نگاهی به محاکمه، مسخ و بیگانه

محمدامین مروتی

فرانتس کافکا(۱۸۸۳ -۱۹۲۴) در پراگ به دنیا آمد و دکترای حقوق را از آلمان گرفت. عمر کوتاهش با بیماری سل به پایان رسید. از نویسندگان مورد علاقه صادق هدایت بود.

رمزگشایی از قصه هایی مثل محاکمه یا مسخ کافکا و بیگانه و طاعون کامو یا بوف کور هدایت، محل مناقشه و معرکه ی آرای مفسران بوده است. این به دلیل ساختارهای ناواقع گرایانه ی این داستان هاست که خود به زمینه ها و زمانه های معین خلق این آثار و همچنین روانشناسی خالقانشان برمی گردد.

به نظر می رسد وجه مشترک این آثار، نوعی سرخوردگی و یاس باشد. در زمانه ای که ایدئولوژی ها و آرمانشهرها به بن بست رسیده اند و به تعبیر نیچه خدا هم مرده است، زمین زیر پا به ناگهان خالی می شود و جا برای نیهیلیسم باز می شود. به قولی همه چیز دود می شود و به هوا می رود.

محاکمه:

"محاکمه" سرگذشت آقای "ک" کارمند پایه بلند بانک در سی سالگی اوست که از خواب برمی خیزد و بازرسان برای بازجویی اش به اطاق خوابش می ریزند. او نمی داند به چه اتهامی و به او نمی گویند. به تعبیر شاملو محکوم به "چشیدن طعم کیفرهای بی دلیل" می شود. این همان حس تعلیق نیهیلیستی است.

محاکمه رمان ناتمامی است که کافکا در وصیتش به دوستش ماکس برود خواستار سوزاندن آن و چند اثر دیگرش شده بود، ولی برود با ذکر دلایل خود، وصیت دوستش را اجرا نمی کند.

به نظر می آید نقد کافکا بیش از هرچیز متوجه بوروکراسی ناعادلانه سیستم قضایی باشد. سیستمی که به دست رجالگان اداره می شود و امکان تغییرش نیست. رجالگانی که به نفس کشیدن در محیطی آلوده خو کرده اند و تنفس در هوای پاک، حالشان را به هم می زند.

قضاوت به دست صاحب منصبان است. کار وکیل تنها از طریق ساختن با صاحب منصبان می تواند پیش رود نه مهارت او در استفاده از قوانین. چه بسا صاحب منصبان از وکیلی راضی نباشند و صرف نظر از توانایی او را در میانه راه کنار بزنند.

نکته اصلی در این محاکمه این است که اتهام روشن نیست و شاید این وجه فلسفی داستان باشد. این که انسان با اتهامات نامشخص به دنیا می آید و مدام باید از خود دفاع کند بی آنکه بداند از چه چیز در مقابل چه چه چیز. این روی نییلیستی و فلسفی قصه است. به خصوص که در تمام داستان، موضوع رشوه گیری هم در میان نیست که بتوان قصه را به فسادی اجتماعی فروکاست، بلکه مضمونی پوچ و بی معنا و سردرگم و غیر قابل فهم است که بیان می شود.

در قسمتی از داستان تحت عنوان "کلیسا"، حکایت یک روستایی نقل می شود که دربانی مانع از ورود او به دادگاه برای دادن عرض حال می شود و این ممانعت تا زمان مرگ روستایی طول می کشد. دربان بدون آن که خبری از درون دادگاه داشته باشد به روستایی می گوید از این در هم که بگذری با دربان های قوی تر از من برخورد می کنی. اما در پایان به روستایی می گوید این راه فقط راه تو بود و الآن که نمی توانی از آن استفاده کنی، بسته می شود. عنوان این قسمت نمادی از دین هم می تواند باشد. فضایی مبهم که در پایان به نوعی پوچی می رسد.

این قصه هم مبین نوعی بی معنایی و دور باطل از نوع سیزیفی آن است.

"فضای کافکایی" اصطلاحی بود که در نقد ادبی رایج شد و اشاره به فضای وهم آلود و غیرقابل فهم رمان هایی نظیر مسخ و محاکمه دارد.

ظاهراً این محاکمه واقع نما نیست. او می تواند سر کارش هم برود ولی بازجویان هر ازچندگاهی به سراغش می آیند. بازجو می گوید به جای این بازجویی، در باره خودت فکر کن. این جمله نشان می دهد نوعی پوچی و بی معنایی در درون اوست، علیرغم این که شغل و زندگی آبرومندی دارد.

مسخ:

"مسخ" کافکا (1915)، در باره تبدیل شدن قهرمان داستان به سوسک پس از بیدار شدن از خواب و برخورد خانواده با این موضوع است. در تفسیر این داستان گفته اند سوسک شدن، تعبیری از تحقیر پسر در مقابل پدر است. اما "ولادیمیر ناباکف" مخالف نقد رمان هایی از این دست با تئوری های از پیش ساخته ای مثل تئوری های فروید است.

او می گوید خواننده خوب، فارغ از تئوری های پیشینی، خود را در فضای داستان با تمام جزئیات آن قرار می دهد تا با آن ارتباط برقرار کند.

و البته برداشت همه خوانندگان یکسان نیست و در توضیح این تکثر برداشت ها می گوید برداشت یک دانشمند و یک کشاورز و یک نجار از یک جنگل واحد، طبیعتاً با شغل آن ها مرتبط است.

خواننده سطحی بیشتر می کوشد خود را در میان شخصیت های قصه پیدا کند و این هم نوعی تحمیل ذهن به قصه است. خواننده خوب سعی می کند خود را در فضای فکری نویسنده قرار دهد.

دو جمله از ناباکف در مورد "مسخ" بیش از همه به دلم نشست. از طرفی قهرمان قصه به سوسک تبدیل شده و مسخ جسمی پیدا کرده اما مثل سابق موجودی عاطفی و دلسوز است و به موسیقی و محیطش واکنش نشان می دهد. از طرف دیگر خانواده اش، هر یک به فکر خلاص شدن از دست اویند که برای تک تک شان خوب بوده است. جسماً انسانند ولی روحاً مسخ شده اند.

و اما بیگانه کامو:

"بیگانه"(1942) رمان دیرفهمی نیست. "مرسو" انسانی است که توی خودش است و به عبارتی خودش است و همین او را با جماعت ناهماهنگ و مطرود می سازد. او در مرگ مادرش اشک نمی ریزد و مثل واقعه ای عادی با آن برخورد می کند. با سانتیمالیزم و نمایش احساسات میانه ای ندارد. او با مردم بیگانه است ولی از خود بیگانه نیست. مردم با هم رابطه های متعارف و قراردادی و تعریف شده ای دارند ولی از خود بیگانه اند. مورسو نمی خواهد در یک بازی همگانی مشارکت کند.

مورسو نوعی زندگی در حال و در لحظه دارد. به دوست دخترش می گوید او را دوست ندارد، ولی پیشنهاد ازدواجش را قبول می کند. دوستش از او می خواهد به نفعش شهادت بدهد و او قبول می کند. به همین سادگی هم دستش به قتل دشمنان همان دوست آلوده می شود. در بازجویی هم دروغ نمی گوید. می گوید مادرش را مثل همه دوست داشته ولی از مرگش اذیت نشده و ....

کامو خودش می گوید مورسو نمی خواهد به خودش دروغ بگوید، با احساس و اندیشه خود روراست است. خورشیدی است که سایه(قسمت پنهان وجود) ندارد. یگانه مسیح واقعی است. به همین دلیل به محاکمه کشیده می شود. کشیش را برای موعظه پیش از مرگ نمی پذیرد و دراین هنگام به ارزش زندگی اصیل و بی دروغ و بی نقاب پی می برد. طاعون(1947) هم شرح زندگی انسان هایی است که تسلیم بلایی همگانی نمی شوند و می کوشند با آن مبارزه کنند.

پوچی و بی معنایی و بی هدفی جهان برای کامو، انگیزه ای می شود تا نه تنها ارزش زندگی را بداند بلکه از این حادثه نادر، یک پروژه معنی دار بسازد. پوچی را به عزیمتگاهی برای معناسازی تبدیل می کند و این شاید تفاوت کافکا و هدایت با کامو و فرانکل باشد. قهرمان محاکمه و قهرمان بیگانه، به هنگام مرگ، هر دو ،کشیشِ زندان را به تندی پس می زنند و می گویند به خدا باور ندارند. مورسو در آخرین سطور بیگانه می گوید: "برای نخستین بار دلم را به روی بی تفاوتی مهر آمیز دنیا گشوده ام و از این که دنیا را مثل خود برادرانه یافتم احساس سعادت می کنم."

همان وقتی که نیچه مرگ خدا را اعلام کرد، زنده شدن انسان را نیز اعلام کرد. این انسان نوین در خلأ وجود خدا و در واقع در خلأ معنا، به جستجوی معنای جدیدی است.

درست است که زندگی انسان تا حد زیادی به مناسک و مراسمی آمیخته است که ریاکارانه و قراردادی به نظر می رسند ولی این تنها کارکرد مناسک نیست. اگر مناسک تا امروز تداوم یافته اند به خاطر عملکردهای مفیدی است که ارزش بقایی دارند. مثلاً همین مراسم سوگواری، تمهیدی دسته جمعی برای تسکین صاحب عزا و همراهی با اوست، هر چند در عمل به نمایش و ریا هم آلوده می شود. مناسکی این چنینی مبتنی بر خرد تاریخی و جمعی بشر است و البته باید آن ها را به روز کرد و آن ها را از جنبه های نمایشی و غیراخلاقی پالود.

منبع:

مسخ، کافکا، ترجمه فرزانه طاهری، نشر نیلوفر

محاکمه، کافکا، ترجمه امیر جلال الدین اعلم، نشر نیلوفر

بیگانه، آلبر کامو، ترجمه امیر جلال الدین اعلم، نشر نیلوفر

2 فروردین 1405