مارکس و میزس

میزس سه نقد به مارکسیسم وارد کرد:

۱. کنش‌شناسی:

جامعه‌شناسی کلاسیک (متأثر از مارکسیسم و پوزیتیویسم) غالبا به دو آفت بزرگ مبتلا بود: نخست کل‌گرایی که جامعه را مانند یک ارگانیسم زنده و یکپارچه تصور می‌کرد و دوم تقلیل‌گرایی پوزیتیویستی که تلاش می‌کرد با تقلید از علوم طبیعی (مانند فیزیک)، عاملیت و غایت‌مندی انسان را نادیده بگیرد.

میزس در مقابل، کنش‌شناسی (Praxeology) را گذاشت. از نگاه میزس، چیزی به نام جامعه منهای میلیون ها کنش‌ فردی وجود ندارد. جامعه یک کلیت مستقل نیست، بلکه صرفاً فرآیند همکاری ارادی افراد است.

۲. روش‌شناسی:

مارکسیسم جامعه را بر اساس طبقات تحلیل می‌کند و برای آن‌ها اراده‌ای مستقل قائل است. در این سیستم جبرگرایانه، فرد عاملیت مستقلی ندارد و صرفاً تابعی از شرایط مادی و جایگاه طبقاتی خویش است.

میزس معتقد است چیزی به نام اراده طبقه وجود ندارد. تنها واحد کنشگر در جهان که فکر می‌کند و دست به انتخاب می‌زند، فرد است. مفاهیمی مثل طبقه یا دولت، فقط نام‌هایی انتزاعی برای توصیف گروهی از افراد هستند.

۳. معرفت‌شناسی:

وقتی اقتصاددانان اشتباهات نظریه اقتصاد مارکس را ثابت کردند، مارکسیست‌ها ادعا کردند که ساختار منطق آدم‌ها بسته به طبقه‌شان متفاوت است (منطق بورژوایی در برابر منطق پرولتاریایی). آن‌ها با این ابزار، هرگونه نقد علمی را به بهانه تعلق گوینده به طبقه سرمایه‌دار رد می‌کردند.

میزس استدلال کرد که مقولات منطقی ذهن، پیشینی و برای تمام بشر جهان‌شمول هستند. فرقی نمی‌کند شما کارگر باشید یا کارخانه‌دار؛ از نظر ریاضی و منطق، اگر A > B و B > C باشد، همواره نتیجه می‌گیریم که A > C است. حقیقت یک گزاره، مستقل از منافع طبقاتی گوینده آن است.