تمدن و ذات و فطرت بشر

محمدامین مروتی

مرتضی مردیها در سخنرانیش با عنوان "وضعیت فکر سیاسی در ایران" و در نقد تئوری " لوح سفید" لاک، سخن می گوید و خوش بینی نسبت به ذات بشر را ساده انگارانه تلقی می کند. لاک گفته بود ذهن انسان، لوح نانوشته ای است که قابلیت مدیریت و هدایت دارد. پس از او روسو از "وحشی نجیب" سخن گفته بود. مردیها می گوید انسان معجونِ مرکب و پیچیده تری از این حرف هاست و بدون کنترل و دیکتاتوری قانون، حق دیگران را پایمال می کند. هابز گفته بود انسان گرگ انسان است و دولت را ساخته تا به مثابة لویاتان یا غولی، این دیکتاتوری را اعمال و رفتار خودخواهانة بشر را کنترل و مدیریت کند. فروید هم در تحلیل عوامل موجده جنگ جهانی به غریزة مخرب بشر استناد می کند که مرگ محور است و دشمن زندگی است. مردیها خوش بینی به ذات خیر بشر را -که در تئوریهای انسان شناسی و سیاسی لاک و روسو وجود دارد- زیر سوال می برد و به نظر هابز و فروید نزدیک می شود. مردیها نگاه چپ به توده ها و مردم را متاثر و دنبالة افکار لاک و روسو می داند. در این باب بدون دفاع از تئوری " وحشی نجیب" مایلم عدم موافقتم با دکتر مردیها و توافقم با کانت را در این باب، اعلام دارم. کانت می گفت چیزی به نام "وجدان" اخلاقی در بشر وجو دارد که نهایتا خود کانت را به وجود نیرو و شعوری برتر در کائنات -به نام خدا - راهنمایی کرد.

من هم بر این باورم که تمایل به خیر و راستی و زیبایی در سرشت بشر وجود دارد و عامل سازندة تمدن و فرهنگ بشری در تحلیل نهایی همین تمایل است. درست است که در طول تاریخ بشر انواع مصائب و مظالم و شرور اخلاقی از قبیل جنگ داشته ایم ولی مردمانی هم به مقابله با این مصائب پرداخته اند و برآیند تاریخیِ این تقابل، غلبة تدریجی و روز افزون خیر بر شر بوده است. انسان امروز از انسان دیروز و پریروز حقوق بیشتری کسب کرده و انسان تر شده و غرایز بدویش را بیشتر و بهتر و قانونمندتر و عاقلانه تر کنترل کرده است. یکی از ترفندهای  تفکر رادیکال، احیای نوستالژی گذشته و ترجیح نهادن انسان دیروز بر انسان امروز به جهت اخلاقی است. در حالی که این ترجیح منافقانه است چرا که احدی در مقام عمل، اگر حق انتخاب داشته باشد، تمایل به زندگی در گذشته ندارد ولو این که شعارهای سلف گرایانه سر دهد. به عکس ما اغلب آرزو می کنیم صد سال دیرتر به دنیا می آمدیم. تا از امکانات و حقوق بیشتری برخوردار می گردیدیم. هیچیک از پادشاهان صد سال پیش به اندازة انسان های معمولی امروزی امکانات نداشته اند. این تغییر و تحول مثبت تنها در زمینه امکانات مادی نبوده است بلکه در زمینة کسب بیشتر حقوق قضایی و اقتصادی و سیاسی هم بوده است.

از منظر فلسفی معتقدم این ذات خیرخواه بشر است که تمدن و فرهنگ بشری را بدینجا رسانده است. البته خودخواهی های نفسانی همیشه وجود داشته، دارد و خواهد داشت ولی برآیند  تاریخی حرکت بشر، جستجوی روزافزون خوشبختی فردی در ضمنِ خوشبختی جمعی و کنترل روز افزون این خودخواهی ها بوده است. کنترل خودخواهی ها، به وسیلة همان چیزی میسر شده که فرهنگ و تمدن نام دارد. فرهنگ نیز چیزی جز محاسبه و مدیریت عقلانیِ امکانات نیست. انسان با فرهنگ کسی است که عاقل تر و دوربین تر است. منافع فردی و آنی رافدای منافع آتی و جمعی می کند چرا که با محاسبه ای درست و عقلانی، خیر فردی خود را هم نهایتا و مآلا در خیر دیگران می بیند. چرا می گوییم عدم عبور از چراغ قرمز نشانه فرهنگ است؟ چون صدها بار عبور بی دردسر از چراغ قرمز به یک تصادف پر دردسر در اثر عبور از چراغ قرمز نمی ارزد و انسان با فرهنگ کسی است که توان این محاسبه را داشته باشد و دوربین تر و عاقبت بین تر باشد. التزام به سایر قوانین ولو قوانین بد نیز تابع همین حکم است. پس در یک کلام فرهنگ یعنی قانونمدار کردن ارتباطات بشری ولو در زمان و مقاطعی که قانون به نفع تو نیست. چرا که در یک تحلیل عقلانی، دانسته ای که التزام به این قانون در مجموع به نفع همه و من جمله  خود تو است. خشت های تمدن از کانال همین عقلانیت و فرهنگ و در مسیری طولانی و تدریجی و پر خطا، روی هم گذاشته شده است. در واقع فرهنگ و تمدن حاصل عقلانیتی است که انسان را از حیوان متمایز می کند و به همین دلیل است که حیوانات تمدن ساز نیستند.

اما غرایز مخرب بشر در زمانی مجال عرض اندام می یابند که کمبود و فقر دست بالا را پیدا کند. مثلا زمانی که کشتی تایتانیک در حال غرق شدن است و جلیقة نجات به اندازة همه نیست و لاجرم هر کس به فکر نجات خود است. البته اقلیتی هستند که در همین شرائط هم پابند قانون و اخلاق می مانند و مثلا اولویت را به بچه ها و زن ها می دهند. نتیجه آن که برغم شعارهای چپ گرایانه، هر چه ثروت عمومی افزایش یابد و کمبودها کمتر شوند، مجال بروز و ظهور غرایز مخرب کاهش می یابد.

کودکان سمبل ابراز محبت بی شائبه و فطرت پاکند ولی بر سر اسباب بازی هایشان نسبت به یکدیگر به شدت بی رحم می شوند. چرا؟ چون عقل محاسبه گر کودک ضعیف است و نمی تواند حساب کند که اگر من اسباب بازیم را به دوستم بدهم او هم اسباب بازی خودش را به من می دهد. لذا برای حل متمدنانه مسائل باید اولا کمبودها را رفع کرد و ثانیا عقلانیت را تشویق کرد.

به قول فروید تمدن از زمانی شروع می شود که انسان ها به جای سنگ، "کلمه" به سوی هم می اندازند یعنی وارد گفتگو برای تاکید بر منافع مشترک و دسته جمعی می شوند. باید به یاد داشته باشیم که این تمدن هم فراوردة پروسه ای طولانی و تاریخی است نه محصول یک پروژة از پیش اندیشیده.