نگاهی به مصاحبه های اخیر ملکیان در خصوص ازدواج، خیانت و بچه آوری

نگاهی به مصاحبه های اخیر ملکیان در خصوص ازدواج، خیانت و بچه آوری :

محمدامین مروتی

ملکیان در مصاحبه ای گفته است:

به پنج جهت، ازدواج را خلاف اخلاق می دانم.

1- جهت اول اینکه معتقدم ازدواج قِوامش به احساسات و عواطف و هیجانات است و احساسات و عواطف و هیجانات، غیر اختیاری ترین بخش وجود ما هستند. آن وقت در نهاد ازدواج می خواهیم غیر اختیاری ترین بخش وجود ما زیرِ مهمیزِ قانون و تبصره و ماده در بیاید و این خیلی بی معناست و نتائج اخلاقی منفی خواهد داشت.

2- نکته ی دوم اینکه عشق امری ذوطرفین است بنابراین اگر ویژگی ای در من عوض شود یا ویژگی ای در معشوق من عوض شود یا در هر دوی مان عوض شود بی شک عشق شدت و ضعف پیدا می کند. قوام عشق به طرفین است. جایی که ضعف پیدا می کند باعث می شود که شما در ازدواج اگر به وفاداری که وظیفه ی اخلاقی تان هست عمل کنید، باید با این شخص زندگی تان را ادامه دهید اما این با "صرافتِ طبع" ناسازگاری دارد که آن هم وظیفه ی اخلاقی ماست. چرا باید اصلاً نهادی درست کنیم که میان دو تا وظیفه ی اخلاقی ما تعارض ایجاد کند؟ و من هر کدام از این دو را انتخاب کنم مشکل دارم. پس از اول این تعارض را بین این دو درست نکنیم.

3- نکته ی سوم این است که شما به همان دلیلی که عاشق این فرد شده اید ممکن است در آینده عاشق فرد دیگری هم بشوید و ممکن است آن عشق شدت بگیرد بر این عشق. بعد با چه استدلالی می شود حق شما را از زندگی با آن فرد گرفت؟ چرا باید کاری کنیم که تعهد نسبت به همسر سابق با عشق نسبت به فرد دیگری تعارض پیدا کند؟

4- نکته ی چهارم اینکه سلامت روان آدم که تأمینش وظیفه ی اخلاقی آدمی است نیازمند حریم خصوصی است و ازدواج حریم خصوصی را از شما می گیرد. یعنی شما برای سلامت روانی تان نیاز دارید که حریم خصوصی برای خودتان داشته باشید. حریم خصوصی این است که من یک آناتی یک لحظاتی باید آنچنان که می خواهم در تنهایی به سر ببرم و این وانهادگی و تنهایی در زندگی زناشویی همیشه سلب می شود…

5- نکته ی پنجم فرض کنیدکه شما سینما را دوست دارید و از تئاتر نفرت دارید و همسرتان تئاتر را دوست دارد و از سینما نفرت دارد و شما می خواهید با هم بروید بیرون؛ اینجا کار آسان است و اگر بخواهید خیلی عاقل باشید و بخواهید اخلاقی عمل کنید می گویید تو برو تئاتر خودت  و من می روم سینمای خودم. تا اینجا مشکلی نیست اما اگر در یک مسئله ای بود که نشود گفت من می روم راه خودم را و تو برو راه خودت را چه؟ مثلا می خواهیم خانه بخریم. من می خواهم خانه ای را بخرم که در محله ای باشد که هوای سالمی دارد ولی پرستیژ اجتماعی ندارد ولی همسرم می خواهد در محله ای خانه داشته باشد که پرستیژ اجتماعی دارد ولی هوای بسیار آلوده ای دارد. آیا اینجا می شود گفت که تو خانه ی خودت را بخر و من خانه ی خودم را می خرم؟ مشکل دقیقاً این است که اگر بخواهم حق همسرم را حفظ کنم باید حق خودم را ضایع کنم و اگر بخواهم حق خودم را حفظ کنم باید حق همسرم را ضایع کنم. فرض کنیم در خرید خانه هم ماجرا را اینگونه فیصله دادیم که بیا در خانه خریدن تو حرف من را گوش کن منتها در اتومبیل خریدن من حرف تو را گوش می کنم. اما اینجا درست است به لحاظ اخلاقی، نزاع فیصله پیدا کرده است اما آهسته آهسته شما به لحاظ روانی به این نتیجه می رسید که من عشق این فرد را به هزینه ی بالایی دارم می خرم. هزینه اش این است که من از خواسته های خودم صرف نظر کنم.

سوال: آیا نمی شود عشق وجود داشته باشد و شخص از این دست هزینه ها ندهد؟

در علوم انسانی باید ببینیم که در اعمِّ اغلب موارد چگونه است و نمی توان به معدود ازدواج های متفاوتی که فاقد این تعارضات است اعتنا کرد. النادرُکالمعدومِ.

ملکیان در مصاحبه ی دومی یا ابوالقاسم فنایی، مکتوبات مصاحبه اول را ناقص می داند و می گوید من نگفته ام نهاد ازدواج غیر اخلاقی است بلکه مشروط کردنش به وفاداری تا مرگ و به قول معروف تداوم اجباریش -از لباس سفید تا کفن سفید- را خلاف اخلاق و سلامت روانی و دارای تبعات فاسد اخلاقی مانند خیانت و دارای توالی ها  و تتابعات فاسد پنجگانه می دانم. از جمله این که انسان ها ممکن است در آینده نظرشان نسبت به هم به دلایل مختلف تغییر کند. از اینجا به بعد اگر خیانت هم رخ ندهد، تظاهر به وفاداری و عشق جای وفاداری و عشق حقیقی را می گیرد و به واقع کیفیت ازدواج فدای کمیت آن می شود. زندگی اصیل و اخلاقی و با صرافت طبع، جایش را به دروغ و تظاهر می دهد.

پیشنهاد ملکیان تمدید سه سال به سه سال قرارداد ازدواج است. عینا مانند تمدید های سالیانه ی قراردادهای اقتصادی که مشروط به رضایت طرفین تمدید می شوند. زیرا معمولا سه سال فرصت خوبی برای شناخت زوجین از یکدیگر است.

آقای ملکیان در مصاحبه ای دیگر هم گفته است با رعایت سه شرط فرزندآوری عملی اخلاقی است:

1) پدر ومادر اطمینان داشته باشند که مجموع لذتی که فرزندشان در زندگی خواهد برد، بیشتر از درد و رنج هایش خواهد بود.

2) آرمان‎های والدین با حمایت از فرزندان در دو سوی مختلف نباشند. مثلاً اگر روزی آرمان‎های من، مرا به حضور در جنگ و دفاع  از خاک کشور سوق دهد ولی از طرفی دیگر مسئولیت حمایت از فرزندان به واسطه‎ی این آرمان به درستی انجام نشود.

3) والدین دست‎کم الفبای تعلیم و تربیت را بدانند تا فرزندانشان دست‎کم به اندازه‎ی اپسیلنی از والدین بهتر شوند.

 

نقد و بررسی این آراء:

1-ملکیان در مصاحبه جدیدش تا حد زیادی از سوءتفاهم هایی که مصاحبه ی اول ایجاد کرده، کاسته اما در همین مصاحبه سخن سوءتفاهم انگیز دیگری گفته و آن این است که قرارداد ازدواج بین دونفر نباید نافی سایر قراردادهای زن و مرد با دیگران باشد. منظور چه قراردادهایی است؟ اگر مقصود صرفا قراردادهای غیرجنسی مانند قراردادهای اقتصادی باشد، مشکلی نیست ولی اگر باز بحث از ارتباط با پارتنرهای دیگر باشد، مشکل مضاعف شده است که نیازمند توضیح مجدد ایشان است.

2-به نظر می رسد که این شرط گذاشتن های ملکیان برای ازدواج و بخصوص بچه آوردن، به نحو مبالغه آمیزی ایده آلیستی و کمال طلبانه اند و با واقعیت روزگار ما همخوانی زیادی ندارند.

اولا راهی برای نظرخواهی از نوزادی که می خواهد به دنیا بیاید نیست و اگر هم باشد، نوزاد درکی ندارد که تصمیم بگیرد. وقتی هم که بزرگ شد، دیگر کار از کار گذشته است اما از طرف دیگر مگر نه این است که همه ی ما –لااقل اکثریت قریب به اتفاق ما- از این که به دنیا آمده ایم- با همه ی عیب ها و نواقصش- راضی هستیم و نهایتا در موارد معدود، اگر راضی نبودیم، قادر به واگذاشتنش خواهیم بود.

بچه آوردن برای یک انسان وجوه متعدد فیزیولوژیک و روانشناسانه و جامعه شناسانه دارد. به لحاظ بیولوژیک و جامعه شناسانه یک توافق حداکثری در این مورد وجود دارد که وظیفه ی تداوم نسل بر روی دوش نوع انسان سنگینی می کند. به لحاظ غریزی، لذت محشور بودن با بچه ها و عوالم بچگی، غیر قابل انکار است. خاصه بچه ی خود انسان که تداوم وجود او در بیرون از وجود اوست. ممکن است برای عده ی بسیاری در یک محاسبه ی کلی شرّ بچه آوری بر خیرش بچربد؛ ولی برای عده ی به مراتب بیشتری، قضیه حالت عکس دارد. به قول شاعر "کودکان شادمانی بی سبب جهانند" و بدون وجود آن ها،جهانی افسرده تر خواهیم شد. البته بهای این شادمانی، احساس مسئولیت است که باید در حد توان بپردازیم. ضمنا داشتن و تربیت بچه، خاصه بچه های خوب و مفید برای جامعه، اهرم مهمی در تقویت مبنای خانواده است. دو مبنای دیگر، ارضای جنسی و تکمیل فرهنگی و کمک به تکامل یکدیگر است که بدان ها هم خواهم گشت.

3-گذشته از این پیشنهاد ملکیان، مشکلات و توابع دیگری هم دارد که در این مصاحبه مدنظر قرار نگرفته است. مثل تکلیف بچه ها. اگر بچه ای به دنیا آمد و بعد از سه سال زن و مرد فهمیدند وصله ی تن هم نیستند، آیا اخلاقا می توانند به بچه صدمات روحی وارد کنند؟ حق بچه ها در این میان چه می شود؟

بچه آوردن هم رابطه ی تنگاتنگی با مسئله ی ازدواج دارد. نکته دیگر این است که آیا بچه آوردن از منظر تداوم نسل یک مسئولیت اخلاقی برای انسان هست یا نه؟

4-از منظر عقلانی و جامعه شناسانه، حقیقت ازدواج، ایجاد محدودیت هایی در کنار ایجاد مزایایی است. البته اگر محدودیت ها بچربد، خود به خود کار به دروغ و حتی خیانت می رسد. کما این که در سالیان اخیر کار به افزایش تجرد کشیده شده. زیرا مزایای تجرد، شامل مزایای تاهل منهای محدودیت ها و مسئولیت هایش است. خاصه در روزگار ما، شرایطی برای پسرها فراهم شده که بدون قبول هزینه و مسئولیت های یک زندگی مشترک، تمتع جنسی مطلوب خود را هم داشته باشند. البته افزایش تجرد، بیشتر مشکلات جنس ذکور را حل کرده و بنابراین مطلوب خانم ها نیست و از این جهت صبغه ی اخلاقی آن زیر سوال است چرا که این تجرد نیمی از جامعه را ندیده می گیرد. این همه شوخی و جوک دائر بر اصرار خانمها و انکار آقایان در مورد ازدواج، در همین واقعیت ریشه دارد. البته این حق پسرهاست که منافع خود را در نظر داشته باشند و ظاهرا این مشکل، راه حل آسانی ندارد.

راه حل دیگری که جوانان بدان روی آورده اند، ازدواج سفید است که به لحاظ "محتوایی"-نه صوری- ممکن است با راه حل آقای ملکیان مقایسه شود. پسرها با رغبت بیشتر به این رابطه وارد می شوند اما دخترها با کراهت بیشتر به این نوع رابطه تن می دهند. اما یک فیلسوف اخلاق و من جمله آقای ملکیان، در ارائه ی راه حل، ضمن مدنظر داشتن واقعیات اجتماعی باید منافع کل هر دو جنس را لحاظ نماید.

اما آیا سوای تجرد و ازدواج سفید، واقعا راه دیگری متصور نیست؟

ازدواج سفید و تجرد، کمابیش دو راه حل خودخواهانه به نظر می رسند.

5-ترویج قناعت و کف نفس و مهمتر از همه عشق شاید از بُعد اجتماعی کارآیی نداشته باشد، ولی حداقل از بعد اخلاق فردی باید مد نظر باشد. البته و صدالبته زندگی عاشقانه فرهنگ و فرهیختگی خود را می طلبد. ولی وظیفه ی یک فیلسوف اخلاق تبلیغ از جمله تبلیغ چنین فرهنگی در مقابل وضع موجود هم هست. معنی عشق این است که بیشتر از خواسته های خود در بند خواسته های معشوق باشیم. تقویت عشق البته وظیفه ی طرفین رابطه است وگرنه عشق یک سویه در میانه ی راه می برد و کَم می آورد. باید به دختران و پسرانمان بیاموزیم چگونه به حداکثر هماهنگی عاشقانه ی بین تمایلات و خواسته هایشان برسند. در حقیقت کیفیت هر گونه رابطه ای من جمله زندگی زناشویی به عشق برمی گردد. البته تظاهر به عشق صد مرتبه از فقدان آن بدتر است. عشق به تعبیر فروم نوعی "هنر" است که باید ورزیده شود و ورز یابد. یعنی آگاهانه و هشیارانه، تمرین و تقویت شود. به نظرم در این مسیر مهمترین توصیه این است که زن و شوهرها باید علاوه بر خواست های یکدیگر به استقلال یکدیگر هم احترام بگذارند و به گونه ای زندگیشان را مدیریت کنند که محدودیت های غیر ضروری به هم تحمیل نکنند و کمترین مزاحمت را برای هم داشته باشند و حریم خصوصی یکدیگر را رعایت کنند. بخصوص از کنترل یکدیگر دست بردارند که کنترل نه تنها مشکلی را حل نمی کند بلکه بر میزان دروغ و بی صداقتی در روابط طرفین می افزاید.

6- شاید مشکل اصلی این باشد که آقای ملکیان به لحاظ تیپ شخصیتی، یک انسان کمال گرا در حد وسواس است. این را از این جهت می گویم که تزاحم و تعارض بین خواست زن و شوهر یا والدین و بچه ها، طبیعتا و عادتا وجود دارد همانطور که این تزاحمات در سطح اجتماع هم وجود دارد.اصولا عالم ما عالم تزاحم هاست. برای پرهیز از توابع فاسد ازدواج، راه حل خزیدن در غار تجرد نیست. این همان کاری است که گروهی از اهل تصوف با خزیدن در غار تنهایی انجام می دادند تا از آفات و توالی فاسد زندگی با مردم در امان بمانند. اما شمس و بوسعید می گفتند هنر در این است که "در میان باشی و تنها". راه حل، پاک کردن صورت مسئله و نادیده گرفتن تزاحمات از طریق رویکردی ایدآلیستی نیست. هنر در تنظیم و مدیریت مناسبات به وجهی است که این تعارض ها را به وجه احسن حل کند.

پیشنهاد تمدید سه ساله ی قرارداد ازدواج با واقعیات فرهنگی ما و حتی غربی ها تعارض دارد. اما البته تسهیلِ روندِ ازدواج و طلاق و عدم اجبار زوج ها به سوختن و ساختن و پیر شدن به پای هم، پیشنهاد مفیدی است.

جدایی دوستانه و متمدنانه- همانند فسخ قراردادهای دیگر- می تواند راه حلی با تعارض حداقلی باشد. پایان دادن به زندگی زناشویی لزوما نباید به معنای ترک و طرد هر نوع رابطه ی دوستانه ای باشد.

حل تعارضات از طریق آموزش و تمرین عشق ورزی مهمترین و البته سخت ترین قدم است که به زندگی کیفیت می دهد.

همچنین حل تعارضات از طریق عقلانی و بخصوص به رسمیت شناختن استقلال طرفین و نیازهای طرف مقابل، دلالت بر حس مسئولیت نسبت به شریک زندگی دارد. مثلا زنان نیاز به توجه و ابراز محبت دارند و مردان نیاز به استقلال. در مورد شناخت نیازها، برقراری رابطه ی مطلوب جنسی بسیار بسیار مهم است. زن و مرد باید از این جهت راحت با هم حرف بزنند و به یکدیگر کمک کنند. رابطه ی عاشقانه ی کیفی و ناظر به نیازِ شریک جنسی، بهترین ابزار برای مهارِ تنوع طلبی جنسی و خیانت و تحکیم مبنای خانواده است. دو مبنای دیگر، تولید بچه، خاصه بچه های مفید برای جامعه و کمک به تکامل یکدیگر است.

7- در مورد آراء آقای ملکیان نکته ی مهم دیگری هست و آن تلقی ایشان از زندگی اصیل است که آن را بر مفهوم "صرافت طبع" بنا نهاده اند. به نظر من صرافت طبع به این معنی نیست که انسان هر چه دلش خواست، بکند. شاید این در عالم حیوانات صادق باشد ولی بشر ویژگی های دیگری دارد که او را از حرکت مبتنی بر غریزه ی صرف ، فراتر می برد. مهمترین این ویژگی ها وجود عقل و عشق در انسان است. زندگی اصیل و با کیفیت مدیون میزان به کارگیری این دو عنصر است لذا صرافت طبع در انسان، فاکتورهای عاقلانه و عاشقانه ی مندرج در طبیعت او را هم باید پوشش بدهد. انسان می تواند تغییر کند، ولی ترمزهایی به نام عقل و عشق (و به زبان دین "تقوی") هم در وجودش هستند که مانع خیانت به قول و قرارهایش با دیگران می شود. اخلاق مانع می شود هر زن خوشگلی که دیدی، زن خودت از چشمت بیافتد. مگر نه این که وفای به عهد بخش بسیار مهمی از اخلاق است. مگر نه این که گذشت و حتی تحمل و بردباری- در زندگی زناشویی- هم بخشی از اخلاق است که به ارتقای شخص بخشنده هم یاری می کند؟ البته ممکن است ظرفیت های اخلاقی مرد یا زن بیشتر از زوجش باشد. نباید توقع داشت که هر دو به یک اندازه، در ارتقای این رابطه سهم داشته باشند. مهم این است که هر دو تلاش خود را بکنند و از ظرفیت هایشان استفاده کنند. حتی اگر حداکثر تلاششان را نمی کنند، حداقل بی تفاوت نباشند. دست روی دست نگذارند و نگذارند دستی دستی، دردها مزمن و صعب العلاج شوند. دعواهای ناظر به گفتگو و شنیدن حرف یکدیگر، یکی از بهترین سازو کارها هستند و نشان می دهند که بدان زندگی کماکان امید هست.معمولا آشتی بعد از این دعواها، یک پله آن زندگی را ارتقاء می دهد. مگر نه این است که کل زندگی حل اختلافات از راه گفتگوست. لذا تمرین شنیدن حرف طرف مقابل، قدم بسیار بسیار مهمی است.

اما زن هم باید عاقل باشد و گمان نکند همه ی مردها به یک اندازه پایبند اصول اخلاقی اند. من این سخن آقای ملکیان را خیلی به جا و مفید می دانم که می گوید:" این یک خرافه است که هیچ همسری به همسرش خیانت نمی کند.....کجا اثبات شده بود که کسی که عاشقت میشه دیگر عاشق شخص دیگر نخواهد شد؟ بابا به همان دلیلی که عاقلانه یا احمقانه عاشق تو شد، می تواند عاقلانه یا احمقانه عاشق شخص دیگه ای بشود...."

پس زنان بخصوص باید بر واقع بینی شان بیفزایند و حتی الامکان از رمانتیک بودنشان (که آقای ملکیان از آن به "خرافه" تعبیر می کند)  بکاهند و البته وظیفه ی هر دو جنس – البته اگر دنبال زندگی اصیل و کیفی هستند - تمرین و ممارست مستمر بر عشق ورزی و عقل ورزی است.

8- از آنجا که زن و شوهر –ضمن یک توفیق اجباری- بیشترین ایام و اوقات را با هم سر می کنند، می توانند از این فرصت برای تکمیل یکدیگر و رفاقت بهره گیرند همانطور که می توانند از این زمان مشترک برای تخریب اعصاب یکدیگر نیز استفاده نمایند. به قول نیچه، زوج های ناسازگار، خطرناک ترین منتقمین هستند و اصولا دلیل اصلی این ناسازگاری، بیش از هر چیز این است که بیش از حد با هم هستند و از کوچکترین معایب هم خبر دارند و به همین جهت مرغ همسایه – لا محاله- برایشان غاز می شود ؛ چرا که از جزئیات روحی مرغ های همسایه خبر ندارند. باز به همین دلیل است که پس از دو یا سه سال، درگیری ها شروع می شود. دوران شعر و مغازله و "ما" و " هرچه تو بگویی"، پایان می یابد و دوران نثر و قضاوت و "من" و "هرچه من می گویم"، آغاز می شود. رفاقت زن و مرد- صرف نظر از داشتن بچه های مشترک و صرف نظر از ارتباط جنسی- عامل سوم در تحکیم مبنای خانواده است. شرط این رفاقت بیش و پیش از هر چیز داشتن علائق مشترک، خاصه علائق مشترک فرهنگی است. نکته ی مهم این است که زن و شوهر باید ازدواج را بخشی و جزئی از فرآیند تکامل خود بدانند نه کل زندگی. ازدواج باید بخشی از پروژه ی مهمتری به نام زندگی و به فعلیت رساندن قوا و توان ها و پتانسیل های زوجین باشد نه مانع و رادع آن.

مخلص کلام آن که دوام و قوام ازدواج، علاوه بر تامین حداقلی از معیشت (یعنی جنبه ی اقتصادی موضوع)، به سه عاملِ مهمِ رفاقت زوجین، ارتباط موفق جنسی و تربیت بچه هایی بهتر از والدین، وابسته است که خود مستلزم زندگی مبتنی بر تفکر و مسئولیت و قناعت و گذشت است. (سبک زندگی عاشقانه- عاقلانه)  غیبت هر یک از این سه عامل به افزایش تجرد، و فرار از تزویج و روابط خارج از ازدواج و البته پرداخت هزینه های غیر ضروری روحی و روانی و درگیری های فرسایشی خواهد انجامید. راه حل های آقای ملکیان، بیشتر به فرار از مسئولیت و خودخواهی می انجامد.

و سخن آخر این که مدیریت و تنظیم عاقلانه و عاشقانه ی روابط- که موکدا تاکید می کنم؛ امری تدریجی، زمانبر و فرهنگی است-راه حل واقع گرایانه ی توالی فاسد ازدواج و بچه آوری است. راه میانبری وجود ندارد.

نقدی مختصر بر نوشته ی مصطفی ملکیان تحت عنوان  "هفت پيش‌فرض نامنقح روشنفكري ديني"

نقدی مختصر بر نوشته ی آقای مصطفی ملکیان تحت عنوان

"هفت پيش‌فرض نامنقح روشنفكري ديني"

محمدامین مروتی

🌿 پيش‌فرض اول اين است كه ما پذيرفته‌ايم كه مشكل مردم ايران و مشكل احيانا جامعة مسلمان جهان، مشكل جمع دين و مدرنيته است. خب اين يك پيش‌فرض است. ولي با اين همه به سود اين پيش‌فرض استدلالي اقامه نشده است. وقتي شما مي‌گوييد كه مشكل جامعه ما جمع اسلام و مدرنيته يا دين و مدرنيته است، معنايش اين است كه ما قبول داريم كه همه‌مان مي‌خواهيم كه هم متدين باشيم و هم مدرن. آيا همه قبول دارند كه ما هم بايد متدين باشيم و هم مدرن؟

ممکن است كسي بگويد كه مي‌خواهيم متدين باشيم، اما اصلاً نمي‌خواهيم مدرن باشيم. (كه اتفاقاً سخنران قبل از من [دكتر سيد حسين نصر] رأيش همين بود، يعني ما مدرنيته نمي‌خواهيم، دين مي‌خواهيم. يك عده هم از آن طرف ممكن است بگويند ما مدرنيته مي‌خواهيم و دين نمي‌خواهيم. شما از كجا فكر مي‌كنيد كه همه ما به دنبال جمع بين مدرنيته و دين هستيم كه دنبال راه‌حل اين هستيد كه چگونه مي‌شود دين را با مدرنيته جمع كرد؟

به نظر قاصر بنده مشكل ما، مشكل درد و رنج است. حالا چه ايراني و چه غيرايراني، فرق نمي‌كند. مشكل ما مشكل درد و رنج انسان‌هاست. ما مي‌خواهيم  در  زندگي كه انسان‌دارد، كم‌تر رنج ببرد، اگر لابد بايد رنج ببرد، و وجوه تراژيك زندگي ما اين است كه بايد با رنج ‌زندگي بكنيم؛ لااقل رنج‌هاي اجتناب‌پذير را نداشته باشيم، فقط ما باشيم با درد‌هاي اجتناب‌ناپذير. ما بمانيم و دردهايي مثل تنهايي و مرگ. نه اينكه هر درد و رنجي را داشته باشيم.

حالا بايد از اين مشكل كه درد و رنج انسان است، برسيم به اين كه راه رفع درد و رنج، جمع دين و مدرنيته است.[بين اين دو]‌ فرسنگ‌ها فاصله است. شما چرا به جاي اينكه از اين [موضع] شروع بكنيد، رفتيد و مي‌گوييد كه مشكل ما جمع دين و مدرنيته است؟ كجاست آن حلقه‌هاي مياني كه نشان بدهد كه راه‌هاي كاستن از درد و رنج بشر (كه همة پيامبران براي همين آمده بودند و همة عالمان اخلاق ما را به اين سو دعوت مي‌كنند،) جمع بين دين و مدرنيته است؟

شما از كجا فكر مي‌كنيد كه همه ما به دنبال جمع بين مدرنيته و دين هستيم كه دنبال راه‌حل اين هستيد كه چگونه مي‌شود دين را با مدرنيته جمع كرد؟

جواب:

پیش فرض نامنقح آقای ملکیان این است که روشنفکران دینی فکر می کنند كه همه ما به دنبال جمع بين مدرنيته و دين اند و دغدغه ای به نام کاهش رنج و درد ندارند. اما:

1-روشنفکری دینی به دنبال جمع مدرنیته و دین هست ولی گمان نمی کند مشکل همه این باشد.

2-روشنفکری دینی امیدوار است از طریق جمع بین دین و مدرنیته از خشونت و رنج بکاهد.

🌿 پيش‌فرض دوم امكان روشنفكري ديني است. اين هم محل بحث است. آيا روشنفكري دين ممكن است. اين چيزي است كه قبلاً هم عرض كردم كه به نظر من ممكن نيست. آن كساني كه مي‌گويند ممكن است، بايد راه‌ امكانش را نشان بدهند. بايد نشان بدهيم كه روشنفكري را [مي‌توان]با دين جمع كرد؟

جواب:

از منظر ذات گرایی امکان روشنفکری و دین نیست چون ذات دین را تعبد و ذات روشنفکری را تعبد تلقی می کنند ولی این پیش فرض بیش از آن کلی و نامنقح است که درست باشد.توضیح آن که به عدد نفوس خلائق، دینداری و همینطور روشنفکری داریم. ترکیب های مختلف از دینداری و روشنفکری به تکثری غیر قابل تقلیل به دین ناب و روشنفکری ناب، مجال ظهور می دهد. در عالم واقع، نه دین ناب داریم و نه روشنفکری ناب. هیچکس به طور کامل دیندار و همینطور روشنفکر نیست. عالم واقع عالمِ ترکیب و ترکب و تداخل و تعامل است نه ذوات خالص و ناب.خود آقای ملکیان و پروژه ی ترکیب "معنویت و عقلانیت" اش هم نمونه ی دیگری از این ترکیب هاست.

🌿 پيش‌فرض سوم این است که حالا فرض كنيم كه روشنفكري ديني امكان داشته باشد، مطلوبيتش چيست؟ به چه دليل مطلوب است؟

جواب:

مطلوب است چون امکان دیندار بودن در روزگار جدید را برای انبوهی از انسان ها فراهم می سازد. مطلوب است چون فضا را بر خشونت ورزی دینی تنگ می کند.   

🌿 پيش‌فرض چهارم چنین است که روشنفکری دینی مبتني بر وحي است. بالاخره نهايتاً از وحي استمداد مي‌كند. از كجا حجّيت معرفت‌شناختي وحي را اثبات كرده است. توجه باید کرد كه من نمي‌گويم كه وحي حجيت ندارد. من نمي گويم كه وحي حجيت معرفت‌شناختي ندارد، مي‌گويم كه روشنفكران ديني چه دليلي ارائه كرده‌اند بر اين كه "وحي"، "حجيت معرفت‌شناختي" دارد و يكي از منابع شناخت است و عالم واقع را چنان كه هست به ما نشان مي‌دهد.

جواب:

 البته که اثبات وجه معرفت شناختی وحی کار آسانی نیست. چه برای روشنفکران دینی. چه برای سنت گرایی دینی و چه برای خود آقای ملکیان. ایشان خود می گوید:" من نمي گويم كه وحي حجيت معرفت‌شناختي ندارد."پس منکر حجیت معرفت شناختی وحی نیست. اما تا کنون موضع روشنی در باب استدلال خود ایشان بر این حجیت نشنیده ام. در واقع حجيت معرفت‌شناختي وحی به همان اندازه برای خود ایشان هم دشوار است.

🌿 پيش‌فرض پنجم این است که فرض مي‌كنيم كه "حجيت معرفت‌شناختي وحي" اثبات شد، اما از كجا مي‌گوييد اين متني كه در اختيار ماست "وحي" است. چه بسا دستگاه ادراكي چشم من، حجيت معرفت‌شناختي‌اش اثبات شده است، ولي از كجا مي‌گوييد كه من فلان رأي را كه مي‌گويم، بر اساس حجيت تاریخی آن مي‌گويم. متون وحياني، بايد وثاقت تاريخي‌اش اثبات بشود، بايد نشان داده شود كه  كتاب مقدس واقعا سخن عيسي است، واقعا سخن موسي است و به همين ترتيب در مورد هر متن مقدس ديگري.

جواب:

این مشکل هم به یک اندازه برای سنت گرایان و نوگرایان و شخص آقای ملکیان وجود دارد و دلیلی بر تفضیل موضع ایشان نیست.

🌿 پيش‌فرض ششم  اين است كه ما با چه روشي متون وحياني را تفسير مي‌كنيم. اين روش را مشخص كنيم و وثاقت هرمنوتيكي آن روش را هم نشان بدهيم. از يك متن مقدس، اشاعره هم تفسيري داشتند، اما از آن جبر بيرون مي‌آمد، معتزله هم از اين متن مقدس اختيار را بيرون مي‌كشيدند. اشاعره حسن و قبح الهي و شرعي را بيرون مي‌كشيدند، ‌و معتزله حسن و قبح ذاتي و عقلي را بيرون مي‌كشيدند. همه اين‌ها را از متن مقدس و قرآن بيرون مي‌كشيدند. از كجا مي‌فهميم كه در استفاده از متون مقدس ما به صواب مي‌رويم. هر كسي از متن مقدس چيزي بيرون مي‌كشد. متدهاي تفسيري به لحاظ هرمنوتيكي در کجا اثبات شده است؟

جواب:

این سخن عینا سخن روشنفکران دینی هم هست. روشنفکری دینی عرصه ی تعامل همه ی این اندیشه ها و تکمیل آن هاست نه اخراج اندیشه ای به نفع اندیشه ی دیگر.

🌿 پيش‌فرض هفتم اين است كه وقتي روشنفكري ديني نشان داد كه بين دين و مدرنيته سازگاري وجود دارد، آن وقت بايد بگويد كه در ميان اديان، حال چرا اسلام را باید درصدد سازگاری‎اش با مدرنیته برآمد؟  وقتی که از ديد يك انسان بيروني به جريان روشنفكري ديني نگریسته شود، چنانچه بتوان دين را با مدرنيته جمع كرد چرا مسيحيت را جمع نكنيم؟ ‌چرا آيين هندو را جمع نكنيم؟

 اين هفت پيش‌فرض، پيش‌فرض‌هايي است كه تا تمامش اثبات نشود، پروژة روشنفكري ديني از لحاظ نظري موفق نيست.

جواب:

روشنفکری دینی معتقد به جمع بین همه ی ادیان و مدرنیته است و نه فقط اسلام و مدرنیته.

ملاحظه می شود استنتاجات و استدلالات خود آقای ملکیان مبتنی بر انبوهی از پیش فرض های نامنقح و نسخته است.

 

 منبع: آسيب‌شناسي روشنفكري ديني/ سخنراني در سمينار دين و مدرنيته ۲/  به تاريخ پانزده شهریور 1386

 

خط سوم چیست؟

 

خط سوم چیست؟

 محمدامین مروتی

شمس می گوید:

«گفتند: ما را تفسیر قرآن بساز. گفتم: تفسیر ما چنان است که می‌دانید. .... این «من» نیز منکر می‌شود مرا. می‌گویمش: چون منکری، رها کن، برو. ما را چه صداع (دردسر) می‌دهی؟ می‌گوید: نی. نروم! سخن من فهم نمی‌کند. چنان که آن خطاط سه گونه خط نوشتی: یکی او خواندی، لا غیر ... یکی را هم او خواندی هم غیر او ... یکی نه او خواندی نه غیر او. آن خط سوم منم که سخن گویم. نه من دانم، نه غیر من.»مقالات شمس تبریزی

شمس می گوید تفسیر من از قرآن متفاوت از تفسیر دیگران است و در عین حال از من نیست. الهامات و واردات ذهنی است. در لحظاتی پرده از پیش چشم کنار می رود و به معانی خاصی پی می برم که در احوال عادی کسی را بر آن دسترسی نیست. مانند خطی که خودم هم (در حالت عادی) نمی توانم آن را بخوانم.

توضیح آن که ما گاهی خود می فهمیم چه می گوییم و دیگران هم با سخنان ما ارتباط برقرار می کنند. گاهی چیزی را می فهمیم که دیگران نمی فهمند و این به واسطه ی مراتب و مقامات مختلف معرفتی است. چنان که زبان یک دکتر را یک بچه دوساله نمی فهمد. گاهی هم دریافت هایی هست که خودمان در آمدنش نقش نداریم و فهمش هم ناممکن است چه رسد به انتقالش و این مقام تحیر و خاموشی است.

شعر زیر از جهاتی با این سخن شمس مناسبت دارد:

بعضی ها را نوشتم

شعر شدند

بعضی ها را نتوانستم بنویسم

اشک شدند

بعضی ها را اما

نه

می شد نوشت

و نه

ننوشت

آنها را فقط زیستم ...          رویا شاه حسین زاده

 

درسهای سوره ی عبس

درس های سوره ی عبس

در وجه نزول این سوره گفته اند بدان گاه كه سران قريش در خدمت پیامبر بودند و اميدوار بود كه دعوتش را بپذيرند و با اسلام ايشان ، قبائل و مردمان زيادي آئين يكتاپرستي را پذيرا گردند ، مسلمان نابيناي صادق و صميمي و عاشق دينداري ، و راغب فهم علم و دانش آسماني ، به نام ابن ام‌مكتوم به مجلس درآمد و با صداي بلند مكرّراً از آن حضرت تقاضاي درس و وعظ قرآن و احكام دين كرد . اثر ناخوشنودي در چهره مباركش پديدار شد و از او روي گرداند و سرگرم ادامه دعوت اشراف به سوي دين خدا گرديد . و خداوند از این مختصر روی در هم کشیدن پیامبر-ولو با وجود سوء نیت نداشتن ایشان- نگذشت که حسنات الابرار، سیئات المقربین. لذا پیامبر مورد خطاب و عتاب آفريدگار قرار گرفت که ملاک رتبت و موقعیت اجتماعی افراد نیست بلکه ملام تزکیه نفس است و این مسلم صادق بیشتر از سران قریش- که استغنا می ورزیدند- اهل صدق و تزکیه بود. بنابراین هر مسلمانی به تبعیت از پیامبرش باید مواظب باشد که حتی چین و چروک چهره و پیشانیش، مخالف رضای حق نباشد:

سوره عبس آيه  1:‏ عَبَسَ وَتَوَلَّى ‏:‏چهره در هم كشيد و روي برتافت !‏

‏توضيحات : ‏

‏« عَبَسَ » : چهره در هم كشيد . اخم و تخم كرد . مخاطب پيغمبر است .

سوره عبس آيه  2:‏ أَن جَاءهُ الْأَعْمَى ‏:‏از اين كه نابينائي به پيش او آمد .‏

 مگر نه این که هدف رسالت پیامبران تزکیه و تذکر است:

سوره عبس آيه  3:‏ وَمَا يُدْرِيكَ لَعَلَّهُ يَزَّكَّى ‏:‏تو چه مي‌داني ، شايد او خود را پاك و آراسته سازد .‏

سوره عبس آيه  4:‏ أَوْ يَذَّكَّرُ فَتَنفَعَهُ الذِّكْرَى ‏:‏يا اين كه پند گيرد و اندرز بدو سود برساند .‏

سوره عبس آيه  5: ‏ أَمَّا مَنِ اسْتَغْنَى ‏:‏امّا آن كس كه خود را بي‌نياز مي‌داند .‏

سوره عبس آيه  6:‏ فَأَنتَ لَهُ تَصَدَّى ‏:‏تو بدو روي مي‌آوري و مي‌پردازي !‏

سوره عبس آيه  7:‏ وَمَا عَلَيْكَ أَلَّا يَزَّكَّى ‏:‏چه گناهي بر تو است اگر او خويشتن را پاك و پاكيزه ندارد ؟

سوره عبس آيه  8:‏ وَأَمَّا مَن جَاءكَ يَسْعَى ‏:‏امّا كسي كه شتابان و مشتاقانه به پيش تو مي‌آيد .‏

سوره عبس آيه  9:‏ وَهُوَ يَخْشَى ‏:‏و از خدا ترسان است .‏

سوره عبس آيه  10:‏ فَأَنتَ عَنْهُ تَلَهَّى ‏:‏تو از او غافل مي‌شوي.‏

قرآن فقط به منظور تذکر نازل شده:

سوره عبس آيه  11:‏ كَلَّا إِنَّهَا تَذْكِرَةٌ ‏: ‏نبايد چنين باشد ! اين آيات يادآوري و آگاهي است و بس .‏

توضيحات : ‏

« تَذْكِرَةٌ » : يادآوري كردن . بيدارباش و آگاهي دادن .‏

 

مکانیسم تحولات فکری و اجتماعی

مکانیسم تحولات فکری و اجتماعی

محمدامین مروتی

روند تحولات فرهنگی و اجتماعی در اصطلاحات سه گانه ی هگلیِ "تز، آنتی تز و سنتز"، بسیار خوب تشریح شده است که طبق آن وضعیت فعلی تز است. نفی آن و تقابل با آن، آنتی تز نام دارد. اما نه تز کاملا نفی می شود و نه آنتی تز کاملا بر جایش می نشیند؛ بلکه ترکیبی معقول از هردو، جایشان را می گیرد و بعد خود این ترکیب به تز بعدی تبدیل می شود و به تدریج آنتی تزی در مقابل آن شکل می گیرد و سنتزی دیگر از دل تعامل و تقابل آن ها شکل می گیرد الی غیر النهایه. بیان دیگری از این سیوه ی تحول در اصطلاح پوپریِ "آزمایش و خطا" آمده است که طبق آن ما افکار خود را در تجربه محک می زنیم و ضعف ها و ناکارآمدی هایشان را به تدریج اصلاح می کنیم. این اصلاحات در روندی طولانی مدت منجر به آن چیزی می شود که کوهن، "تغییر گفتمان یا دیسکورس" می نامید. اگر می بینید هیچ نسلی نه نسل قبل از خود را قبول دارد و نه نسل بعد از خود را دقیقا به دلیل جریان داشتن این شیوه ی تحول در زیر پوست اجتماع است. لذا از منظر جامعه شناسی و تاریخی، آن که بر تثبیت دیسکورس ها و حفظ وضع موجود اصرار می کند، منطق تاریخی تحولات را درک نمی کند یا نادیده می گیرد؛ اما این عدم درک مانع از نادیده گرفتنی خود او نمی شود.

 

معرفی کانال "من فکرمی کنم"

برنامه هفتگی نوشته های کوتاه محمدامین مروتی در کانال "من فکرمی کنم" به این شرح است.

 لطفا برای دوستان علاقمند ارسال فرمایید:                                                                                                              

شنبه ها: گفتارادبی - هنری                                                                                                                                                                                                                    یکشنبه:گفتار دینی                                                                                                                                                                                                                        دوشنبه: گفتار اجتماعی-فرهنگی                                                                                                                                                                                                             سه شنبه: گفتار عرفانی  با تاکید بر مولانا                                                                                                                                                                                    چهارشنبه: گفتار فلسفی                                                                                                                                                                                                                     پنجشنبه: خودشناسی و شیوه زندگی                                                                                                                                                                                                          جمعه: گفتارهای متفرقه

https://telegram.me/manfekrmikonan

پیشنهاد فیلم 35:ذهن زیبا

پیشنهاد فیلم: ذهن زیبا

محمدامین مروتی

ابتدا فیلم را از سایت ویکی پدیا معرفی می کنم. سپس ملاحظات خود را طرح می کنم:

ذهن زیبا (به انگلیسی: A Beautiful Mind) نام فیلمی آمریکایی است که درباره زندگی جان نَش ریاضیدان برنده جایزه نوبل اقتصاد و مسائلی که به دلیل بیماری روان‌گسیختگی با آنها مواجه می‌شود، ساخته شده است.

این فیلم در سال ۲۰۰۱ بر اساس کتابی به همین نام و نوشته سیلویا ناسار و به کارگردانی ران هوارد ساخته شده است. بازیگران اصلی آن راسل کرو در نقش جان نش و جنیفر کانلی در نقش همسر وی هستند.

برنده اسکار:بهترین فیلمنامه اقتباسی برای آکیوا گلدزمن،بهترین فیلم برای برایان گریزر و ران هوارد،بهترین کارگردانی برای ران هوارد و  بهترین بازیگر زن نقش مکمل برای جنیفر کانلی

ریاضی دان برجسته ( راسل کرو ) از دانشگاه فارغ التحصیل شده و به سمت استادی برگزیده می شود. او توانایی خارق العاده ای در کشف رابطه بین اشکال و اعداد به هم ریخته دارد. ازدواج با آلیشیا ( جنیفر کونلی ) به زندگی او رنگ و لعابی دیگر می دهد تا اینکه ظاهرا ویلیام پارچر ( اد هریس ) مامور سیا به سراغش می رود و از او می خواهد با توجه به استعداد بی نظیرش در زمینه فعالیتهای رمز شکنی به سیا کمک کند اما…

«جان نش» ریاضیدانی است که در هر چیز روابط ریاضی را جستجو میکند، از بازتابش نور در یک کراوات گرفته تا سطرها و تیترهای گوناگون عناوین و مقالات روزنامه ها. در فیلم «یک ذهن زیبا»، او بیشتر در خود فرو رفته است و با اشخاص ذهنی و درونی خویش معاشرت دارد تا مردم دور و برش.

تأکید او بر چنین تجاربی، علاوه بر آن که موجب موفقیتهایی در زمینه ی ریاضی و تدریس در دانشگاه برایش میشود، از طرف دیگر سبب میشود تا او و حرکات و گفتارش هر چه بیشتر از دنیای واقعی که زندگی اجتماعی بخشی از آن است، فاصله بگیرد.

او در بیان مقاصد و نیات خود صراحت و قطعیتی را اعمال میکند که تنها در دنیای انتزاعی و به خصوص گسترههای ریاضی و فلسفه دیده میشود و در روابط اجتماعی مشروعیتی ندارد.

او یک بیمار اسکیزوفرن است که توهمات و ایده های خود را جدی میگیرد.

 جان نش بدین سبب به دنیای ریاضی روی آورده و توانسته به چنان دانشی از آن دست یابد، که دنیای انتزاعی و غیرواقعی آن را اصیل تر از دنیای واقعی می انگارد.

نش با اشخاصی ذهنی که در حقیقت هر یک شخصیتهای کم و بیش مستقل و متفاوت درون او هستند، مواجه است. دختر بچه ای که دور و برش پرسه میزند همان بخش کودک شخصیت و وجود اوست که هر انسان سالم و متعارفی آن را درون خود دارد. نش به این بخش از شخصیت خود کمتر اجازه بروز داده، چرا که دوران کودکی را کمتر با بازیها و سرگرمیهای کودکانه گذرانده است.

پارچر، شخصی که در ذهن نش مأمور سیا و پل ارتباطی او با پنتاگون تصور میشود، همان بخش مرموز شخصیت هر انسان است که وقتی در گفتگوها و تفکرات درونی خود تصمیم به انتخاب یا رفتاری می گیریم، برحسب شرایط تخمین زده شده از رفتار مخالفان و دشمنانمان اتخاذ میشود.

چارلز، شخص سوم شخصیتی است که نش را به نابغه بودنش تهییج کرده و تواناییها و استعدادهایش را برای نش به ثبوت می رساند.

جان فوربز نش (متولد ۱۳ ژوئن ۱۹۲۸) ریاضیدان نابغه و برجسته آمریکایی و برنده جایزه نوبل اقتصاد است که در سنین جوانی به بیماری روان‌گسیختگی (اسکیزوفرنی) از نوع پارانوئید مبتلا شد.نش دارای ۲ فرزند پسر است. فرزند اولش که درست همزمان با شروع بیماری پدر به دنیا آمد، ریاضیدان است و درست مانند پدر، به بیماری اسکیزوفرنی هذیانی مبتلاست. او نیز سال‌هاست که تحت نظارت و درمان پزشکان قرار دارد.او در تکامل نظریه بازی‌ها نقش بسیار مؤثری داشت و به خاطر تلاش‌هایش در این زمینه، در سال ۱۹۹۴ به همراه راینهارد سیلتن و جان هارسانی برنده جایزه نوبل اقتصاد شد. (برگرفته از ویکی پدیا)

ملاحظات شخصی ام در باره ی فیلم:

1-بازی "راسل کرو" کم نظیر و زیرپوستی است و این یکی از جاذبه های فیلم است.

2-همسایگی نبوغ و جنون بار دیگر در زندگی واقعیِ این دانشمند بزرگ بر پرده ی سینما مصور شده است.

3-مهم ترین پیام فیلم به نظر من غلبه ی نبوغ بر جنون است. نش تصمیم می گیرد با کمک نبوغ ریاضی اش، در بیماری خود به چشم مسئله ای ریاضی بنگرد وآن را حل کند و در این کار موفق می شود. علیرغم این که آدم های خیالی تا آخر عمر با اومی مانند ولی نش یاد می گیرد به ان ها بی اعتنایی کند و نگذارد در زندگیش تاثیر بگذارند. این همان کاری است که یک روانکاو با بیمارش می کند. مواجهه با مسئله و پذیرش واقعیت آن به جای فرار از آن. مهمترین تفاوت نبوغ با جنون در همین است.

4-اما نکته ی پیچیده تری هم وجود دارد که شاید محور اصلی داستان باشد و آن این که تمایز خیال و واقعیت چقدر واقعی است؟ آیا خیالات نش بخشی از واقعیت مستتر و نامحسوس نیست که او به سبب نبوغش بدان راه دارد و دیگران ندارند؟ آیا اگر اکثریت جامعه چشمان نش را داشته باشند، عالم موجود و متعارف کنونی من و شما برچسب خیالی نخواهد خورد؟ طرح مسائل از منظر فیزیک کوانتوم و ماهیت هولوگرافیکیِ جهان، نگاه متفاوتی به رابطه ی خیال و واقعیت را سامان داده است.

استیون هاوکینگ در کتابش موسوم به " طرح بزرگ" می نویسد:

"چند سال پیش ، شورای شهر مونزای ایتالیا نگهدارندگان حیوانات خانگی را از نگهداری ماهی قرمز در تنگ های منحنی شکل منع کرد. سرپرست سنجش دلیل آن را این طور توضیح داد که نگهداری یک ماهی در یک تنگ منحنی شکل که وقتی ماهی از داخل آن به بیرون نگاه می کند ، تصویر تحریف شده ای ( بزرگ نمایی شده ) از واقعیت می بیند، بیرحمی است.

اما از کجا بفهمیم که ما تصویر واقعی و تحریف نشده ای از واقعیت داریم؟ از کجا معلوم که خود ما داخل تنگ بزرگتر نباشیم و بینایی مان با یک لنز خیلی بزرگ تحریف نشده باشد؟ تصویر ماهی قرمز از واقعیت با تصویر ما متفاوت است ، اما از کجا مطمئن باشیم که کمتر از تصویر واقعی است؟

تصویر ماهی قرمز از واقعیت مانند تصویر ما نیست اما ماهی قرمز هنوز هم می تواند قوانین فیزیکی حاکم بر حرکت اشیا خارج از تنگ را فرمول بندی کند. برای مثال به خاطر شکست نور، ماهی درون تنگ حرکت جسمی را که آزادانه به خط مستقیم حرکت می کند، در یک مسیر منحنی مشاهده می کند. با این وجود، ماهی می تواند قوانین علمی را از همان چهارچوب قضاوت تحریف شده اش به گونه ای فرمول بندی کند که همیشه صادق باشد و همین فرمول بندی او را قادر خواهد کرد که درباره آینده حرکت اجسام خارج از تنگ پیش بینی انجام دهد. قوانین آنها خیلی پیچیده تر از قوانین چهارچوب ما خواهد بود، اما سادگی یک موضوع سلیقه ای است. اگر یک ماهی قرمز چنین فرضیه ای را فرمول بندی کرده است، ما ناچار به تصدیق دیدگاه ماهی قرمز به عنوان تصویری واقعی از حقیقت هستیم."

شما چه فکرمی کنید؟......

حرفی از ان هزاران....

آیه هفته:

قرآن فقط به منظور تذکر نازل شده:

سوره عبس آيه  11:‏ كَلَّا إِنَّهَا تَذْكِرَةٌ ‏: ‏نبايد چنين باشد ! اين آيات يادآوري و آگاهي است و بس .‏

داستانک:

یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم، می خواهم در روستایمان معلم شوم. دکتر جواب داد: تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا، نخواهد موشک هوا کند؟

کلام هفته:

کوچک كه بودم فکر می کردم آدمها چقدر بزرگند و از آن ها مي ترسيدم!بزرگ که شدم دیدم بعضی آدما چقدر کوچکند و از آنان بیشتر ترسیدم.        آلفرد هیچکاک

طنز هفته:

از دوست نویسنده ای پرسیدم :چرا کتاب چاپ نمی کنی؟گفت :حق التالیف که نمی دهند؛ هیچ. باید دو هزار نسخه کتاب را خودم بخرم و به دوستان تقدیم کنم، چون عادت ندارند بروند کتاب بخرند.      حالا حکایت ماست .عمران صلاحی

شعر هفته:

تمامي الفاظ جهان را در اختيار داشتيم

و آن نگفتيم كه به كار آيد

چرا كه تنها يك سخن

يك سخن ، در ميانه نبود :

آزادي !

ما نگفتيم ،

تو تصويرش كن !                 "احمد شاملو"

 

عوارض نفسانیت  9 ـ خود باختگي :

خودشناسی بر  اساس مثنوی:

محمدامین مروتی

فصل پنجم: عوارض نفسانیت

       9 ـ خود باختگي :

      انسانِ گرفتار هويت نفساني به دلايل متعدد ،خودباخته است . او چون وابسته به تعريف و تمجيد ديگران است، نمي‌‌تواند به واقعيت وجودي خـــود قناعت كند و براي جلب نظرديگران ،خود را اسير آنان مي‌كند :

درهواي آن كه گويندت ؛ زَهي               بسته آي درگردن جانت ، زِهي

      شيخ محمود در باب روي در خلق داشتن، مي‌گويد:

اگـر روي تو باشد در كـِه و مـِـه                    بـت و زنــار و تـرسايي، تو را، به

هـمه روي تـو در خلق است زنهار                    مكن خــود را به اين علت گرفتار

چـو بـا عامه نشيني، مسخ گردي                    چه جاي مسخ؟ يكسر نسخ گردي

مبادا هيچ بـا عـامت سـر و كــار                     كه از فطرت شــوي ناگه نگونسار

                                                                                                        (گلشن راز)

   خانم ها موقعي كه از آن ها خواستگاري مي‌شــود، می دانند که اگرخوب جلــــوه نكنند ، خواستگارشان شاید از دست برود . همه ما به نوعي از اين «‌ فرهنگ خواستگاري » متأثريم و خـــود را در معرض قضاوت ديگــران مي‌بينيم و تلاش مي‌كنيم نظر مساعد ديگران به خود را جلب كنيم. در حالي كه واقعيت آن است كه مردم آنقدر به خود فكر مي‌كنند كه فرصت زيادي براي فكر كردن به تو ندارند. به قول ديل كارنگي مردم سردرد جزئيِ خودشان برايشان مهمتر از مرگ و زندگي توست. پس اين تصور كه همه دارند ترا مي‌پايند زياد مورد و محل ندارد. از طرفي، اين انسان ، چون از درون ، احساس پوچي و خلأ مي‌كند ، اعتماد به نفس ندارد و مقلد ديگران است . صوت داوودي و سوز آن ، از جان داوود سرچشمه مي‌گرفت ولي كار مقلد ، نوشتن از روي دست ديگران و تقليد آموزش‌هاي كهنه آنهاست :

از محقــق تا مقلــد ، فـرق هاست               كاين چو داوود است وآن ديگر،صداست

منبع گفتــار اين ، ســـوزي  بـود                وآن مقلـــد ، كهنه آمـــوزي بــــود

    مولوي در داستان آن صوفي مقلدي كه گرفتار دسيسه دزدان مي‌شود ، به همين نكته ، اشاره مي‌كند.صوفي نادان كه از معناي اذكار غافل است، با دزدان، عبارت « خر برفت » را تكرار مي كند و متوجه نيست كه آنان دارند از دزديده شدن خر او سخن مي‌گويند :

خلق را ، تقليدشان ، بـــر بــاد داد               اي دوصــد لعنت ، براين تقليد بـاد

     نقل شده است كه گربه‌اي حين مراقبة يكي از اساتيد ذن ، تمركز او را با سر و صدا به هم مي‌زد ؛ طوري كه استاد ناچار شد گربه را به تير چوبي ببندد تا مراقبه‌اش پايان پذيرد . از آن پس مريدان او حين مراقبه ، به دنبال گربه‌اي مي‌گشتند تا به چوب ببندند . يكي از مشكلات سنت عرفاني و در واقع عرفان سنتي در همه جاي دنيا ، مرشد پرستي و مراد پرستي و شيخ پرستي بوده است كه مانع  رابطه بلاواسطه خيل مريدان با حقايق مي‌شده است اما مولانا در بسياري جاها متوجه عوارض ناشي از اين خود باختگي شده و مي‌گويد پير و مرشد به ريش و سبيل و سن و سال ربطي ندارد بلكه بيشتر از هر چيـز با تفكر و تعقل مربوط است :

پيـر، پيـر عقل است اي پســر               نه سپيدي موي، اندر ريش و سـر

از جمله  در دفتر دوم حكايت برگزيدن جواني براي فرماندهي سپاه اسلام از سوي پيامبر آمده است كه موجب اعتراض صحابه رسول خدا مي‌شود و پيامبر به عقل و درايت آن جوان استناد مي‌كند :

از بليس ، او پيرتر خود كي بـــود               جان كه عقلش نيست ، او لاشي[1] بود

     در جاي ديگر مي‌گويد انسان خود باخته ، صدا وگفتارش مال خودش نيست ؛ مثل كــوهي كه صــداي ديگران را منعكس مي‌كنــد . مثل كسي كه مي‌خواهد با بال و پر ديگران پرواز كند:

كـــوه را گفتــار،كي بـاشــد  زِ خـــَود                 عكسِ غيـر است آن صـدا ، اي معتَمَد  [2]

گفتِ تو،  زان سان كه عكسِ ديگري است                جمله احوالت ، به جــز هم ، عكس نيست

تــا كــه گفتــارت، ز حــالِ تــو بــود                 سَيــرِتــو ، بــا پــَرّ و بــال تـــو بــود

     او دنيا را با چشم وعقل و هوش ديگران مي‌بيند ؛ ديگراني كه آنها هم مثل او ، دنيا را با چشم ديگران مي بينند . ایضا مولوي در دفتر ششم حكايتي از دلبستگي شديد خــوارزمشاه به يكي از اسبــان گله‌اي نقل مي‌كند ولي وقتي قضيه را با عماد الملك در ميان مي‌نهد ، عماد الملك چنان با بد گويي‌هايش از اسب دل شــاه را سرد مي‌كند كه او از خير اسب مي‌گذرد . مــولـوي در اينجا مي‌گويد خوارزمشه چشم خود را وا گذاشت و با چشم عماد ، به اسب نگاه كرد :

چشم خود بگذاشت و چشم او گزيد               هوش خود بگذاشت و قول او شنيد

وآن عصاكش ، كه گزيدي درسفــر                 خــود   ببيني باشد از تو ، كــورتـر

ما با تلقينات و تزريقات اجتماعي و خانوادگي ، چنان شرطي و از خود بيگانه گشته ايم كه استقلال ذهني و عاطفي خود را از دست داده‌ايم . حكايت كودكانی كه براي تعطيلي مكتب ، به استاد تلقين مي‌كنند كه بيمار است و محتاج استراحت ، آموزنده است . طي اين مـاجــرا استــاد سالم ، بـا تـوهم و خيال، عملا بيمار مي‌شود.

    در قصه های کودکان در غرب "ريپانزل" دختــري زيباروي و اسير يك جادوگر پير بود كه هر روز بـه او تلقين مي‌كــرد كه خيلي زشت است و به همين دليل ريپانزل دوست نداشت به بيرون از قصرجادوگر فكر كند، مبادا كسي زشتي او را ببيند . تـا آن كه شاهــزاده اي او را مي بيند و زيبـائيش را بـه او يــادآور مي‌شود. ريپانزل با آويختن مويش از برج ، شاهزاده را به بالا مي‌كشد و باعث نجات خود به دست او مي‌شود . در واقع ريپانزل وقتي خود را شناخت ، آزاد شد.

        شايد اغراق نباشد كه مشكل انسان را در اين خلاصه كنيم كه خودش نيست . در واقع او تنها موجودي است كه نمي‌خواهد خودش باشد و از بام تا شام، هزار نقش بازي مي‌كند و متناسب با موقعيت، صورتك و نقاب خاصي از نفاق بر چهره مي‌زند و متأسفانه اين نقش بازي كردن ها آن قدر ادامه مي‌يابد كه كم كم به طبيعت ثانوي آدم تبديل مي‌شود وآدم ديگر به « نقش» تبديل مي‌گردد و از ياد مي‌برد كه در زير نقاب چه بود و اين همان فاجعه ی مسخ و از خود بيگانگي است . ما آنقدر در قالب هاي موردپسند ديگران رفته ايم كه قالبي شده‌ايم . فقط متقلب نيستيم بلكه تقلبي و قالبي شده‌ايم و همه اين ها بدين خاطر كه نمي خواهيم خودمان باشيم . به همين علت حركات و سكناتمان ، كيفيت ماشيني و مكانيكي و مونتاژ شده دارد ، از يك وجود يكپارچه و همگون صــادر نمي‌شود . از يك وجود چهل تكه و ناهماهنگ صــادرمي‌شود كه از هر تكه اش، نغمه‌اي ناساز برمي‌خيزد . در زير كوه تلقينات و تزريقات و ماسك ها گم شده‌ايم و حتي احساساتمان ( وگريه وخنده مان ) هم دروغين و تقلبي شده است و تجربه‌اي از خنده و گريه‌ي صميمانه نداريم .

      هانسن كريستيان آندرسن،  داستان بسيار جالب و آموزنده‌اي دارد راجع به لباس نامرئي امپراطوري كه خياطان قلابي و حقه بازي به تن او پوشانده‌اند و گفته‌اند كه آدم هاي خائن و نادرست قادر به ديدن آن نيستند .خیاطان شیاد امپراطور بيچاره را لخت مي كنند و تظاهر مي‌كنند لباس فاخري به تن او پوشانده‌اند . امپراطور و اطرافيانش جرات ندارند بگويند لباسي در كار نيست ،چون مي ترسند به نادرستي متهم شوند . مردم هم هنگام ديدن امپراطور لخت در خيابان ، از ترس اتهام خوردن ، شروع به تعريف و تمجيد از لباس او مي‌كنند و تنها كودكي كه  از فطرت خود خارج و خود باخته ی قضاوت و داوري و نظر ديگران نشده ، پرده از روي حقيقت عرياني پادشاه برمي‌دارد .

      اصلا اگر بگوئيم نفسانيت چيزي جز وابسته بودن به قضاوت و داوري ديگران در بارة ما نيست ، سخني به گزاف نگفته‌ايم . بهترين دليل بر اين مدعا آن كه اگر هر كدام از ما در موقعيتي مثل رابينسون كــروزوئه و در انزوائي قــرار مي‌گرفتيم كه كسي را ناظر و قاضي خود نمي‌‌ديديم، تمام حركات و سكناتمان اصيل‌تر و بر خاسته از خودمان مي‌شد ؛چرا كه كسي باقي نمي‌ماند كه براي او نمايش هويت و فضيلت و ثروت بدهيم. در واقع  ما به نوعي اسير تصوراتي هستيم كه از خود در ذهن ديگران ساخته‌ايم و از ترس آسيب نرسيدن به تصور مطلوب و تصوير مورد نظرمان، ناچاريم به نوعي بردگي و وابستگي رواني دچار شويم و مركز ثقل و محل صدور اعمال و احوالمان به خارج از خودمان و به ذهن ديگران انتقال يابد . انسان سالم آن است كه پشت صحنه و روي صحنة ذهنش و فاصله بين ضميـرخــود آگــاه ونا خود آگاهش كمتر وكمتر باشد . 

      مولوي مي‌گويد انسان بايد به ساز ديگران نرقصد و موزون خود باشد ، انساني كه خود ميزان و معيار خود است ، خوديافته مي‌شود :

ساعتي ميــزان ايني ، ساعتي مــــوزون آن          بعد از اين ميزان خود شو ، تا شوي موزون خويش

     مي‌گويند عقاب، براي آموختن پرواز به جوجه‌اش، او را به پرتگاهي مي‌برد و هلش مي‌دهد . جوجه مجبور به پريدن با بال خود و گسستن از مادر مي‌شود و اگر به بال و پر خود اعتماد نكند، بايد سقوط كند و بميرد . انسان هاي خود باخته از ريشه‌ي خود تغذيه نمي‌كنند ، ريشه هاي آنها در بيرون  از وجود خودشان است و قائم به ريشه‌هاي ديگران و اتوريته هاست . « برون ريشگي  »‌ ، تعبيــرديگـــري از « خودباختگي » است .همینطور مي‌گويند رام كنندگان فيل ، طنابي به پــاي بچه فيل هاي نـــوزاد مي‌بندند و آن در زمين محكــم مي‌كنند . بچه فيل هر چه مي‌كند ، قادر به رها كردن خود نيست و كم كم بدان تن مي‌دهد و تسليم آن مي‌شود . همين بچه فيل وقتي بزرگ مي‌شود، قادر خواهد بود با كمترين حركتي خود را از اسارت طناب ها برهاند ولي وابستگي رواني او شرطي شده و اعتماد به نفس خود را از دست داده است و در نتيجه هيچ  تلاشي براي رهاندن خود نمي‌كند .

     هويت نفساني ما كه برساخته ی دارایی هایِ اعتباري و ذهني ماست، نيز در زماني به ذهن ما القاء شده كه بچه بوده‌ايم و توانايي قضاوت مستقل را بر اساس ذهني و روحي نداشته‌ايم و در لوح سپيد ذهن و انديشه ما ، تزريقات و تلقينات هويتي و نفساني ، بوسيله اجتماع و خانواده حك و نقش گرديده است و به قول "مصفا" به نوعي « بچه ترس » شده‌ايم و الان هم كه بزرگ شده‌ايم ، جرأت وانهادن آن را نداريم . اين عدم اعتماد به نفس و بچه ترس شدن ، وجوهي از خودباختگي رواني ما را تشكيل داده‌اند. در واقع اين درد و بيماري به نوعي « مزمن »  شده و طبيعتاً مثل تمام بيماري هاي مـزمن جسمي ، مشكل بـه درمـان جواب مي‌دهد .

       يكي از اشكال همگاني ، شايع و دست جمعي خــــود باختگي ، سينه زدن زير علم هاي سياسي

(حزبي) گروهي ، ملي ، هنري و حتي مذهبي است . افراد با حل كردن خود در اين گروه ها ، سعي دارند هويت رواني خود را بزرگنمايي كنند . نفسانيت با تجليل و تقديس انواع  اتوريته ها و مراجع ، مي‌خواهد خودِ ضعيف و حقير را در ابعاد آن اتوريته ها ، توسعه دهد و بــزرگ كند و فكـــرمي‌كند با   Identify ( اينهماني = همذات پنداري ) خود با آنها ، به همان اندازه بزرگ شده است و باز به قول مصفا به زبان بي زباني مي‌خواهد بگويد« من آنم كه رستم بود پهلوان ». غرور به مفاخر خانوادگي از قبيل فضل پدر و آباء ‌و اجداد و مفاخر قومي و قبيله اي و حتي ملي ، باز مانده ی رسوبات تفكر قبيلگي است كه مي‌تواند تحت  هر عنوان و زير علم هر نوع دسته و گروهي با هر ادعا و عنواني ، چهره نهان كند . نفسانيت مي تواند از وابستگي به يك گــروه عــرفاني تغذيه كند و تحت عنوان تجليل و تقديس مولوي ( مولانا بازي ) ‌هم خودنمايي و در واقع خــود بزرگنمايي كنــد. ما با چسباندن و الصاق خود به بزرگان خيــــال مي‌كنيم بزرگ مي‌شويم . از اين رو گفته‌اند هر حركت اصيل و درستي در تنهايي و خلوت و سكوت صورت مي‌گيرد نه قيل و قال . اتوريته بازي  نوعي مايه گذاشتن از وجود ديگران براي سرپوش گذاشتن بر بي وجودي خودمان است .

     ما در هنگام دفاع از اتوريته داريم از نفسانيت دفاع مي‌كنيم . نفسانيت، خود را پشت مرام و اتوريته‌هاي موجه و مقدس پنهان مي‌كند ، تا در موضعي غيرقابل چون وچرا و سؤال ناپذير ، قايم شود و سنگر بگيرد . وقتي داري با تعصب و لجاجت از مرامي و موضعي دفــاع مي‌كني در واقع داري از خــودت- كه با آن مرام و موضع گـره خورده‌اي و يكي شده‌اي ـ دفاع مي‌كني؛ منتهي با پوشش فريبنده ی دفاع از حق و حقيقت . صحنه گردان وكارگردانِ شور و حرارت و تعصب تو ، در پشت صحنه، نفسانيت است و تو از آن غافلي . مصفا مي‌گويد درست است كه اتوريته ها به خود باختگي افراد دامن مي‌زنند ولي خود باختگي افراد هم  اتوريته ها را مي‌سازد و پروارترشان مي‌كند .

     اتوريته بازي به علاوه نوعي تنبلي ذهني و تخدير ذهن براي رها شدن از به زحمت انداختن مغز و قلب خودمان است . تا نتايج و عواقب و پيامدهاي اعمالمان را بطور ضمني گردن نگيريم . در پشت اتوريته ها سنگر گرفتن ، نوعي از مسئوليت ناشناسي و فرار از مسئوليت است به قول اريك فروم نوعي « گريز از آزادي » براي فريب خود است . 

 



[1] لاشی:هیچ چیز

[2] معتمد: مورد اعتماد

عوارض نفسانیت  7 ـ حسادت :

خودشناسی بر اساس مثنوی

محمدامین مروتی

گفتارپنجم: عوارض نفسانیت

     7 ـ حسادت :

        از بدتــرين عوارض اين نفسانيت ، حســـادت است كه از درون انسـان مي‌‌كاهد . مولانا مي‌گويد حسادت ، به دليل آن است كه چيـزي ازكسي كمتـــر داريم ولي غــافليم از اينكه خـودِ حســادت ، از همه ی نقصان ها و نداشتن ها ، بدتر و بلكه مادر آنهاست . ابليس پس از مقايسه خودبا انسان و خود برتربيني بود ، كه دچار صدگونه نقصان و فقدان شد. انسان حقارت و به قول مولانا "کمتری" خود را به حساب گردش اختران می نهد :

توحسـودي ، كــز فلان من كمتـرم               مي‌فــــزايـد كمتــري ، در اختــرم

          خود حسد ، نقصان وعيبي ديگر است               بلكه ازجمله كمــي ها ، بــدتر است      

          آن بليس ، از ننگ و عــــارِكمتري ،               خــويشتن افكنــد ، در صــد اَبتَري [1]

 و:       

يـوسفان از رَشك زشتان ، مخفيند               كـز عــدو ، خـوبان در آتش مي‌زيند

يـوسفان از مكر اخوان ، در چَهَند ،               كز حسد ، يوسف  به گرگان مي‌دهند

  و به دنبال حسادت ، ساير رذائل اخلاقي از قبيل خشم و كينه هم مي‌آينـد . مــولوي كينه را نــوعي جهنمِ اين دنيايي و نمونه و شمّه اي از دوزخ آخــرت مي‌داند ، زيرا كه كينه ، آيينه دل را تيره و تار مي‌كند :

گر به هر زخمي ، تو پر كينه شوي ،               پس كجــا ، بي صيقل آيينه شوي ؟

 اصل كينه ، دوزخ است و كينِ تو  ،                جــــزو آن كلّ است و خصمِ دين تو

    8 ـ حق ناپذيري :

     و باز از عوارض نفسانيت ، بسته شدن چشم حقيقت بين انسانهاست  . نفسانيت ذاتاً حق كش است و به واسطه ی غرض آلودگي ، برچشم انسان حجابي مي‌كشد تا نتواند متوجه حق شود و به قول مولوي طلا را آهن مي‌پندارد ؛ درست مانند آدم مستي كه به واسطه ی مستي ، واقعيات را مخدوش و مغشوش مي‌بيند . مولوي مي‌گويد در واقع ابليس هم مست غرور و عنادش بود :

مست آن باشد كه آن بيندكه نيست               زر نمـــايد ، آنچــه مسّ و آهني است

خَمر ، تنها  نيست ، سرمستيِّ  هوش                هرچه شهواني است، بندد چشم وگوش

آن بِليس ، ازخمرخوردن ، دور بـود                 مست بود او ، از تكبــر وَز جحــــود [2]

و:       چون غرض آمد ، هنر پوشيده شـد                  صـدحجاب از دل ، به سوي ديده شـد

و:        اين غرض ها ، پرده ی ديـده بــود                   بر نظـر ، چـو ن پـرده ، پيچيده  بود

گوش را بنــــدد طمع از استمـاع                 چشم  را بنــدد غــرض ، از  اطـلا ع

      مولانا مي‌گويد نفس فقط حقيقتِ دلخواه خود را تشخيص مي‌دهد مثل آن گاوي كه از همه خوردني‌هاي لذيذ عالم، فقط پوست خربزه را مي‌بيند:

طالب هــر چـيـز، اي يــار رشـيـد                    جز همان چيزي كه مي‌جويد، نديد؛

گــاو در بـغــداد آيــد نـاگـهــان                     بگذرد از ايـن كـران تــا آن كـران

از هـمـه عـيــش و خوشي‌ها و مزه                     او نـبـيـنـد غـيـرِ قـشـرِ خــربـزه

      گاو نفس ما هم فقط پوست و قشر حقايق را مصادره مي‌كند تا خودِ حقيقت را نابود كند. پيامبر فرمود خدايا اشياء را آنچنان كه هستند به من بنما "ارني الاشياء كما هي". در واقع نفسانيت چنان ما را مسخ و تسخير كرده كه حق را تشخيص نمي‌دهيم.

 



[1] ابتری: نقص

[2] جحود: انکار حق

جرج باركلي(1753-1685)

جرج باركلي(1753-1685)

محمدامین مروتی

    اين فيلسوف انگليسي در وجودشناسي ايده‌آليست و در معرفت شناسي امپريست است. او كيفيات اوليه مورد نظر دكارت و لاك را نيز برساخته ی ذهن مي‌دانست و جمله معروفش اين بود كه وجود يعني ادراك شدن و مُدرَك بودن.

    باركلي براي فيصله دادن به تنازعات كلامي بر سر معناي وجود، پيشنهاد بازگشت به زبان عادي را مي‌داد و مي‌گفت اگر ببينيم در زبان عادي "وجود" را چگونه استعمال مي‌كنيم، منازعه‌اي باقي نخواهد ماند و پاسخ خودش اين بود كه ما هر وقت مي‌گوييم چيزي وجود دارد، منظورمان دقيقاً اين است كه آن چيز را حس مي‌كنيم. لذا وجود يعني حس شدن و مورد ادراك قرار گرفتن. پيشنهاد بازگشت به زبان عادي ، بعدها توسط ویتگنشتاین مبنای مکتب فلسفی متاخر او شد.

شخصي از معاصرين بركلي شعر طنزآلودي از زبان يك درخت تك افتاده در يك روستاي متروك سرود و از قول درخت، از بركلي گلايه كرد كه با متروكه شدن روستا، اين درخت ديگر معدوم شده و وجود ندارد. باركلي شعري در پاسخ درخت مي‌دهد كه دل قوي دار كه هنوز وجود داري چون مورد ادراك خداوند هستي.

    در وقع باركلي وجود خدا را از همين راه اثبات مي‌كرد. با اين استدلال كه تمام عالم ساخته ی ذهن است. ولي در اين صورت ذهن من مي‌بايست هر جور كه خواست در عالم دخل و تصرف كند ولي در واقع چنين اختياري نداريم پس اين ثبات و دوام عالم و تبعيت آن از قوانين معين، بايد ناشي از تقرر آن ها در يك ذهن بزرگ ديگر باشد كه آن ذهن خداست.

    در نقد اين برهان گفته‌اند اولاً بركلي وجود را مدرك و محسوس مي‌دانست و با اين مقدمه نمي‌تواند وجود خداوندِ نامحسوس و نامدرك را نتيجه بگيرد. ثانياً بركلي اصل عليت و صحت آن را پيش فرض گرفته و معلولي به نام ثبات جهان و جهان قانونمند را به علتي منتسب مي‌كند و در واقع از متدولوژي تجربي عدول مي‌كند و به استدلال عقلي مي‌پردازد.

بر اساس درسگفتارهای مصطفی ملکیان با دخل و تصرف

جان لاك(1704-1632)

جان لاك(1704-1632)

محمدامین مروتی

    مؤسس مكتب تجربي است هر چند قبل از او هم فرانسيس بيكن انگليسي گام‌هاي مهمي برداشته بود.

   معرفت شناسي:

 او اولين كسي است كه علم انسان را محدود مي‌داند و آن را به شمعي در مقابل خورشيد شبيه مي‌كند ولي مي‌گويد همين شمع هم كار ما را راه مي‌اندازد چون كار ما كاري شبيه مطالعه است كه نور شمع براي آن كافي است و براي مطالعه ی ما لازم نيست كل عالم روشن باشد، تا وجود خورشيد لازم بيايد.

    او مي‌گويد ما به ذوات راه نداريم و تصوراتي از چيزها داريم و تصديق هم حمل موضوعي بر محمول و جوهري نيست بلكه تجميع همين تصورات محدودي است كه از چيزها داريم.

    تنها قضاياي يقيني رياضيات و اخلاقند كه علت تيّقن آنها هم ماهيت قراردادي آنهاست. 

    ارسطو مي‌گفت چيزي در عقل جود ندارد كه قبل از آن در حس نبوده باشد و از اين منظر او مذهب تجربي داشت و فلاسفه اسكولاستيك هم چنين نظري داشتند. اولين بار دكارت باني راسيوناليسم بود كه مسئله وجود مفاهيم فطري را پيش كشيد. لاك هم با او مخالفت كرد.

    اما لاك و دكارت در موضوع مربوط به دخالت ذهن در فهم، از موضع ارسطو فاصله گرفتند. قبل از دكارت، نوعي راليسم خام و نسخته حاکم بود كه ذهن را آينه‌دار عين مي‌دانست ولي دكارت و لاك، اين راليسم را تعديل modified كردند وگفتند ذهن كيفيات ثانويه را از خودش به كيفيات اوليه مثل بعد و اندازه مي‌افزايد و در واقع بعد و اندازه مربوط به جهان واقعي است و ذهن هم طعم و بو و رنگ (كيفيات ثانويه) را به آنها مي‌افزايد.

خداشناسي:

    خداوند مفهوم مركبي است كه انسان از تركيب اراده و قدرت و عدل و علم مطلق پيدا كرده است. اثبات وجود خدا فقط از راه اخلاق ممكن است و توجه به اين امر كه چرا موجودي متناهي مثل انسان دل به كمال و تكامل نامتناهي می بندد ، ما را به وجود خدا راهنمايي مي‌كند.

    دكارت خدا را مفهومي فطري و مادرزادي مي‌دانست ولي لاك مي‌گفت آنتروپولوژيست‌ها، انسان‌هايي را شناسايي كرده‌اند كه تصوري از خدا ندارند. لذا تصور از خدا فطري نيست. كما اينكه در كودكان هم در مرحله خاصي از رشد اين تصور ايجاد مي‌شود.

سياست:

    در سياست لاك به نوعي بنيان‌گذار ليبراليسم سياسي است. او دين را امري شخصي مي‌داند و مخالف اختلاط دين و سياست است.

منبع: درسگفتارهای مصطفی ملکیان با تصرف و تلخیص

عیدانه

عیدانه

محمدامین مروتی

به تَیمّن شروعی خوب برای امسال ، تصمیم گرفتم مطالب سال نو را با ملاحظاتی پیرامون این جمله ی مشهور شمس بیاغازم که گفت:

ایام را مبارک باد از شما، مبارک شمایید، ایام می آیند تا به شما مبارک شوند.        " شمس تبریزی"

نوروز در ذهن کودکی هایمان، معنی نونوارشدن و خریدن لباس های تازه و بعدش هم عیدی گرفتن و دید و بازدید داشت.

اما در گفتمان های سیاسی-اجتماعی، شعار غالب این بود: "عید ما روزی است کز ظلم آثاری نباشد." یعنی عید و شادی موکول به یک تحول اجتماعی در آینده ی نامعلوم می شد. در مقابلِ این جماعت، اهل دل، عید را موکول به خوشیِ دل می کردند. به قول سهراب: "دل خوش سیری چند؟"

نادر ابراهیمی می گفت:" هزار بهار طبیعت به یک بهار دل نمی ارزد و یک پاییز دل ، غم هزار پاییز طبیعت را در خود دارد."

در ادبیات دینی و عرفانیمان، تحول روزگار را با تحول دل و قلب هماهنگ می خاستیم که در قالب شعر معروف نوروزی متبلور شده است که "یا مقلب القلوب و الاحوال. یا محول الحال والاحوال.یا مدبر الیل والنهار! حَوّل حالنا الی احسن الحال. " و از قول بزرگان دینیمان آمده است که عید واقعی، روزی است که در آن گناه نکرده باشیم.

سخن شمس نیز همین است. او می گوید تبرک و برکت ایام به ما بستگی دارد و به آنچه در درون ماست. اگر خودمان مبارک باشیم و مبارک شویم، به ایام هم برکت خواهیم داد و هر لحظه در درونمان عیدی دیگر خواهیم داشت:

عارفان هر لحظه عید کنند       عنکبوتان مگس قدید کنند

عنکبوت مگس ها را شکار و خشک می کند تا بعدا از آن استفاده کند ولی عاشق در هر لحظه ی حال خوش است و شادیش را موکول به ایام خاص نمی کند بلکه ایام به واسطه ی شور و شوق درونی او، رنگ شادی می گیرند. عارفان برغم عنکبوتان، نو به نو زندگی می کنند و از این رو هر روزشان نوروز است. پس شمس می گوید: "ایام را مبارک باد از شما، مبارک شمایید، ایام می آیند تا به شما مبارک شوند." مولانا نیز همین معنا را از شمس می گیرد و می گوید همه ی شادی ها و طراوت های عالم خارج و همه ی زیبایی گل ها و سبزه ها و کوه ها و پرنده ها ، انعکاسِ طراوت درون شماست. اگر دل خوش نباشد، هیچ چیز زیبا نیست:

نوروز بمانید که ایّام شمایید!

آغاز شمایید و سرانجام شمایید!

آن صبحِ نخستینِ بهاری که زِ شادی

می آورد از چلچله پیغام، شمایید!

آن دشتِ طراوت زده، آن جنگلِ هشیار

آن گنبد گردنده ی آرام شمایید!

خورشید گر از بام فلک عشق فِشاند،

خورشید شما، عشق شما، بام شمایید!

نوروزِ کهنسال کجا غیر شما بود؟

اسطوره ی جمشید و جم و جام شمایید!

عشق از نفس گرمِ شما تازه کند جان

افسانه ی بهرام و گل اندام شمایید!

هم آینه ی مهر و هم آتشکده ی عشق،

هم صاعقه ی خشم ِ بهنگام شمایید!

حوصله و ظرفیت شما چنان فراخ است که ابلیس غم را به دام می اندازد و مجال تنگ خلق کردنمان را به او نمی دهد:

امروز اگر می چمد ابلیس، غمی نیست

در فنِّ کمین، حوصله ی دام شمایید!

گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است،

در کوچه ی خاموشِ زمان، گام شمایید

ایّام ز دیدار شمایند مبارک

نوروز بمانید که ایّام شمایید

با زبان اهل دل برای همه ی دوستانم آرزو می کنم:  آن نکو سالی که هستی در پی اش ...امسال باد...

 

برنامه هفتگی نوشته های کوتاه محمدامین مروتی در کانال "من فکرمی کنم" به این شرح است. لطفا برای دوستان علاقمند ارسال فرمایید:                                                                                                                شنبه ها: گفتارادبی - هنری                                                                                                                                                                                                                    یکشنبه:گفتار دینی                                                                                                                                                                                                                        دوشنبه: گفتار اجتماعی-فرهنگی                                                                                                                                                                                                             سه شنبه: گفتار عرفانی  با تاکید بر مولانا                                                                                                                                                                                    چهارشنبه: گفتار فلسفی                                                                                                                                                                                                                     پنجشنبه: خودشناسی و شیوه زندگی                                                                                                                                                                                                          جمعه: گفتارهای متفرقه

https://telegram.me/manfekrmikonan

 

حرفی از ان هزاران....

آیه هفته:

مبنا و ملاک رستگاری و حسن عاقبت انسان، عمل صالح و خیر است:

سوره قصص آيه  84: ‏ مَن جَاء بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِّنْهَا وَمَن جَاء بِالسَّيِّئَةِ فَلَا يُجْزَى الَّذِينَ عَمِلُوا السَّيِّئَاتِ إِلَّا مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ ‏:‏هر كس كار نيكي انجام دهد ، پاداشي بهتر از آن دارد ، و هر كس كار بدي انجام دهد ، به كساني كه كار بد كنند ، جز اعمال آنان ، كيفر ايشان نيست ( و كيفرشان درست به اندازه گناهشان است ) .‏

داستانک:

ساعت آقای درستکار بیش از سی سال است که از کار افتاده؛ در ساعت پنج و نیم بعد از ظهر تیرماه سال ۱۳۲۵. ساعت سر در کلیسا سال‌ها پیش از کار افتاده بود و ساعت اورهان را مردی با خود برده است؛ اما زمان همچنان می‌گردد و ویرانی به بار می‌آورد.     سمفونی مردگان / عباس معروفی

شعرهفته:

اگر من درختم

پس روزی به زمین می افتم

از من پایه نسازید !

مرا در شومینه نیندازید ...

از من پُلی بسازید بر بستر رودی

دری

یا چارچوبی !

جایی که دونفر به یکدیگر می رسند

و عشق می بازند ...                         مارسیلیوس مارتینایتیس

طنز هفته:

ظاهرا دنیا به دو دسته آدمای خوب و بد تقسیم میشه .خوبها شب ها راحت تر میخوابن و بدها روزاشون رو جالب تر میگذرونن    .وودی آلن

کلام هفته:

دنیا آنقدر وسیع است که برای همه مخلوقات جا هست. به جای آن که جای کسی را بگیرید، تلاش کنید جای واقعی خودتان را بیابید.     چارلی چاپلین