پیام گمگشته بومیان استرالیا
پیام گمگشته بومیان استرالیا
محمدامین مروتی
کتاب "پیام گمگشته" شرح سفر یک پزشک آمریکایی به استرالیا و زیستن با بومیان "ابوری جینی" با قدمتی 50 هزارساله، در صحاری گرم و آموختن از نحوه تعاملشان با طبیعت است.
بوده اند کسانی که این قصه ها را ساخته و پرداخته ذهن خانم "مارلو مورگان" دانسته اند. اما شرح جزئیات وقایع به قدری دقیق است که احتمال ساختگی بودنشان را کم می کند، مگر این که نویسنده قدری بدان آب و تاب داده باشد.
او که در آمریکا یک فعال محیط زیست است و به بومیان استرالیایی خدمات رسانی می کند و همین خدمات موجب دعوت قبیله از او برای آموختن اسرار و حکم باستانی شان می گردد. زندگی چهار ماهه در شرایط گرم و کم آب بیابان های استرالیا، مورگان را به دریافت هایی می رساند که در کتاب منعکس کرده است. گویا بومیان او را به عنوان پیام رسان این حکمت ها به دنیای غرب معرفی کرده اند تا نسبت به گم شدن ارزش های طبیعی و بشری به مردمان هشدار دهد.
بومیان مهمانشان را "گم گشته" و "جهش یافته" می خوانند، بدین معنا که ارتباط با طبیعت را از دست داده و از آن جهیده و همین باعث می شود که خوشحال نباشد.
اغلب به نظر می رسد زندگی در شرایط خشن و فقدان منابع کافی، به نوعی طبیعت خشونت منجر می شود. ما تصور این را هم نمی توانیم بکنیم که بدون اتومبیل و تلفن همراه می توان زیست. اما ظاهراً در میان "ابوری جینی"ها از این خبرها نیست. برعکس رابطه آنان با طبیعت شکرگزارانه است و به ساز و کار این طبیعت اعتماد دارند و خود را با آن هماهنگ می بینند. هر غذایی را که سر راهشان سبز می شود یک هدیه تلقی می کنند. مثلاً بومیان استرالیا، تصور می کنند که مار یا پرنده ای را که در صحرا پیش رویشان سبز می شود، خدا برای روزی شان فرستاده است. با احترام و حتی پرستش با پدیده های طبیعی برخورد می کنند. شکایت ندارند. عجله ندارند.
ارتباطشان با هم کمتر از طریق سخن گفتن و بیشتر از طریق تله پاتی حتی در فواصل بعید است. صدا را بیشتر برای آواز خواندن به کار می برند. پرنده ها برای ما آواز می خوانند و ما هم باید جوابشان را با آواز بدهیم. بومیان استرالیا برای این نعمت ها مراسم شکرگزاری دارند.
به جای خواب دیدن در شب، در روز رویا می بینند و رویای پریشان نمی بینند.
در انباشت حکمتی 50 هزارساله، گیاهان سمی و مفید را از هم تشخیص می دهند. مانند حیوانات شکارچی به صورت غریزی، حیوان ضعیف و قابل شکار را از حیوان قوی تشخیص می دهند و سراغ آن می روند.
یکدیگر را آیینه عیوب خود می دانند. یعنی زشتی دیگری را انعکاس زشتی خود در او می دانند و سعی می کنند خود را اصلاح کنند تا آیینه روی طرف، چهره زیباتری را از آنان نمایش دهد.
ارتباط انسان ها بدوی با طبیعت غالباً در قالب قصه پردازی معنادار می شود.
ایده اصلی این است که ما روح های جاودانی هستیم که با برطرف کردن نواقص از جسمی به جسم دیگر می وریم و کامل تر می شویم. همان ایده تناسخ و این ایده باعث نوعی مراقبه و خویشکاری مداوم می شود.
ایده محوری کمابیش مثل سایر عرفان هاست. اینکه یگانه ای مقدس که تشخص ندارد و انسانوار نیست، جهان را آفریده و از روح خود در انسان ها نهاده تا خود را کمال بخشند. ابتدا زن و ترانه را می آفریند.
تفاوت این رویکرد قدسی با رویکرد دنیوی ما در این است که جهان را نه حاصل تصادفات بلکه طرحی تلقی می کند که به تدریج آشکار می شود. اگر به این طرح باور داشته باشی، بر محور ایمان و آرامش زندگی می کنی و اگرنه، ترس مبنای زندگی تو خواهد بود. ترس از دست دادن و به دست نیاوردن.
دعایشان از جنس سخن و درخواست نیست، بلکه از جنس سکوت برای شنیدن صدای کائنات است.
قصه همان قصه تطابق داروینی با همان ساز و کار است اما از نوع دینی و عرفانی آن. نشستن مگس بر سر و روی و گوش و بینی اذیتشان نمی کند بلکه آن را نوعی پاکسازی طبیعی گوش و بینی و پوست می دانند. بینی شان پهن و بزرگ است تا با مشکل تنفس در گرما مقابله کند.
این تطابق در اصل همان رواقی گری یونانی و تائوئیسم شرق دور و رویکر اسپینوزایی به زندگی است.
این اصلاً بدان معنی نیست که ما باید شیوه زندگی این انسان های بدوی رواقی مسلک را تقلید کنیم که غیرممکن است، اما می توانیم از آن ها بیاموزیم که در زندگی و تمدن خود، چاشنی رواقی گری بزنیم.
منبع:
پیام گمگشته، مارلو مورگان، ترجمه فرناز فرود، نشر آوند دانش 1391
20 بهمن 1404