علائم شیخ واصل
علائم شیخ واصل
یکی از اصول اعتقادات اهل تصوف این بوده که سالک بدون پیر نمی تواند قدم از قدم بردارد و اگر بخواهد چنین کند، خواه ناخواه به ولایت شیطان در خواهد آمد و نیش و آزارش به خلائق خواهد رسید:
هر که بی سر او بجنبد ، دُم بود جُنبشِ او ، جنبشِ کژدم بود
حتی در این مقوله تا بدانجا پیش رفته اند که گفته اند اشتباه فرضی پیر از صواب خود سالک برایش مفیدتر است. لذا مرید باید در برابرمراد به کلی از خود سلب اختیار کند؛ چنان که مرده در دستان و پنجه غسال. اگر مراد دستور خلاف عقل و اخلاق و حتی خلاف شرع هم بدو کرد باید سمعا و طاعتا بپذیرد. حافظ می گوید:
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بی خبر نبود زِ راه و رسم منزل ها
دلیل اهل تصوف یکی آن بوده که پیر و مراد مسیر را طی کرده و می داند که تجلیات ناری و نوری(رحمانی و شیطانی) بر سر راه سالک چیست و چگونه می توان از اختلاط آن ها حذر کرد. دلیل دیگر این بوده که پیر به منبعی به نام کشف و شهود دسترسی دارد و دچار اشتباه نمی شود. این استدلالات(حداقل دلیل نخست)به لحاظ نظری درست می نماید اما در مقام عمل شیطان و نفسانیت، دست روی دست نمی گذارند و کار را به پیدایش شیخان جاهل و پیران گمراهی می رساند که در عصر حافظ به وفور یافت می شدند و خود مولانا هم از لافزنی های آنان به تنگ آمده بود و می گفت:
ای بسا ابلیس آدم روی هست پس به هر دستی نباید داد دست
و:
لاف شیخی در جهان انداخته خویشتن را بایزیدی ساخته
این ماجرا به قدری حاد می شود که تئوری لزوم پیر، کم کم در برهه هایی جایش را به اویسی گری- یعنی عدم لزوم پیر- می دهد. از این جاست که لزوم اندیشیدن معیارهایی برای تشخیص شیخ واصل و آن که سخنان اهل تصوف حقیقی را برخود بسته ضرورت می یابد. مولوی هم که بین آموزه های گذشته اهل تصوف و وضعیت نامطلوب مدعیان تصوف ناهماهنگی می بیند ، در جای جای مثنوی سخنان بعضا مختلف و حتی متضادی در این باب می گوید ولی از خلال همه این سخنان می توان معیارهای قابل قبولی را برای حل مسئله از خلال کلام او استخراج و صورت بندی کرد.
مولانا در دفتر پنجم تحت عنوان "فرق میان دعوت شیخ کامل واصل و میان سخن ناقصان فاضل فضل تحصیلی بر بسته" ، می کوشد این معیارها را تبیین کند و سه معیار مهم برای این تشخیص به دست می دهد. یکی آن که شیخ واصل از خود نور و انرژی و گرما دارد. به قول معروف هم به دل می نشیند و هم ذهن را قانع. هم دلت به او آرام می گیرد و هم خلجان های ذهنیت را تسکین می دهد. عقل سالک را سرکوب نمی کند، بلکه بدان نور می تاباند. این نور علاوه بر روشنی ذهن، گرما و انرژی و مستی هم به سالک می دهد و سوم در مورد مریدان متعالی تر، سخنان شان روی اهل لجاج و عناد هم تاثیر مثبت دارد:
شیخ نورانی ز ره آگه کند با سخن هم نور را همره کند
جهد کن تا مست و نورانی شوی تا حدیثت را شود نورش روی[1]
علم اندر نور چون فَرغَرده[2] شد پس ز علمت، نور یابد قوم لَد[3]
هر چه گویی باشد آن هم نورناک که آسمان هرگز نبارد غیر پاک
آسمان شو ابر شو باران ببار ناودان بارش کند نبود به کار
آب اندر ناودان عاریتیست آب اندر ابر و دریا فطرتیست
فکر و اندیشهست مثل ناودان وحی و مکشوفست ابر و آسمان
آب باران باغ صد رنگ آورد ناودان همسایه در جنگ آورد
پس شیخ واصل مانند آب باران است که دریافت هایش عاریتی نیست و حاصل سیر و سلوک خود اوست. در حالی که شیخ ناواصل حرف بزرگان را می زند بی آن که خود تجربه ای شخصی از آن ها داشته باشد. در نتیجه حرفش بی اثر است و سالکان را هم گمراه می کند و بلکه مانند ناودان پر سر و صدا، مردمان را به جنگ می اندازد. در حالی که حاصل کار شیخ واصل باغ سبز و صد رنگ و پر از صلح و صفاست که حتی اهل ستیز و ناحق را هم مجاب می کند. یعنی معیار سوم این است که حاصل کار وصول؛ وحدت است و حاصل کار شیخ نا واصل فرقه سازی و جنگ و دعوا های بیشتر.
در جای دیگر و در دفتر اول همین معیارها را در این دو بیت معروف خلاصه می کند:
کار مردان، روشنی و گرمی است کار دونان ، حیله و بی شرمی است
ای بسا ابلیس آدم روی هست پس به هر دستی نباید داد دست
که روشنی همان اقناع عقلی و ذهنی و گرمی هم انرژی و گرمایی است که از مراد به مرید می رسد. نقد صریح مولانا به تقلید به بهانه اطاعت از پیر در ابیات معروفش و داستان "خر برفت و خر برفت" آمده که بیانیه ای در نقد تصوف مقلدانه به شمار می رود:
صد دلیل آرد مقلد در بیان از قیاسی گوید آن را نه از عیان
آن مقلد صد دلیل و صد بیان در زبان آرد ندارد هیچ جان
چونک گوینده ندارد جان و فر گفت او را کی بود برگ و ثمر
میکند گستاخ مردم را به راه او به جان لرزانترست از برگ کاه
پس حدیثش گرچه بس با فر بود در حدیثش لرزه هم مُضمر[4] بود
و:
آن كــه او از پــرده ي تـقـليد جَست او به نــور حــق ببيند، آنچه هســت
جهد كن تا پير عــقـل و ديــن شوي تا چو عــقــل كل، تو باطن بين شوي
عـاقــل آن باشد كه او بامشعله اسـت او دلـيــل و پـيـشـواي قـافـلـه است
پـيروِ نــور خـود است آن پيـشرو تـابعِ خويش است، آن بي خويش رو
اي بـسـا ريش سـياه و مرد پـيــر اي بـسـا ريش سپيـد و دل چــو قير
پـيــر، پـيـرِ عـقل باشد اي پسـر نــه سپيديّ موي، انــدر ريـش و سر
آن سـپـيديِ مـو، دليلِ پختگي اســت پـيشِ چشم بسته، كِش، كوتَه تگي است
آن مـقـلد چـون نداند جز دلــيـل در عـلامـت جـويـد او دايـم سبيل
بــهـر او گـفـتيـم كه: تـدبـيـر را چون كه خواهي كرد، بگزين پير را
مولانا بین تقلید و جزمی که به حساب ایمان گذاشته می شود و روشنایی دل تفاوت می گذارد:
بلک تقلیدست آن ایمان او روی ایمان را ندیده جان او
پس خطر باشد مقلد را عظیم از ره و رهزن ز شیطان رجیم
18/9/92