خودشناسی بر اساس مثنوی گفتار هشتم :راهكارهاي عملي تحول ومكانيسم آن 3 – خودت باش ( خوديافتگي ):
خودشناسی بر اساس مثنوی
محمدامین مروتی
گفتار هشتم :راهكارهاي عملي تحول ومكانيسم آن
3 – خودت باش ( خوديافتگي ):
يكي ديگر از راهكارها و روش هاي خودسازي ، اين است كه آدم ، خودباخته و ازخود بيگانه نباشد . پيشرو باشد نه پسرو و پيرو ديگران . به نداي قلب و مغز خود توجه كند . مولوي ، وابستگي به بروني ها و ازجمله وابستگي به اتوريته ها و منابع خارجي و مراجع فكري را ، آفت طريق ميداند و انسان را به خود توجه ميدهد كه بايد چشمه در وجود خودت باشد و زندگي خود را از روي دست ديگران ننويسي و تقلب وكپي برداري نكني . پس خودت را دست كم مگير و به ذخاير و منابع غني و دروني خود ( به قول مولانا خورجين و كيسه ي خودت) متكي باش .
تو يكي تو[1] نيستي ، اي خوش رفيق بلكه گــردونيّ و دريــاي عميــق
و:
يـار تو، خورجين توست وكيسهات گـر تو راميني ، مجو جز ويسهات
ويسه و معشوق تو ، هَمذات توست وين بروني ها ، همه آفـات توست
شيخ نجم الدين رازي می گوید:
اي نسخه نامـهي الـهـي كــه تـويــي وي آيـنهي جـمال شـاهــي كـه تويي
بيرون ز تونيست، هر چه در عالم هست از خود بطلب هر آنچه خواهي، كه تويي
در حكايتي در دفتر ششم مولانا از فقيري سخن ميگويد كه از خدا طلب روزي ميكند . شب خواب ميبيند كه در فلان جا نقشه گنجي است كه با یافتن آن می توانی ثروتمند شوي . پس از بيدار شدن ، نقشه را در همان محل كه خواب ديده بود پيدا ميكند كه در آن نوشته چند قدم و در كدام جهت بردارد تا به فلان نقطه برسد و تير در كمان بگذارد و هر جا تير افتاد ، زمين را بكند و گنج را بيابد . فقير چنان ميكند و بدان نقطه كه ميرسد تير در كمان ميگذارد و با تمام قدرت چله كمان را ميكشد و تير را رها ميكند و محل افتادن تير را ميشكافد و گنجي نمييابد و بارها اين كار را تكرار ميكند و طرفي بر نميبندد. دوباره به گريه و زاري ميافتـد و از خــدا كمك ميطلبد . اين بار خواب ميبيند كه به او ميگويند گفتيم به فلان نقطه كه رسيدي تير را بيانداز ، ولي نگفتيم كمان را بكش . معني حكايت آن است كه اگر كمان را نكشي تير پيش پاي خودت ميافتد و همان جايي را كه هستي بايد بكني . يعني گنج خودت هستي و گنجي خارج از وجودت نيست :
گفت : گفتم بـركمــان تيـــري بنه كي بگفتم من كـه انـــدر كِش تو زِه
چـون بيفتد تيـــر ، آنجــا مي طلب زور بگـذار و به زاري جـــو ذَهَب [2]
یعنی یافتن خود مارِ زور بازو نیست .کار به زاری و فروتنی درست می شود و گنج از رگ گردن به تو نزدیک تر است:
آنچه حق است: اقرب از حبل الوريد تــو فكندي تيـــر فكـرت را بعيـد
اي كمان و تيـــرها ، بــر ســاخته صيد نـــزديك و تــو ، دور انداخته
هـر كه دور انــداز تــر ، او دور تــر وز چنين گنجي است ، او مهجورتـر
انساني كه خود را به عوامل غير مرتبط با خــود ، نظير شانس و اتفاق و دارایی و قدرت مربوط و وابسته كند ، در غياب آن ها به زمين خواهد خورد :
شـاه آن بـاشد ، كه از خـود شَه بود نه بـه مخــزن ها و لشكر ، شـه شـود
پس به خودت متکی باش نه به بخت تا هرگز آن را ازدست ندهی:
گــر تو نيكــو بختي و سلطان زَفت [3] بخت ، غير توست ، روزي بخت ، رَفت
تــو بماندي چــون گـدايان ، بي نـوا دولتِ خـود ، هم تو بـاش ، اي بي نـوا
چون تو باشي ، بختِ خود ، اي معنوي پس تو كه بختي ، زِ خود ،كي گم شوي
و در جاي ديگر ميگويد؛ خودت شكر باش تا وابسته به شيريني عاريتي ديگران نشوي:
چون تو شيرين از شِكَر باشي ، بـُوَد كـان شِكـر ، گاهي زِ تو غايب شود
چون شكر گـردي ، زِ بسياريِّ وفـا پس شكر ، كي از شكر ، باشد جدا
در حكايتي دیگر در پــايــان دفتر ششم مثنوي مـردي از اهالي بغداد شب خواب ميبيند در فلان محله مصر گنجي در زير خاك نهان است . فردايش عازم مصر ميشود و در مصر به اتهام دزدي گرفتار ميآيد و به محكمه برده ميشود . حال و حكايت سفرش را به قاضي ميگويد . قاضي به حماقت او ميخندد و به او ميگويد اتفاقا همين خواب گنج را من راجع به محلي در بغداد با فلان مشخصات ديدهام ولي آدم عاقل كه دنبال خواب و خيال نميرود . مرد بغدادي متوجه ميشود كه نشاني هاي محل اختفاي گنج كه قاضي مصري در خواب ديده، نشاني خانه خود او در بغداد است و بعد از بازگشت با كندن همان محل به گنج دست مييابد . در واقع آب در كوزه و يار در خانه بود و مرد بغدادي در جهان تشنه لب ميگشت . اين حكايت اشارتي به خود يافتگي و جستجوي گنج در وجود خــودمان دارد . حكايت به اين زيبــايي دستمايه نويسنده مشهــور برزيلي پائولو كوئيلو در داستــان« كيمياگر» شده است كه مايه اشتهار و جهاني شدن او گشت و اتفاقاً استقبال بيسابقهاي از او و كتاب هايش در ايران شد . اين استقبال از جهت اين كه مبين گسترش معارف عارفانه است جاي خوشحالي دارد. اما در عين حال به وجهي طنز آلود ، مبين غربت مولوي و مثنوي و از خود بيگانگي خودمان است .
مولوي از قول مرد آواره به خود خطاب ميكند كه :
گفت با خـــود: گنج در خانة من است پس مرا آنجا ، چه فقر و شيون است ؟
بر ســـر گنج ، از گــدايي مــرده ام ز ان كـه انـــدر غفلت و در پــرده ام
به قول سعدي:
سالها از پي مقصود به جان گرديديم يـار در خانه و ما گرد جهان گرديديم
و به قول حافظ:
سالها دل طلب جام جم از ما ميكرد آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا ميكرد