خیر و شر حاکمان

محمدامین مروتی

مولانا در دفتر شم می گوید پادشاهی برای نماز خواند به مسجد می رفت و مراقبان و محافظانش با چوب مردم را می زدند تا به شاه نزدیک نشوند. یکی سرش شکست و یکی پیراهنش پاره شد و عاشقی هم در این میانه ده ضربه خورد تا از راه شاه کنار رود:

۲۴۷۱ سویِ جامِع می‌شُد آن یک شهریار خَلْق را می‌زَد نَقیب و چوبْدار[1]

۲۴۷۲ آن یکی را سَر شِکَستی چوبْ زَن وان دِگَر را بَر دَریدی پیرْهَن

۲۴۷۳ در میانه بی‌دلی دَهْ چوب خَورْد بی‌گناهی که بُرو از راهْ بَرد[2]

در حالی که خون از سرش می چکید به شاه گفت این ظلم ظاهرت است که مثلاً می خواهی نماز بخوانی، تا ظلم نهانت چه باشد؟ این خیرت است، وای به حال شرت:

۲۴۷۴ خونْ چَکان رو کرد با شاه و بِگُفت ظُلْمِ ظاهِر بین، چه پُرسی از نَهُفت؟

۲۴۷۵ خیرِ تو این است جامِعْ می‌رَوی تا چه باشد شَرّ و وِزْرَت ای غَوی[3]

21 اردیبهشت 1405


[1] نقیب: محافظ/ چوبدار: چماقدار

[2] بُرو از راهْ بَرد یعنی از سر راه کنار رو

[3] غوی: گمراه