انسانم آرزوست
انسانم آرزوست
محمدامین مروتی
مولانا در دفتر پنجم می گوید روزی شخصی با چراغ در بازار می رفت که اشاره به داستان دیوژن(دیوجانس) یونانی است:
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود، جسته ایم ما گفت آن که یافت می نوشد، آنم آرزوست
فضولی گفت روز روشن این چراغ را چرا روشن کرده ای؟ ما را سر کار گذاشته ای؟
۲۸۸۸ آن یکی با شمعْ بَرمیگشت روز گِردِ بازاری دِلَش پُر عشق و سوز
۲۸۸۹ بوالْفُضولی گفت او را کِای فُلان هین چه میجویی به سویِ هر دُکان؟
۲۸۹۰ هین چه میگردی تو جویان با چراغ در میانِ روزِ روشن؟ چیست لاغ[1]؟
گفت دنبال مرد واقعی و زنده می گردم. گفتند این همه آدم را نمی بینی؟
۲۸۹۱ گفت میجویَم به هر سو آدمی که بُوَد حَیّ از حَیاتِ آن دَمی
۲۸۹۲ هست مَردی؟ گفت این بازار پُر مَردُمانَند آخِر ای دانایِ حُر[2]
مرد واقعی:
گفت مرد آن است که در دوراهی خشم و شهوت، مردانگی اش را حفظ نماید:
۲۸۹۳ گفت خواهم مَرد بر جاده یْ دو رَهْ در رَهِ خشم و به هنگام شَرَه[3]
۲۸۹۴ وَقتِ خشم و وَقتِ شَهْوت مَرد کو؟ طالِبِ مَردی دَوانَم کو به کو
۲۸۹۵ کو دَرین دو حالْ مَردی در جهان؟ تا فِدایِ او کُنم امروز جان
7 فروردین 1405
[1] لاغ: شوخی و تمسخر
[2] حر به معنی آزاده
[3] شره: طمع و حرص