در صفت پیر و مطاوعت وی
در صفت پیر و مطاوعت وی
محمدامین مروتی
مولانا در لزوم اطاعت از پیر می گوید انسان راهی را که بارها رفته، گم می کند چه رسد به راهی که تا کنون نرفته و رهزنان بسیار بر سر راه سالک کمین کرده اند. پس باید حتما پیری باشد. اما پیری که راه را بلد باشد و خود قبلا آن را پیمایش کرده باشد:
بر نویس احوال پیرِ راهدان
پیر را بگزین و عینِ راه دان
مولوی می گوید منظور از پیر اشاره به سن و سال نیست. بلکه اشاره به آشنایی قدیمی و ازلی با حقایق من لدنی (یعنی خدایی) است. چنانچه شراب کهنه، ارزش و گیرایی و قوت بیشتری دارد:
کردهام بخت جوان را نام پیر
کو زِ حق پیرست نه از ایّام، پیر
او چنان پیرست کِش آغاز نیست
با چنان دُرّ یتیم، انباز نیست (این در کمیاب، مثل و مانندی ندارد.)
خود قویتر میشود خمر کُهُن
خاصه آن خمری که باشد مَن لَدُن
پیر را بگزین که بی پیر، این سفر
هست بس پر آفت و خوف و خطر
آن رهی که بارها تو رفتهای
بی قلاوز[1]، اندر آن آشفتهای
پس رهی را که ندیدستی تو هیچ
هین مرو تنها ز رهبر سر مپیچ
لزوم مطاوعت از پیر برای رام کردن سرکشی های نفس است. نفس به خری می ماند که بر آن نشسته ای تا تو را به مقصد برساند ولی او تو را علاف می کند، چرا که به فکر شکم خود است. پس افسار خرِ نفس را به دست راهبانِ راهدانی بسپار:
گردنِ خر گیر و سوی راه کش
سوی رهبانان و رهدانان خَوش
هین مهل خر را و دست از وی مدار
زانک عشقِ اوست سوی سبزهزار
گر یکی دم، تو به غفلت وا هِلیش،
او رود فرسنگ ها سوی حشیش[2]
دشمن راهست خر، مستِ علف
ای که بس خر بنده[3] را کرد او تلف
اگر هم راه را پیدا نمی کنی و راهبانِ راهدانی، همراهت نیست، هر چه نفس بدان امر کرد، خلافش عمل کن:
گر ندانی ره، هر آنچ خر بخواست
عکسِ آن کن، خود بود آن راه راست
با هوا و آرزو کم باش دوست
چون یضلک عن سبیل الله اوست (یعنی گمراه کننده ات از راه خدا نفس است.)
اما بدان که بهترین عاملِ شکنندة هوای نفس، همرهی مرد راهدیده است:
این هوا را نشکند اندر جهان
هیچ چیزی همچو سایه ی همرهان