خودشناسی بر اساس مثنوی  گفتار هشتم: راهکارهای مبارزه با نفسانیت  6 ـ عبادات و رياضات   

خودشناسی بر اساس مثنوی

محمدامین مروتی

گفتار هشتم: راهکارهای مبارزه با نفسانیت

     6 ـ عبادات و رياضات :  

          عباداتي كه به نيت قربت الهي انجام مي‌شوند ، تاثير منحصر به فردي در تضعيف نفسانيت دارند و به همان نسبت ، مغرور شدن به عبادات و آن ها را وسيله رياكاري قرار دادن ، انرژي زاترين غذاي نفس است . مولانا در باب تاثير روزه گفته است :

چشم بَند آن جهان ،حلق و دهان              اين دهـان بَربند ، تا بيني عيان

         و همين گونه است گريه صميمانه و مخلصانه كه با غبارروبي دل ، آن را صفا و جلا مي‌دهد و باز به همان نسبت ، گريه ها و هايهوي هاي درويش نمايانه و نمايشي ، جــز به تيــرگي و ظلمت بيشتـــــر دل ، نمي‌انجامد. از همین رو به دنبال گریه های از سرِ صدق، احساس سبکباری و سبکبالی می کنیم :                          

تا نباشد بــرقِ دل و ابــرِ دو چشــم             كي نشيند ، آتشِ تهــديـد و خشــم

كي بــرويـد سبـزة  ذوق و  وصـــال             كي بجــــوشد ، چشم ها ، زابِ زلال

كي گلستان ، راز گــويـد بــا چمـن              كي بنفشه ، عهد بنــــدد بــا  سمن

كي چنـاري ، كف گشـايـد در دعــا               كي درختي ، ســر فشاند ، در هـــوا

كي  شكوفه ، آستين  پـــر نثــار  ،                بـر فشاندن گيــرد ،  ايـــر  بهـــار

كي فروزد ، لاله را رخ ، همچـو خون               كي گل ازكيسه ، بــرآرد زَر بـــرون

كي بيـايــد بلبل و گُل  بــو كنـد               كي چــو طالب ، فاختــه ،كوكو كند

 كي نمايد ، خاك ، اســرارِ ضميـــر               كي شـود ، چون آسمان، بستان، منير

      مولانا به درستي مي‌گويد تمام فهم ما از دين و ايمان، شنيدن داستان آن بوده و به اين ترتيب فقط حق گوش را ادا كرده‌ايم حال آنكه ايمان عارفانه شهود صورت ايمان است:

گوشم شنيد قصه‌ي ايمان و مست شد                كو قسمِ چشم؟ صورتِ ايمانم آرزوست

                                                                                                      (ديوان شمس)

     بهرحال، عبادات اولاً بايد به قصد قربت به خدا باشند نه به خلق و ثانياً با حضورقلب باشند و ثالثاً به صورت و ظاهر مناسك اكتفا نگردد بلكه معطوف به معني عبادات باشيم تا اين معاني در دلمان اثركنند و در ما ايجاد تحول نمايند و محّول الحال و مقلّب القلب باشند.

     مهمترين خطري كه در كمين عبادات است، محتوا زدايي و معني زدايي از آن ها وتبديلشان به مجموعه‌اي از مناسك كليشه‌اي و تكراري است و اين كاري است كه نفسانيت در آن ، بسيار ماهرانه عمل مي‌كند . آن جا كه آداب و ترتيب ، جاي معنا و مقصود را بگيرد، ما گرفتار يك ذهن شــــرطي شده گشته‌ايم كه نمودها و نمادها را جاي بودها ، جا مي‌زند و اين مشكلي است كه همه مذاهب و طرايق را ، موريانه وار ، از درون ، تهي مي‌سازد .

     عبادات و رياضات واقعي وسيله رسيدن به بام حقيقت‌اند و نه هدف . اصلِ کار، اتصال بــا اوست و عبادات وسيله‌اي نردبان مانند براي تسهيل اين اتصال و ارتباطند.

     درمطالعه تاريخ عرفان و تصوف،  به دو گونه رهيافت ،جهت وصال برمي‌خوريم كه به « تصوف زهد» و «تصوف عشق » ، معروفند . رهيافت اولي زهد و رياضت كشي را براي نفس كشي ،مناسب مي‌داند . شايد بزرگترين نماينده اين رهيافت امام محمد غزالي  و جنيد بغدادي باشند . تصوف زهد ، از چند جهت دچار اشكال شد . اول اينكه زهدورزي ، بعضا به غروري جديد و بالنتيجه  به حجاب ديگري از حجاب هاي ميان خالق و مخلوق تبديل مي‌شد ؛ چنانكه بايزيد گفت سي سال، ذكر خداوند كردم و بعد از سي سال متوجه شدم حجابم همين ذكربود . زهد ورزی گاهي به ريا و خودنمايي تبديل مي‌شود كه بيشتر از همه، حافظ ، زاهدان زمانه خود را از باب زهد ریایی  مطعون ساخته است . اشكال دوم، افــراط در زهد ورزي اين بــود كه اهل زهد ، با حرام كردن بسياري از حلال ها بر خود و سركوب  غرايز طبيعي ، بدون آن كه بخواهند به دام افراط درزمينه هاي ديگر مي‌افتادند . مثلا «پيوريتن ها » كه جماعتي اهل امساك جنسي از مسيحيان بودند ، دچار پرخوري شده بودند. همچنین مقوله اي  در روانشناسي اجتماعي داریم كه در تبيينِ پر جمعيت بودن خانواده هاي كم بضاعت ، به نوعي مكانيسم  رواني، براي جبران فقر با التذاذ جنسي ، استناد مي‌كند . رياكاري وخودنمائي هم شايد نوعي بازتاب سركوب نيازهاي طبيعي بوده باشد . انسان وقتي خود را از چيزي طبيعي كه ديگران از آن برخوردارند ، محروم كرد ، ممكن است اين حسادت را به صورت قضاوت و محكوم كردن ديگران و محتسب بازي ، نشان دهد كه آفت بزرگ سلوك است . سلامت جسم شرط وزمينه حركت روحي است لذا افراط و تفريطي كه جنبه تن آزاري و تن‌پروري داشته باشد هر دو به حال تكامل روح ، مضرند . هر كدام از نيازهاي جسمي ، پيش نياز سلوك روحي‌اند . مثلا ارتباط جنسي نوعي كاركرد رواني و فيزيولوژيك دارد كه هم افراط و هم امساك در آن به اختلال هاي رواني معيني مي انجامد . همين طور است ساير نيازهاي جسمي. خيلي بهتر است كه رياضت را نه به معناي متعارف آن- يعني آزار جسم- بلكه به معناي لغوي آن يعني نوعي تمرين و روش عليه نفسانيت بفهميم. مشكل ديگر اين نوع تصوف آن است كه درحالي كه هدف سير و سلوك نوعي اتصال و اتحاد با ديگران است ، معطوف به تفرّد و انزوا جويي و کشیدن گليم خود از آب ، بدون توجه به عاقبت ديگران است كه نهايتاً نوعي خودخواهي منسوب به نفس است که البته در طریقت، نقض غرض است و راه به معني و مقصود نخواهد برد .  به اين دلايل، تصوف زهد ، بيشتربه بيراهه رفت تا به راه  .درپاسخ به اشكالات راهبردي اين رهيافت بود كه تصوف عشق پديد آمد . در اين رهيافت ،كيمياي عشق است كه مسِّ وجود را به طلا تبديل مي كند و نماينده بزرگ اين طريقت ، بايزيد بسطامي و به طريق اولي خود مولاناست . اين نوع از تصوف اشكالات رهيافت پيشين را ندارد و انطباق بيشتري هم بر دستاوردهاي علمي و روانشناسانه دارد. در مسئله رياضت هم مي‌توان سه رويكرد متفاوت را از هم تفكيك كرد كه بر مبناي رابطه جسم با روح بنا شده‌اند:

      الف) رويكرد اول اين دو را متقابل و متضاد مي‌داند و ويراني يك را مساوي آبادي آن ديگري قرار مي‌دهد. جسم و دنيا امري مذموم و حاجب و مانع تكامل روح است. در مقام بيان معمولاً از تمثيل چاه استفاده مي‌شود و جسم و اين جهان به مثابه چاهي تنگ و تاريك تصوير مي‌شود كه جاي اقامت نيست و بايد از آن رهايي يافت:

ايــن جهان زندان و مـا زندانيان                    حفره كن زندان و خود را وا رهان

      ب) رويكرد دوم دنياپرستي و تن‌پروري را توصيه مي‌كند. (هدونيسم) و اصلا با روح كاري ندارد.

      ج) رويكرد سوم كه پرورش جسم را مقدمه و مقدم بر پرورش روح مي‌داند و روح سالم را در جسم سالم مي‌جويد. سلامت جسم هم مرحله‌اي از سلامت روح است. در اين رويكرد از تمثيل مزرعه استفاده مي‌شود كه تلاش دنيوي مزرعه آخرت را پر محصول مي‌سازد.

      در باب دنيا و آخرت نيز همين موضع‌گيريها موضوعيت دارد. آيا دنيا زندان مؤمن است يا به تعبير شمس عارف سجني در كار نمي‌بيند. تصور افلاطوني و نوافلاطوني بدن را قفس روح مي‌داند:

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک            دوسه روزی قفسی ساخته اند از بدنم (غزلیات شمس)

 اما تمام اين حرف ها به اين معني نيست كه عبادات و رياضات ، تأثير مثبت در تحول روحي ندارند ؛ بلكه تنها بايد تفكيكي دقيق، بين دو نوع رياضت گذاشت تا به نقض غرض و  اشكالات پيش گفته نيانجامد. اولاًرياضت نبايد حالت افراطي داشته باشد و با غرايز اوليه و طبيعي انسان ناسازگازي و تناقض جدي داشته باشد .ثانيا اين رياضت بايد داوطلبانه و هدفمند و معطوف به معنا ومفهومي والا باشد. بدين معني كه بايد هميشه چشم به غايت و معناي اعمالمان داشته باشيم و هدف را گم نكنيم كه براي چه رياضت مي‌كشيم  ثالثاً باحضورقلب و طمأنينه و علاقه همراه باشد و مهمتر از همه با اخلاص كامل وصدق نيت انجام گيرد. براي معرفي نمونه‌اي گويا از اين اخلاص ، مولانا داستان مــردي را نقل مي‌كند كه به نمــاز جماعتي به امامت رسول خـــدا نمي‌رسد و آه از نهادش برمي‌آيد ؛ چنان آهي ،كه رفيقش كه موفق به اقامه همان نماز شده است ، حاضر مي‌شود اجر آن آه را با اجر نماز خود عوض كند :

آن يكي مي‌رفت در مسجد ، درون             مــردم از مسجد ، همي آمد  بـرون

آن يكي  گفتش كه پيغمبر ، نمـاز              با جماعت كرد و فـارغ شد  زِ  راز ،

گفت آه و دود از آن آه ، شد بـرون               آهِ او  مي داد از دل ، بوي خـــون

آن يكـي ، از جمع گفت ؛ اين آه را               تـو به من ده ، وان نمازِ من ، تـو را

       مــولانا مي‌گويد عاشقان در نماز و راز و نيازي دائمي و مستمـر با خدايشان هستند :

پنج وقت آمد ، نماز و رهنمون              عاشقان را ، في صَلاتِ دائمون

      و نيز از پیامبر نقل می کند كه نماز بدون حضور قلب ، ناتمام و ناقص است :

بشنو از اخبارِ آن صَدرِ صـدور              لا صـلاتَ تَــمَّ الاّ بـالحضــور

     مولانا در مثنوي  ، نماز معطوف به معنا را چنين شرح مي‌كند :

معني تكبيــــر ، اين است ، اي امـــام              كاي خدا ، پيش تو ما قــربان شديم

وقت ذبـــح ، الله اكبـــــر مي كنـــي                همچنيــن ، در ذبـحِ نفسِ كُشتنــي

حق همي گـــويد ، چـه آوردي مـــرا                 انــدر اين مهلت ، كه دادم من تـو را؟

عمر خود را ، در چه پـايـان بــرده اي                 قـوت و قوَّت  ، در چه فـاني كـرده‌‌اي؟

چشم وگوش و هوش و گوهرهاي عرش                خــرج كردي ، چه خريدي تو ز فرش؟

در ، قيـــام ايـن گفت ها دارد رجــوع                وز خجالت ، شــد دو تا ، او در ركوع

قـوّت استــادن از ، خجــلت نمــانــد                در ركــوع از شرم ، تسبيحي بخواند

باز فـرمـان مي رســد بــردار، سَــــر                 از ركــوع و ، پاسخِ حــق ، بَر شُمـَر

ســر بــر آرد از ركــوع ، آن شرمسـار                 بــاز ، انــدر رو فتــد ، آن خـامكار

بــاز فــرمان آيــدش بــردار  ســــر                 ازسجــود و وا ده از كــرده ، خبــر

پس نشيند قَعــدِه[1] زان بارِ گــران               حضرتش گويد ، سخن گـو با بيـان

نعمتت دادم ، بگـو شكـرت چه بود                 دادمت سـرمايه ، هين بنماي سـود؟

رو به دست راست  آرد درســــلام                 ســوي جــانِ انبياء و آنِ كِــــرام

يعني اي شاهان ، شفاعت،كين لعين                 سخت در گل ماندش ، پاي و گليم

انبيــاء گــويند : روز چــاره  رفت                 چـــاره آنجا بود و دست افزارِ زَفت[2]

رو بگـــرداند به سـوي دست چپ                  در تبارو خويش،گويندش كه خَپ!

هين جــواب خويش، گو با كردگار                  ما كييم ،اي خواجه، دست از ما بدار

از همه ، نوميد شد ، مسكين كيـــا                 پس برآرد ، هر دو دست ، انـدر دعا

كــز همه ، نوميد گشتم ، اي خــدا                  اول و آخـــر ، تـــويي و منتــــها

در نماز ، اين خوش اشـارت ها ببين                  تـا بـداني كين بخــواهد شد يقين

     البته مولانا در اينجا فقط حركات و سكنات نماز گذار را، از منظر خود تفسير كرده است و بديهي است عطف به معناي آيات و اذكار نماز ، خود حديث مفصل‌تري است . اما در ديوان شمس هم شعري حاكي از شور و جذبه به هنگام نماز خواندن دارد :

چــو وضــو از اشك ســازم ، بــود آتشيـن نمـــازم       درِ مسجـدم بســوزد ، چـو بــدو رسد اذاني

عجبــا نمــازِ مستـان ، تــو بگــو درست هست آن؟       كـه نـدانـد او زمـاني ، نشنـاسـد او مـكاني

عجبا دو ركعت است اين ؟ عجبا كه هشتمين است ؟       عجبا چه سوره خواندم ؟ چو نداشتم زبــاني

درِ حق چگونه كـوبم ؟ كـه نـه دست مـانـد ونـه دل       دل و دست چون تو بردي، بده ‌اي خدا اماني

      شيخ محمود هم مي‌گويد:

نـمـازت كي شود هـرگـز نمازي                     تــو تا خود را بــه كلّي درنبازي

                                                                                                        (گلشن راز)

      و هم او جمع عادت و عبادت را ممكن نمي‌داند:

نگردد جمع با عــادت، عـبـادت                       عـبـادت مي‌كني، بگذر ز عـادت

      مولانا هم مي‌گويد سجده بايد به سوي كعبه دل و ناظر به معنا باشد نه به سوي كعبه گل و ناظر به الفاظ:

مـا در نـماز، سجده به ديدار مي‌بريم                    بيچاره آن كه سجده به ديوار مي‌برد

                                                                                                     (ديوان شمس)

      خداوند نيز نمازگزاراني را كه به قصد جلب توجه ديگران نماز مي‌خوانند انذار مي‌كند كه« ويل للمصلين» (واي بر نمازگزاران) مولانا در اين باب مي‌گويد:

اگــر نـه رويِ دل انـدر بـرابــرت دارم                  مـن ايــن نماز، حسابِ نـمــاز نشمارم

مـرا غـرض ز نماز، آن بود كــه پنهاني                  حـديـث درد فـراقِ تـو بـا تـو بـگذارم

وگرنه اين چه نمازي بود كه مـن، بي‌تو                  نشسته روي به محراب و دل بـه بازارم؟

ازين نـمـاز ريايي چـنـان خجل شده‌ام                 كـه در بـرابـر رويـت، نـظـر نـمــي‌آرم

                                                                                                    (ديوان شمس)

     براي اطلاع از موردي مشابه ، رجوع به تفسير مناسك حج از دكتـر شريعتي هم ، مفيد خواهد بود .   

   اين صورت از عبادت، كه معطوف به معناست، لذّتبخشي عبادات را مضاعف مي‌كند و در نتيجه به مثابه نوعي انضباط زوركي و تحميلي ، پيامدها و بازتاب هاي منفي نخواهند داشت . اين نوع رياضت  است كه مولوي در مورد آن مي‌گويد لذّتِ محوِ لذّت ، از همه لذت ها بيشتراست :

درجهان ،گرلقمه وگرشربت است              لــذت او ، فرعِ محوِ لذت است

و اين لذتي است كه برغم لذات شهواني ، خماري ندارد :

همچنين، هر شهوتي انـدر جهــان             خـواه مال و خـواه جاه و خـواه نان

هر يكي زين ها ، تو را ، مستي كند            چـون نيابي ، آن خمارت مي زنــد

    و همينجاست كه عاشق ، از جـور و قهـر يار، نه تنها رنجور نمي‌شود كه  لذت هم مي‌برد :

اي جفــاي تــو زِ دولت ، خوب تـر               و انتقام تــو ، زِ جــان محبـوبتــر

نـالم و تــرسم كه او بــاور كنـــد               وَز كَــرَم ، آن جـور را ، كمتر كنـد

عاشقم بر قهر و بر لطفش ، به جِـدّ               بوالعجب ، من عاشق اين هر دو ضِدّ

    بِه عكسِ عشق هاي بيرنگ ، مدعيانِ عشق هاي رنگي ،كوچكترين امتحان و جور او را بر نمي‌تابند ؛ همچون داستان آن قزويني كه تحمل نيش سوزن نداشت و فقط مي‌خواست با  خالكوبي نقشِ  شير بر بدن ، خودنمايي كند و مولانا خطاب به او مي‌گويد :

اي برادر ، صبر كن بر دردِ نيش ،              تـا رهي از نيشِ نفسِ گبرِ خويش

   اگر ما بدانيم چه مي كنيم و چرا مي‌كنيم ، به قول نيچه با هرچگونه‌اي سرخواهيم كرد بدون آن كه احساس ناراحتي و سختي كنيم . زندانياني هستند كه داوطلبانه اعتصاب غذا مي‌كنند يا سال هاي سال زندان را با طيب خاطر تحمل مي‌كنند ولي اگر به ما بگويند يكروز حق نداريم از خانه بيرون برويم يا يك روز حق نداريم غذا بخوريم ، احساس مظلوميت و بدبختي از پايمان در مي‌آورد.  احساسي كه انسان پس از گرفتن يك ماه روزه دارد، احساس خوشي ناشي از غلبه بر امتحاني خودخواسته و داوطلبانه است كه بر اعتماد به نفس و توان روحي انسان مي‌افزايد . لذا بهترين معيار براي تشخيص عبادت و رياضتِ مثبت ازمنفي اين است كه عبادت و رياضت  مثبت برغناي روحي و رواني آدم و سرشاري درون مي‌افزايد و آن يك ، از آن مي‌كاهد .

      مولانا را شمس از چله نشيني نهي مي‌كند:

سي پاره بـه كـف در چله شدي                      سي پاره مـنم، تــرك چله كـن

                                                                                                     (ديوان شمس)

      رهبانان مسيحي با احضار و عقيم كردن خود مي‌خواستند شهوات غريزي را دفع كنند. مولانا در اين باب سخن جالب دارد و مي‌گويد اگر انسان مُختصي(عقیم) شهوت نورزد فضيلتي ندارد و مهم اين است كه با دشمن زنده بجنگي:

هين مكن خود را خصي، رهبان مشو                     زان كه عـفـت هست، شهوت را گرو

بي‌هوا، نـهـي از هـوا، ممكن نـبـود                       هــم غــزا با مردگان نتوان نـمـود

       ذكر ، باعث مي‌شود كه از وسوسه‌هاي فكري و ناآرامي ناشي از آن رهايي پيدا كنيم و اطمينان و آرامش قلبي ناشي از ذكر خدا ، از همين جاست . مولوي تمثيلي دارد راجع به انساني كه براي در امان ماندن از وِز وِزِ وسوسه‌هاي زنبوران ذهني و فكري ، به آب پناه مي‌برد و سر در زير آب مي‌كند . ذكر ، همان خاصيت آب ر ادارد كه ما را از شرّ وساوس فكري و گفتگوهاي دروني و خودخوري هاي ذهني  مي‌رهاند :

دَم بخــور در آبِ ذكر و صبــركـن             تــا رهي از فكـر و  وسواسِ كهـُـن

آنچنان كه عـور[3] ، اندر آب جست              تا در آب از زخم زنبوران ، بِرَست

مي كند  زنبور ، بــر بالا طـــواف              چـون برآرد  سَر ، ندارندش معـاف

آب ، ذكرِ حقّ و زنبور ، اين زمـان                هست يـــادِ  اين فلان و آن فلان

      آن جا كه از فكر كاري ساخته نيست و فكر افسرده و جامد مي‌شود، بايد با ذكر حركت كرد:

    به قول مولانا:

اين قدر گفتيم، باقي فـكـر كــن                     فـكـر اگر جامد بود، رو ذكر كن

ذكر، آرد فـكــر را، در اهـتــزاز                     ذكر را، خورشيدِ اين افسرده ساز

    مــولاناي بزرگ در باره دعــا هم سخنان دلنشين بسياري دارد و از جمله اينكه دعا به شرطي به او مي رسد كه با دل پاك خوانده شود و اين كه دعا نوعي خلوت كردن با خدا و راز و نياز است كه نفس اين گفتگو ،  اثراتِ ضد نفساني دارد و بنابر اين داعي نبايد به اجابت آن كاري داشته باشد :

اي اَخي ، دست از دعا كردن ، مدار             بـا اجابت يـا رَد ِ اويت چــه كــار

  و:  

هر كه را دل، پاك شـد از اِعتلال [4]،              آن دعــايش مي رود تا ذوالجلال

      پيامبر فرمود شب را با خوابيدن كوتاه نكنيد و روز روشن را با گناهان تيره نكنيد. عبادت در شب بدون شائبه‌ي رياست و در خلوت صورت مي‌گيرد لذا مؤثرتر است. مولانا در فيه مافيه مي‌گويد: « قال النبي عليه السلام: الليل طويلٌ فلا تُقَصِرهُ بِمنامِكَ و النهارُ مُضيُ فلا تُكدِرهُ باثامِكَ. شب دراز است از بهر راز گفتن و حاجات خواستن. بي‌تشويش خلق و بي‌زحمت دوستان و دشمنان. خلوتي و سلوتي حاصل شده. حق تعالي پرده فرو كشيده تا عمل‌ها از ريا مصون و محروس باشد و خالص باشد لله تعالي و در شب تيره مرد ريايي از مخلص پيدا شود.»

 



[1] قعده: روی نشیمن گاه. نوعی از نشستن

[2][2] دست افزار زفت: یعنی وسیلة مناسب چاره گری

[3] عور:لخت

[4] اعتلال: بیماری

احتما

احتما

محمد امین مروتی

مولانا معتقد است آن کس که به واقع تشنه است، خود را به جواب و سوال سرگرم نمی کند. در واقع یکی از نشانه های عدم جدیت سالک، همین غرقه شدن در مباحث کلامی است. توصیة مولانا این است که در مواردی که عقلا نمی توانی نسبت به موضوعی قانع شوی، از آن در گذر و با نوعی مراقبه، مانعِ ورود وز وزِ زنبورهای اندیشه به ذهن شو. از اندیشه ها اجتناب کن. زیرا در پاره ای از معقولات، فکر، فکر می آورد بی آن که به نتیجه ای برسد. مثل بیشه ای که جانوران به آن می آیند و می روند:

گر شوم مشغول اشکال و جواب

تشنگان را کَی توانم داد آب

گر تو اشکالی به کلیّ و حرج،

صبر کن الصبر مفتاح الفرج

احتما[1] کن احتما ز اندیشه‌ها

فکر: شیر و گور و دل ها: بیشه‌ها

مولانا با استفادة هوشمندانه از یک مفهوم طبّی می گوید، پیشگیری بهتر از درمان است. چنان چه اگر سرِ گری را بخارانی، خارشش افزون می گردد. به خصوص در مسائل روحی و روانی، احتما و اجتناب از زیر و روکردنشان با فکر، موثرتر است و باعث قوّت جان سالک می شود:

احتماها بر دواها سرورست

زانک خاریدن، فزونی گرست

احتما اصل دوا آمد یقین

احتما کن قُوّت جانت ببین

در جای دیگر هم می گوید علت بی خوابی ها و اضطراب ها و غم و غصه های مردم، تفکرات زائد و بی نتیجه است:

جمله خلقان، سخرة اندیشه اند

زان سبب خسته دل و غم پیشه اند

یا: نیم عمرت در پریشانی رود

نیم دیگر در پشیمانی رود

 



[1] احتما: پرهیز

تاریخ فلسفه علم

تاریخ فلسفه علم

محمدامین مروتی

    موج اول فلسفه علم ارسطویی است: (اثبات گرا- کل گرا- ذات گرا و به جای تغییر جهان به تفسیر آن می پرداخت).

    موج دوم پوزیتویسم (اثبات گرا- تجربه گرا- عینیت و قطعیت و دقت- تأکید بر استقرا- تقدم مشاهده بر نظریه و تئوری- استغناء از متافیزیک- تکامل تدریجی و انبوهشی علم- علوم انسانی را شبیه علوم طبیعی دیدن).

    موج سوم ابطال گرایی (نگاتیویسم) نماینده اصلی پوپر و بعد لاکاتوش- کارناپ- همپل و رایسُناخ (تمایز علم و غیر علم- تأکید بر بی طرفی علما- تکامل تدریجی علم- مخالفت با استقرا- تقدم اصول موضوعه و تئوری بر مشاهده- عدم استغناء علم از متافیزیک)

    موج چهارم کوهن- فایرابند- اشتگمولر- کوایده- کواین و هنسول (تاریخ گرایان یا نسبی گرایان). (علم به مثابه یک ساختار یکپارچه نه تکه تکه- تحول انقلابی و گشتالتی و غیرانبوهشی علم- هدف علم حل است نه اثبات و نه ابطال).

معناي قديمي از حقيقت - به عنوان انطباق ذهن با عين -  به طور جد ، ابتدا توسط كانت زير سوال رفت . كانت گفت ذهن خود را به واقعيت تحميل مي كند و در واقعيت با عينك "مقولات" دخل و تصرف مي كند . نيچه گفت "اراده "و ميل ما مسبوق به شناخت است و ما حقيقت را بر حسب ميل و اراده خود تفسير مي كنيم. هرمنوتيك قديم و جديد به ابعاد وسيع دخل و تصرف فرهنگ و تربيت و زاويه هاي ديد و مناظرو مراياي ذهني اشاره كردند . ماركس بر نقش جايگاه طبقاتي در ايجاد ايدئولوژي و طرز فكر آدم ها تاكيد كرد . فرويد بر نقش پنهاني و قاطع ضمير ناخودآگاه بر فهم ما و افكار و عقايد ما پرتو افكند . ساموئل كوهن هم نحوة ادراك ما را متأثر از پارادايم ها و گفتمان و سنت هاي مسلط فكري زمانه دانست و گفت جهت گيري ذهن و فكر ما پيشاپيش از اين پارادايم و بسترها و تنش ها متاثر است . در واقع اين پارادايم ها مثل يك ميدان جاذبه ، سمت و سوي فكر ما را متاثر مي سازند . ساختار گرايان هم از تاثير زبان در ذهن سخن گفتند. مجموعه ي اين تحولات و اكتشافات ، تصور ساده انگارانه و خام از فهم حقيقت توسط ذهن انسان- به مثابه دوربين-  را زير سوال بردند . حقيقت ناب و فراگيري وجود ندارد . حقيقت از ذهن و زبان و تربيت و فرهنگ و زمين و زبان و تاريخ و جغرافيا و غريزه و ناخودآگاه متاثر است . افقي است دور از دسترس و نقطه اي است فرضي كه با دخل و تصرف جزيي در منظومه اي از باورهاي ارثي و محيطي ذره ذره ساخته مي شود و شايد بهتر است بگوئيم به تعداد همه ي آدم ها حقيقت داريم و امتياز يك حقيقت به حقيقت ديگر صرفاً كارايي بيشتر آن در عمل است . هيات بطلميوسي و فيزيك ارسطويي و طب جالينوسي امروز محلي از اعراب ندارند ولي در زمان خود و در متن پارادايم هاي خود ، جواب مسائل فكري زمان خود را مي دادند. اما با طرح سوالات جديد اين پارادايم ها دچار انقلاب و تحول شدند. بنابراين هيچ ادراكي از نقطه صفر و با ذهني سفيد و فاقد پيش داوري شروع نمي شود . كواين هم تا اندازه اي شبيه كوهن به نقد پوزيتويسم (اثبات گرايي ) و نگاتيويسم ( ابطال گرايي ) پرداخت ولي مثل كوهن اعتقاد به جايگزيني پارادايم جديد به شيوه اي انقلابي به جاي پارادايم گذشته نبود . كواين معتقد بود همه ما  در كشتي معرفت نشسته ايم و ضمن استفاده از همين كشتي و به تدريج داريم قطعات فرسوده و نا كار آمد آن را با قطعات نو عوض مي كنيم . در دراز مدت ممكن است چيزي از كشتي قديمي باقي نماند ولي در كوتاه مدت بر ميراث گذشتگان و دركشتي اي كه از پدرانمان به ما ارث رسيده، ره مي سپاريم.

 ادراك پروسه اي است در حال حركت و تغيير كه متاثر از همه عواملي است كه بدان اشاره كرديم.

 

حرفی از ان هزاران....

آیه هفته:

يا اَيّهَا الَذِينَ آمَنوا لاتبطِلوا صَدَقَاتِكم بِالمَنِ وَ الاذي كَالَذِي ينفِق مَالَه رِئَاءَ النَاسِ وَ لا يؤمِن بِاللهِ وَ اليَومِ الآخِرِ.  سوره بقره- 264: اي كساني كه ايمان آورده ايد صدقات خود را با منّت و آزار، تباه نسازيد، مانند كسي كه مالش را از روي ريا انفاق مي كند و به خداوند و روز قيامت ايمان نمي آورد.

شعر هفته:

همه عیب خلق دیدن، نه مروت است و مردی

نگهی به خویشتن کن که تو هم گناه داری               سعدی

داستانک:

هزارپایی بود وقتی می رقصید جانوران جنگل گرد او جمع می شدند تا او را تحسین کنند؛ همه، به استثنای یکی که ابداً رقص هزارپا را دوست نداشت: یک لاک پشت حسود...او یک نامه به هزارپا نوشت: ای هزارپای بی نظیر! من یکی از تحسین کنندگان بی قید و شرط رقص شماهستم. و می خواهم بپرسم چگونه می رقصید. آیا اول پای ۲۲۸ را بلند می کنید و بعد پای شماره ۵۹ را؟ یا رقص را ابتدا با بلند کردن پای شماره ۴۹۹ آغاز می کنید؟ در انتظار پاسخ هستم. با احترام تمام، لاک پشت.  هزار پا پس از دریافت نامه در این اندیشه فرو رفت که بداند واقعا هنگام رقصیدن چه می کند؟ و کدام یک از پاهای خود را قبل از همه بلند می کند؟ و بعد از آن کدام پا را؟    متاسفانه هزار پا بعد از دریافت این نامه دیگر هرگز موفق به رقصیدن نشد.                     برگرفته از کتاب: دنیای سوفی

طنز هفته:

يكي از ملوك بي انصاف، پارسائي را پرسيد: از عبادت ها كدام فاضل تر است؟ گفت: ترا خواب نيمروز تا در آن يك نفس خلق را نيازاري.                                                                        سعدي

کلام هفته:

کار فلسفه ناراحت کردن است.  فلسفه ای که هیچ کس را ناراحت نکند و به هیچ کس ضدیت نورزد فلسفه نیست. کار فلسفه آزردنِ حماقت است، فلسفه حماقت را به چیزی شرم آور تبدیل می کند. فلسفه کاربردی ندارد جز افشاکردنِ پستی های اندیشه در تمامی اشکالش.

                                                                                                                                                          ژیل دلوز

 

تقریر مولانا و تحریر حسام الدین

تقریر مولانا و تحریر حسام الدین

محمدامین مروتی

 

این که مولانا شعرهایش را نمی نوشته و دیگران و خاصه حسام الدین آن هار ا موقع سروده شدن، کتابت می کرده اند، در خود مثنوی هم مورد اشاره قرار گرفته است:

ای ضیاء الحق حسام الدین بگیر

یک دو کاغذ بر فَزا در وصف پیر

این در حالی بوده که ظاهرا حسام الدین به دلیل بیماری، قدری ضعیف بوده:

گرچه جسم نازکت را زور نیست

لیک بی خورشید، ما را نور نیست

مولانا بار دیگر نسبت به حسام الدین چلبی اظهار ارادت می کند و می گوید، این مرواریدهای معنوی از توجهات تو بر زبانم جاری می شود و سر رشتة دل من به دست توست:

گرچه مِصباح و زُجاجه[1] گشته‌ای

لیک سَرخَیل دلی، سررشته‌ای

چون سرِ رشته به دست و کام تست

دُرّهای عِقد[2] دل ز انعام تست

بر نویس احوال پیر راه‌دان

پیر را بگزین و عین راه دان



[1] مصباح چراغ و زجاجه شیشة آن است

[2] عقد: گردن بند

در صفت پیر و مطاوعت وی

در صفت پیر و مطاوعت وی

محمدامین مروتی

مولانا در لزوم اطاعت از پیر می گوید انسان راهی را که بارها رفته، گم می کند چه رسد به راهی که تا کنون نرفته و رهزنان بسیار بر سر راه سالک کمین کرده اند. پس باید حتما پیری باشد. اما پیری که راه را بلد باشد و خود قبلا آن را پیمایش کرده باشد:

بر نویس احوال پیرِ راه‌دان

پیر را بگزین و عینِ راه دان

مولوی می گوید منظور از پیر اشاره به سن و سال نیست. بلکه اشاره به آشنایی قدیمی و ازلی با حقایق من لدنی (یعنی خدایی) است. چنانچه شراب کهنه، ارزش و گیرایی و قوت بیشتری دارد:

کرده‌ام بخت جوان را نام پیر

کو زِ حق پیرست نه از ایّام، پیر

او چنان پیرست کِش آغاز نیست

با چنان دُرّ یتیم، انباز نیست (این در کمیاب، مثل و مانندی ندارد.)

خود قوی‌تر می‌شود خمر کُهُن

خاصه آن خمری که باشد مَن لَدُن

پیر را بگزین که بی پیر، این سفر

هست بس پر آفت و خوف و خطر

آن رهی که بارها تو رفته‌ای

بی قلاوز[1]، اندر آن آشفته‌ای

پس رهی را که ندیدستی تو هیچ

هین مرو تنها ز رهبر سر مپیچ

لزوم مطاوعت از پیر برای رام کردن سرکشی های نفس است. نفس به خری می ماند که بر آن نشسته ای تا تو را به مقصد برساند ولی او تو را علاف می کند، چرا که به فکر شکم خود است. پس افسار خرِ نفس را به دست راهبانِ راهدانی بسپار:

گردنِ خر گیر و سوی راه کش

سوی ره‌بانان و ره‌دانان خَوش

هین مهل خر را و دست از وی مدار

زانک عشقِ اوست سوی سبزه‌زار

گر یکی دم، تو به غفلت وا هِلیش،

او رود فرسنگ ها سوی حشیش[2]

دشمن راهست خر، مستِ علف

ای که بس خر بنده[3] را کرد او تلف

اگر هم راه را پیدا نمی کنی و راهبانِ راهدانی، همراهت نیست، هر چه نفس بدان امر کرد، خلافش عمل کن:

گر ندانی ره، هر آنچ خر بخواست

عکسِ آن کن، خود بود آن راه راست

با هوا و آرزو کم باش دوست

چون یضلک عن سبیل الله اوست (یعنی گمراه کننده ات از راه خدا نفس است.)

اما بدان که بهترین عاملِ شکنندة هوای نفس، همرهی مرد راهدیده است:

این هوا را نشکند اندر جهان

هیچ چیزی همچو سایه ی همرهان

 



[1] قلاوز: راهنما

[2] حشیش: علف. گیاه

[3] خربنده: صاحب خر

خودشناسی بر اساس مثنوی   راهکارهای رستگاری : 5 ـ سكوت كن :

خودشناسی بر اساس مثنوی

محمدامین مروتی

گفتار هشتم: راهکارهای رستگاری

     5 ـ سكوت كن :

      اين روش هم ، تا حدودي ، دنباله روش قبلي است ، ضمن اينكه فوايد ديگري هم برآن مترتب است . مولوي در باره حكمت سكوت عرفا ، بسيار سخن گفته است . او مي‌گويد اگر ارزش و فضيلتي كسب كردي ، با نمايش ، آن را  به  هدر نده و آن را در زبان ، خرج نكن تا آن فضيلت در دلت اثر كند و اين يك راهكار بسيار مؤثر در تحول است . ممكن است پيروزي كوچكي بر نفسانيت كسب كرده باشي ولي به محض آن كه از اين غلبه ، مغرور شدي ، دوباره مغلوب نفس گشته‌اي . در واقع  انسان هر لحظه در امتحاني ديگر است و اگر با اولين نمره قبولي احساس پيروزي كرد، شكست را پذيرفته است و به قول مولانا ، خود را با كمترين و آسانترين امتحان و سختي ، معامله كرده است :

گر تو نقدي يافتي ، مگشــا دهــان               هست در رَه ، سنگ هاي امتحــان

امتحان بـر امتحان است ، اي پسر               هين به كمتر امتحان ، خود را مَخَر

   حيرت عاشقانه ، زبان انسان را مي‌بندد . مثل كسي كه جواهري در دهان دارد و مي‌ترسد اگر دهان باز كند ،آن جواهر از دهانش ( لنج ) ، بيرون بيافتد يا كسي كه پرندة سعادت بر سرش نشسته و از ترس پريدن آن ، سكوت مي‌كند . اين سكوت ، مانند بستن درب ديگ ،  محتويات آن را ، پر جوش مي كند و پخته مي‌گرداند :

عشق ، بُرَّد بحث را ، اي جـان و بس               كو ز گفت وگو ، شــود فـرياد رَس

حيـرتي آيد ، زِ عشق ، آن نطــق را               زَهره نبـود ، كه كنــد ، او  مـاجرا

كه بتــرسد ، گــر جوابي وا دهـــد               گوهـري ، از لنج  او ، بيـرون فتـد

لب ببندد ، سخت او ، از خير و شـر               تا نبايد ، كـز دهــان ، افتد گهــر

آنچنان كه ، بــر ســرت مــرغي بود                كز فَواتَش  ، جان تو ، لرزان شـود

ور كَسَت ، شيـرين بگـويد يا تُـُرش                بـر لب انگشتي نهي ، يعني خَمُش

حيرت ، آن مرغ است خاموشت كند                بـر نهد سَر ديگ و پر جوشت كند

     آن كس كه بيشتر مي‌داند ، كمتر حرف مي‌زند :

بر لبش ، قفل است و در دل ، رازها               لب خمــوش و دل ، پــر از آوازها

آن كه را ، اســرار حق ، آمـوختند                مهــر كـردند و دهـانش  دوختند

و :          

اين سخن ، در سينه ، دَخلِ مغزهاست               در خموشي ، مغز جان را ، صد نَماست

چون بيامد در زبان ، شد خـرج ، مغــز              خــرج ، كــم كن ، تا بمــاند مَغـزِ نَغز

     به همين دليل مولانا توصيه مي‌كند به اين كه نبايد جلوتت با خلوتت تفاوت كند و وجود اصلي انسان همان است كه درخلوت خود است چرا كه در اين خلوت مجالي براي نمايش‌هاي نفسانيت وجود ندارد :

نــذر كردم كه ز خلــوت ، هيچ مــن                سَر برون نارم ، چو زنده است اين بدن

زآن كه در خلوت ، هـر آنچه تـن كند                نــَز بــراي رويِ مــرد و زن كنـــــد

جنبش و آرامــش ، انــدر خلــــوتش                جــز بـــراي حـق نبــاشــد ، نيّتـش

اين جهاد اكبـر است ، آن اصغــر است                 هر دو ، كار رستم است و حيــدر است

    در جاي ديگر سكوت را به پنهان كردن تخم در خاك تشبيه مي‌كند كه ثمره‌اش را بعدها و در زمان درو  محصول خواهيم  ديد :

روزِ كِشتَن ، روز پنهان كــردن است              تخـم ، در خاكي پريشان كردن است

وقت بــِدرودَن ، گــَهِ مِنجَل[1] زدن ،              روز پــاداش آمــد و ، پيــدا شـدن

و :       

گوش آن كس نوشـد اســرار جـــلال             كو چو سوسن ، صد زبان افتاد و لال

و :         

دم مزن ، تا بشنــوي از دم زنـان             آنچه نامــد ، در زبـان و در بيان

دم مــزن تا بشنوي زان آفتــاب              آنچه نامـَد در كتاب و در خِطاب

     خاموشي مثل سكوت و آرامش دريــاست و سخن گفتن مثل سـر و صداي جويبار :

ز اندرونم ، صــد خمـوشِ خـوش نَفَس             دست بــر لب مي‌زنــد ، يعني كه بس

خامشي ، بَحر است و گفتن ، همچو جو              بحــر مي‌جـويد  تـو را ، جـو را مجــو

     بايزيد مي‌گويد:« چراغي روشن تر از خاموشي نديدم.» و لذا اگــــر مي‌خواهي بازيچه نفس نباشي ، اگر تو را به هاي هوهاي درويش نمايانه دعوت كرد ، با خاموش  ماندن دست رد بــر سينه او  بزن و اجابتش نكن . يك لم و راهكار فــوق العاده كه كـار بستش رهگشاست : 

خوبي هاي پنهاني انجام دهيد ولي ردي از خود بر جاي مگذاريد.كه ذوالنون مصري گفت : « هيچ چيز نديدم ، سخت تر از اخلاص در خلوت .»

 



[1] منجل زدن: درو کردن

نظم پریشان مولانا

نظم پریشان مولانا

محمدامین مروتی

 

بیان مولانا به قول خودش زیر و زبر یعنی بی آداب و ترتیب و نظم و نسق است. از این رو حکایت در حکایت می رود و در پی تداعی های لفظی و معنوی، سخن می گرداند تا یک چیز بگوید تا حرف اصلیش را بزند که: هشدار! که این حکایات شرح حال خود ماست نه قصصی برای سرگرمی و پر کردن اوقات. در واقع او نیز مانند حافظ، "نظم پریشان" می گوید. نظم از این جهت که ناظر به هدف و مقصدی معین است و پریشان از آن رو که نظم و نسق ظاهری ندارد و حاصل شور و شوق و بی تابی شاعر در بیان مکنونات قلبش است:

حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می‌نوشت

طایر فکرش، به دام اشتیاق افتاده بود

 در دفتر سوم وپس از داستان اعرابی و هدیه بردن سبویی از آب به سوی خلیفة بغداد می گوید اشعار من، مانند افکار عاشقان، سر و ته و زمان بندی ندارد چون با ازل و ابد آمیخته است :

این حکایت گفته شد زیر و زبر

همچو فکرِ عاشقان، بی پا و سر

سر ندارد چون ز ازل بودست پیش

پا ندارد با ابد بودست خویش

بلک چون آبست هر قطره از آن

هم سرست و پا و هم بی هر دُوان

حاش لله این حکایت نیست هین

نقد حال ما و تست این خوش ببین

صوفی از نقد حال خودش سخن می گوید نه قصه های گذشتگان:

زانک صوفی با کر و با فر بود

هرچ آن ماضیست، لا یُذکَر بود

مولانا با اشاره به آیه 9 سوره ذاریات می گوید حقیقت این داستان ها رو می گرداند از کسی که از او رو بگرداند و در واقع کسی که این حکایات را بر زندگی خود تطبیق ندهد، از آن ها استفادة واقعی نمی کند:

هم عرب ما، هم سبو، ما هم مَلِک

جمله ما، یؤفک عنه من افک

 

حرفی از ان هزاران....

آیه هفته:

ابراهیم در این دعای زیبا از خدا حکمت و عمل صالح و نام نیک می خواهد . در واقع گوهر دین خردورزی و اخلاق است:

سوره شعراء آيه  83:‏ رَبِّ هَبْ لِي حُكْماً وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ ‏: پروردگارا به من حکمت عطا كن و مرا به صالحان ملحق فرماى.

‏سوره شعراء آيه  84:‏ وَاجْعَل لِّي لِسَانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ ‏: براي من ذكر خير و نام نيك در ميان آيندگان بر جاي دار .‏

‏توضيحات : ‏

‏« لِسَانَ صِدْقٍ » : ذكر خير . نام نيك .

شعر هفته:

مسلمانان مسلمانان! مسلمانی، مسلمانی

ازین آیین بی‌دینان، پشیمانی، پشیمانی

مسلمانی کنون اسمیست بر عرفی و عاداتی

دریغا کو مسلمانی؟ دریغا کو مسلمانی؟

فرو شد آفتاب دین، برآمد روز بی‌دینان

کجا شد درد بودردا، و آن اسلام سلمانی؟        سنایی

کلام هفته:

مرگ تمدن‌ها زمانی فرا می رسد که بزرگان مردم به سوالات جدید آن ها پاسخ های کهنه می دهند !    ویل دورانت

داستانک:

گدايي بود همه عمر لقمه اندوخته و رقعه دوخته[1]، اركان دولت و اعيان حضرت وصيت ملك، به جاي آوردند و تسليم مفاتيح [2] قلاع و خزاين بدو كردند. تا يكي از دوستان قديمش كه در حالت درويشي قرين بود، از سفري بازآمد و در چنان مرتبه ديدش گفت: منت خداي را عزّوجلّ كه گُلت از خار برآمد و خار از پاي به در آمد و بخت بلندت رهبري كرد و اقبال و سعادت ياوري، تا بدين پايه رسيدي اِنّ مَع العسرِ يسرا. گفت اي يار عزيز! تعزيتم كن كه جاي تهنيت نيست، آن گه كه تو ديدي غم ناني داشتم و امروز تشويش جهاني.   سعدی                                                                                                 

طنز هفته:

اعرابيي را پيش خليفه بردند. او را ديد بر تخت نشسته و ديگران در زير ايستاده اند. گفت السلام عليك يا الله. گفت من الله نيستم. گفت « يا جبرئيل» گفت: جبرئيل نيستم. گفت: الله نيستي، جبرئيل نيستي، پس چرا بر آن بالا رفته اي و تنها نشسته اي؟ تو نيز در زير آي و در ميان مردمان بنشين.                                                                  عبيد زاكاني      

 



[1] رقعه دوختن: پینه دوختن    

[2] مفاتيح: كليدها

حرفی از ان هزاران....

آیه هفته:

ابراهیم در این دعای زیبا از خدا حکمت و عمل صالح و نام نیک می خواهد . در واقع گوهر دین خردورزی و اخلاق است:

سوره شعراء آيه  83:‏ رَبِّ هَبْ لِي حُكْماً وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ ‏: پروردگارا به من حکمت عطا كن و مرا به صالحان ملحق فرماى.

‏سوره شعراء آيه  84:‏ وَاجْعَل لِّي لِسَانَ صِدْقٍ فِي الْآخِرِينَ ‏: براي من ذكر خير و نام نيك در ميان آيندگان بر جاي دار .‏

‏توضيحات : ‏

‏« لِسَانَ صِدْقٍ » : ذكر خير . نام نيك .

شعر هفته:

مسلمانان مسلمانان! مسلمانی، مسلمانی

ازین آیین بی‌دینان، پشیمانی، پشیمانی

مسلمانی کنون اسمیست بر عرفی و عاداتی

دریغا کو مسلمانی؟ دریغا کو مسلمانی؟

فرو شد آفتاب دین، برآمد روز بی‌دینان

کجا شد درد بودردا، و آن اسلام سلمانی؟        سنایی

کلام هفته:

مرگ تمدن‌ها زمانی فرا می رسد که بزرگان مردم به سوالات جدید آن ها پاسخ های کهنه می دهند !    ویل دورانت

داستانک:

گدايي بود همه عمر لقمه اندوخته و رقعه دوخته[1]، اركان دولت و اعيان حضرت وصيت ملك، به جاي آوردند و تسليم مفاتيح [2] قلاع و خزاين بدو كردند. تا يكي از دوستان قديمش كه در حالت درويشي قرين بود، از سفري بازآمد و در چنان مرتبه ديدش گفت: منت خداي را عزّوجلّ كه گُلت از خار برآمد و خار از پاي به در آمد و بخت بلندت رهبري كرد و اقبال و سعادت ياوري، تا بدين پايه رسيدي اِنّ مَع العسرِ يسرا. گفت اي يار عزيز! تعزيتم كن كه جاي تهنيت نيست، آن گه كه تو ديدي غم ناني داشتم و امروز تشويش جهاني.   سعدی                                                                                                 

طنز هفته:

اعرابيي را پيش خليفه بردند. او را ديد بر تخت نشسته و ديگران در زير ايستاده اند. گفت السلام عليك يا الله. گفت من الله نيستم. گفت « يا جبرئيل» گفت: جبرئيل نيستم. گفت: الله نيستي، جبرئيل نيستي، پس چرا بر آن بالا رفته اي و تنها نشسته اي؟ تو نيز در زير آي و در ميان مردمان بنشين.                                                                  عبيد زاكاني      

 



[1] رقعه دوختن: پینه دوختن    

[2] مفاتيح: كليدها

کواین( 1908- 2000 م )

 

کواین( 1908- 2000 م )

محمدامین مروتی

     کواین از فلاسفه تحلیلی و متعلق به دوره سوم این فلسفه است .

      دوره اول با اشخاصی چون فرگه ، راسل ، ویتگنشتاین متقدم و حلقه وین و پوزیتویست های منطقی شناخته می‌شود . دورة دوم را ویتگنشتاین دوم و آستین نمایندگی می‌کنند . معرف دوره سوم ، کواین و دیویدسن اند که تلفیقی از فلسفه تحلیلی اروپا و پراگماتیسم آمریکایی است که از آن با " پراگماتیسم منطقی " یاد می‌شود . دورة چهارم به دورة پساتحلیلی معروف است که " ریچارد رورتی " چهره شاخص آن است .

کواین با نفی تمایز بین قضایای تحلیلی و ترکیبی از نوعی "کل گرایی" دفاع می‌کرد که همه قضایا را ترکیبی می‌دانست . تمام علم و معرفت ما طبیعی است و متکی به منطق و ریاضیات نیست . جمله ی "مردان ازدواج نکرده، ازدواج نکرده اند"، یک گزاره ی تحلیلی است ولی جمله ی" مردان ازدواج نکرده، مجردند"، چنین نیست چرا که مستلزم درک پیشینی و تجربی ما از واژه ی" مجرد" است. یا به عنوان مثال زمانی " کره زمین " و " مرکز عالم " مترادف تلقی می شد ولی در پرتو تجارب جدید این ترادف، منتفی شد.

کواین در مورد" اصل تائیدپذیری" هم می‌گوید تائید یک گزاره صرفاً به آن گزاره مربوط نیست بلکه به کلیت و نظامی از نظریات وابسته است ( کل گرایی ) . کواین با احیای تز "دوئهم" فیلسوف فرانسوی تحت عنوان  "تز دوئهم -کواین " می‌گفت حتی موارد ابطال یک نظریه هم، کلیت یک نظام را زیر سؤال نمی‌برد چون با کمک فرضیه‌های کمکی می‌توان کلیت یک نظام را تعدیل کرد و مانع ابطال کامل آن شد .

"كلي گرايي"،" طبيعت گرايي" و" فيزيكاليسم" از جمله اصطلاحاتي هستند كه براي توصيف "فلسفه ي علم "كواين" به كار مي روند طبيعت گرايي بدين معناست كه علم توسط هيچ ملاك ماوراء علمي قابل توضيح نيست.كل گرايي هم به اين معني كه يك نظريه، ماحصل پيش فرض هاي فراواني است و صدق و كذب ، هرگز ناظر به يك گزارة منفرد نيست.

كواين در نقدِ نظريه "ابطال پذيري" پوپر، مي گويد ضعف ها و نقص هاي يك نظريه، با كمك فرضيات كمكي ، رفع و رجوع و تعديل مي شوند نه ابطال و بنابر اين مرز مشخصي بين علم و غيرعلم ، آن چنان كه پوپر مي گويد وجود ندارد ، پوپر ماركسيسم و روانكاوي را به دليل ابطال نا پذيري ، غيرعلمي مي دانست.

ملاک تعدیل:

کوهن و کواین نشان دادند که نحوة تغییر گفتمان های علمی، تدریجی و تاریخی است. باورهای ما شامل گزاره های تک به تک و نامرتبط نیستند بلکه یک مجموعة کلی و مرتبط هستند. ما ابتدا به ساکن مایل به حفظ مجموعة باورهایمان هستیم. اما به دلیل فقدان کارآمدی ناگزیریم به تدریج آن ها را با باور های جدید، جایگزین کنیم و این جایگزینی یک پروسة طولانی و تدریجی است که از طریق بازسازی مداوم و تعدیل و حکّ و اصلاح دائمیِ باورهایمان ساری و جاری می گردد. بنابراین به خلاف نظر پوپر باورهای ما با یک مورد ابطال، کنار گذاشته نمی شوند؛ بلکه ما به سختی و به تدریج از آن ها دل می کنیم. این نقطه نظر کواین و کوهن، در مورد باورهای اجتماعی و سیاسی صحیح تر است . در مورد گزاره های مربوط به علوم طبیعی، ابطال با سرعت بیشتری صورت می گیرد. چرا که در عرصة علوم طبیعی تعصبات عقیدتی کمتر مانع تغییر گفتمان های علمی می شوند ولی این تعصبات در حوزه های اجتماعی و سیاسی، مقاوم تر و مشکل سازترند.

از همین رو در عرصة مناسبات اجتماعی، طریقة تساهل و مدارا با اندیشه های رقیب و حرکت از نقاط اشتراک کارسازتر است. اصولا هنگامی که به سیر تحول باورهای شخص خودمان هم که می نگریم، می بینیم این تحول جنبة تدریجی دارد و عقب نشینی گام به گام از مواضع قبلی و اتخاذ مواضع جدیدی است که چندان از مواضع قبلی دور نیست. در عرصة مناسبات اجتماعی ملاک "جرح و تعدیل"، "حکّ و اصلاح " بازسازی باورها" تبیین بهتری از حقیقت به دست می دهد.

خودشناسی بر اساس مثنوی   گفتار هشتم :راهكارهاي عملي تحول ومكانيسم آن  3 – خودت باش ( خوديافتگي ):

خودشناسی بر اساس مثنوی

محمدامین مروتی

گفتار هشتم :راهكارهاي عملي تحول ومكانيسم آن

     3 خودت باش ( خوديافتگي ):

     يكي ديگر از راهكارها و روش هاي خودسازي ، اين است كه آدم ، خودباخته و ازخود بيگانه نباشد . پيشرو باشد نه پسرو  و پيرو ديگران . به نداي قلب و مغز خود توجه كند . مولوي ، وابستگي به بروني ها و ازجمله وابستگي به اتوريته ها و منابع خارجي و مراجع فكري را ، آفت طريق مي‌داند و انسان را به خود توجه مي‌دهد كه بايد چشمه در وجود خودت باشد و زندگي خود را از روي دست ديگران ننويسي و تقلب وكپي برداري نكني . پس خودت را دست كم مگير و به ذخاير و منابع غني و دروني خود ( به قول مولانا خورجين و كيسه ي خودت) متكي باش .

تو يكي تو[1] نيستي ، اي خوش رفيق              بلكه گــردونيّ و دريــاي عميــق

  و:       

يـار تو، خورجين توست وكيسه‌ات               گـر تو راميني ، مجو جز ويسه‌ات

ويسه و معشوق تو ، هَمذات توست              وين بروني ها ، همه آفـات توست

شيخ نجم الدين رازي می گوید:

اي نسخه نامـه‌ي الـهـي كــه تـويــي               وي آيـنه‌ي جـمال شـاهــي كـه تويي

بيرون ز تونيست، هر چه در عالم هست               از خود بطلب هر آنچه خواهي، كه تويي

                                                                                        

     در حكايتي در دفتر ششم مولانا از فقيري سخن مي‌گويد كه از خدا طلب روزي مي‌كند . شب خواب مي‌بيند كه در فلان جا نقشه گنجي است كه با یافتن آن می توانی ثروتمند شوي . پس از بيدار شدن ، نقشه را در همان محل كه خواب ديده بود پيدا مي‌كند كه در آن نوشته چند قدم و در كدام جهت  بردارد تا به فلان نقطه برسد و تير در كمان بگذارد و هر جا تير افتاد ، زمين را بكند و گنج را بيابد . فقير چنان مي‌كند و بدان نقطه كه مي‌رسد تير در كمان مي‌گذارد و با تمام قدرت چله كمان را مي‌كشد و تير را رها مي‌كند و محل افتادن تير را مي‌شكافد و گنجي نمي‌يابد و بارها اين كار را تكرار مي‌كند و طرفي بر نمي‌بندد. دوباره به گريه و زاري مي‌افتـد و از خــدا كمك مي‌طلبد . اين بار خواب مي‌بيند كه به او مي‌گويند گفتيم به فلان نقطه كه رسيدي تير را بيانداز ، ولي نگفتيم كمان را بكش . معني حكايت آن است كه اگر كمان را نكشي تير پيش پاي خودت مي‌افتد و همان جايي را كه هستي بايد بكني . يعني گنج خودت هستي و گنجي خارج از وجودت نيست :

گفت : گفتم بـركمــان تيـــري بنه               كي بگفتم من كـه انـــدر كِش تو زِه

چـون بيفتد تيـــر ، آنجــا مي طلب                زور بگـذار و به زاري جـــو ذَهَب [2]

یعنی یافتن خود مارِ زور بازو نیست .کار به زاری و فروتنی درست می شود و گنج از رگ گردن به تو نزدیک تر است:

آنچه حق است:  اقرب از حبل الوريد                تــو فكندي تيـــر فكـرت را بعيـد

اي كمان و تيـــرها ،  بــر ســاخته               صيد نـــزديك و تــو ، دور انداخته

هـر كه دور انــداز تــر ، او دور تــر               وز چنين گنجي است ، او مهجورتـر

 انساني كه خود را به عوامل غير مرتبط با خــود ، نظير شانس و اتفاق و دارایی و قدرت مربوط و وابسته كند ، در غياب آن ها به زمين خواهد خورد :

شـاه آن بـاشد ، كه از خـود شَه بود             نه بـه مخــزن ها و لشكر ، شـه شـود

  پس به خودت متکی باش نه به بخت تا هرگز آن را ازدست ندهی:      

گــر تو نيكــو بختي  و سلطان زَفت [3]             بخت ، غير توست ، روزي بخت ، رَفت

تــو بماندي چــون گـدايان ، بي نـوا              دولتِ خـود ، هم تو بـاش ، اي بي نـوا

چون تو باشي ، بختِ خود ، اي معنوي              پس تو كه بختي ، زِ خود ،كي گم شوي

  و در جاي ديگر مي‌گويد؛ خودت شكر باش تا وابسته به شيريني عاريتي ديگران نشوي:

چون تو شيرين از شِكَر باشي ، بـُوَد              كـان شِكـر ، گاهي زِ تو غايب شود

چون شكر گـردي ، زِ بسياريِّ  وفـا               پس شكر ، كي از شكر ، باشد جدا

     در حكايتي دیگر در پــايــان دفتر ششم مثنوي مـردي از اهالي بغداد شب خواب مي‌بيند در فلان محله مصر گنجي در زير خاك نهان است . فردايش عازم مصر مي‌شود و در مصر به اتهام دزدي گرفتار مي‌آيد و به محكمه  برده مي‌شود . حال و حكايت سفرش را به قاضي مي‌گويد . قاضي به حماقت او مي‌خندد و به او مي‌گويد اتفاقا همين خواب گنج را من راجع به محلي در بغداد با فلان مشخصات  ديده‌ام ولي آدم عاقل كه دنبال خواب و خيال نمي‌رود . مرد بغدادي متوجه مي‌شود كه نشاني هاي محل اختفاي گنج كه قاضي مصري در خواب ديده، نشاني خانه خود او در بغداد است و بعد از بازگشت با كندن همان محل به گنج دست مي‌يابد . در واقع آب در كوزه و يار در خانه بود و مرد بغدادي در جهان تشنه لب مي‌گشت . اين حكايت اشارتي به خود يافتگي و جستجوي گنج در وجود خــودمان دارد . حكايت به اين زيبــايي دستمايه نويسنده مشهــور برزيلي پائولو كوئيلو در داستــان« كيميا‌گر»  شده  است كه مايه اشتهار و جهاني شدن او گشت و اتفاقاً استقبال بي‌سابقه‌اي از او و كتاب هايش در ايران شد . اين استقبال از جهت اين كه مبين گسترش معارف عارفانه است جاي خوشحالي دارد. اما در عين حال به وجهي طنز آلود ، مبين غربت مولوي و مثنوي و از خود بيگانگي خودمان است .

     مولوي از قول مرد آواره به خود خطاب مي‌كند كه :

گفت با خـــود: گنج در خانة من است              پس مرا آنجا ، چه فقر و شيون است ؟

بر ســـر گنج ، از گــدايي مــرده ام                ز ان كـه انـــدر غفلت و در پــرده ام

      به قول سعدي:

سال‌ها از پي مقصود به جان گرديديم                 يـار در خانه و ما گرد جهان گرديديم

      و به قول حافظ:

سال‌ها دل طلب جام جم از ما مي‌كرد                 آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي‌كرد

 



[1] یکی تو نیستی یعنی یک لایه و تک ساحتی نیستی.

[2] ذهب:طلا

[3] سلطان زفت: پادشاه فربه از قدرت

حرفی از ان هزاران....

آیه هفته:

اِنّمَا المؤمنونَ اِخوَه فَاَصلِحوا بَينَ اَخَوَيكم، در حقيقت مومنان، برادر يكديگرند، بين برادرانتان صلح كنيد.    سوره حجرات- 10

کلام هفته:

هر چه مرد را به خدا رساند اسلام است، و هر چه مرد را از راه خدا باز دارد، کفرست.               تمهیدات، عین‌القضات همدانی

داستانک:

نقل است كه همياني[1] زر از يكي برده بودند. آن كس در صادق (ع) در آويخت كه تو بردي و او را نشناخت. صادق گفت چند بود؟ گفت: هزار دينار. او را به خانه برد و هزار دينار به وي داد. بعد از آن مرد زر خود را بازيافت. زر صادق برد و گفت غلط كرده بودم. صادق گفت ما هر چه داديم باز نگيريم آن مرد خجل شد و برفت.                                   تذكره الاولياء- عطار

طنز هفته:

خواجه‌اي توانگر و جفاكار برپشت بام بود . پايش بلغزيد ، در كوچه افتاد و بازويش بشكست . نالان گفت : زود برويد به غلام بگوئيد كه سرورت مصدوم شد ؛ حكيم باشي را خبر كن. بهلول گفت : از بامي بدان بلندي افتادي ، از سروري نيفتادي؟ . . .                                                                  شعر هفته:

چه دل مسكيني؟/ كه غمين مي شود اندر غم هر غمگيني/ هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه ميش/ چه كنم با دل خويش؟/ طفل عرياني ديد/ چشم گرياني و احوال پريشاني ديد/ شد چنان سخت پريشان كه مرا ساخت پريش/ چه كنم با دل خويش؟/ ديده گر ديد فقير/ بهر نان، گرسنه / آن گونه كه از جان شده سير/ دل من سوخت بر او يا جگر من شد ريش/ چه كنم با دل خويش؟/ دارد اين دل اصرار/ كه من امروز شوم بهر جهاني غم خوار/ همه جا در همه وقت و همه را در همه كيش/ چه كنم با دل خويش؟/ از براي همه كس/ دل بي رحم درين دوره به كار آيد و بس/ نرود با دل پرعاطفه، كاري از پيش/ چه كنم با دل خويش؟                                                                                                                ابوالقاسم حالت



[1] هميان: كيسه