جنسیت و تیپ شخصیتی
جنسیت و تیپ شخصیتی
محمدامین مروتی
سنخیت، جنسیت و تجانس کلماتی است که مولانا برای کشش ها و جذب شدن های عالم از آن ها استفاده می کند. به نظر می رسد معادل امروزی و روانشناسانه این کلمات، همان "تیپ شخصیتی" باشد.
مولانا در دفتر چهارم می گوید زنی پیش حضرت علی آمد که بچه ام به طرف ناودان خزیده و می ترسم از آن بالا بیفتد و هر چه صدایش می کنم برنمی گردد و متوجه خطر نیست. معنی اشاراتم را نمی داند یا می داند و اهمیت نمی دهد. حتی وقتی پستانم را به او نشان می دهم، از من رو می گرداند:
۲۶۵۶ یک زنی آمد به پیشِ مُرتَضی گفت شد بر ناودانْ طِفلی مرا
۲۶۵۷ گَرْش میخوانَم نمیآید به دست وَر هِلَم تَرسَم که اُفتَد او به پَست
۲۶۵۸ نیست عاقل تا که دَریابَد چون ما گَر بگویم کَزْ خَطَر سویِ من آ
۲۶۵۹ هم اشارت را نمیداند به دَست وَر بِدانَد نَشْنَود این هم بَد است
۲۶۶۰ بَسْ نِمودم شیر و پِسْتان را بِدو او هَمیگردانَد از من چَشم و رو
۲۶۶۲ زود دَرمان کُن که میلرزَد دِلَم که به دَرد از میوه ی دل بِسْکُلَم[1]
علی گفت طفل دیگری را به بام بیاور تا بچه سریعاً و با تمام وجود به طرف همجنس خود بیاید:
۲۶۶۳ گفت طِفْلی را بَرآوَر هم به بام تا بِبینَد جِنسِ خود را آن غُلام
۲۶۶۴ سویِ جِنْس آید سَبُک زان ناودان جِنْس بر جِنْس است عاشقْ جاودان
زن همین کار را کرد و کودک، خوش خوشان از روی ناودان به سوی همجنس خود لغزید و از پایین افتادن نجات یافت:
۲۶۶۵ زن چُنان کرد و چو دید آن طِفْلِ او جِنْسِ خود، خوشخوش بِدو آوَرْد رو
۲۶۶۶ سویِ بام آمد زِ مَتنِ ناودان جاذبِ هر جِنْس را هم جِنْس دان
۲۶۶۷ غَژْغَژان آمد به سویِ طِفْل، طِفْل وارَهید او از فُتادن سویِ سِفْل[2]
تیپ شخصیتی انبیا و شیاطین:
هر طالبی به جستجوی همجنس است. ناسپاسان، شاگرد شیطان و از جنس او و بداخلاق اند و چشم عقل و دلشان را بسته اند:
۲۶۷۳ کافِران همجِنس شَیطان آمده جانشانْ شاگردِ شَیطانان شُده
۲۶۷۴ صد هزاران خویِ بَد آموخته دیدههایِ عقل و دل بَردوخته
کمترین خوی زشتشان حسد است. همان حسدی که باعث بدبختی ابلیس شد. کینه توزی و حسد را از شیاطین سگ صفت آموخته اند و نمی خواهند مردم حیات ابدی داشته باشند و بهشتی گردند:
۲۶۷۵ کمترین خُوشان به زشتی آن حَسَد آن حَسَد که گَردنِ اِبلیس زد
۲۶۷۶ زانْ سگانْ آموخته حِقَد[3] و حَسَد که نخواهد خَلْق را مُلْک اَبَد
هر کمالی در هر انسانی می بینند از حسادت دل درد می گیرند. زیرا کسی که خرمنش سوخته، تحمل دیدن شمع و چراغ روشن دیگران را ندارد:
۲۶۷۷ هرکه را دید او کَمال از چپّ و راست از حَسَد قولِنْجَش آمد، دَرد خاست
۲۶۷۸ زانکه هر بَدبَختِ خَرمَنسوخته مینخواهد شمعِ کَس اَفْروخته
مولانا می گوید به جای حسادت به کمال دیگران و افتادن به غم و غصه، خودت کمالی کسب کن و از خدا بخواه حسد و جسد(تن پروری) را از تو دور کند. از خدا بخواه تو را چنان مشغول ساختن خود کند تا به دیگران نپردازی:
۲۶۷۹ هین کَمالی دَست آور تا تو هم از کَمالِ دیگران نَفْتی به غَم
۲۶۸۰ از خدا میخواه دَفعِ این حَسَد تا خدایَت وارَهانَد از جَسَد
۲۶۸۱ مَر تورا مشغولیای بَخشَد دَرون که نَپَردازی از آن سویِ بُرون
25 دی 1404
[1] دل بکسلم یعنی دل بگسلم یا دل بردارم
[2] سفل: پایان
[3] حقد: کینه توزی