خودشناسی و خداشناسی

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر پنجم می گوید خودشناسی شناختن حد و اندازه خود و فروتنی است و اگر کسی به چنین حدی برسد، در واقع خدا و دریای کرم و لطف او را هم می شناسد و همین شناختن حد خود و نامحدودی خداوند، او را مستعد تعالی و رشد می گرداند.

ایاز از امتحان های متعدد سلطان محمود سربلند بیرون می آمد و می گفت هر چه که امتحانت کنم و در بوته آزمایش تو را بجوشانم، سربلند بیرون می آیی و یک ذره ناخالصی نداری:

۲۱۰۹ کُن میانِ مُجرمان حُکْم ای اَیاز ای اَیازِ پاکِ با صد اِحْتِراز[1]

۲۱۱۰ گَر دو صد بارَت بِجوشَم در عَمَل در کَفِ جوشَت نَیابَم یک دَغَل

امتحان، بسیاری را شرمنده می کند، ولی تویی که امتحان را شرمسار می سازی. علم و حلمت بی کران است. بحری از علم و کوهی از حلم هستی. ایاز گفت من همان چارق و پوستینم که عطای تو مرا برکشیده است:

۲۱۱۱ زِ امْتِحان شَرمَنده خَلْقی بی‌شُمار اِمْتِحان‌ها از تو جُمله شَرمسار

۲۱۱۲ بَحْرِ بی‌قَعْراست، تنها عِلْم نیست کوه و صد کوه است این خودْ حِلْم نیست

۲۱۱۳ گفت من دانَم عَطایِ توست این وَرْنه من آن چارُقَم وان پوستین

معنای خودشناسی:

پیامبر فرمود هر که خود را بشناسد، خدایش را هم می شناسد و ایاز خود را عبارت از چارق و پوستین می دانست که به همین دلیل با عطای خواجه همنشین شاه (در اینجا خدا) شده بود. خودشناسی علم به اندازه و قدر وجود خود است و ایاز چون حد خود را می شناخت(خودشناسی)، و همچنین چون بیکرانی و لطف خدا را هم می شناخت(خداشناسی)، مورد لطف و عطای خداوند(که در این قصه سلطان نماد اوست) قرار گرفت:

۲۱۱۴ بَهْرِ آن پیغامبر این را شَرح ساخت هر کِه خود بِشْناخت یَزدان را شناخت

۲۱۱۵ چارُقَت نُطْفه‌ست و خونَت پوسْتین باقی ای خواجه، عَطایِ اوست این

عطایش برای این است که بالاتر بروی و بیشتر بخواهی. باغبان چند سیب به تو می دهد تا بدانی باغی از سیب و نخل دارد. زارع، مشتی گندم به عنوان نمونه به خریدار می دهد تا بقیه انبارش را بفروشد:

۲۱۱۶ بَهْرِ آن داده‌ست تا جویی دِگَر تو مگو که نیستَش جُز این قَدَر

۲۱۱۷ زان نِمایَد چند سیب آن باغْبان تا بِدانی نَخْل و دَخْلِ بوستان

۲۱۱۸ کَفّ گندم زان دَهَد خَرْیار[2] را تا بِدانَد گندمِ اَنْبار را

اول فروردین 1405


[1] احتراز: پرهیز کردن

[2] خریار: خریدار