تعهد شاعرانه
دنباله ی چیستی و چرایی شعر
محمدامین مروتی
تعهد شاعرانه:
گفته اند كه شعر بايد متعهد باشد، اجتماعي باشد و حتي سياسي. مخاطب داشته باشد و به كار تعليم و تحريك و تهييج بيايد ولي همان گونه كه گفتيم الهامات شاعرانه ، خاستگاهي لايشعر و نابخود دارند. شاعر از شعور فاصله مي گيرد تا به شهود برسد. آن كس كه از خود بيخود است، نمي تواند قاصداً و عامداً از «عقلِ عمد» (بنا به تعبير سيد علي صالحي) استفاده كند چرا كه عقل عمد به «قتل عمد» مفاهيم و الهامات شاعرانه مي انجامد. شاعر مرثيه گويِ دلِ ديوانه خويش و راويِ صادق احساسات خود است و نمي تواند از اجتماع و سياستمداران و واعظان ، سفارش بگيرد. از دست رفتن جنبه ي الهامي و نابخودِ شاعري، يعني از دست رفتن سرچشمه انرژي شاعر و خشكيدن سرچشمه ي الهامات شاعرانه، كه به قتل و سقط جنينِ نطفه ي منعقد شده در بطنِ ذهنِ شاعر، منجر مي شود. از همين رو صداقت، شرط اول شعر و شاعري است. شاعر بايدها و نبايدها را در كار خود راه نمي دهد زیرا كه سانسورها و خودسانسوري اجتماعي و سياسي، چشمه ي ذوق او را مي خشكاند و به تعبير حافظ ،«آنِ» شعر را از آن مي ستاند. نتيجه اين است كه اولاً شعر، به تعبيرِ حسن هنرمندي «بيانيه ي صداقتِ انسان هاست» و دروغ در آن راه ندارد و هرچه هست، حس و حال واقعي شاعر است. ناگفته هايي را ،كه ذهنِ خودآگاه برنمي تابد و به تيغِ سانسور، قلع و قمع مي كند، شاعر در اوج صداقت بيان مي كند و اتفاقا از همين رهگذر است كه بسياري از شاعران خوب به بي اخلاقي هم متهم شده اند. ثانياً از آنجا كه شاعر، تابعِ احوالِ متلون خود است ممكن است در حالاتِ مختلف، حرف هاي متناقضي هم بزند. نمونه هاي اين تلون مزاج را در غزل حافظ و خوش بيني ها و بدبيني هاي متناوبِ عجيب و غريبِ شاعران معاصر مي توان ديد. ثالثاً فرق شاعر با فيلسوف نه در موضوعاتي كه بدان مي پردازند ، بلكه در درجه نخست اين است كه شاعر موضوعات را فقط مطرح مي كند و بيانِ حال و وضعيت خود را مي كند ولي دنبال راه حل نيست در حالي كه فيلسوف، اساساً دنبالِ حل مسئله است و برای حل مسائل بشر نسخه هم می پيچد.
همان گونه كه گفتيم شاعر، تابع هيچ قاعده و دستوري نيست حتي دستورِزبان و قواعدِ بيان. از قول «عمران صلاحي» شاعر نوشتيم كه شعر سرودن بر اساس شناختِ ساختار شعر، مثل راه رفتن آدمي است كه به محضِ اينكه به نحوه ي راه رفتنش فكر مي كند، كج و كوله راه مي رود. «دكتر علي محمد حق شناس»، اديب و زبانشناس معتقد است كساني كه خود را با نظريه هايِ هنري تطبيق مي دهند، به «توليد» شعر راه مي برند كه چيزي از مقوله «صنعت» است نه «خلقت». «خلقت» ، در فضاي باز و بي آداب و ترتيب رخ مي دهد. و قيصر امين پور مي گويد: «نوشتن جزو"افعال بي قاعده" است … قواعد، شعرها را نمي آفرينند، بلكه شعرها هستند كه قواعد را مي آفرينند.» و «زبانِ شعر نه دستور مي دهد و نه از كسي دستور مي گيرد. زبان ، منشيِ دل است.»
سيد علي صالحي درباره مخاطب شعر مي گويد: « او كه براي مخاطب كار مي كند، خود را فراموش مي كند و كسي كه خود را فراموش كند، چگونه مي تواند مخاطب داشته باشد و او كه مخاطب ستيزي را به عنوان ارزش مطرح مي كند، اول دشمن خود است و سپس دشمن جامعه… من صاحب اختيارِ شعرم نيستم كه تقسيمش كنم. شعر مي آيد و مرا مي سرايد.» لذا شاعر، در زمان شعرسرودن ، اصولاً به مخاطب نمي انديشد.
شاملو مي گويد: «آن كه براي مخاطب خود مي نويسد، صاحبِ داعيه است. من داعيه اي ندارم و فقط براي كشف خود مي نويسم.» شاعر اگر داعيه ي اخلاق و سياست داشته باشد و فيلسوفانه داروي مسائل و مصائب اخلاقي و اجتماعي را در نسخه خود بپيچد، «آنِ شعر» و «شعريتِ آن» شعر را از دست خواهد داد. شاملو در پاسخ سؤالي كه از او مي شود كه آيا هنر و سياست جايي به هم مي رسند، رندانه پاسخ مي دهد كه « آه، بله حتماً، … بر سرِ نعشِ يكديگر.» او همچنين مي گويد :«اصولاً هنر، ملتزم نيست. يعني هيچگاه التزام و تعهد، نقشي در آفرينشِ هنري بازي نمي كند … التزامِ هنر ، بايد انساني باشد… فارغ از سياست و فرقه گرايي و تحزب و تنها در راه تعالي انسان.» و «غالبِ ايدئولوژي ها را ، به صورت توجيهاتي ، براي مقاصد شرورانه نهاني، ارزيابي مي كنم. اگر عدالت و نيكخواهي در ميان باشد، انسان ،كلِ يكپارچه اي خواهد بود فراتر از ايدئولوژي ها.»
همان گونه كه از گفته هاي شاملو و ديگران برمي آيد اينكه شعر نبايد تابع اخلاق و سياست باشد، به اين معني نيست كه بايد عامدا و قاصدا ، ضد اخلاق و سياست هم باشد. شاعر، ابتدا به ساكن ، فارغ از اين تقسيمات است و سخنگو و راويِ صادقانه حس كرده خود است و اين صداقت ، در ساحتي از شعور و حضور است كه ضمنا ساحتِ عاطفي و عاشقانه بشري هم هست و لذا از چنين ساحتي، به طرزي غير متعهد و نابخود ، عشق و اخلاق و صلح و راستي و انسان دوستي صادر مي شود. در واقع به تعبير "آشوري"، هنرمندان ، نوعي از اخلاق طبيعي و فطري و غريزي را نمايندگي مي كنند. آشوري مي گويد هنر نوعي هماهنگي با طبيعت و قرارگرفتن در حوزه ي اخلاقِ طبيعي است كه چون ضدِ طبيعت و غرايز طبيعي نيست، لذا با اختيار و طيب خاطر، قبولِ خاطر و پذيرشِ عام هم مي يابد. لذت هنري، منبعث از همين جنبه ي اختياري و آسان گير و طبيعيِ اخلاقِ هنرمندانه است ؛ چرا كه نظمي ديكته شده از بيرون ، نيست. نظم و هارموني در شعر و موسيقي، نظم و انضباطي دلپذير و دلبخواه و دلخواه است. هنر بر خلافِ اخلاقيات عبوسِ مرسوم و متداول، بر لذايذ و غرايز، جامه زيبا و مقبول مي پوشاند. هنر، اخلاق را دروني و طبيعي و نهادينه مي خواهد ؛ لذا در هنر و اخلاق طبيعي، به جاي «خُلقِ» دستوري وآمرانه ، «خويِ» طبيعي داريم. آشوري مي نويسد اولين ساحتِ بي گناهي، اخلاقِ طبيعي انسان هاي اوليه و حيوانات است كه اختيارِ گناه كردن ندارند تا گناهي بكنند ولي دومين ساحتِ بي گناهي، ادغام مختارانه و آزادانه ي طبيعت و اخلاق است كه در عالمِ هنر، مجال بروز و ظهور پيدا مي كند. شعر اخلاقي و شعر بي اخلاق، هيچيك به دل نمي نشيند. اما شعر طبيعي هم اخلاق است و هم غريزه كه به معجزة ملاطي بنام عشق ، به عقد و ازدواج هم درآمده اند. عشق، خشونت و هرزگي غريزه عريان و بي ادب را تلطيف مي كند و آن را به جامه ي اخلاق و زيبايي مي آرايد. از همين روست كه اگر مضامين شعري حافظ و سعدي از قالبِ شعر خارج شوند، غير اخلاقي تلقي خواهند شد.اين بدان دليل است كه عواطف و تمايلاتِ سركوب شده ، تنها در عرصه ي ناخود آگاه است كه مجالِ حضور و ظهور دارند و هنرها شعر هم اين عرصه ي وجود را نمايندگي مي كنند .
پس هنرمند نه تنها اساساً سر ناسازگاري با اخلاق ندارد، بلكه بايد مزين به نوعي اخلاق طبيعي هم باشد از همين روست كه آدمِ دروغگو و بي صداقت، شاعر خوبي نمي تواند باشد. به قول قيصر: «نويسنده كسي است كه در نويسندگي زندگي مي كند نه كسي كه در زندگي، نويسندگي مي كند.» و «همه شاعران، آدم هاي خوبي هستند، اگر بعضي از شاعران، آدم هاي بدي هستند، بدانيد كه يا شاعر نيستند يا آدم.»
كلام آخر آن كه اگر ارزش هاي انساني را در سه گانه ي معروفِ "نيكي، زيبايي و راستي "، خلاصه كنيم، هنر در ساحتِ ويژه خويش، از هر سه بهره دارد. اين ساحت، همان ساحتي است كه عرفا هم مي خواهند به مددِ عشق، بدان راه يابند و هنر نيز يكي ديگر از كليدهاي ابواب آن عالم بشمار مي رود.
شعر مي تواند مانند عرفان ، حامل نوعي معرفت ديگرگونه بنام «بصيرت» هم باشد. تفاوت اين شناخت ، با معارفِ متعارف، اين است كه معرفت عارفانه و شاعرانه نه نوعي معلومات جديد، بلكه نوعي بيدارشدن و كشف مجدد آن چيزهايي است كه پيش از آن، در خودمان داشته ايم ولي از آن ها غافل بوده ايم. معرفت شاعرانه، نوعي كشف خود و بازگشت به خود است در حالي كه معارف علمي نوعي كشف جديد از عالم بيرون است. معرفت عارفانه و شاعرانه يافتنِ يك گمشده محجوب از ديده ها است. گمشده اي را كه قبلا از دست داده اي ، مجددا ، مي يابي نه چيزي جديد را.
همان گونه كه تسميه ي "عرفان" ،دلالت بر ارتباط آن با نوعي "معرفت" و شناخت دارد ،كلمه ي "شعر" نيز بر نوعي "شعور و اشعارِ" غير متعارف، دلالت مي كند .
در ساحت هنر، هم عرفان و شناختي ديگرگونه با چشم هايي شسته و رفته از غبار عادت انتظار انسان را مي كشد و هم اخلاق طبيعي - چرا كه خودِ اخلاق هم اساساً از عشق تغذيه مي كند- و هم "زيبايي" چرا كه ايضا ، پرتو عشق است كه همه چيز را در ديده ي عاشق ، زيبا مي گرداند. خلاصه هنر مي تواند مجمعِ همه ي ارزش هاي بشري باشد ، بدون آن كه آن ها را در ساحتِ رياكارانه و دستوري و آمرانه ي معمول و متداول ، مطرح كند.