر دستاوردهاي علمي و روانشناسانه دارد. در مسئله رياضت هم ميتوان سه رويكرد متفاوت را از هم تفكيك كرد كه بر مبناي رابطه جسم با روح بنا شدهاند:
الف) رويكرد اول اين دو را متقابل و متضاد ميداند و ويراني يك را مساوي آبادي آن ديگري قرار ميدهد. جسم و دنيا امري مذموم و حاجب و مانع تكامل روح است. در مقام بيان معمولاً از تمثيل چاه استفاده ميشود و جسم و اين جهان به مثابه چاهي تنگ و تاريك تصوير ميشود كه جاي اقامت نيست و بايد از آن رهايي يافت:
ايــن جهان زندان و مـا زندانيان حفره كن زندان و خود را وا رهان
ب) رويكرد دوم دنياپرستي و تنپروري را توصيه ميكند. (هدونيسم) و اصلا با روح كاري ندارد.
ج) رويكرد سوم كه پرورش جسم را مقدمه و مقدم بر پرورش روح ميداند و روح سالم را در جسم سالم ميجويد. سلامت جسم هم مرحلهاي از سلامت روح است. در اين رويكرد از تمثيل مزرعه استفاده ميشود كه تلاش دنيوي مزرعه آخرت را پر محصول ميسازد.
در باب دنيا و آخرت نيز همين موضعگيريها موضوعيت دارد. آيا دنيا زندان مؤمن است يا به تعبير شمس عارف سجني در كار نميبيند. تصور افلاطوني و نوافلاطوني بدن را قفس روح ميداند:
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک دوسه روزی قفسی ساخته اند از بدنم (غزلیات شمس)
اما تمام اين حرف ها به اين معني نيست كه عبادات و رياضات ، تأثير مثبت در تحول روحي ندارند ؛ بلكه تنها بايد تفكيكي دقيق، بين دو نوع رياضت گذاشت تا به نقض غرض و اشكالات پيش گفته نيانجامد. اولاًرياضت نبايد حالت افراطي داشته باشد و با غرايز اوليه و طبيعي انسان ناسازگازي و تناقض جدي داشته باشد .ثانيا اين رياضت بايد داوطلبانه و هدفمند و معطوف به معنا ومفهومي والا باشد. بدين معني كه بايد هميشه چشم به غايت و معناي اعمالمان داشته باشيم و هدف را گم نكنيم كه براي چه رياضت ميكشيم ثالثاً باحضورقلب و طمأنينه و علاقه همراه باشد و مهمتر از همه با اخلاص كامل وصدق نيت انجام گيرد. براي معرفي نمونهاي گويا از اين اخلاص ، مولانا داستان مــردي را نقل ميكند كه به نمــاز جماعتي به امامت رسول خـــدا نميرسد و آه از نهادش برميآيد ؛ چنان آهي ،كه رفيقش كه موفق به اقامه همان نماز شده است ، حاضر ميشود اجر آن آه را با اجر نماز خود عوض كند :
آن يكي ميرفت در مسجد ، درون مــردم از مسجد ، همي آمد بـرون
آن يكي گفتش كه پيغمبر ، نمـاز با جماعت كرد و فـارغ شد زِ راز ،
گفت آه و دود از آن آه ، شد بـرون آهِ او مي داد از دل ، بوي خـــون
آن يكـي ، از جمع گفت ؛ اين آه را تـو به من ده ، وان نمازِ من ، تـو را
مــولانا ميگويد عاشقان در نماز و راز و نيازي دائمي و مستمـر با خدايشان هستند :
پنج وقت آمد ، نماز و رهنمون عاشقان را ، في صَلاتِ دائمون
و نيز از پیامبر نقل می کند كه نماز بدون حضور قلب ، ناتمام و ناقص است :
بشنو از اخبارِ آن صَدرِ صـدور لا صـلاتَ تَــمَّ الاّ بـالحضــور
مولانا در مثنوي ، نماز معطوف به معنا را چنين شرح ميكند :
معني تكبيــــر ، اين است ، اي امـــام كاي خدا ، پيش تو ما قــربان شديم
وقت ذبـــح ، الله اكبـــــر مي كنـــي همچنيــن ، در ذبـحِ نفسِ كُشتنــي
حق همي گـــويد ، چـه آوردي مـــرا انــدر اين مهلت ، كه دادم من تـو را؟
عمر خود را ، در چه پـايـان بــرده اي قـوت و قوَّت ، در چه فـاني كـردهاي؟
چشم وگوش و هوش و گوهرهاي عرش خــرج كردي ، چه خريدي تو ز فرش؟
در ، قيـــام ايـن گفت ها دارد رجــوع وز خجالت ، شــد دو تا ، او در ركوع
قـوّت استــادن از ، خجــلت نمــانــد در ركــوع از شرم ، تسبيحي بخواند
باز فـرمـان مي رســد بــردار، سَــــر از ركــوع و ، پاسخِ حــق ، بَر شُمـَر
ســر بــر آرد از ركــوع ، آن شرمسـار بــاز ، انــدر رو فتــد ، آن خـامكار
بــاز فــرمان آيــدش بــردار ســــر ازسجــود و وا ده از كــرده ، خبــر
پس نشيند قَعــدِه[1] زان بارِ گــران حضرتش گويد ، سخن گـو با بيـان
نعمتت دادم ، بگـو شكـرت چه بود دادمت سـرمايه ، هين بنماي سـود؟
رو به دست راست آرد درســــلام ســوي جــانِ انبياء و آنِ كِــــرام
يعني اي شاهان ، شفاعت،كين لعين سخت در گل ماندش ، پاي و گليم
انبيــاء گــويند : روز چــاره رفت چـــاره آنجا بود و دست افزارِ زَفت[2]
رو بگـــرداند به سـوي دست چپ در تبارو خويش،گويندش كه خَپ!
هين جــواب خويش، گو با كردگار ما كييم ،اي خواجه، دست از ما بدار
از همه ، نوميد شد ، مسكين كيـــا پس برآرد ، هر دو دست ، انـدر دعا
كــز همه ، نوميد گشتم ، اي خــدا اول و آخـــر ، تـــويي و منتــــها
در نماز ، اين خوش اشـارت ها ببين تـا بـداني كين بخــواهد شد يقين
البته مولانا در اينجا فقط حركات و سكنات نماز گذار را، از منظر خود تفسير كرده است و بديهي است عطف به معناي آيات و اذكار نماز ، خود حديث مفصلتري است . اما در ديوان شمس هم شعري حاكي از شور و جذبه به هنگام نماز خواندن دارد :
چــو وضــو از اشك ســازم ، بــود آتشيـن نمـــازم درِ مسجـدم بســوزد ، چـو بــدو رسد اذاني
عجبــا نمــازِ مستـان ، تــو بگــو درست هست آن؟ كـه نـدانـد او زمـاني ، نشنـاسـد او مـكاني
عجبا دو ركعت است اين ؟ عجبا كه هشتمين است ؟ عجبا چه سوره خواندم ؟ چو نداشتم زبــاني
درِ حق چگونه كـوبم ؟ كـه نـه دست مـانـد ونـه دل دل و دست چون تو بردي، بده اي خدا اماني
شيخ محمود هم ميگويد:
نـمـازت كي شود هـرگـز نمازي تــو تا خود را بــه كلّي درنبازي
(گلشن راز)
و هم او جمع عادت و عبادت را ممكن نميداند:
نگردد جمع با عــادت، عـبـادت عـبـادت ميكني، بگذر ز عـادت
مولانا هم ميگويد سجده بايد به سوي كعبه دل و ناظر به معنا باشد نه به سوي كعبه گل و ناظر به الفاظ:
مـا در نـماز، سجده به ديدار ميبريم بيچاره آن كه سجده به ديوار ميبرد
(ديوان شمس)
خداوند نيز نمازگزاراني را كه به قصد جلب توجه ديگران نماز ميخوانند انذار ميكند كه« ويل للمصلين» (واي بر نمازگزاران) مولانا در اين باب ميگويد:
اگــر نـه رويِ دل انـدر بـرابــرت دارم مـن ايــن نماز، حسابِ نـمــاز نشمارم
مـرا غـرض ز نماز، آن بود كــه پنهاني حـديـث درد فـراقِ تـو بـا تـو بـگذارم
وگرنه اين چه نمازي بود كه مـن، بيتو نشسته روي به محراب و دل بـه بازارم؟
ازين نـمـاز ريايي چـنـان خجل شدهام كـه در بـرابـر رويـت، نـظـر نـمــيآرم
(ديوان شمس)
براي اطلاع از موردي مشابه ، رجوع به تفسير مناسك حج از دكتـر شريعتي هم ، مفيد خواهد بود .
اين صورت از عبادت، كه معطوف به معناست، لذّتبخشي عبادات را مضاعف ميكند و در نتيجه به مثابه نوعي انضباط زوركي و تحميلي ، پيامدها و بازتاب هاي منفي نخواهند داشت . اين نوع رياضت است كه مولوي در مورد آن ميگويد لذّتِ محوِ لذّت ، از همه لذت ها بيشتراست :
درجهان ،گرلقمه وگرشربت است لــذت او ، فرعِ محوِ لذت است
و اين لذتي است كه برغم لذات شهواني ، خماري ندارد :
همچنين، هر شهوتي انـدر جهــان خـواه مال و خـواه جاه و خـواه نان
هر يكي زين ها ، تو را ، مستي كند چـون نيابي ، آن خمارت مي زنــد
و همينجاست كه عاشق ، از جـور و قهـر يار، نه تنها رنجور نميشود كه لذت هم ميبرد :
اي جفــاي تــو زِ دولت ، خوب تـر و انتقام تــو ، زِ جــان محبـوبتــر
نـالم و تــرسم كه او بــاور كنـــد وَز كَــرَم ، آن جـور را ، كمتر كنـد
عاشقم بر قهر و بر لطفش ، به جِـدّ بوالعجب ، من عاشق اين هر دو ضِدّ
بِه عكسِ عشق هاي بيرنگ ، مدعيانِ عشق هاي رنگي ،كوچكترين امتحان و جور او را بر نميتابند ؛ همچون داستان آن قزويني كه تحمل نيش سوزن نداشت و فقط ميخواست با خالكوبي نقشِ شير بر بدن ، خودنمايي كند و مولانا خطاب به او ميگويد :
اي برادر ، صبر كن بر دردِ نيش ، تـا رهي از نيشِ نفسِ گبرِ خويش
اگر ما بدانيم چه مي كنيم و چرا ميكنيم ، به قول نيچه با هرچگونهاي سرخواهيم كرد بدون آن كه احساس ناراحتي و سختي كنيم . زندانياني هستند كه داوطلبانه اعتصاب غذا ميكنند يا سال هاي سال زندان را با طيب خاطر تحمل ميكنند ولي اگر به ما بگويند يكروز حق نداريم از خانه بيرون برويم يا يك روز حق نداريم غذا بخوريم ، احساس مظلوميت و بدبختي از پايمان در ميآورد. احساسي كه انسان پس از گرفتن يك ماه روزه دارد، احساس خوشي ناشي از غلبه بر امتحاني خودخواسته و داوطلبانه است كه بر اعتماد به نفس و توان روحي انسان ميافزايد . لذا بهترين معيار براي تشخيص عبادت و رياضتِ مثبت ازمنفي اين است كه عبادت و رياضت مثبت برغناي روحي و رواني آدم و سرشاري درون ميافزايد و آن يك ، از آن ميكاهد .
مولانا را شمس از چله نشيني نهي ميكند:
سي پاره بـه كـف در چله شدي سي پاره مـنم، تــرك چله كـن
(ديوان شمس)
رهبانان مسيحي با احضار و عقيم كردن خود ميخواستند شهوات غريزي را دفع كنند. مولانا در اين باب سخن جالب دارد و ميگويد اگر انسان مُختصي(عقیم) شهوت نورزد فضيلتي ندارد و مهم اين است كه با دشمن زنده بجنگي:
هين مكن خود را خصي، رهبان مشو زان كه عـفـت هست، شهوت را گرو
بيهوا، نـهـي از هـوا، ممكن نـبـود هــم غــزا با مردگان نتوان نـمـود
ذكر ، باعث ميشود كه از وسوسههاي فكري و ناآرامي ناشي از آن رهايي پيدا كنيم و اطمينان و آرامش قلبي ناشي از ذكر خدا ، از همين جاست . مولوي تمثيلي دارد راجع به انساني كه براي در امان ماندن از وِز وِزِ وسوسههاي زنبوران ذهني و فكري ، به آب پناه ميبرد و سر در زير آب ميكند . ذكر ، همان خاصيت آب ر ادارد كه ما را از شرّ وساوس فكري و گفتگوهاي دروني و خودخوري هاي ذهني ميرهاند :
دَم بخــور در آبِ ذكر و صبــركـن تــا رهي از فكـر و وسواسِ كهـُـن
آنچنان كه عـور[3] ، اندر آب جست تا در آب از زخم زنبوران ، بِرَست
مي كند زنبور ، بــر بالا طـــواف چـون برآرد سَر ، ندارندش معـاف
آب ، ذكرِ حقّ و زنبور ، اين زمـان هست يـــادِ اين فلان و آن فلان
آن جا كه از فكر كاري ساخته نيست و فكر افسرده و جامد ميشود، بايد با ذكر حركت كرد:
به قول مولانا:
اين قدر گفتيم، باقي فـكـر كــن فـكـر اگر جامد بود، رو ذكر كن
ذكر، آرد فـكــر را، در اهـتــزاز ذكر را، خورشيدِ اين افسرده ساز
مــولاناي بزرگ در باره دعــا هم سخنان دلنشين بسياري دارد و از جمله اينكه دعا به شرطي به او مي رسد كه با دل پاك خوانده شود و اين كه دعا نوعي خلوت كردن با خدا و راز و نياز است كه نفس اين گفتگو ، اثراتِ ضد نفساني دارد و بنابر اين داعي نبايد به اجابت آن كاري داشته باشد :
اي اَخي ، دست از دعا كردن ، مدار بـا اجابت يـا رَد ِ اويت چــه كــار
و:
هر كه را دل، پاك شـد از اِعتلال [4]، آن دعــايش مي رود تا ذوالجلال
پيامبر فرمود شب را با خوابيدن كوتاه نكنيد و روز روشن را با گناهان تيره نكنيد. عبادت در شب بدون شائبهي رياست و در خلوت صورت ميگيرد لذا مؤثرتر است. مولانا در فيه مافيه ميگويد: « قال النبي عليه السلام: الليل طويلٌ فلا تُقَصِرهُ بِمنامِكَ و النهارُ مُضيُ فلا تُكدِرهُ باثامِكَ. شب دراز است از بهر راز گفتن و حاجات خواستن. بيتشويش خلق و بيزحمت دوستان و دشمنان. خلوتي و سلوتي حاصل شده. حق تعالي پرده فرو كشيده تا عملها از ريا مصون و محروس باشد و خالص باشد لله تعالي و در شب تيره مرد ريايي از مخلص پيدا شود.»